تفسیر ریاضی سوره مبارکه اسراء وکهف
به جای مقدمه
تا کنون بر قرآن کریم تفسیر های متعددی نگاشته شده است. برخی قرآن را از منظر قرآن و دیگری از منظر حدیث بررسی کرده
اند. برخی نیز همانند «علامه طباطبائی قدس سره الشریف» از هر دو منظر به
تفسیرآیات الهی پرداخته اند.
مفسرین معاصر
سعی کرده اند علاوه بر جهات فوق عقل و علم را در تفسیر قرآن بکارگیرند. در
میان تفاسیر موجود قرآن کریم جای تفسیر ریاضی قرآن خالی است.
سالهاست که این مهم ذهن مرا بخود مشغول کرده بود. یاد داشت
های متفرقه ای در این رابطه فراهم شده بود که حجم آن
به من این جرأت را میداد که برای پر کردن جای خالی این تفسیر قدم نخست را
بردارم.
اینک الحمد لله اوقاتم به تحقیق در این مورد معمور
است، و انشالله بزودی جلد اول آن در اختیار محققان قرار خواهد گرفت.
این مقاله تنها به بررسی دو سوره از قرآن کریم از منظر ریاضی
پرداخته است. دو سوره اسراء و کهف.
دوروز پس از
پیروزی حزب الله لبنان بر اسرائیل پس از حمله
گسترده اسرائیل به کشور لبنان و جنگ 33 روزه ، در قالب هیأتی از مسلمانان
آفریقای جنوبی برای کمک رسانی وارد بیروت شدم.اعضای بخش
روابط بین الملل حزب الله مارا برای بازدید از خرابیها به دورترین نقاط
جنوب لبنان بردند.هنگام نماز ظهر در مسجدی که در آخرین روستاهای جنوب
لبنان ودر چند قدمی سرزمین اشغال شده فلسطین بنا
شده بود، چشمم به کتابی روشن شد که رهاورد این سفر معنوی بود. عنوان کتاب
این بود: "زوال اسرائیل در سال 2022 " .
کتاب توسط دانشمندی بنام «الزبیدی» تألیف شده بود. اما
الزبیدی در این کتاب از دانشمند دیگری نام برده بود بنام «بسام نهاد جرار»
که از مبارزان فلسطینی است و سالها در زندانهای رژیم صهیونستی بسر برده
است.
پس از جستجوهای فراوان به اصل تحقیقات
ایشان دست یافتم وآنرا بسیار محققانه و قانع کننده
یافتم. تحقیقات ایشان دستمایه خوبی بود برای تفسیر ریاضی سوره مبارکه اسراء
و کهف که خداوند توفیق داد و فصلهای زیادی بر اصل تحقیقات ایشان افزوده
شد.
بعد ها به دفتر دیگری از برادر دانشمند
دیگری بنام «ماجد المهدی» از عراق دست یافتم که به کشف بزرگی در مورد ارتباط سوره کهف با ظهور حضرت
مهدی علیه السلام رسیده بود. این دو دانشمند بدور از همدیگر تحقیقات
جداگانه ای در مورد این دو سوره جداگانه کرده بوند اما عجیب آن بود که هر
دو ندانسته به یک نتیجه رسیده بودند. قطعا اگر آقای بسام نهاد جرار که
دانشمندیاست سنیمذهب، از تحقیقات آقای ماجد المهدی اطلاع می یافت آنرا به
عنوان حلقه گمشده کشف بزرگ خودش میدانست و ازآن استقبال میکرد.
از سویی مرا از والد معظم اندوخته هایی است، ارزشمند، که بخش
بزرگی ازاین تفسیر را شکل میدهد.
این بود که
فرصت را غنیمت شمردم و با استفاده از دستمایه تحقیقات آقایان جرار و ماجد
المهدی و راهنمایی های ابوی تفسیر این دو سوره مبارکه را
فراهم آوردم. امیدوارم مقبول مولای کائنات "حضرت صاحب العصر والزمان(ع)"
قرار گیرد.
این مقاله
بخشی از تفسیر ریاضی قرآن است که تنها به بررسی سوره مبارکه اسراء و کهف
پرداخته است.
قرآن معجزه ابدی
قرآن معجزه ابدی وخالده خداوند است. مهمترین جنبه
اعجازی قرآن پیشگوئی های آن است. اخبار قرآن کریم از غیبیات ، شگفت آور
ترین بعد کتاب کریم الهی است. آورنده قرآن فرمود: «فیه خبرکم
وخبرماقبلکم و خبر مابعدکم».
برخی از
خبرهای غیبی قرآن مربوط به قبل از اسلام است که قرآن به جرئیات آن پرداخته
است. برخی نیز مربوط به بعد از ظهور اسلام است که حوادثی
را پیش بینی کرده است. برخی از آن حوادث در زمان تعیین شده اتفاق افتاده و
برخی نیز انشاالله در آینده نزدیک در زمان تعیین شده اتفاق خواهد افتاد.
قرآن به یک پازل تصویری میماند. هر تکه
ازین پازل تنها در همان جایگاه مخصوص قابل استفاده است. تکه های این پازل
تصویری نه قابل جایگزینی هستند و نه قابل جابجایی. اگر یک تکه ازین تصویر
را بردارند جای خالی آن آشکار خواهد ماند و هیچ تکه دیگری در آن جای خالی
قالب نخواهد شد.
قرآن در مورد
مسائل بسیار پیش افتاده و جزئی صامت نیست. از القای سلام و
خواب و خوراک که جزئی ترین مسائل اند تا جنگ وجهاد وحکومت که مسائل مهم
اجتماعی میباشند در قرآن مذکور آمده است.
چگونه میشود که قرآن در مسائل بسیار کوچک ناطق باشد و نسبت به
مسائل بسیار حیاتی و سرنوشت ساز و بزرگ صامت و ساکت. مسائلی چون
امامت و رهبری جهان اسلام بعد از رحلت پیامبر، برقراری حکومت جهانی واحد و
بالاخره ظهور و سقوط دولت غاصب صهیونیستی در سرزمین مقدس فلسطین که مهد
پیامبران الهی بوده است، چگونه میتواند از چشم قرآن پوشیده بماند.
این بخش از کتاب به این سه موضوع بسیار استراتژیک و سر
نوشتساز از نظر قرآن میپردازد.
در قرآن کریم
بصورت بسیار اسرار آمیزی سه سوره بصورت متوالی در کنارهم قرار گرفته اند. اسرا،
کهف و مریم.
با مطالعه سطحی این سه سوره مبارکه در می یابیم که این آیات
شریف حاوی اسرار عجیبی است: حکایت فساد دو گانه بنی اسرائیل و
اضمحلال دوگانه آن، در سوره اسراء، بشارت از لبث
(استقرار) ابدی مومنین در زمین، قصه اصحاب کهف و
اقامت 309 ساله آنان در غار کهف، ماجراهای میان حضرت موسی و جناب خضر ،
داستان ذی القرنین و حکومت او بر سراسر گیتی در سوره کهف، وبالاخره مسائل
مربوط به حضرت مریم و عیسی علیه السلام در سوره مبارکه مریم گفته آمده است.
ازچیدمان این حوادث در کنار هم هر خواننده خردمندی به این
نتیجه میرسد که خداوند در قالب این داستانهای گوناگون در پی پرده برداری از
راز بزرگ دیگریست.
در هر کدام از
این داستانهای گوناگون نقطه مشترکی وجود دارد که بصورت تمثیلی و کنایتا
بیان شده که الکنایة ابلغ من التصریح.
در آغاز از اضمحلال حکومت بنی اسرائیل بد ست بندگان خویش
بیاری بأس شدید (نیروی نظامی قوی و مستحکم) میگوید. آنگاه در مورد افساد
دیگر آنان و نتیجتا زوال دوباره حکومت شان وعده میدهد. پس ازآن بلافاصله به
مومنانی اشاره میکند که با یاری همان بأس شدید بر زمین استقرار ابدی
خواهند یافت. چند آیه بعد در قالب قصه اصحاب کهف به امکان عمر طولانی انسان
با خواست خداوند و مخفی ماندن انسان از چشم دیگران به مدت خارق العاده و
طولانی میپردازد.
بلا فاصله به
بهانه داستان حضرت خضر و موسی بازهم به امکان عمر بسیار طولانی انسان با
قدرت لایزال الهی اشاره میکند. آنگاه به امکان برتر بودن بنده ای از بندگان
خدا از پیامبربزرگی همچون حضرت موسی پرداخته و به علم لدنی او تأکید میورزد.
در آیات بعدی
به حکومت واحد جهانی ذی القرنین و اجرای عدالت در آن با یاری خداوند
میپردازد. تمام این خصوصیات در حقیقت خصوصیات حضرت مهدی علیه السلام است که
بصورت تمثیلی در داستانهای مختلف بیان شده است.
مراجعه به تفاسیر مختلف و شأن نزول این آیات نیز برداشت های
فوق را تأئید میکند. اما کسانی که در فهم معانی
قرآن به دلایل بیشتری نیاز دارند به این برداشت ها وتفاسیر اعتنای زیادی
نمیکنند. و دنبال برهان روشن تری براِی ادعای فوق
میگردند.
اما خداوند بزرگ با قدرت نمائی تمام نه
تنها مسئله زوال اسرائیل و ظهور حضرت مهدی علیه السلام را در قالب تمثیل
بیان کرده و برای اصحاب درایت با زبان اشارت سخن رانده است، که با زبان
مدقن ریاضی و با استفاده از ارزشهای عددی و معادلات ریاضی براین اشارات و
برداشت ها چنان صحه گذاشته است که اگر در متن قرآن برآن تصریح میکرد ازین
صریح تر و بلیغ تر نمیتوانست باشد.
یاد آوری این
نکته مهم در آغاز این بحث ضروریست که طرح این موضوع تنها به عنوان برداشت
های محققانه کاوشگران این کتاب الهی مطرح میشود و نه به عنوان یک موضوع
مسلم و خدشه ناپذیر.
محققان این
بعد حیرت انگیز قرآن تنها ادعا میکنند که به تکه ای از ین چیدمان تصویری
دست یافته اند که در جای خالی مربوط به زوال اسرائیل و ظهور حضرت مهدی علیه
السلام و استقرار حکومت عدل جهانی آنحضرت خوش مینشیند و تصویر را کامل
میکند. اگر بهر دلیلی این پیش بینی ها به منصه ظهور نرسد تنها میتواند بدو
دلیل باشد. یا محققان در برداشت خویش اشتباه کرده اند و یا در طرح الهی
خداوند تغیراتی حاصل شده است که (یمحوا و یثبت). در هر دو صورت اشکالی در
متن قرآن و الهی بودن آن وارد نخواهد آمد و خللی در ارکان فرقان الهی
نخواهد افتاد. والله اعلم
با این یاد
آوری مهم بیاری پرودگار علیم مبحث مهم زوال اسرائیل بدست حضرت مهدی علیه
السلام در سال 1401 هجری شمسی مطابق با 1443 هجری
قمری و 2022 میلادی و 5782 عبری را آغاز میکنیم و از پروردگار بزرگ برای
تکمیل آن استعانت میجوئیم.
زوال اسرائیل
در سال 2022
قبل آنکه به
حادثه زوال اسرائیل بپردازیم لازم است با زبان ریاضی قرآن آشنا شویم .
آشنائی با زبان ریاضی قرآن بما کمک میکند که به شاه کلید ی دست پیدا کنیم
که توسط آن قفل های بسته اسرار قرآن باز خواهد شد.
پیدا کردن این شاه کلید در گرو مداقه در حوادث گذشته است. از
انجا که حوادث گذشته اتفاق افتاده اند و دیگر اسرار آمیز نیستند. قرآن نیز
سال وقوع و طول مدت آن حوادث را بیان کرده است.
به عبارت واضحتر قرآن کریم حاوی معادلات چند مجهوله فراوانیست
که برخی از آنان بعلت آنکه اتفاق افتاده اند دیگر مجهول نیستند و برخی نیز
از آنجا که هنوز اتفاق نیافتاده اند هنوز مجهول مانده اند. از آنجا که در
تمام این معادلات فرمول واحد مشابهی بکار رفته است تنها کافیست راه حل
معادلات چند مجهوله حل شده را پیدا کنیم و آنگاه همان فرمول را برای حل
معادلات حل نشده دیگر بکار ببریم.
کشف کلید
اسرار قرآن
کلید اول
تا کنون در تمام تفاسیر هر جا سخن از پیشگوئی های قرآن بمیان
آمده است بلا فاصله به سوره روم اشاره رفته است.
براستی سوره روم سوره عجیبی است.
ناگهان در میان بهت مومنان پیامبر عظیم الشأن اسلام از
ماجرائی خبر داد که همزمان با گفتار آنحضرت در آنسوی زمین درحال وقوع بود.
(30:1) الم
(30:2) غلبت
الروم
(30:3) في أدنى الأرض
(30:4) وهم
من بعد غلبهم سيغلبون في بضع سنين
لله الأمر من قبل ومن بعد ويومئذ
يفرح المؤمنون
رومیان
درسرزمین های دور دست مغلوب پارسیان شدند اما آنان در کمتر از7 سال دوباره
بر پارسیان پیروز خواهند شد . همه امور پیش ازآن و بعد ازآن ، از آن خداوند
است . مومنان با شنیدن این پیروزی شادمان خواهند شد.
در آیات چهارگانه فوق دو خبر غیبی وجود دارد. یکی شکست رومیان
همزمان با گفتار پیامبر اتفاق افتاده بود و دیگری پیروزی آنان در کمتر از 7
سال که قرار بود اتفاق بیفتد.
صدای این خبر
غیبی بلا فاصله در تمام نقاط سرزمین اسلامی پیچید و به ماجرایی حساسی تبدیل
شد برای آزمایش راستی و نادرستی رسالت آنحضرت.
چند ماه بعد که بازگانان از دیار روم بازگشتند خبر دادند که
رومیان درست در همان روزی که پیامبر خبر داده بود شکست خورده بودند.
تأیید این خبر موجی از شادی و شعف در میان مومنان بوجود آورد.
مومنان با ابراز شادمانی از خبر شکست رومیان منتظر تحقق خبر غیبی دیگر
آنحضرت ماندند که آنهم در موعد مقرر اتفاق افتاد.
این دقیقاهمان معادله چند مجهوله حل شده ایست که ما بدنبال
کشف فرمول آن هستیم.
با موشکافی
این دو خبر غیبی به نکته عجیبی دست می یابیم.
(30:1) الم
(30:2) غلبت
الروم
خبر غیبی اول بسیار کوتاه است که با
کلمه غلبت شروع میشود. میبینیم که در این خبر کوتاه غیبی هیچ اشاره ای به
سال وقوع آن نشده است. قبل از کلمه غلبت نیز هیچ کلمه دیگری بکار نرفته
است. دلیل آنرا در بررسی خبر غیبی بعدی در می
یابیم.
(30:4) وهم من بعد غلبهم سيغلبون في بضع سنين . لله الأمر
من قبل ومن بعد ويومئذ يفرح المؤمنون
در خبر غیبی دوم به دو نکته جدید پی میبریم. نخست آنکه با
بکار بردن کلمه بضع به زمان وقوع آن اشاره شده است و دیگر آنکه قبل از کلمه
بضع چند کلمه بکار رفته است.
نکته عجیب این
پیش بینی در این است که قرآن اولا زمان دقیق آنرا مشخص میکند. کلمه بضع در
عربی بمعنای کمتر از 7 سال بکار میرود. ثانیا
علیرغم آنکه خداوند زمان آنرا مشخص کرده است، میبینیم که کلمات بکار رفته
قبل از عدد بضع نیز به تعداد همان کلمه بضع است. یعنی 6 کلمه.
وهم من بعد غلبهم سیغلبون فی بضع سنین
1 2 3 4 5 6
بنابراین ما به فرمول حل این معادله دست یافته ایم. بنحوی که اگراین فرمول را در زمان نزول آیه میدانستیم،
حتی اگر خداوند کلمه بضع را بکار نمیگرفت وزمان آنرا مشخص نمیکرد
میتوانستیم با استفاده ازین فرمول سال وقوع آنرا مشخص کنیم.
+ نوشته شده توسط hossein1221 در و ساعت
23:0 |
قيام ايلياء نبي در روايات عهد عتيق شرحي مفصل درباره رواج بعلپرستي به
وسيله ايزابل و دخترش، عتليا، و گسترش فساد و ستم اجتماعي در دو سرزمين
افرائيم و يهود مندرج است. طبق اين روايات، ايزابل حاکم مطلق و خونريز و
بيقانون سرزمينهاي بنياسرائيل بود؛ «انبياء خداوند را ميکشت» و ايشان
گروه گروه از دست او در غارها پنهان ميشدند.
در روايات عهد عتيق
شرحي مفصل درباره رواج بعلپرستي به وسيله ايزابل و دخترش، عتليا، و گسترش
فساد و ستم اجتماعي در دو سرزمين افرائيم و يهود مندرج است. طبق اين
روايات، ايزابل حاکم مطلق و خونريز و بيقانون سرزمينهاي بنياسرائيل بود؛
«انبياء خداوند را ميکشت» و ايشان گروه گروه از دست او در غارها پنهان
ميشدند.[223]
اين سرآغاز موجي جديد از
"جنبش پيامبري"[224] در ميان اتباع دو دولت بنياسرائيل است. اين
"پيامبران" مصلحينياند با شخصيتي مردمي، مسحورکننده و بسيج گر که مردم را
به احياء سنن موسوي، يکتاپرستي و عدالت اجتماعي فرا ميخوانند. در چنين
فضايي است که يکي از شگرفترين اين پيامبران ظهور ميکند؛ کسي که از نظر
احياء سنن يکتاپرستي و مبارزه با ستم و بي عدالتي و فساد اجتماعي در ميان
پيامبران پس از موسي تا آن زمان يگانه است. او ايلياء نبي نام دارد و همان
پيامبري است که قرآن کريم با نام "الياس" از او با تجليل فراوان ياد کرده و
خاندان او را "آل ياسين" ناميده است:
و
الياس از پيامبران بود. به مردم خود گفت آيا پروا نميکنيد؟ آيا بعل را به
خدايي ميخوانيد، و آن بهترين آفرينندگان را واميگذاريد؟ پروردگار شما و
پروردگار نياکانتان خداي يکتاست. پس تکذيبش کردند و آنان از احضار شدگانند،
مگر بندگان مخلص خدا. و نام نيک او را در نسلهاي بعد باقي گذاشتيم. سلام
بر خاندان الياس [سلام علي آل ياسين]. ما نيکوکاران را چنين پاداش ميدهيم.
او از بندگان مومن ما بود.[225]
ايلياء نبي، اثر يک
نقاش روس
در روايات عهد عتيق از ايلياء نبي با عنوان «ايلياء تشبي از
ساکنان جلعاد»[226] ياد شده است.[227] جلعاد منطقهاي است کوهستاني در شرق
رود اردن و در همسايگي سوريه که از گذشتهاي دور مأواي قبايل آموري بود و
بعدها بخشي از قبايل آرامي و بنياسرائيل نيز در آن سکني گرفتند. جلعاديان،
مردم بومي جلعاد، جمعيتي انبوه بودند و در حوادث سياسي آن زمان نقش فعال
داشتند. بنابراين، محل زيست ايليا منطقهاي است فراقومي که در آن قبايل
اسرائيلي و غير اسرائيلي آميزش دارند.[228] مهمتر، موطن اصلي ايليا يعني
"تشب" است که نميدانيم در کجاست.[229] برخي محققين، به اين دليل، ايليا را
از بنياسرائيل نميدانند بلکه او را از طايفه رکابي[230] يا از طايفه
قيني (قائني)[231] ميدانند.[232]
رکابيان
در اصل از مردم شهر قناتاند. قنات (دارالقنوات)[233] نام کهن شهر
حوران[234] (در شمال شرقي سوريه) است که سکنه آن بعدها بنام اعراب نبطي
شناخته ميشوند؛ گروهي از آنان به کنعان کوچيدند و طايفه رکابي را بنيان
نهادند.[235]
طايفه سامي قيني همان
طايفهاي است که شعيب (يترون)،[236] پدر زن موسي (ع)، به آن تعلق داشت.
نويسندگان دائرةالمعارف يهود، نام طايفه فوق را به واژه "قين"، به معناي
"آهنگر"، منتسب ميکنند و آنان را يک گروه حرفهاي از آهنگران کوچنشين
ميدانند.[237] حال آنکه در عهد عتيق اشارهاي به تعلق شعيب به حرفه آهنگري
مندرج نيست؛ به عکس او چادرنشيني متمکن و «کاهن مديان»، يعني شيخ طايفه
خود در منطقه فوق، توصيف شده است.[238] به علاوه، توجه کنيم که در نيمه اول
هزاره دوم پيش از ميلاد در اسناد مصري از شهر "قنات" به عنوان "قين"[239] و
"قانو"[240] نام برده شده است.[241] مجموعه اين دلايل، و نيز يکساني فرهنگ
و عقايد ديني قينيها و رکابيان، نشان ميدهد که اين دو طايفه کوچنشين
خويشاوند و از مردم شهر قنات و همان طايفه شعيباند. شهر دارالقنوات
امروزه از مراکز دروزيهاي سوريه است و ميدانيم که دروزيها براي شعيب
پيامبر جايگاهي ويژه قايلاند.[242] اين امر نيز نشانه ديگري است از تعلق
طايفه قيني به شهر قنات. امروزه برخي محققين، چون اشتاد،[243] معتقدند که
يکتاپرستي در آغاز در ميان طايفه شعيب رواج داشت و موسي (ع) با اين آئين در
ميان طايفه همسرش آشنا شد.[244]
دائرةالمعارف
يهود انتساب ايلياء نبي به قينيها و رکابيان را رد ميکند و تنها دليلي
که اقامه ميکند رهبري ايليا بر يک «جنبش مردمي» در سرزمين بنياسرائيل
است.[245] اين نگرش آشکارا صبغه نژادگرايانه دارد. براي مورخين يهودي دشوار
است که ظهور يک "پيامبر بيگانه" را در ميان بنياسرائيل و پيروي تودههاي
مردم از او را بپذيرند. آنان فراموش کردهاند که در همين زمان حکمرانان
واقعي بنياسرائيل دو زن فنيقي (ايزابل و عتليا) بودند.
اگر بدانيم که اخياء شيلوني و ايلياء نبي از مردمي جز
بنياسرائيل بودند، مردم شيلو و طوايف قيني و رکابي را به عنوان مدافعان
سرسخت و احياءگران يکتاپرستي موسوي بشناسيم، و نيز بدانيم که مردم طايفه
شعيب پيش از بنياسرائيل يکتاپرست بودند، تصويري که يهوديان از "يهوه" به
عنوان مخلوق فرهنگ "ممتاز" و "يگانه" خود ساختهاند تمام و کمال
فروميريزد. ديرزماني است که يهوديان بر خدا و بندگان خدا به خاطر "ابداع"
آئين يکتاپرستي منت نهادهاند. حال آنکه اينان نخستين يکتاپرستان گيتي
نبودند و آنگاه که به اين آئين گرويدند، براي خداي يگانه معبدها و نمادهاي
طلايي به پا کردند، او را در رديف بعل، خداي بزرگ همسايگان فنيقي، جاي
دادند و به داشتن خداي انحصاري قوم خود باليدند. و سرانجام، خداي يگانه را
به موجودي بدل کردند که چون پيرزنان جادوگر جز نثار نفرينهاي شوم و
پيشگويي کيفرهاي هولناک براي دشمنان اشرافيت قبيله يهودا کاري ندارد.
بيهوده نيست که در ميان يهوديان مصلحيني مردمي چون اخيا و ايليا و ارميا
نمييابيم و "پيامبراني" که از ايشان سراغ داريم، چون ناتان و حزقيال، همه
از جنس "پيامبران درباري"اند؛ هماناني که ارميا ايشان را «پيامبران
دروغين» [246] خوانده است.
آنچه پيوند
ايليا را با رکابيان بيشتر آشکار ميکند، حضور فعال اين طايفه در انقلاب
ايلياء نبي است؛ تا بدانجا که در جريان تخريب معابد بعل در سامريه و کشتار
خاندان عمري و داوودي يکي از آنان را، به نام يوناداب (جندب) بن
رکاب،[247] در کنار ييهو، سرکرده قيام، مييابيم.[248]
ايلياء نبي در حال
کشتن "پيامبران" بعل
در سدههاي پسين نيز رکابيان در حوالي بيتالمقدس سکونت
دارند؛ جامعهاي متمايز از بنياسرائيل را تشکيل ميدهند و برخلاف ايشان از
نوشيدن شراب به شدت پرهيز ميکنند. کمي پيش از اشغال بيتالمقدس به دست
بختالنصر، خداوند از ارميا ميخواهد که، براي آزمايش ايشان و ارائه
نمونهاي صالح به يهوديان، رکابيان را به نوشيدن شراب ترغيب کند. ارميا
آنان را به خانه نگهبان معبد سليمان دعوت ميکند، کوزههاي پر از شراب در
برابرشان مينهد و دعوت به نوشيدن ميکند. آنان نمينوشند و چنين پاسخ
ميدهند:
شراب نمينوشيم زيرا که پدر ما
يوناداب بن رکاب ما را وصيت نموده گفت که شما و پسران شما ابداً شراب
ننوشيد، و خانهها بنا مکنيد و کشت منماييد و تاکستانها غرس مکنيد و آنها
را نداشته باشيد بلکه تمامي روزهاي خود را در خيمهها ساکن شويد تا روزهاي
بسيار بر زميني که شما در آن غريب هستيد زنده بمانيد.[249]
ايلياء نبي شباني چادرنشين بود؛ روزي در اردن سکونت داشت و
روز ديگر در حوالي صيدا. زندگي زاهدانه اي داشت. ياور مستمندان بود و مردم
او را «مرد خدا» ميدانستند.[250] در روايات عهد عتيق، بر خلاف رويه
متعارف، هيچ اشارهاي به نام پدر، تبار و پيوند او با قبايل بنياسرائيل
نشده است.
ايليا، به فرمان خداوند، دعوت
خود را آشکار کرد. مردم به او گرويدند و در شورشي بزرگ، به دستور ايليا،
850 تن از "پيامبران" بعل و اشرا[251] را به قتل رسانيدند.[252] اخاب، که
در اين روايت شخصيتي متزلزل دارد، هراسان ماجرا را به ايزابل خبر داد و
ملکه فنيقي دستور قتل ايليا را صادر کرد. ايليا براي نجات جان خود به
بيابانها پناه برد تا سرانجام در مغارهاي کلام خدا بر او نازل شد. در اين
مکاشفه، ايليا خداوند را «خداي لشکرها» (رب الجنود)[253] ميخواند که
تعبيري کاملاً نو در روايات عهد عتيق است و بيانگر رسالت انقلابي
ايليا.[254] خداوند به او دستور ميدهد که سه تن را براي انهدام خاندان
اخاب و احياء يکتاپرستي موسوي در ميان بنياسرائيل به ياري طلبد: حزائيل،
ييهو بن نمشي و اليشع بن شافاط.[255]
حزائيل[256]
از سرداران آرامي دمشق است. او کمي پس از اين ماجرا، با مرگ بنحدد دوم،
شاه سوريه (843-798) ميشود. نقش آراميها در اين سناريو هم بيانگر
پيوندهاي آرامي ايلياست و هم بيانگر اين امر که مردم بنياسرائيل آراميان
دمشق را قومي بيگانه نميشناختند. ييهو بن نمشي[257] از سرداران
بنياسرائيل است و اليشع بن شافاط[258] برزگري است ساده از مردم اردن.
اليشع، که پس از ديدار با ايليا به خدمتگزار او بدل ميشود،[259] همان
پيامبري است که پس از درگذشت ايليا در رأس پيروانش قرار ميگيرد و جنبش او
را تداوم ميبخشد.[260] اليشع (اليسع) از پيامبراني است که نام ايشان در
قرآن کريم ذکر شده است.[261] درباره تبار اليسع و پيوند او با قبايل
بنياسرائيل نيز، چون ايليا، هيچ اشارهاي در روايات عهد عتيق مندرج نيست.
جنبش اين
پيامبر شورشي تنها عليه سلطه خاندان عمري بر دولت افرائيم نيست. ايليا به
مبارزه عليه شاه يهوديان نيز برخاست زيرا «خداي پدران خود را ترک کرده»،
بتخانه ساخته و «ساکنان اورشليم را به زنا کردن ترغيب مينمود.»[262] ايليا
در نامهاي به شاه يهود چنين نوشت:
به
طريق پادشاهان اسرائيل رفتار نموده، يهودا و ساکنين اورشليم را اغوا نمودي
که موافق زناکاري خاندان اخاب مرتکب زنا بشوند و برادران خويش را نيز... به
قتل رسانيدي. همانا خداوند قومت و پسرانت و زنانت و تمامي اموالت را به
بلاي عظيم مبتلا خواهد ساخت.[263]
سرانجام،
در سال 842، در زمان سلطنت يهورام بن اخاب بن عمري در دولت افرائيم
(851-842) و اخزيا[264] بن يهورام بن يهوشافاط در دولت يهود (841-842) انقلاب آغاز شد. اخزيا، شاه يهود، پسر
عتليا و نوه ايزابل است و داماد خاندان اخاب.[265] و يهورام، شاه افرائيم،
دايي و احتمالا پدر زن اوست.
قيام با
ابلاغ پيام اليسع، که اکنون با درگذشت ايليا در رأس توده انبوه پيروان او
جاي دارد، به ييهو بن نمشي، سردار بنياسرائيل، آغاز ميشود. اليسع او را
به پادشاهي بنياسرائيل منصوب ميکند و حکم قتل خاندان اخاب را صادر
مينمايد. اين در زماني است که دولتهاي بنياسرائيل، به دعوت اليسع، هدف
تهاجم حزائيل، شاه جديد آرامي، قرار گرفتهاند. ييهو به محل استقرار دو شاه
افرائيم و يهود ميرود و هر دو را به قتل ميرساند؛ سپس به کاخ ييلاقي
ايزابل ميشتابد و او را نيز ميکشد. آنگاه بههمراه يوناداب بن رکاب، رهبر
طايفه رکابي، رهسپار سامريه ميشود.
و
چون از آنجا روانه شد، به يوناداب بن رکاب که به استقبال او ميآمد برخورد و
او را تحيت نموده گفت که آيا دل تو راست است مثل دل من با دل تو؟ يوناداب
جواب داد که راست است. گفت اگر هست دست خود را به من بده. پس دست خود را به
او داد و او وي را نزد خود به عرابه برکشيد. و گفت همراه من بيا و غيرتي
را که براي خداوند دارم ببين.[266]
ييهو
در سامريه تمامي اعضاي خاندان عمري و بزرگان و کاهنان شهر و تمامي
بعلپرستان و نيز 42 تن از اعضاي خاندان سلطنتي يهود (خاندان داوودي) را که
در سامريه بودند به قتل ميرساند. آنگاه، بههمراه يوناداب رکابي به معبد
بعل ميرود، بتها را ميشکند و معبد را به مزبله بدل ميکند. «پس ييهو اثر
بعل را از اسرائيل نابود ساخت.»[267] اين سرآغاز حکومت 28 ساله ييهو بن
نمشي (841-814) بر دولت افرائيم است.
اين
داستان انقلابي است که با پيامبري ايلياء نبي آغاز شد و با قيام ييهو بن
نمشي، تخريب معابد پرستش بعل و کشتار خاندان عمري و بخش مهمي از اعضاي
خاندان داوودي به پايان رسيد. معهذا، در اينجا نيز، چون ماجراي پيامبري
اخياء شيلوني و قيام يربعام بن نبط و خاندان يوسف عليه اشرافيت يهود، تنها
با يک روايت سروکار نداريم. روايت دومي، که آشکارا متأخر بر روايت پيشين
است، بلافاصله آغاز ميشود و ييهو و خاندان او "گنهکار" قلم ميروند.
ييهو هرچند به فرمان ايليا و اليسع يکتاپرستي موسوي را
احياء کرد و سرزمين اسباط دهگانه شمالي را از بتپرستي کنعاني پاک نمود،
چنانکه هيچگاه بعلپرستي به سرزمين قبايل شمالي بازنگشت،[268] معهذا بر
«گناه يربعام بن نبط» باقي ماند.[269] تمامي شاهان بعدي افرائيم همچنان
آلوده به «گناه يربعام بن نبط»اند؛ "شيطان بزرگي" که «اسرائيل را مرتکب
گناه ساخت.»[270]
اين گناه بزرگ، که
سرزمين قبايل شمالي را تا زمان انهدام خونين آن به دست امپراتوري آشور
همچنان آماج نفرين قرار ميدهد، چيزي نيست جز تداوم استقلال و عدم تمکين به
اشرافيت يهود. فساد، بي عدالتي و بتپرستي بخشودني است، چنانکه خاندان
داوود در بيتالمقدس هماره به آن اشتغال دارد و هيچگاه به نابودي کامل
تهديد نميشود، ولي گناهي که خاندان يوسف بنيانگذار آن بود نابخشودني است.
نگرش دائرةالمعارف يهود به شخصيت ايلياء نبي نيز، چون اخياء
شيلوني، منفي است. طبق اين تصوير، يکتاپرستي[271] در جوهره خود ملازم با
عدم تسامح ديني است برخلاف چندگانه پرستي[272] که هيچگاه در ذات خويش
مخالفتي با تنوع پرستش نداشته و هماره حضور مشربهاي ديني مختلف را، دوش به
دوش هم، تحمل کرده است.[273]
نويسندگان
دائرةالمعارف يهود بر مايههاي ستم و فساد و بيعدالتي اجتماعي در
دولتهاي آن زمان بنياسرائيل، چون بيقانوني و قساوت ايزابل در تملک اراضي
نابط يزرعيلي[274] و قتل او[275] چشم ميپوشند. آنان توجه نميکنند که هم
در پيامبري اخياء شيلوني و قيام خاندان يوسف عليه دولت يهود و هم در
پيامبري ايلياء نبي و قيام ييهو عليه خاندانهاي سلطنتي عمري و داوودي،
رواج بتپرستي فنيقي تنها به معني اشاعه يک عقيده ديني نيست؛ بلکه ملازم
است با رواج گسترده فساد و ستم اجتماعي. درونمايه اصلي ماجرا، آزادي يا عدم
آزادي پرستش ديني نيست؛ تحميل خونين بعلپرستي است از طريق قتل عام گروه
گروه "پيامبران".
نويسندگان دائرةالمعارف يهود، که سخت با ايزابل و "همسايگان
فنيقي" همدلي نشان ميدهند، ايلياء نبي را "افراطگرايي" ميخوانند که «به
شکلي غيرمشروط مخالف هر گونه پرستش، بجز يهوه، بود.» به زعم آنان، ايزابل
مخالفتي با پرستش خداي يگانه نداشت؛ به عکس، اين ايليا بود که سرسختانه با
آئين و عقايد ديني همسايگان (فنيقي) مخالفت ميکرد. لذا، خاندان سلطنتي با
تبليغات او مخالفت کرد زيرا سياستش گسترش پيوندهاي اقتصادي با همسايگان،
بهويژه با صور، بود.
سقوط عتليا و به تخت نشاندن
تنها بازمانده خاندان داوود
Figures de la Bible,
1728
Illustrated by Gerard
Hoet (1648-1733), and others
اخاب
به عقايد ديني مردم خود وفادار بود ولي ضرري نميديد که نسبت به دين مردم
صور با تساهل برخورد کند و براي محافل نزديک به ملکه ايزابل مکاني براي
پرستش در سامريه به پا کند. ولي ايليا... بر آن بود که رسالت تاريخي مردمش
حفظ پرستش ديني ناب در درون مرزهاي خويش و به رسميت نشناختن ساير خدايان
است... به فرمان ايليا مردمي تحريک شده حمله بردند و پيامبران بعل را
کشتند. شاه [اخاب] هيچ مخالفتي با اقدام ايليا نشان نداد... ولي ملکه
ايزابل از کشتار پيامبران بعل به خشم آمد و جنگي خونين را عليه ايليا و
پيروانش آغاز کرد... ايليا مجبور شد به بيابان بگريزد زيرا مردم از او
حمايت نکردند... در آنجا، مانند ماجراي موسي در کوه سينا، خدا بر او ظاهر
شد... و از آنجا که مردم در جنگ با ايزابل از او حمايت نميکردند...
حزائيل، شاه بعدي سوريه، ييهو، شاه بعدي اسرائيل، و اليسع، جانشين ايليا،
به عنوان ابزارهاي کيفر الهي تعيين شدند.[276]
حيرتانگيز است ولي باور کنيم که اسطورههاي عهد عتيق به
گذشتههاي دور تعلق ندارد؛ پديدهاي کاملاً زنده است. اين همان مأخذي است
که پيشتر از يربعام بن نبط تصويري منفي به دست ميداد زيرا، بر اساس اتهام
راويان يهودي عهد عتيق، در سامريه بتخانه به پا کرده بود. به راستي چرا در
اتهامي مشابه يربعام محکوم است و اخاب مورد دفاعي سخت قرار ميگيرد؟ کشف
اين راز دشوار نيست. "يهوه" بهانهاي بيش نيست و تنها ملاک جانبداري، حتي
تا به امروز، رابطه با اليگارشي يهودي است. يربعام و خاندان يوسف محکوماند
زيرا بر اين کانون شوريدند و اخاب و خاندان عمري مقبولاند زيرا پيوندي
استوار با اين اليگارشي داشتند. اين شيوه نگرش کاملا جانبدارانه بيانگر
حضور زنده اسطورهاي است سه هزار ساله که روح و مايه حيات خويش را از
نژادپرستي يهودي ميگيرد.
پس از انقلاب
سامريه و قتل اخزيا، شاه يهود، در بيتالمقدس نيز حوادثي خونين رخ داد.
عتليا، مادر اخزيا، به کودتا دست زد و با کشتار ساير اعضاي خاندان داوودي،
جز يک کودک که به وسيله زني پنهان شد، قدرت را بطور کامل به دست گرفت.
عتليا شش سال با اقتدار تمام بر دولت يهود حکومت کرد و سپس، محتملا به دليل
اقتدار بيش از حد کاهنان فنيقي در دربارش، با مقابله کاهنان يهودي مواجه
شد. سرانجام، آنان در کودتايي سنجيده عتليا را به قتل رسانيدند و تنها
بازمانده خاندان داوود را به سلطنت نشاندند.[277]
در سده هفدهم، داستان عتليا در هنر و ادبيات جديد اروپا
بازتاب وسيع داشت. ژان راسين[278] تراژدي معروف خود به نام عطليه (1691)
را نوشت، قطعات معروفي به همين نام تصنيف شد و آنتوان کويپل[279] تابلوي
معروف رنگ و روغن خود را به نام "سقوط عتليا" (1692) کشيد که در موزه لوور
پاريس نگهداري ميشود. مضمون تمامي اين آثار ستايش از خاندان داوود
است.[280]
پي نوشت:
223. کتاب اول پادشاهان، 18/ 4، 13.
224. Prophetic Movement
225. الصافات، 123-132.
226.
"Elijah the Tishbite of the inhabitants of Gilead."
227. کتاب اول پادشاهان، 17/ 1.
228. بنگريد به: . Judaica,
vol. 7, pp. 569-571 .
229. در دائرةالمعارف يهود نامي از اين محل مندرج نيست.
هاکس آمريکايي محتمل ميداند استيب يا لستيب کنوني باشد در 10 مايلي شرق
اردن و در ميان تلهاي جلعاد. (مستر هاکس آمريکايي، قاموس کتاب مقدس،
بيروت: مطبعه آمريکايي، 1928، ص 357)
230.
Rechabite
231. Ken
232. Judaica, vol. 6, p. 632.
233. Kenath
234. Hauran
235. کتاب اول تواريخ ايام، 2/ 55؛ Judaica, vol. 10, pp. 905-906
236. Jethro
237. ibid, vol. 10, p. 906.
238. بنگريد به: سفر خروج، 2/ 16؛ 3/ 1.
239. Qen
240. Qanu
241. ibid, vol. 10, p. 905.
242. ibid, pp. 20, 906.
243. B. Stade
244. ibid, p. 906.
245. ibid, vol. 6, p. 633.
246. بنگريد به: کتاب
ارمياء نبي، باب 28.
247. Jonadab ibn Rochab
248. کتاب دوم پادشاهان، 10/ 15-27.
"يوناداب" قرائت عبري نام فوق است. شکل ديگر قرائت آن
"جُندب" است و در اين قرائت نامي کاملا عربي است.
249. کتاب ارمياء نبي، باب 35.
250. بنگريد به: کتاب اول پادشاهان، باب 17.
251. اشرا يا "اشيريم" (Asherah) الهه باروري در نزد مردم صيدا بود که ايزابل پرستش آن را
در سرزمينهاي افرائيم و يهود رواج داد و معابد آن را به پا کرد.
252. در روايات عهد عتيق، عنوان "نبي" به مدعيان پيامبري
در آئينهاي بعلپرستي نيز اطلاق ميشود. بنگريد به: کتاب اول پادشاهان،
باب 18.
253. " I have been moved by zeal for the Lord, the God of Hosts."
254. کتاب اول پادشاهان، 19/ 10، 14.
255. همان مأخذ، 19/ 15-16.
256. Hazael
257. Jehu ibn Nimshi
258. Elishah ibn Shaphat
259. همان مأخذ، 19/ 19-21.
260. کتاب دوم پادشاهان، باب 2.
261. انعام، 86؛ ص، 48.
262.
کتاب دوم تواريخ ايام، 21/ 11-12.
263.
همان مأخذ، 21/ 12-14.
264. Ahaziah
265. کتاب دوم پادشاهان، 8/ 27.
266. همان مأخذ، 10/ 15-16.
267. همان مأخذ، 10/ 27.
268.
همان مأخذ، 10/ 28.
269. همان مأخذ،
10/ 31.
270. بنگريد به: کتاب دوم
پادشاهان، 14/ 24؛ 15/ 9؛ 15/ 18؛ 15/ 24؛ 15/ 28.
271. Monotheism
272. Polytheism
273. Judaica, vol. 6, p. 633.
274. Naboth the Jezreel
275. بنگريد به: کتاب
اول پادشاهان، باب 21.
276. ibid, pp. 633-634.
277. کتاب دوم پادشاهان، باب 11؛ کتاب دوم تواريخ ايام،
بابهاي 22-23.
278. Jean Racine
279. Antoine Coypel
280. بنگريد به:Judaica, vol. 3, p. 815 .
+ نوشته شده توسط hossein1221 در و ساعت
15:14 |
اشرافيت يهود و دولت افرائيم
از اين پس، دولت يهود در سرزمين جنوبي - که به قبيله يهود و بخش کوچکي از
آن، مجاور با سرزمين افرائيم، به قبيله بنيامين تعلق داشت - مستقر بود و
دولت افرائيم در سرزمين پهناور شمالي. دولت افرائيم سواحلي گسترده نيز در
اختيار داشت و همسايگي آن با دولت آرامي سوريه و دولت هاي کنعاني صور و
صيدا موقعيت تجاري برجسته اي در اختيارش مي نهاد؛ ولي دولت يهود به دليل
استقرار دولت فلسطين در سواحل آن به دريا دسترسي نداشت.
جايگزيني بت پرستي کنعاني با يکتاپرستي موسوي طبعاً نمي توانست در ميان
بني اسرائيل بي پژواک باشد. خاندان يوسف، به رهبري يربعام و مادرش، در رأس
اين اعتراض جاي داشت. مادر يربعام، به نام صروعه، ظاهراً بيوه زني محترم و
متنفذ در ميان بني اسرائيل بود زيرا نام او در روايات عهد عتيق به ثبت
رسيده است.[165] طبق همين روايات، پس از شورش فوق، سليمان فرمان رياست
يربعام را بر خاندان يوسف صادر کرد.[166] اين اقدام براي ساکت کردن يربعام
بود، ولي ماجرا پايان نيافت. پيامبري به نام اخياء شيلوني با يربعام ديدار
کرد و پيام خداوند را به او ابلاغ نمود که به دليل گروش سليمان به بت پرستي
رياست ده قبيله بني اسرائيل را به او سپرده است.[167]
پس اخيا... به يربعام گفت... يهوه خداي اسرائيل چنين مي گويد اينک من
مملکت را از دست سليمان پاره مي کنم و ده سبط به تو مي دهم... چون ايشان
مرا ترک کردند و عشتورت، خداي صيدونيان، و کموش، خداي موآب، و ملکوم، خداي
بني عمون، را سجده کردند و در طريق هاي من سلوک ننمودند.[168]
بدينسان، با مرگ سليمان، شورش خاندان يوسف با اجتماع بزرگان اسباط ده گانه
بني اسرائيل در شهر شکيم[169] آغاز شد:
و رحبعام [پسر سليمان و شاه يهود] به شکيم رفت زيرا که تمامي اسرائيل به
شکيم آمدند تا او را پادشاه بسازند... آنگاه يربعام [رئيس خاندان يوسف] و
تمامي جماعت بني اسرائيل آمدند و به رحبعام عرض کرده گفتند: پدر تو يوغ ما
را سخت ساخت اما تو الان بندگي سخت و يوغ سنگيني را که پدرت بر ما نهاد سبک
ساز و تو را خدمت خواهيم نمود... [رحبعام] گفت: پدرم يوغ شما را سنگين
ساخت اما من يوغ شما را زياده خواهم گردانيد. پدرم شما را به تازيانه ها
تنبيه مي نمود اما من شما را به عقرب ها تنبيه خواهم کرد.[170]
تجمع سران قبايل در شکيم نشان مي دهد که اينان مرکزيت بيت المقدس را، که
اينک کانون بت پرستي انگاشته مي شد، به رسميت نمي شناختند. چنين بود که
سرزمين بني اسرائيل به دو دولت تقسيم شد: دولت افرائيم و دولت يهود.
و چون تمامي اسرائيل ديدند که پادشاه ايشان را اجابت نکرد، آنگاه قوم
پادشاه را جواب داده گفتند ما را در داوود چه حصه است... اي اسرائيل به
خيمه هاي خود برويد و اينک اين داوود به خانه خود متوجه باش... پس اسرائيل
تا به امروز بر خاندان داوود عاصي شدند... [و يربعام را] بر تمام اسرائيل
پادشاه ساختند و غير از سبط يهودا، فقط، کسي خاندان داوود را پيروي
نکرد.[171]
اخياء شيلوني و يربعام
نقاشي از چاپ اول (1704، هلند) تاريخ يهود اثر فلاويوس جوزفوس، مورخ يهودي
سده اول ميلادي
در پي اين ماجرا، خاندان يوسف دولت اسباط ده گانه بني اسرائيل را بنيان
نهاد و يربعام به عنوان نخستين شاه (928-907 ق. م.) دولت افرائيم به قدرت
رسيد.
از اين پس، دولت يهود در سرزمين جنوبي - که به قبيله يهود و بخش کوچکي از
آن، مجاور با سرزمين افرائيم، به قبيله بنيامين تعلق داشت - مستقر بود و
دولت افرائيم در سرزمين پهناور شمالي. دولت افرائيم سواحلي گسترده نيز در
اختيار داشت و همسايگي آن با دولت آرامي سوريه و دولت هاي کنعاني صور و
صيدا موقعيت تجاري برجسته اي در اختيارش مي نهاد؛ ولي دولت يهود به دليل
استقرار دولت فلسطين در سواحل آن به دريا دسترسي نداشت.
پس از استقلال دولت افرائيم، تا سال هاي طولاني، ميان اين دو دولت ستيز
سياسي و جنگ هاي نظامي خونين در جريان بود. علت اين ستيزها سياست عنادآميز
دولت يهود و خاندان داوود بود که خود را برگزيده خداي اسرائيل و شبان
بني اسرائيل مي دانستند و براي خويش حق حاکميت بر تمامي قبايل اسرائيل را
قائل بودند.[172]
در عهد عتيق از دولت قبايل ده گانه شمالي با نام هاي اسرائيل و افرائيم ،
هر دو، ياد شده است. نمونه هاي کاربرد نام اسرائيل را در کتاب پادشاهان و
کتاب تواريخ ايام مي توان يافت و کاربرد نام افرائيم را در کتاب اشعياء
نبي و کتاب ارمياء نبي.[173] براي نمونه، کتاب اشعياء نبي استقلال قبايل ده
گانه از دولت يهود را «جدا شدن افرائيم از يهودا» مي خواند؛[174] و در جاي
ديگر ستيز دو دولت بني اسرائيل را چنين توصيف مي کند: «و حسد افرائيم رفع
خواهد شد و دشمنان يهودا منقطع خواهند گرديد. افرائيم بر يهودا حسد نخواهد
برد و يهودا افرائيم را دشمني نخواهد نمود.»[175] برخي نويسندگان يهودي
معاصر نيز نام دقيق دولت فوق را مملکت افرائيم مي دانند.[176]
يعقوب در ميان نوه هاي خود به افرائيم بيشترين علاقه را داشت همانگونه که
يوسف محبوب ترين پسر او بود. از يعقوب روايت شده که سبط دو پسر يوسف، به
ويژه افرائيم، قومي بزرگ را بنيان خواهند نهاد؛ و «ذريت آنها امت هاي بسيار
خواهند گرديد» تا بدانجا که بني اسرائيل در ميان خويش چنين دعا خواهند کرد
«خدا تو را مثل افرائيم و مناسه گرداند.»[177]
بنظر مي رسد که در گذشته دور، پيش از مستحيل شدن ساير قبايل بني اسرائيل در
قبيله يهود، قبيله افرائيم و خاندان يوسف در ميان بني اسرائيل از احترام و
اقتدار فراوان برخوردار بودند و رقيب اصلي يهوديان و خاندان داوود به
شمار مي رفتند.
تعمق در متن کنوني عهد عتيق روشن مي کند که در دوران طولاني اقتدار اشرافيت
يهود بر بني اسرائيل، به ويژه پس از پايان هويت مستقل ساير قبايل و ادغام
تمامي آنان در مجموعه اي جديد به نام قوم يهود ، حذف و اضافات فراوان در
متون ديني و تاريخي بني اسرائيل به سود يهوديان، و به ويژه بر ضد خاندان
يوسف، صورت گرفته است. براي نمونه، کتاب پادشاهان و کتاب تواريخ ايام
پادشاهان به دو گونه ناميده مي شود. در يکجا از «کتاب تواريخ ايام پادشاهان
اسرائيل»[178] سخن مي رود و در جاي ديگر همين اثر «کتاب تواريخ ايام
پادشاهان يهودا» خوانده مي شود.[179] روشن است که در دوران سلطه شاهان يهود
متني کهن درباره تاريخ بني اسرائيل مورد بازبيني و بازسازي قرار گرفته و
به تاريخ رسمي قوم يهود بدل شده است؛ هرچند برخي بقاياي متون کهن در نسخه
جديد بر جاي مانده است. بازنويسي اين تاريخ در دوران تبعيد اشراف و
روحانيون يهودي در بابل مورد ترديد نيست.[180] همچنين روشن است که تنها
متون کهن بني اسرائيل منابع موجود نبوده است. براي نمونه، در کتاب دوم
تواريخ ايام به منابعي چون تواريخ ناتان نبي و اخياء شيلوني ارجاع داده مي
شود که در مجموعه حاضر موجود نيست.[181] به اين دليل عجيب نيست که در
روايات متعلق به اين دوران، بسياري از نفرين هاي خداي اسرائيل به بني
اسرائيل درواقع به مملکت افرائيم، يعني اسباط ده گانه شمالي، باز مي گردد؛
زيرا در اين زمان دو مفهوم بني اسرائيل و يهود کاملا متمايز است و به
دو واحد سياسي مستقل و متعارض اطلاق مي گردد.
خاندان يوسف (سران قبيله افرائيم) نه تنها سلوکي دوستانه با ساير قبايل بني
اسرائيل داشت بلکه خود را پاسدار سنن موسوي در قبال بدعت هاي کنعاني و
مصري سليمان مي دانست؛ و همين سبب شد که قبايل ديگر در زير پرچم آن دولتي
مستقل را به پا کنند و خود را از سلطه اشرافيت يهود رهايي بخشند.
دولت افرائيم تا زمان اشغال سامريه، پايتخت آن، به دست آشور به مدت 208 سال
(928-720) موجوديت داشت.
تاريخ اين دولت را به چهار مرحله بايد تقسيم نمود:
1- دوران حکومت خاندان يوسف. در اين دوران کوتاه (928-906) دولت افرائيم با
توطئه هاي سهمگين يهوديان مواجه است. اين توطئه ها سرانجام به سقوط خاندان
يوسف و کشتار و انهدام کامل آنان مي انجامد.
2- دوران حکومت سران قبيله يساکار (906-882). در اين دوران نيز رويه
يهوديان در قبال دولت افرائيم به سان گذشته است.
3- دوران سلطنت خاندان عُمري (882-842). در اين دوران اشرافيت يهود و
افرائيم و خاندان هاي سلطنتي داوود و عُمري متحد و هم مشرب اند.
4- دوران پس از انقلاب ايلياء نبي (842-720). در اين دوران، بار ديگر مملکت
افرائيم هدف حمله اشرافيت يهود قرار مي گيرد و سرانجام با دسيسه آنان به
دست دولت آشور منهدم مي شود.
دولتهاي اسرائيل (افرائيم) و يهود و همسايگان آنها
نخستين توطئه اشرافيت يهود عليه دولت افرائيم بلافاصله پس از اعلام
استقلال قبايل ده گانه بني اسرائيل آغاز مي شود:
و رحبعام پادشاه ادوم را، که سردار باج گيران بود، فرستاد و تمامي
اسرائيل او را سنگسار کردند که مرد. و رحبعام پادشاه تعجيل نموده، بر عرابه
خود سوار شد و به اورشليم فرار کرد.[182]
رحبعام پس از شکست اين دسيسه، در بيت المقدس سپاهي عظيم از قبايل يهود و
بنيامين فراهم آورد و به سرزمين قبايل شمالي تاخت؛ ولي پيامبري بنام شمعيا
آنان را از جنگ با برادران خويش منع کرد و سپاه رحبعام فروپاشيد.[183]
معهذا، اين ستيز به پايان نرسيد و در تمامي دوران 17 ساله سلطنت رحبعام بر
دولت يهود (928-911) ميان او و دولت افرائيم جنگ بود.[184] در زمان ابيام
(ابيا)،[185] پسر رحبعام و شاه يهود (911-908)، تهاجم يهوديان به دولت
افرائيم اوج يافت و اين سرزمين آماج کشتاري بيرحمانه قرار گرفت. اين حادثه
لطمات شديدي بر پيکر قبايل ده گانه شمالي وارد ساخت و زمينه هاي سقوط و
انهدام خاندان يوسف را فراهم ساخت.
... و کاهنان کرناها را نواختند و مردان يهودا بانگ بلند برآوردند و...
خدا يربعام و تمامي اسرائيل را به حضور ابيا و يهودا شکست داد. و بني
اسرائيل از حضور يهودا فرار کردند... و ابيا و قوم او آنها را به صدمه
عظيمي شکست دادند؛ چنانکه پانصد هزار مرد برگزيده از اسرائيل مقتول
افتادند. پس بني اسرائيل در آن وقت ذليل شدند و بني يهودا، چون که بر يهوه
خداي پدران خود توکل نمودند قوي گرديدند... و يربعام در ايام ابيا ديگر قوت
بهم نرسانيد و خداوند او را زد که مرد.[186]
از اين پس، در عهد عتيق روايتي متناقض با آنچه گذشت آغاز مي شود. آشکارا ما
با دو متن سر و کار داريم؛ اولي کهن تر به نظر مي رسد و دومي بايد اضافات
پسين يهوديان باشد. چنانکه ديديم، آئين پرستش گوساله طلايي را يهوديان
آغاز کردند ولي از اين پس آن را به افرائيميان نسبت مي دهند. در چرخشي
عجيب، قبايل ده گانه شمالي سخت شيفته بت خانه اورشليم معرفي مي شوند تا
بدانجا که يربعام از سفر آنان به پايتخت دولت يهود به هراس مي افتد و خود
بت خانه هايي به پا مي کند. در اين روايت جديد، شاه يهود فرمانروا و آقاي
مشروع تمامي بني اسرائيل است و يربعام حکمراني غاصب.
و يربعام در دل خود فکر کرد که حال سلطنت به خاندان داوود خواهد برگشت.
اگر اين قوم به جهت گذرانيدن قرباني ها به خانه خداوند به اورشليم بروند،
همانا دل اين قوم به آقاي خويش، رحبعام پادشاه يهودا، خواهد برگشت و مرا به
قتل رسانيده نزد رحبعام، پادشاه يهودا، خواهند برگشت. پس پادشاه مشورت
نموده، دو گوساله طلا ساخت و به ايشان گفت براي شما رفتن به اورشليم زحمت
است، هان اي اسرائيل خدايان تو که ترا از زمين مصر برآوردند. و يکي را در
بيت ئيل گذاشت و ديگري را در دان قرار داد. و اين امر باعث گناه شد.[187]
کمي بعد، چرخش دوم صورت مي گيرد. اينک يهوديان مناديان يکتاپرستي موسوي اند
و مبلغان خود را به سرزمين افرائيم مي فرستند تا آنان را از بت پرستي منع
کنند.[188] در اين روايت جديد، گناه بني اسرائيل تنها شورش بر خاندان داوود
نيست؛ اخراج کاهنان هاروني و گروه روحانيون حرفه اي لاوي نيز هست. يهوديان
چنين رجز مي خوانند:
اي يربعام و تمامي اسرائيل مرا گوش گيريد. آيا شما نمي دانيد که يهوه،
خداي اسرائيل، سلطنت اسرائيل را به داوود و پسرانش با عهد تمکين تا به ابد
داده است؟ و يربعام بن نبط، بنده سليمان بن داوود، برخاست و بر مولاي خود
عصيان ورزيد... شما الان گمان مي بريد که با سلطنت خداوند که در دست پسران
داوود است مقابله توانيد نمود؟ شما گروه عظيمي مي باشيد و گوساله هاي طلا،
که يربعام براي شما به جاي خدايان ساخته است، با شما مي باشد. آيا شما
کهنه خداوند را از بني هارون و لاويان را نيز اخراج ننموديد؟... اما ما،
يهوه خداي ماست و او را ترک نکرده ايم و کاهنان از پسران هارون خداوند را
خدمت مي کنند و لاويان در کار خود مشغو ل اند... اينک با ما خدا رئيس است و
کاهنان او با کرناهاي بلند آواز هستند تا به ضد شما بنوازند.[189]
طبق اين روايت جديد، يربعام منشاء تمامي گناهان پسين بني اسرائيل است[190] و
خاندان يوسف و اسباط ده گانه بني اسرائيل مورد غضب هولناک و نفرين
بيرحمانه و نابخشودني خداي اسرائيل اند.
از يربعام هر مرد را و هر محبوس و آزاد را که در اسرائيل باشد منقطع مي
سازم و تمامي خاندان يربعام را دور مي اندازم چنانکه سرگين را بالکل دور مي
اندازند. هر که از يربعام در شهر بميرد سگان بخورند و هر که در صحرا بميرد
مرغان هوا بخورند... و خداوند اسرائيل را خواهد زد مثل ني که در آب متحرک
شود و ريشه اسرائيل را از اين زمين نيکو که به پدران ايشان داده بود خواهند
کند.[191]
عجيب است که اين خداي سختگير با قبيله يهود سلوکي تسامح آميز دارد و خشم او
بر يهوديان به سان پدري است که از فرزند خاطي خود مي رنجد. اين نفرين
هولناک به قبايل ده گانه شمالي و خاندان يوسف درست در زماني است که خاندان
داوود و يهوديان «بيش از هر آنچه پدران ايشان کرده بودند» شرارت مي ورزند و
علاوه بر بت پرستي، همجنس گرايي نيز در ميان شان رواجي گسترده يافته است.
و الواط نيز در زمين بودند و موافق رجاسات امت هايي که خداوند از حضور
بني اسرائيل اخراج نموده بود عمل مي نمودند.[192]
معهذا، يهوديان و خاندان داوود همچنان عزيزدردانه خداي اسرائيل اند.
در تداوم اين سنت کهن، تاريخنگاري جديد يهود نيز نسبت به حوادث فوق برخوردي
گزينشي و جانبدارانه دارد.[193] براي نمونه، دائرة المعارف يهود خروج
اخيا، پيامبر شيلوني، را به ضديت او با سياست «تسامح آميز سليمان در قبال
اديان بيگانه» نسبت مي دهد.[194] به عبارت ديگر، سليمان پادشاهي ليبرال
ترسيم مي شود و اخياء شيلوني پيامبري بنيادگرا ! حال آنکه سخن اخيا بر سر
تسامح نيست؛ بر سر جايگزيني سنن موسوي با بعل پرستي فنيقي در عهد سليمان
است. همين مأخذ، يربعام را به عنوان احياء گر آئين پرستش گوساله طلايي در
بني اسرائيل مطرح مي کند به همراه درج تصويري که در سده دوازدهم ميلادي
يهوديان اسپانيا کشيده اند و يربعام و قومش را در حال پرستش گوساله طلايي
نشان مي دهد.[195] اين شيوه نگرش به روشني بيانگر آن است که يهوديت جديد به
شکلي آگاهانه خود را تنها و تنها وارث سنن قبيله يهودا مي داند نه تمامي
بني اسرائيل.
کمي پس از درگذشت يربعام، يکي از سران قبيله يساکار (از قبايل بني اسرائيل)
به نام بعشا[196] عليه حکومت خاندان يوسف شوريد، تمامي آنان را قتل عام
کرد و خود به عنوان شاه قبايل ده گانه شمالي بني اسرائيل (906-883) قدرت را
به دست گرفت.[197] اين پايان کار خاندان يوسف است و از اين پس نشاني از
ايشان در اساطير يهودي نمي يابيم.
به رغم نابودي خاندان يوسف، ستيز دولت يهود بر ضد دولت افرائيم تداوم
دارد. در اين زمان آسا،[198] پسر ابيام، شاه يهود (908-867) است و در تمامي
دوران سلطنت او ميان دولت هاي يهود و افرائيم، چون گذشته، جنگ و ستيز در
جريان است.[199] نفرت يهوديان از قبايل ده گانه شمالي و دولت افرائيم تا
بدان حد است که به خيانتي بزرگ عليه سنن يگانگي قبايل بني اسرائيل دست مي
زنند و دولت دمشق را بر آنان مي شورانند:
آسا تمامي طلا و نقره موجود در خزائن معبد سليمان و کاخ خويش را نزد بن حدد
اول، شاه آرامي دمشق، مي فرستد و از او مي خواهد که پيمان دوستي خود را با
دولت افرائيم بگسلد و به اين سرزمين حمله برد. بدينسان، تهاجم همزمان
آرامي ها از شرق و شمال و يهوديان از جنوب به دولت افرائيم آغاز مي شود و
بخش هاي مهمي از خاک اين کشور، در هر دو جبهه، به تصرف آرامي ها و يهوديان
درمي آيد.[200] مدتي بعد، نفرين خداي اسرائيل دامان خاندان بعشا را نيز
مي گيرد؛ در حوالي سال 882 يکي از سرداران دولت افرائيم به نام زمري[201]
مي شورد و با قتل عام خاندان بعشا زمام قدرت را به دست مي گيرد.[202] اين
شورش در زماني است که دولت افرائيم در جنگ با فلسطينيان است. با رسيدن خبر
شورش زمري به جبهه هاي جنگ، سران قبايل ده گانه يکي از سرداران خود به نام
عُمري را به عنوان شاه جديد دولت افرائيم برمي گزينند و پس از يک دوران
کوتاه جنگ داخلي سرانجام عُمري به سلطنت مي رسد.[203] اين سرآغاز سلطنت
خاندان عُمري در سرزمين قبايل ده گانه شمالي بني اسرائيل است.
حکومت بيت عمري [204] (خاندان عمري) نقطه عطفي در سرگذشت دولت افرائيم است
و تاريخ علمي بني اسرائيل، يعني تاريخ مبتني بر داده هاي باستان شناسي
نه روايات اساطيري صرف، از اين دوران آغاز مي شود.[205] در اين ميان به
ويژه بقاياي شهر سامريه، پايتخت خاندان عمري، حائز اهميت است. اين آثار، و
کشفيات مشابه در سرزمين جنوبي (دولت يهود)، بيانگر رواج آئين هاي بت پرستي
مشابه با کنعاني ها (فنيقي ها) در سراسر منطقه اي است که مأواي قبايل بني
اسرائيل به شمار مي رود.[206]
طبق روايات عهد عتيق، در اين دوران، ساختار قبيله اي مملکت افرائيم دستخوش
تحولي اساسي شد و اشرافيت سلطنتي مقتدري، مشابه با دولت يهود، در قبايل
شمالي شکل گرفت؛ و آنان نيز به تأثير از فنيقي ها به احداث معابد بعل و
پرستش گوساله طلايي پرداختند. اين تحول از زمان سلطنت عمري (882-871) و با
تأسيس شهر سامريه آغاز شد. عمري تپه سامري را، در خاک قبيله اشير، از فردي
به نام سامر (شمر)[207] خريد و در آن شهر سامريه (شمرون)[208] را بنا
نهاد.[209] از اين پس، سامريه پايتخت دولت افرائيم، از مراکز مهم تجاري
منطقه و کانون سياسي پرتکاپويي است که با شهرهاي فنيقي صور و صيدا برابري
مي کند. اين فرايند، در زمان سلطنت اخاب (اهب)،[210] پسر عُمري و شاه
افرائيم (871-852)، به اوج خود رسيد. اخاب دختر شاه صيدا، به نام
ايزابل،[211] را به زني گرفت و معبد بعل را در شهر سامريه برافراشت.[212]
دوران اخاب با سلطنت يهوشافاط (867-849)،[213] پسر آسا، در سرزمين يهود
مقارن است. در زمان يهوشافاط (يهوشاپات) و اخاب، دو دولت افرائيم و يهود
براي نخستين بار متحد شدند و رابطه اي نزديک ميان دو خاندان سلطنتي بني
اسرائيل آغاز شد. يهوشافاط به سامريه رفت و دختر اخاب و ايزابل را براي پسر
خود، يهورام،[214] به زني گرفت. اين دختر عتليا (عطليه)[215] نام دارد.
پيوند خاندان هاي سلطنتي افرائيم و يهود با تحولاتي جدي در منطقه مقارن
است. اين دوراني است که امپراتوري مهاجم آشور از زمان آشورنصيرپال دوم[216]
(884-859) و پسرش شلمنصر سوم[217] (859-824) تهاجمي سخت و خونين را در شرق
و غرب مرزهاي خود آغاز کرده است؛ و در برابر اين خطر بزرگ است که اتحادي
ميان دولت هاي شرق مديترانه سر مي گيرد. در کاوش هاي باستان شناسي لوحي
استوانه اي از شلمنصر سوم به دست آمده که در آن از «اتحاد دوازده شاه هيتي
[سوريه] و ساحل دريا» به رهبري بن حدد، شاه آرامي دمشق، سخن رفته است. نام
سران اين دولت ها در کتيبه فوق مندرج است؛ يکي از آنان «اخاب اسرائيلي»
است و ديگري «جندب عرب». بقيه شاهان دولت- شهرهاي فنيقي اند و مصر.[218]
شلمنصر سوم، امپراتور آشور
اين نخستين بار است که نام شاهي از بني اسرائيل، و نيز نام شاهي از عرب،
در کتيبه اي به دست آمده است. آنچه در اين ميان حائز اهميت است عدم درج نام
شاه يهود است. در اين زمان، طبق روايات عهد عتيق، دولت يهود با دولت
افرائيم، و با دولت هاي فنيقي صور و صيدا، پيوندي استوار داشت و قطعاً جزيي
از اين اتحاديه سياسي- نظامي بود. عدم درج نام شاه يهود مي تواند بيانگر
کم اهميتي اين دولت باشد؛ و شايد از نظر آشور دولت يهود بخشي از اتباع
اخاب، شاه افرائيم، به شمار مي رفت. اين با تصويري که تاريخ پادشاهان يهود
از شکوه و عظمت اين دولت در عهد يهوشافاط به دست مي دهد تمايز چشمگير
دارد.[219] اخاب، شاه افرائيم، نيز در مقابل بن حدد، شاه آرامي سوريه،
قدرتي درجه دو به شمار مي رفت و زمانيکه مورد تهديد قرار مي گرفت او را
«آقايم» و «پادشاه» خطاب مي کرد:
و بن حدد پادشاه آرام... سامريه را محاصره کرد و با آن جنگ نمود. و
رسولان نزد اخاب... فرستاده وي را گفت نقره تو و طلاي تو از آن من است و
زنان و پسران مقبول تو از آن من اند. و پادشاه اسرئيل در جواب گفت اي
آقايم، پادشاه، موافق کلام تو، من و هر چه داريم از آن تو هستيم.[220]
در اين دوران، که داده هاي باستان شناسي نيز مؤيد آن است، قبايل بني
اسرائيل به دليل پيوندهاي سياسي و نظامي و تجاري گسترده با دولت هاي صور و
صيدا از فرهنگ و آئين ديني فينقي ها تأثير گسترده و عميق گرفتند. ازدواج
اخاب، شاه افرائيم، با ايزابل دختر شاه صيدا، و ازدواج يهورام، شاه يهود
(849-841)، با عتليا، دختر ايزابل، در اشاعه اين فرهنگ نقش اساسي داشت. اين
مادر و دختر از اين پس نشان خود را بر سراسر تاريخ يهود بر جاي مي نهند.
کسي نبود مانند اخاب که خويشتن را براي به جا آوردن آنچه در نظر خداوند
بد است فروخت و زنش ايزابل او را اغوا نمود. و در پيروي بت ها رجاسات بسيار
مي نمود.[221]
در دولت يهود نيز وضع همين گونه است:
و [يهورام] به طريق پادشاهان اسرائيل، بطوري که خاندان اخاب رفتار مي
کردند سلوک نمود؛ زيرا که دختر اخاب زن او بود. و آنچه در نظر خداوند
ناپسند بود به عمل آورد... و او نيز مکان هاي بلند در کوه هاي يهودا ساخت و
ساکنان اورشليم را به زنا کردن تحريض نمود [و] يهودا را گمراه ساخت.[222]
+ نوشته شده توسط hossein1221 در و ساعت
15:13 |
پيشينه کنعاني و ظهور دولت يهود
کنعان، يا فلسطين امروزين، سرزميني است بسيار کهن که پيشينه فرهنگ در آن
به دوازده هزار سال پيش از ميلاد مي رسد. کهن ترين بقاياي زندگي روستايي
به دست آمده در آن به پنج هزار سال پيش از ميلاد تعلق دارد.
سرزمين کنعان در سال 1469 پيش از ميلاد، در زمان فرعون توتمسيس سوم[103]
(1490-1436)، بنيانگذار امپراتوري مصر، به تصرف اين دولت درآمد.[104]
از سده پانزدهم پيش از ميلاد در کتيبه هاي مصري نام کنعان به ثبت رسيده
است و در اسفار پنجگانه نيز همين نام را دارد؛ سرزميني توصيف شده که «شير و
شهد در آن جاري است.»[105] کنعان واژه سامي و به معني تجار پشم قرمز است
زيرا اين منطقه کانون تجارت و صنعت رنگرزي بود و منسوجات آن، که در اسفار
پنجگانه از آن با نام قرمز ياد شده، از معروفترين کالاهاي تجاري زمان خود
بود. يوناني ها کنعاني ها را فنيقي مي ناميدند که به همين معناست.
کنعاني ها از گذشته دور فرهنگي شکوفا را در اين سرزمين بنا نهادند. مردمي
تاجرپيشه بودند و از هزاره سوم پيش از ميلاد جبل (ببلاس) و صور و صيدا
شهرهاي مهم ايشان و بنادر اصلي تجاري درياي مديترانه بود. آنان کهن ترين
دريانوردان جهان به شمار مي روند و در سواحل اسپانيا، مالت، شمال آفريقا،
سارديني و سيسيل داراي کلني هايي بودند. در آغاز هزاره اول پيش از ميلاد،
کنعاني ها الفباي خود را (خط فنيقي) پديد ساختند. اين خط مادر خط عبري
است.
نقشه سرزمين کنعان
با ورود طوايف عبراني و فلسطيني، کنعاني ها بخش هاي جنوبي سرزمين خود را
از دست دادند ولي در حاشيه دريا، به ويژه در دو بندر مهم تجاري صور[106] و
صيدا (صيدون)[107]، همچنان حضور داشتند و شهر- دولت هاي مهمي را پديد
ساختند. در زمان داوود و سليمان، شاه کنعاني صور به نام حيرام [108] با
اين دو رابطه دوستانه داشت. چنانکه خواهيم ديد، حيرام در اساطير يهودي، و
نيز در اساطير فراماسونري، جايگاهي برجسته دارد.
به نوشته رافائل پاتاي، در دوران سلطنت سليمان، قبايل کنعاني ساکن سرزمين
هاي بني اسرائيل بتدريج با قبايل عبراني آميخته شدند. در دوران سلطه رومي
ها واژه کنعاني به گروهي از يهوديان اطلاق مي شد که به شدت ضد رومي
بودند. نخستين بنادر شمال آفريقا را کنعاني ها بنيان نهادند و تا سده دوم
ميلادي بقاياي کارتاژي هاي اين منطقه خود را کنعاني مي خواندند.[109] در
نقوش تخت جمشيد، تصاوير کنعاني ها حک شده که در کنار ساير اقوام هداياي خود
را به نزد داريوش مي برند.
در سال 1150 پيش از ميلاد سلطه مصر بر سرزمين کنعان پايان يافت و در
حوالي سال 1029 ساختار سياسي طوايف عبراني به دست شائول (طالوت)،[110] از
طايفه بنيامين، به صورت دولت درآمد. او نخستين شاه قبايل بني اسرائيل است و
24 سال (تا سال 1004) سلطنت کرد. سپس، داوود، از قبيله يهودا و کوچکترين
پسر يسه،[111] به سلطنت رسيد. در آغاز سلطنت شائول شمار قبايل دوازده گانه
بني اسرائيل 300 هزار نفر و جمعيت قبيله يهودا 30 هزار نفر گزارش شده
است.[112]
تنها منبع شناخت تاريخنگاري جديد از داوود روايات عهد عتيق است. طبق اين
روايات، دوران داوود معاصر است با اقتدار بيست و يکمين سلسله فراعنه مصر
(1075-664 پيش از ميلاد) به ويژه پسوسنس اول[113] (1044-994).
يهوديان داوود و سليمان را پيامبر نمي دانند؛ آنان را نخستين پادشاهان و
نماد قدرت و شوکت خويش مي شمرند. در دربار آنان فردي به نام ناتان نبي
حضور داشت و واسطه ارتباط شان با يهوه بود. ما داوود و سليمان مندرج در
عهد عتيق را با داوود و سليمان پيامبر (ع)، آنگونه که در قرآن کريم و
روايات اسلامي مي شناسيم، يکي نمي دانيم. اسطوره هاي امروزين يهودي نيز با
تصويري که در گذشته از داوود و سليمان پيامبر، از جمله در ميان اعراب، رواج
داشته قطعاً يکسان نيست. درباره انتساب داوود و سليمان به تبار يهودا
دليلي جز ادعاي عهد عتيق در دست نيست و اين مجموعه کتبي است که در طول
اعصار متمادي، از جمله در دوران تبعيد اشرافيت يهود به بابل، بارها و بارها
مورد بازبيني و بازسازي قرار گرفته است. همچنين، جز ادعاي عهد عتيق، دليلي
نداريم که خاندان سلطنتي داوودي يهود را از تبار داوود پيامبر بدانيم. در
آينده با فرايند طولاني تدوين عهد عتيق و تأثير اشرافيت و کاهنان يهودي در
بازنويسي آن در اعصار و ازمنه مختلف بطور مشروح آشنا خواهيم شد. بنابراين،
زماني که در اين پژوهش از داوود و سليمان سخن مي گوئيم منظور دو پادشاه
يهودي است آنگونه که در روايات يهودي تصوير شده اند .
نقاشي داوود، پادشاه يهود، اثر رامبراند، 1642 (موزه هرميتاژ، سن
پطرزبورگ)
طبق اساطير يهودي، داوود در جنگ با فلسطيني ها مورد توجه شائول قرار
گرفت، به دربار او راه يافت و دامادش شد. جنگاوري و اقتدار داوود شائول را
به هراس انداخت و تصميم به قتل او گرفت ولي موفق نشد؛ داوود به نزد
اخيش،[114] شاه فلسطيني ها و دشمن سرسخت بني اسرائيل، پناه برد. سرانجام،
قبايل بني اسرائيل در جنگي سخت از فلسطيني ها شکست خوردند و شائول به قتل
رسيد. داوود در حبرون[115] مستقر شد و از سوي قبيله يهودا به شاهي برگزيده
شد. او هفت سال و نيم شاه يهود بود. پس از جنگ هاي سخت با ساير قبايل بني
اسرائيل و شکست پسران شائول سرانجام بيت المقدس را تصرف کرد و پادشاه بني
اسرائيل و يهود شد. داوود در 30 سالگي شاه يهود شد و 40 سال سلطنت کرد؛
هفت سال و نيم بر قبيله يهودا و 33 سال بر تمامي بني اسرائيل.[116] زمان
وفات داوود را حوالي سال 965 پيش از ميلاد مي دانند. بدينسان، در دوران
داوود، دولتي واحد از قبايل دوازده گانه بني اسرائيل، در زير سلطه قبيله
يهودا، تأسيس شد. [117]
چنانکه ديديم، سلطه داوود و قبيله يهود بر ساير قبايل بني اسرائيل از طريق
خيانت به بني اسرائيل و پناه بردن به دشمنان قوم خود، يعني مهاجرين کرتي
(فلسطيني ها)، به دست آمد. درواقع، اين فلسطيني ها بودند که با درهم شکستن
اقتدار نظامي بني اسرائيل و قتل شائول راه را براي صعود داوود هموار کردند؛
و او سپس از طريق جنگ هاي خونين بني اسرائيل را مقهور ساخت. در دوران
داوود و در پيرامون دربار او يک اليگارشي اشرافي شکل گرفت و اين امر
نارضايتي بني اسرائيل را برانگيخت و به شورشي بزرگ عليه داوود انجاميد.
رهبري اين شورش را ابشالوم،[118] پسر داوود، به دست داشت که «دل هاي مردان
اسرائيل» با او بود.[119] سرانجام، در جنگي خونين شورشيان شکست خوردند و
قتل عامي سخت صورت گرفت. تعداد کساني که به دست «بندگان داوود» به قتل
رسيدند بيست هزار نفر گزارش شده است.[120] ابشالوم نيز در اين نبرد به قتل
رسيد؛ و «جان داوود و پسران و دختران و زنان و متعه هايش» نجات يافت.[121]
اين ماجرا نيز پيوند داوود را با قبيله يهودا نگسست و ساير قبايل بني
اسرائيل همچنان سلطنت داوود را حکومت يهوديان مي انگاشتند:
جميع مردان اسرائيل نزد پادشاه آمدند و به پادشاه گفتند چرا... مردان
يهودا تو را دزديدند... مردان يهودا به مردان اسرائيل جواب دادند از اين
سبب که پادشاه از خويشان ما است، پس چرا از اين امر حسد مي بريد؟... مردان
اسرائيل در جواب گفتند... حق ما در داوود از شما بيشتر است، پس چرا ما را
حقير شمرديد.[122]
بدينسان، از زمان داوود، در روايات اسفار پنجگانه مفاهيم اسرائيل و يهود
جدا مي شود و به دو گروه متمايز اطلاق مي گردد. حکومت داوود و قبيله
يهودا بر بني اسرائيل را بايد مبداء فرايندي طولاني دانست که سرانجام از
طريق حذف ساير قبايل بني اسرائيل به شکل گيري قوم يهود انجاميد.
اسطوره داوود بنياني است که انديشه و ساختار سياسي يهوديت بر آن استوار
است. مفهوم برگزيدگي الهي و سلطنت ابدي خاندان داوود محوري را پديد
ساخته که طي سده هاي متمادي يهوديان وحدت سياسي خود را، به رغم پراکندگي
جغرافيايي، در پيرامون آن تداوم بخشيده و انگيزش و آرمان هاي سياسي خود را
از آن گرفته اند. خاندان داوود اسطوره اي کاملا قومي است و نماد قدرت و
شوکت يهوديان به شمار مي رود؛ و در اين معنا حتي با ساير قبايل بني
اسرائيل نيز پيوند ندارد .
تدوين کنندگان عهد عتيق تعمدي آشکار و شگفت در رواج فرهنگ مبتني بر آميختگي
(هرج و مرج) جنسي[123] و تقدس زدايي اخلاقي از پيامبران داشته اند؛ و
شالوده اي را که با داستان رفتار ناستوده ابراهيم در مصر،[124] داستان لوط و
دخترانش،[125] آميزش يهودا و عروسش و داستان هاي مشابه ديگر بنيان نهاده
اند، تداوم مي بخشند. سرآغاز اسطوره خاندان داوود به کتاب روت مي رسد.
کتاب روت با داستان مردي از قبيله يهودا آغاز مي شود. او در زمان قحطي به
موآب مي رود و در آنجا با زني، که به بني اسرائيل تعلق ندارد، به نام
روت[126] ازدواج مي کند. مرد يهودي مي ميرد و نعومي،[127] مادرش، و روت،
بيوه اش، سال ها در موآب تنها مي مانند. سرانجام، اين دو به سرزمين يهود مي
روند و روت در کشتزار يکي از سران قبيله يهودا، به نام بوعز،[128] به کار
مي پردازد. اين دو زن مستمندند. روت به راهنمايي نعومي نيمه شب پنهان به
خوابگاه بوعز مي رود، در کنار او مي خسبد، صبحگاه شش کيل جو از او مي گيرد و
به عنوان ارمغان براي نعومي مي برد. اين سرآغاز شيفتگي بوعز و وصلت او با
روت است. چنين است که روت زيبا و نعومي محيل و دلاله به ثروت و شوکت مي
رسند.[129] بوعز و روت نياکان داوودند. بدينسان، شجره اي که با زناي يهودا و
عروسش آغاز شد تداوم مي يابد و خانداني را بنياد مي نهد که برگزيدگان
يهوه و رهبران مشروع تمامي بني اسرائيل به شمار مي روند.
در تصوف يهودي (کابالا)، شخصيت داوود در موجودي خدايگونه به نام
شخينا[130] تجلي مي يابد که سلطنت جهان فرا زميني را به دست دارد. سلطنت
زميني خاندان داوود نيز هيچگاه منقطع نمي شود و در تبار او هماره تداوم
دارد؛ و سرانجام از اين تبار مِلِخ (ملک، پادشاه)[131] يا مشيا (مسيح)[132]
ظهور خواهد کرد و سيطره يهوديان، و در رأس آنان خاندان داوود، را بر سراسر
جهان برقرار خواهد ن مود. صهيونيسم، به عنوان يک ايدئولوژي جديد، بر
اصل برگزيدگي و رسالت جهاني قوم يهود مبتني است و درونمايه خويش را از
اسطوره خاندان داوود گرفته است. به عبارت ديگر، انطباق همان اسطوره است بر
فرهنگ و دنياي جديد.
تصويري که عهد عتيق از شخصيت داوود به دست مي دهد بي شک در تکوين
روانشناسي فردي و اجتماعي و فرهنگ قوم يهود به شدت موثر بوده است. در اين
روايت، داوود سلطاني است قدرت طلب، قسي و غرق در فساد دربار باشکوه خود.
او چنان بيرحم و کينه توز است که در دوران سلطنت خويش، هفت پسر بيگناه
شائول را که در پناه او مي زيند، به دشمنان خاندان شائول، از قومي بيگانه
با بني اسرائيل، تحويل مي دهد تا به انتقام گذشته بر دار کشند.[133] و تنها
اين نيست. داوود ده ها زن در حرم خود دارد[134] و حتي همسران شائول را نيز
به تصرف درآورده است به رغم اينکه همسر نخست او دختر شائول است.[135] اين
زنان به مرگي تدريجي محکوم اند بي آنکه داوود نظري به ايشان افکند.[136]
معهذا، او چنان هوسباز است که با بت شبع،[137] همسر زيباي اورياء حتي،[138]
مي آميزد و سپس، به قصد تصاحب دائم اين زن، سردار دلير و وفادار خود را به
قتل مي رساند.[139] بت شبع مادر سليمان، جانشين داوود، است.[140]
پسران داوود نيز، چون پدر، بدکار و شريرند. يکي چنان فاسد است که با خواهر
خويش مي آميزد. خواهر کار را به رسوايي مي کشد تنها به اين دليل که بي رضاي
او و بي رضاي پدر صورت گرفته است.[141] و پسر ديگر «در نظر تمامي اسرائيل»
با همسران پدر مي خسبد.[142] سليمان نيز «هفتصد زن بانو و سيصد متعه» دارد
که يکي دختر فرعون مصر است. و تأثير اين زنان بر او چنان است که در پيري
دل او را از خدا برمي گردانند و سليمان را به «پيروي خدايان غريب» مايل مي
سازند.[143] بدين دليل، سليمان مورد نفرين خدا قرار مي گيرد و پس از مرگ او
مملکتش متلاشي مي شود.
عهد عتيق سرشار از چنين ايستارهاي اخلاقي و الگوهاي رفتاري است.
در اواخر هزاره دوم پيش از ميلاد، مهاجريني جديد به سرزمين کنعان پاي
نهادند که در اسناد رامسس سوم،[144] فرعون مصر (1198-1166)، «مردم
درياها»[145] ناميده مي شوند.[146] آنان سکنه دريانورد جزاير درياي اژه،
ميان ترکيه و يونان، بودند. اين قوم، پس از جنگ هاي سخت با کنعاني ها و
عبراني ها سرانجام سلطه خود را بر بخشي از سواحل سرزمين کنعان مستقر ساخت.
اين قوم فلسطيني خوانده مي شدند و نام کنوني سرزمين کنعان يادگار آنان
است. اطلاق اين نام بر سرزمين کنعان به معناي آن نيست که سکنه کنوني
فلسطين از تبار اين قوم اند. در طول دوران هاي پسين، مهاجرت ها و آميختگي
هاي نژادي فراوان رخ داده است. در سده هاي اخير بر مردم سرزمين فلسطين عنصر
نژاد و فرهنگ سامي عرب غلبه دارد. [147] داستان سامسون و دليله و نيز
جنگ هاي داوود و جالوت، سردار فلسطيني، به اين دوران تعلق دارد. داوود
سرانجام توانست سرزمين بني اسرائيل را از سلطه مهاجرين اژه اي برهاند. از
اين زمان مهاجرين اژه اي تنها در حاشيه دريا سرزميني کوچک در اختيار
داشتند. بندر غزه کانون اصلي فلسطيني ها بود.
طبق اسطوره هاي يهودي، پس از داوود، پسرش سليمان به سلطنت رسيد. و طبق همين
اسطوره ها در زمان سليمان (965-928) دولت يهود و بني اسرائيل به اوج شکوه
و شوکت خود رسيد؛ به دولتي بزرگ در ميان مصر و بين النهرين بدل شد و سپس
رو به انحطاط نهاد. در زمان سليمان نيز رابطه اشرافيت قبيله يهود با اتباع
خويش تبعيض آميز و سلطه گرانه است.
با درگذشت سليمان و آغاز سلطنت پسرش، رحبعام،[148] بحراني که از نيمه دوم
سلطنت سليمان آغاز شده بود شعله ور شد. در سال 928، ده قبيله مستقر در
سرزمين هاي شمالي بني اسرائيل، به رهبري قبيله افرائيم (سبط افرائيم پسر
يوسف)، بر اشرافيت يهود شوريدند و در سرزمين هاي خويش دولت مستقل خود را به
پا کردند. رهبري اين شورش با يربعام بن نبط[149] از قبيله افرائيم است.
سرآغاز اين شورش به زمان سليمان مي رسد؛ آنگاه که گروهي از بني اسرائيل
عليه احداث معبد و کاخ باشکوه سليمان در اورشليم (بيت المقدس) قيام مي
کنند. احداث معبد و کاخ فوق درواقع همان عصيان بت پرستانه سليمان است بر
ضد آئين موسوي که او را ملعون خداوند قرار داد.
معمار محراب و مکان هاي پرستش در معبد سليمان فردي به نام حيرام ابيف[150]
است که از جانب پدر فنيقي و مادرش از بني اسرائيل است.[151] سليمان از
دوست خود حيرام، شاه صور، براي احداث معبد ياري مي طلبد و او حيرام ابيف را
به بيت المقدس مي فرستد.[152]
حيرام شاهي ثروتمند بود و در زمان او صور امپراتوري مستعمراتي درياي
مديترانه و قدرت بزرگ تجاري منطقه به شمار مي رفت. دولت فنيقي صور در اين
زمان، و در سده هاي پسين، کانون اصلي پرستش بعل[153] و مروج اين آئين در
منطقه بود. بعل واژه کهن سامي به معناي خداوند است که بت گوساله طلايي[154]
يکي از نمادهاي آن بود.[155] ثروت فنيقي ها و پيوندهاي گسترده تجاري آنان
با سراسر منطقه مديترانه و سواحل آن در غرب و با شبه جزيره عربستان و سوريه
و بين النهرين و ايران در شرق، طبعاً عاملي مهم در اشاعه آئين بعل پرستي
بود. در اين زمان حيرام بندر صور را به شهري زيبا بدل کرد و در آن معابد و
مجسمه هاي عظيم بعل را برافراشت و همين امر بر سليمان اثر گذارد.[156]
توصيفي که از معبد سليمان روايت شده آن را پرستشگاهي باشکوه مي نماياند
سرشار از آذين هاي طلايي که در محراب آن دو کروبي[157] عظيم از طلا نصب
است.[158] اين کروبي چيزي نيست جز گوساله طلايي بالدار[159] (شبيه نقوش
حيوانات بالداري که در تخت جمشيد مي يابيم) که با نام هايي چون ملکم[160] و
ملکارت[161] خوانده مي شد و نمونه هاي آن در کاوش هاي باستان شناسي به دست
آمده است.[162] اين همان آئين پرستش گوساله طلايي است که در روايات اسلامي
آن را گوساله سامري مي نامند.
معبد سليمان و بتهاي کنعاني (گوساله طلايي) در آن، آنگونه که در
عهد عتيق تصوير شده
در سده سيزدهم ميلادي، با پيدايش تصوف يهودي (کابالا) در اسپانياي
مسيحي، مفهوم بعل بار ديگر به عنوان واژه اي مقدس، و اين بار به معناي
اسماء رازآميز الهي ، سر برکشيد. امروزه، بعل شم، به معناي استاد اسماء
الهي ، عنوان آموزگاران و مرشدان تصوف يهودي است.[163] در سده هيجدهم،
اسطوره حيرام نيز در بنياد آئين هاي فراماسونري جاي گرفت؛ احداث معبد
سليمان سرآغاز اين طريقت رازآميز انگاشته شد و حيرام نخستين معمار آن. اين
پديده تصادفي نيست و دقيقاً بايد به معناي تکريم احياءگر پرستش بعل ارزيابي
شود. [164]
+ نوشته شده توسط hossein1221 در و ساعت
15:12 |
ابراهيم از تبار سام بود و در حوالي سال 1900 پيش از ميلاد در شهر اور به
دنيا آمد. او از اور به حران،[37] شهري در شمال شرقي فرات و در کناره راه
تجاري بين النهرين به مديترانه، مهاجرت کرد و سپس راهي کنعان شد.[38] در
کنعان نخستين پسر او، از همسر دومش هاجر، به دنيا آمد و او را اسماعيل نام
نهاد.
طبق اسطوره هاي يهودي، پيش از تولد اسماعيل، فرشته اي بر ابراهيم ظاهر شد و
خبر داد که اين فرزند «مردي وحشي خواهد بود» و با همگان در ستيز دائم؛ و
از او «دوازده رئيس» و «امتي عظيم» پديد خواهد شد.[39] راويان عهد عتيق
آشکارا نفرتي شگرف از اسماعيل بروز مي دهند. براي نمونه، درگذشت اسماعيل
چنين بيان شده است: «و مدت زندگاني اسماعيل صد و سي و هفت سال بود؛ که جان
را سپرده بمرد و به قوم خود ملحق گشت.»[40]
عجيب است که در عهد عتيق هيچ اشاره صريحي به نام اين «امت عظيم» وجود
ندارد؛ ولي اشارات پراکنده به اسباط دوازده گانه اسماعيل، که داراي رمه هاي
بزرگ شتر و گوسفندند و در همسايگي شرقي بني اسرائيل مي زيند،[41] ترديدي
باقي نمي گذارد که منظور اعراب است. براي نمونه، خداي اسرائيل به قوم
برگزيده خود چنين وعده مي دهد:
توانگري دريا به سوي تو گردانيده خواهد شد و دولت امت ها نزد تو خواهد
آمد... جميع گله هاي قيدار[42] نزد تو جمع خواهند شد و قوچ هاي نبايوط[43]
تو را خدمت خواهند نمود.[44]
نبايوط (نبط) و قيدار دو تن از اسباط دوازده گانه اسماعيل اند.[45] اشاره
خصمانه عهد عتيق به سرشت و سرنوشت اسماعيل و نفرت از او و اسباط او روشن مي
کند که متن کنوني عهد عتيق در زماني مورد جرح و تعديل قرار گرفته که اعراب
دشمن جدي يهوديان به شمار مي رفته اند؛ و اين تنها در دوران اسلامي است.
توجه کنيم که متن کنوني عهد عتيق بر مبناي نسخي نشر يافته که قدمت کهن ترين
آنها تنها به سده هاي نهم و دهم ميلادي/ سوم و چهارم هجري مي رسد.[46]
اين امر کاملا معقول و محتمل است. يک نمونه آشکار از دستکاري در روايات
عهد عتيق را در داستان مهاجرت ابراهيم از شهر اور مي توان ديد. در سفر
پيدايش آمده است: «پس تارح پسر خود ابرام... را برداشته با ايشان از اور
کلدانيان بيرون شدند...»[47] انتساب شهر اور به کلداني ها[48] نشان مي دهد
که متن فوق در دوراني متأخر بر زمان کلداني ها دستکاري شده است.
قبايل کوچ نشين و سامي نژاد کلداني قومي جديدند که در سده هاي نخستين هزاره
اول پيش از ميلاد پديد شدند. آنان در شبه جزيره عربستان مي زيستند و با
امپراتوري آشور در ستيز بودند. کهن ترين اشاره به نام آنها در کتيبه هاي
آشورنصيرپال دوم[49] (884-859) است. کلداني ها در سال 623 پيش از ميلاد، به
رهبري نبوپولاسر،[50] شهر اور را اشغال کردند و دولت خود را بنيان نهادند.
شاهان کلداني بابل، نبوپولاسر و پسرش نبوکدنصر (بخت النصر)،[51] متحدين
دولت هاي ايراني عيلام و ماد بودند.[52] چنانکه مي بينيم، عهد عتيق شهر اور
را در زمان ابراهيم، قريب به 1300 سال پيش از سلطه کلداني ها بر آن، «اور
کلداني» خوانده است.
طبق اسطوره هاي عرب، اسماعيل در سرزمين عربستان به دنيا آمد و پسران او
نياي قبايل دوازده گانه شمالي عرب اند. در اين روايت نيز نابت (نبط) فرزند
نخست است و نام ساير اسباط با روايت عهد عتيق انطباق دارد. به گفته ابن
هشام، «عرب جمله از نسل اسماعيل اند يا از نسل قحطان.» و قحطان بن عابر
نيز، که نياي مردم يمن شناخته مي شود، از تبار سام است.[53]
بايد افزود که نام شش قبيله از قبايل دوازده گانه عرب (نابط، قيدار،
ادبيل،[54] حدد،[55] دومه،[56] مسا[57] و تيما[58]) در کتيبه هاي آشوري و
کتيبه هاي به دست آمده در شمال عربستان مندرج است.[59] بدينسان، قدمت
اسطوره هاي ديني و قومي عرب بسيار کهن، و مستقل از اسطوره هاي يهودي، جلوه
گر مي شود و هيچ دليل علمي وجود ندارد که منابع يهودي را نخستين يا تنها
منبع شناخت اساطيري و تاريخي اعراب بدانيم. به عکس، تأثير قبايل عرب
(اسماعيلي) را در تاريخ کهن بني اسرائيل کاملا مي توان، حتي در متن کنوني
عهد عتيق، رديابي کرد.
نخستين تأثير اعراب بر بني اسرائيل را در نام يهودا، چهارمين پسر يعقوب و
بنيانگذار قبيله يهودا، مي يابيم؛ يعني در مفهومي که در بنياد يهوديت جاي
مي گيرد.
معناي نام يهودا روشن نيست. در سفر پيدايش اين نام به معناي حمد و شکرگذاري
آمده است.[60] معهذا، برخي زبان شناسان اين معنا را صحيح نمي شمرند و ريشه
آن را وهد[61] عربي مي دانند به معني زمين يا مقام پست؛ اراضي قبيله يهودا
در قسمت پست سرزمين بني اسرائيل قرار داشت يا مقام يهودا، يا قبيله يهود،
در آغاز فروتر از سايرين بود و سپس خود را برکشيد.[62]
از ميان قبايل اسماعيلي حداقل دو نام را مرتبط با تاريخ بني اسرائيل مي
يابيم: حدد و نبط.
خاندان شاهان آرامي دمشق، که در تحولات دروني قبايل بني اسرائيل نقش جدي و
گاه تعيين کننده دارد، بن حدد[63] ناميده مي شود. اين نام به معناي انتساب
تبار آنان به فردي به نام حدد است. خاندان شاهان بني حدد در دمشق شخصيت
هايي واقعي، نه اسطوره اي، هستند و در کاوش هاي باستان شناسي نقش سنگي بن
حدد به دست آمده است،[64] و در کتيبه هاي آشوري نيز نام خاندان حدد مندرج
است. از اين خاندان سه تن با نام بن حدد در دمشق به حکومت رسيدند. بن حدد
اول با دولت هاي بني اسرائيل رابطه دوستانه داشت ولي سرانجام با تحريک
يهوديان به سرزمين اسباط ده گانه شمالي تاخت. بن حدد دوم رهبري اتحاد
دوازده دولت سوريه و شرق مديترانه، از جمله اعراب و افرائيم و فنيقي ها، را
عليه شلمنصر سوم، امپراتور آشور، به دست داشت و در سال 853 پيش از ميلاد
جنگي بزرگ را عليه آشوري ها اداره کرد و آنان را عقب راند. بن حدد سوم (پسر
حزائيل) مغلوب آشوري ها شد و به خراجگزار آنان بدل گرديد.[65] سرانجام، در
سال 732 پيش از ميلاد با توطئه آحاز، شاه يهوديان، امپراتوري آشور به
استقلال دولت سوريه، که سياست مقابله با سلطه آشور را آغاز کرده بود، پايان
داد.
به گمان ما، پيوند نام نبط[66] با تاريخ کهن بني اسرائيل نيز از اهميت جدي
برخوردار است.
در عهد عتيق نام نبط در دو مورد جايگاه ويژه دارد و در هر دو مورد با دو
عصيان بزرگ براي احياء يکتاپرستي موسوي و عليه بت پرستي فنيقي پيوند مي
خورد. اگر براي اين نام مفهومي نمادين[67] قايل شويم، که در اسطوره
شناسي[68] جديد چنين تأويل هايي رايج است، و توجه کنيم که در اساطير عرب
نيز پسر بزرگ اسماعيل و نياي پيامبر اسلام (ص) نبط (نابت) نام دارد، اين
مفهوم نمادين اهميت جدي مي يابد.
يربعام بن نبط، که رئيس خاندان يوسف انگاشته مي شود، رهبر شورش قبايل ده
گانه شمالي بني اسرائيل عليه اشرافيت قبيله يهودا و احياء بت پرستي فنيقي
در سرزمين آنان و بنيانگذار دولت افرائيم است. توجه کنيم که اين شورش با
هدايت پيامبري به نام اخياء شيلوني[69] آغاز شد. اخيا اهل شيلو است و در
دوران پيري خود در اين شهر مي زيست.[70] شيلو شهري است در کنار دهکده وادي
موسي در اردن امروز (150 کيلومتري جنوب شرقي بيت المقدس). اين منطقه، که از
گذشته هاي بسيار دور مأواي مردمي بومي بود، در سده نهم پيش از ميلاد به
تصرف دولت يهود درآمد. در سده چهارم پيش از ميلاد سکنه شيلو را با نام
اعراب نبطي مي شناسيم. در اوايل سده سوم آنان دولت بزرگي را بنياد نهادند
که شيلو پايتخت آن بود. اين شهر، که خرابه هاي باستاني آن امروزه با نام
يوناني پترا[71] شهرت دارد (به معني شهر سنگي)، از مراکز مهم تجاري جهان آن
عصر به شمار مي رفت و در قلب شاهراه تجاري هند و مديترانه جاي داشت.[72]
مورد ديگر از حضور مفهوم نبط در اساطير بني اسرائيل، تجاوزايزابل، ملکه
فنيقي بني اسرائيل، به املاک فردي به نام نبط (نابوت) است و قتل او. اين
ماجرا در انقلاب ايلياء نبي و سقوط اشرافيت بني اسرائيل و انهدام نهايي بت
پرستي فنيقي در سرزمين اسباط ده گانه شمالي (مملکت افرائيم) جايگاه مرکزي
دارد.[73]
طبق اساطير يهودي، پس از اسماعيل، از سارا همسر نخست ابراهيم، اسحاق به
دنيا آمد. اين پسر، برخلاف اسماعيل، دردانه و برگزيده خداي اسرائيل است:
«عهد خود را با وي استوار خواهم داشت تا با ذريت او، بعد از او، عهد ابدي
باشد.»[74] اسحاق در سرزمين موعود (کنعان) به دنيا آمد و در اين سرزمين
درگذشت. پسر کوچک اسحاق به نام يعقوب سومين آباء بني اسرائيل ، پس از
ابراهيم و اسحاق، است و بنيانگذار قوم بني اسرائيل.
اسرائيل لقبي است که مَلِک حامل وحي از سوي خداوند به يعقوب داد[75] و
به او وعده داد که از تبار وي ملتي فراخواهد روئيد.[76] از آن پس، يعقوب
خداي خود را ال الوه اسرائيل (خدا، خداي اسرائيل) مي نامد[77] و در عهد
عتيق قبايل عبراني با نام هاي بني اسرائيل ، قبايل اسرائيل ، ملت
اسرائيل و خاندان اسرائيل خوانده مي شوند.
دوازده پسر يعقوب قبايل دوازده گانه ب ني اسرائيل، يا اسباط دوازده گانه
اسرائيل ، را بنيان نهادند. اين قبايل عبارتند از: روبين (روبن)،[78] شمعون
(سيمئون)،[79] لاوي (لوي)،[80] يهودا (جودا)،[81] يساکار (يشحر،
يساخر)،[82] زبولون (زبلون، زيالون)،[83] دان (دون)،[84] نفتالي
(نفتائيل)،[85] جاد،[86] اشير (اشير، اشر، اسر)،[87] مناسه (منسي)،[88]
افرائيم[89] و بنيامين (ابن يامين، بنجامين).[90] مناسه و افرائيم پسران
يوسف[91] يازدهمين و محبوب ترين پسر يعقوب اند و دو نيمه قبيله منسوب به
آنان همان قبيله يوسف است.
اين ادعا که اعضاي قبايل اسرائيل همه از تبار فرزندان يعقوب اند[92]
پذيرفتني نيست. معقول اين است که طبق سنن جوامع قبيله اي فرزندان يعقوب هر
يک رياست طايفه اي را به دست داشتند و هر طايفه به نام رئيس خود شهرت
يافت.
قوم يهود به يهودا، چهارمين پسر يعقوب، منتسب است. در پايان زندگي يعقوب،
يهودا رياست بزرگترين و پرجمعيت ترين طايفه بني اسرائيل را به دست داشت و
از آن پس قبيله او مهم ترين قدرت سياسي بني اسرائيل به شمار مي رفت. در
اسطوره هاي يهودي، که نقش مهمي در تکوين فرهنگ و روانشناسي قومي يهوديان
داشته است، يهودا زيرک ترين و برجسته ترين برادران رقيب يوسف است و شخصيت
او الگويي مقبول به شمار مي رود.[93]
در اين نمادهاي اسطوره اي، نخستين بار با شخصيت يهودا به سان پيرمردي هرزه
آشنا مي شويم که نادانسته با عروس خويش، تامار، به گمان آنکه فاحشه است، مي
آميزد و در ازاي آن «مُهر و زنار و عصاي خود» را به گرو مي دهد. حاصل اين
پيوند دو پسر (فارص و زارح) است که نياکان دو طايفه از قبيله يهودند.[94]
تدوين کنندگان يهودي سفر پيدايش، از زبان يعقوب پيامبر، براي يهودا رسالت
فرمانروايي بر بني اسرائيل و جهانيان را وعده مي دهند:
اي يهودا... دستت بر گردن دشمنانت خواهد بود و پسران پدرت ترا تعظيم خواهند
کرد... عصا از يهودا دور نخواهد شد و نه فرمانروايي از ميان پاي هاي وي تا
که شيلو بيايد. و مر او را اطاعت امت ها خواهد بود.[95]
اين همان عصا يي است که يهودا پيشتر به گرو داده بود!
يهودا نماد دوروئي و خدعه در ميان پسران يعقوب است. از سويي، در ماجراي
توطئه برادران عليه جان يوسف نقش اصلي را به دست دارد و از سوي ديگر در نزد
يعقوب ساير برادران را مقصر و خود را دوستدار يوسف و عامل نجات جان او
جلوه مي دهد. او با اين خدعه سرانجام جانشين يوسف و فرمانرواي قوم بني
اسرائيل مي شود.
يهودا از قتل يوسف به دست ساير برادران ممانعت مي کند و انداختن او را در
چاه پيشنهاد مي کند ولي اين از سر ترحم نيست؛ مرگ در چاهي پر از مار و کژدم
قطعاً دردناک تر از مرگي ساده است. چنان خدعه گر است که يوسف در ميان
برادران تنها او را داراي رحم و مروت مي پندارد و براي نجات خويش به او
ملتجي مي شود. چنان قسي است که به لابه برادر کوچک کمترين وقعي نمي نهد. و
چنان زيرک است که، به رغم برتري بر ساير برادران و توانايي در نجات يوسف،
اين تصميم هولناک را به آنان نسبت مي دهد:
يوسف... دامن يهودا گرفت. گفت: تو برادر مهتري، ترا حرمت و شفقت بيشتر بود،
شفاعتي بکن. يهودا گفت: شفاعت سود نمي دارد. گفت: توبه کردم. گفت: اين نه
جاي توبه است. گفت: عذر من ازيشان بخواه، کي اگر جرمي کردم به کودکي و
ناداني کردم. گفت: عذر نمي پذيرند. گفت: باري بگو ايشان را تا اين خرقه به
من بگذارند، تا اگر بمانم عورت پوش من باشد، و اگر بميرم کفن من باشد. گفت:
رضا نمي دهند. يوسف گفت: اي برادر، دستي بر کار من نه. گفت: کار از دست
رفت...[96]
آنگاه که برادران به زندان يوسف مي افتند، بي آنکه زندانبان خود را
بشناسند، نخستين کس که ساير برادران را متهم مي کند و تمامي گناه را به
ايشان منتسب مي سازد، يهوداست:
يهودا گفت: من شما را گفتم کي اين معامله را مکنيد. فرمان من نبرديد. اکنون
هم جان شد و هم سود و زيان و خان و مان شد، و هم پرده ما دريده شد.[97]
و آنگاه که يوسف، عزيز مصر، آنان را به مجازات تهديد مي کند، باز نخستين کس
که لابه و فغان برمي آورد يهودا است:
يهودا روي وا پس کرد. نوحه و زاري برآورد کي: وايعقوبا، کاشکي ترا بديدمي
تا با تو بگفتمي شومي فعل ما کي در ما رسيد و مکر و حيلت ما پرده روزگار ما
دريد.[98]
و سرانجام هموست که پيراهن وصل يوسف را براي پدر مي برد همانگونه که پيشتر
پيراهن خونين يوسف را برده بود.
در قرآن کريم، ميان واژه هاي بني اسرائيل و يهود تفاوتي محسوس مي توان
ديد. در قرآن، بني اسرائيل به قوم پيامبراني چون موسي (ع) اطلاق مي شود؛
خداوند بني اسرائيل را بر جهانيان برتري داد ليکن قدر نعمت هايي را که بر
ايشان ارزاني شد نشناختند و از راه موسي (ع) و ساير پيامبران رويگردان
شدند.
واژه يهود در قرآن کريم ناظر به مفهوم جديدي است که از قوم يهود در سده
هاي نخست ميلادي شکل گرفته بود. نماد بارز آن کانون هاي يهودي معاصر
پيامبر اسلام (ص) است که بطور عمده در سرزمين هاي بين النهرين و عربستان
مستقر بودند و به مبادلات پولي مبتني بر بهره (رباخواري) اشتغال داشتند؛
عملي که قرآن آن را به شدت نکوهش کرده است.
در قرآن، يهوديان قومي توصيف شده اند به شدت ناسپاس و حريص بر دنيا. آنان
هيچ ربطي به ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و فرزندان يعقوب ندارند؛
زيرا کتاب خداوند را پنهان کرده اند و گمراهي را بر هدايت ترجيح داده اند.
به سبب پيمان شکني و کفر بر آيات خداوند و کشتن پيامبران، خداوند بر
دلهايشان مهر نهاده است و جز اندکي از ايشان ايمان نخواهند آورد؛ و به سبب
گرفتن ربا و خوردن اموال مردم عذابي دردناک در انتظارشان است. آنان منکر و
دشمن پيام خداوند، کين توزترين دشمن اسلام و مسلمانان و فسادکنندگان بر
روي زمين و مورد لعن خداوندند. و سرانجام، خداوند ايشان را حزب شيطان مي
خواند. (استحوذ عليهم الشيطان، فانسيهم ذکر الله، اولئک حزب الشيطان، الا
ان حزب الشيطان هم الخاسرون.)[99]
مسلمانان نيز کم و بيش ميان مفاهيم بني اسرائيل و يهود تمايز قايل بوده
اند. براي نمونه، ميبدي (سده ششم هجري) از «جهودان بني اسرائيل» سخن مي
گويد و عموماً ميان بني اسرائيل و جهودان تمايز قايل است.[100] در
روايات اسلامي، اشرافيت يهود سخت با پيامبران بني اسرائيل دشمني داشتند.
ميبدي مي نويسد:
روايت کرده اند که جهودان هفتاد پيغمبر در اول روز بکشتند و چندين زاهد
برخاستند تا امر معروف کنند و ايشان را از آن قتل باز دارند و در آخر روز
ايشان را نيز بکشتند.[101]
عناد اشرافيت يهود با پيامبران بني اسرائيل تا بدانجاست که، طبق روايت
مقاتل بن سليمان، خداوند ذوالکفل پيامبر را از معاشرت با ايشان منع کرد.
(منع الله ذوالکفل من اليهود.)[102]
+ نوشته شده توسط hossein1221 در و ساعت
15:11 |
يهوديان خويشتن را بازماندگان طوايفي ميدانند که در آغاز هزاره دوم پيش از
ميلاد در جنوب بينالنهرين سکني داشتند و سپس به سرزمين کنعان مهاجرت
کردند. نسلهاي بعد به مصر کوچيدند. در مصر مقهور ستم فراعنه شدند و زندگي
مشقتباري يافتند. در حوالي سال 1350 پيش از ميلاد، موسي (ع) دين خود را
اعلام کرد که برخلاف اديان بينالنهرين و مصر و کنعان بر بنياد پرستش خداي
يگانه استوار بود؛ و در مهاجرتي معروف ايشان را به سرزمين کنعان انتقال
داد. بطور کامل در کنعان استقرار يافتند، و در سالهاي پاياني هزاره دوم
پيش از ميلاد نخستين دولت خويش را در اين منطقه به پا کردند.[1]
درباره طوايف فوق در دوران اقامتشان در بينالنهرين اطلاع زيادي در دست
نيست. ميدانيم که از شاخههاي آراميزبان قوم سامي بودند و يک واحد مستقل
قومي يا زباني به شمار نميرفتند؛ در آغاز عبراني ناميده ميشدند و سپس
بنياسرائيل. تنها از دوران تبعيد گروهي از بزرگانشان در بابل (598- 539
پيش از ميلاد) به يهودي شهرت يافتند زيرا تبعيديان از قبيله يهودا
بودند.[2]
کهنترين کتيبهاي که نام بنياسرائيل در آن مندرج است به مرنپتح،[3] فرعون
مصر (1224-1214 پيش از ميلاد)، تعلق دارد. او در پنجمين سال سلطنتش به
سرزمين کنعان تاخت و در کتيبه خود چنين نوشت:
شاهان مغلوب شدند و گفتند سلام...
تحنو ويران شد
سرزمين هتيها آرام گرفت
کنعان به يغما رفت، و شر بر سر آن فرو ريخت...
اسرائيل غمگين شد...
فلسطين بيوهزني براي مصر شد
همه سرزمينها متحد شدند و آرامش بر همه حکمفرما شد
هر که آشوبگر بود در بند مرنپتح شاه درآمد.[4]
کتيبه مرنپتح معروف به «کتيبه اسرائيل»
کهنترين کتيبه، و تنها کتيبه مصري، که نام «اسرائيل» در آن مندرج است
به دست آمده در سال 1896، موزه قاهره
طبق روايات عهد عتيق، نوح (که با زيوسودرا[5] در اساطير سومري و
اوتناپيشتيم[6] در اساطير بابلي انطباق دارد)[7] داراي سه پسر بود که پس از
توفان نسل انسانها از تبار ايشان پديد شد:
سام، پسر اول، نياي اقوام آرامي، آشوري، عبراني، قبايل شمالي عرب و عيلامي
است.
پسر دوم، يافث، نياي اقوام شمال درياي سياه و قفقاز، ماد، ايوني و قبرس
است.
سومين پسر، به نام حام، مورد نفرين پدر قرار گرفت و مقدر شد که نسل او
هماره مقهور تبار برادران ديگر باشد. حام در مصر مأوا گرفت؛ سه پسر او نياي
مردم سواحل جنوبي درياي سرخ و يمن، مصر، ليبي و مراکشاند؛ و کوچکترين
پسر، به نام کنعان، نياي سکنه کهن شرق درياي مديترانه (فنيقيها).
در جهان اسلام، اين تقسيمبندي در برخي موارد متفاوت شد. براي نمونه، در
سده ششم هجري/ دوازدهم ميلادي، ابوالفضل ميبدي گروهبندي نژادي فوق را چنين
ميديد: يافث «پدر ترک و خزر و صقلاب و تاريس و منسک و کماري و صين» و
ساير سکنه شرقي است. «حام پدر سياهان است؛ سند و هند و زنج و قبط و حبش و
نوبه و کنعان.» و از پنج پسر سام بقيه سکنه زمين پديد شدند: ارم پدر عاد و
ثمود، عالم پدر خراسان، يفر پدر روم، اسود پدر فارس، و ارفخشد نياي اعراب
است.[8]
چنانکه ميبينيم، در تقسيمبندي ميبدي، ايرانيان و اعراب خويشاوند و از
تبار سام به شمار رفتهاند.
تقسيمبندي عهد عتيق در برخي موارد فاقد پايههاي نژادشناختي و زبانشناختي
است. براي نمونه، کنعانيها (فنيقيها)، در کنار مصريها، از اقوام حامي
به شمار رفتهاند حال آنکه از نظر زبان و فرهنگ به عبرانيها نزديکترند
تا به مصريها. عيلاميها، شايد به دليل همجواري با آشوريها، سامي شناخته
شدهاند؛ که امروزه آنان را چنين نميشناسند.[9]
در تاريخنگاري يهود پيوندهاي آرامي بنياسرائيل مورد توجه قرار نميگيرد و
در تقسيمبندي قومي عهد عتيق نيز، چنانکه ديديم، آراميها و عبرانيها دو
شاخه متمايز عنوان شدهاند؛ عبرانيها از تبار ارفخشد سومين پسر ساماند و
آراميها از تبار آرام کوچکترين پسر سام.[10] معهذا، در بررسي دقيقتر
خاستگاه آرامي قبايل بنياسرائيل و تأثير عميق فرهنگ و سنن آرامي بر آنان،
حتي تا سدههاي متمادي پس از مهاجرتشان به سرزمين کنعان، آشکار است.
موطن اوليه آراميها نواحي شمال شرقي شبه جزيره عربستان است؛ سرزميني که در
هزاره سوم پيش از ميلاد دولتهاي سومر[11] و اکد[12] در آن پديد شد و شهر
تاريخي اور[13]، زادگاه ابراهيم، در آن قرار داشت.
بقاياي معبد بزرگ شهر اور (تل المقير، عراق)، زادگاه و موطن حضرت
ابراهيم (ع)
اور شهري است در منتهياليه جنوبي رود فرات و شمال شرقي شبه جزيره
عربستان؛ که در نيمه هزاره سوم پيش از ميلاد در کناره فرات و حاشيه خليج
فارس واقع بود و جنوبيترين شهر سومر به شمار ميرفت. خرابههاي اور موجود
است؛ در 350 کيلومتري جنوب شرقي بغداد قرار دارد و امروزه، به علت
دگرگونيهاي جغرافيايي، فاصله آن با ساحل خليج فارس 255 کيلومتر است. اين
خرابهها از سال 1853 م. بارها و بارها مورد کاوشهاي جدي باستانشناسان
قرار گرفته است. اين کاوشها نشان ميدهد که شهر فوق از نيمه اول هزاره سوم
پيش از ميلاد در اوج رونق و شکوه خود قرار داشت و کانون گسترش اقتدار
پادشاهان سومر بود. در حوالي سال 2360 پيش از ميلاد، در زمان سارگون اول
(شروم کين)،[14] در قلمرو دولت اکد قرار گرفت که نخستين دولت سامي به شمار
ميرود. از اواخر هزاره سوم، اين شهر به مرکز پادشاهان اور (2060-1950 پيش
از ميلاد) بدل شد که دامنه حکمرانيشان سراسر جنوب بينالنهرين و بخشهايي
از سرزمين عيلام (خوزستان) را فراميگرفت. باستانشناسان تخمين ميزنند که
در اوايل هزاره دوم پيش از ميلاد در شهر اور بيش از پانصد هزار نفر سکونت
داشتند. در اين زمان، اور کانون اصلي پرستش خداي ماه[15] در منطقه بود.
خرابههاي معبد عظيم اور، که قدمت آن به حدود سال 2500 پيش از ميلاد
ميرسد، بيانگر اهميت و مرکزيت ديني اين شهر در دوران فوق است. در اوايل
هزاره دوم، دولت اور در زير فشار عيلاميها از شمال شرقي و قبايل کوچنشين
سامي آموري[16] از غرب (سوريه) فروپاشيد و از اين پس شهر اور در قلمرو
دولت- شهرهاي آموريان قرار گرفت. دو سده نخستين هزاره دوم پيش از ميلاد،
دوران رقابت و ستيز ميان دولت- شهرهاي آموري است تا سرانجام در سال 1792
يا 1728 حمورابي[17] به قدرت رسيد و امپراتوري مقتدر بابل را پديد
ساخت.[18]
در اوايل هزاره دوم پيش از ميلاد، درست در زماني که دولت- شهرهاي آموري در
حال فروپاشي بود و از درون آن امپراتوري بابل سربرميکشيد، گروههاي
جمعيتي سامي، که آنان را به نام قبايل آرامي ميشناسيم، به شمال و غرب
مهاجرت کردند و در سرزمين سوريه و مناطق شمالي رود فرات مأوا گرفتند. در
اکتشافات شهر باستاني مري،[19] از دولت- شهرهاي آموري در جنوب
بينالنهرين، قريب به 20 هزار سند ارزشمند تاريخي به دست آمده است که به
بايگاني دربار اين شهر کهن آموري تعلق دارد. در اين اسناد، که قدمت آن به
حوالي سال 1850 پيش از ميلاد ميرسد، از سرزمين شمالي رود فرات با نام
آرام- نهريم[20] ياد شده است. اين اسناد تشابه فرهنگ و زبان مردم آن زمان
شهر مري را با عبرانيهاي نخستين نشان ميدهد.[21]
نمونه اي از الواح به دست آمده در بقاياي شهر مري (تل الحريري-
سوريه)
در برخي از روايات عهد عتيق، خاندان ابراهيم گاه خود را آرامي ميشمرند؛ و
حتي يعقوب، بنيانگذار بنياسرائيل، ابراهيم، نياي خويش، را «آرامي آواره»
ميخواند:
پس تو به حضور يهوه، خداي خود، اقرار کرده بگو پدر من آرامي آوارهاي
بود. و با عددي قليل به مصر فرود شده در آنجا غربت پذيرفت. و در آنجا امتي
بزرگ و عظيم و کثير شد.[22]
به علاوه، خاندان ابراهيم با آراميها خويشاوند نزديکاند. برادر ابراهيم،
به نام ناحور،[23] پدر بزرگ فردي به نام آرام[24] است؛[25] اسحاق، پسر
ابراهيم، از آراميها زن ميگيرد[26] و همسر اول يعقوب نيز آرامي است.[27]
نام منطقه آرام- نهريم، که در اسناد شهر مري به دست آمده، با نام خاندان
ناحور- آرام منطبق است.
در حوالي نيمه هزاره دوم پيش از ميلاد، آراميها در سرزمينهاي سوريه،
بينالنهرين، آشور و بابل استقرار داشتند. در طومار جنگ، که در اکتشافات
مهم سال 1947 در غارهاي کناره درياي مرده (بحرالميت) به دست آمد، مأواي
آراميها در «ماوراء فرات» ذکر شده است.[28] از زمان کتيبههاي تيگلتپيلسر
اول،[29] شاه آشور (1116-1076 پيش از ميلاد)، دادههاي باستانشناسي
درباره آراميها غني است. تيگلتپيلسر ميگويد در چهارمين سال سلطنتش
آراميها را شکست داد و شش دهکده آنان را در جنوب شرقي فرات تصرف کرد. از
اوايل هزاره اول پيش از ميلاد، آراميها دولتهاي مستقل خود را در سرزمين
سوريه و بينالنهرين به پا کردند. در روايات عهد عتيق از اين دولتهاي
آرامي به کرات نام برده شده است.[30]
آراميها فرهنگ و خطي پيشرفته داشتند که نقشي مهم در تطور زبان و فرهنگ
بشري ايفا کرد. در سدههاي نخستين هزاره اول پيش از ميلاد، زبان و خط آرامي
رايجترين زبان و خط در غرب قاره آسيا بود. برخي پژوهشگران برآنند که حتي
خط برهمي[31] در هند نيز، که در حوالي سال 600 پيش از ميلاد پديد شد، به
شکلي آشکار متأثر از خط آرامي است.[32]
در تقسيمبنديهاي جديد زبانشناسي، زبان آرامي را شاخه شمالي زبانهاي
سامي، عربي را شاخه جنوبي، و زبانهاي عبري و فنيقي (کنعاني) را شاخه غربي
آن ميدانند.[33] جايگاه زبان و به تبع آن فرهنگ آرامي بسيار بيش از اين
است و درواقع بايد آن را مادر زبانهاي عربي و عبري به شمار آورد. توجه
کنيم که از اوايل هزاره اول پيش از ميلاد تا سده پنجم ميلادي، زبان آرامي
در شبه جزيره عربستان رواج کامل داشت و زبان تجاري و ديپلماتيک سراسر
منطقه مهمي به شمار ميرفت که از شرق مديترانه تا بينالنهرين و جنوب شبه
جزيره عربستان گسترده است و کانون اصلي تمدن جهاني در آن عصر بود.[34]
يهوديان نيز تا پيش از بازگشت از تبعيد بابل، يعني قريب به 1300 سال پس از
استقرار در سرزمين کنعان، به زبان آرامي تکلم ميکردند.[35] تأثير فرهنگ
آرامي بر بنياسرائيل فراتر از زبان است. در انقلاب ايلياء نبي عليه
اشرافيت بنياسرائيل، چنانکه خواهيم ديد، آراميها، به ويژه طايفه رکابي،
در تاريخ بنياسرائيل جايگاهي تعيينکننده مييابند؛ و اينانند که سنن
يکتاپرستي موسوي را، در قبال تهاجم بعلپرستي فنيقي، در ميان بنياسرائيل
احياء ميکنند.
از زمان استيلاي امپراتوري آشور بر دولت آرامي سوريه (732 پيش از ميلاد)
زبان و خط آرامي به زبان و خط تجاري و ديپلماتيک دولت آشور بدل شد و پس از
تصرف بابل به دست هخامنشيان (539 پيش از ميلاد) به زبان و خط رسمي دولت
هخامنشي نيز بدل گرديد.[36] راز غلبه سريع زبان و خط عربي در ايران دوران
اسلامي را بايد در اين پيشينه طولاني جست.
+ نوشته شده توسط hossein1221 در و ساعت
15:10 |
اشاره
در نظامهاى حقوقى غيردينى ?جرم? و ?گناه? دو مقوله جدا از هماند و بين
اين دو هيچ ربط و نسبت مستقيمى وجود ندارد. ?جرم? در رابطه فرد با افراد
ديگر و جامعه معنا مىيابد؛ در اينجا جرم رفتارى (به صورت فعل يا ترك فعل)
مخالف نظم جامعه است كه قانونگذار ارتكاب آن را منع مىكند و براى آن ضمانت
اجرا (به صورت مجازات يا اقدامات تأمينى) در نظر مىگيرد.
در نظامهاى حقوقى دينى، كه بارزترين مصداق آن را مىتوان در دو دين
شريعتمدارِ اسلام و يهوديت سراغ گرفت، تفكيك مفهوم جرم و گناه دشوار است؛
چرا كه خاستگاه اين هر دو يكى است و قانونگذار الاهى است كه هر دو را ممنوع
مىكند. در اين نظامها، ماهيت تمام احكام يكى است و بين جرم (تجاوز
نامشروع به حقوق ديگران و جامعه) و گناه (تعدى نسبت به شريعت خدا) جز در
حوزه ضمانت اجرا، تمايزى نيست. بااينهمه، به نظر مىرسد در حقوق يهود درك و
تشخيص اين تمايز دشوارتر از ساير نظامهاى دينى باشد؛ چرا كه ارتكاب هر يك
از محرمات مجازاتى را در پى دارد؛ با اين تفاوت كه برخى از اين مجازاتها
را دادگاه آسمانى صادر مىكند (گرچه حكمِ آن در همين زندگى دنيوى به صورت
مرگ ناگهانى و غيره اجرا مىشود).
دانشمندان يهودى شريعت موسى را مشتمل بر 613 حكم دانستهاند كه از اين
تعداد 248 حكم درباره واجبات است و 365 حكم مربوط به محرمات. محرمات خود بر
دو دستهاند:
1. برخى از محرمات داراى مجازات دنيوى نيستند؛ براى اين محرمات كفاره يا
قربانى يا مجازات الاهى در نظر گرفته مىشود.
2. برخى از محرمات مجازات دنيوى دارند؛ يعنى دادگاه با شرايط اثبات و آيين
دادرسى خاص خود براى اين جرايم مجازات خاصِ مقرر در شرع را اعمال مىكند.
آنچه به موضوع گفتار ما مربوط مىشود همين بخش اخير است.
براساس تلمود، هيچ عملى جرم و در نتيجه قابل مجازات نيست مگر آنكه در تورات
هم ارتكاب آن منع، و هم براى آن مجازات تعيين شده باشد. ازاينرو، براى
مثال، براى اجراى حكم مجازات درباره قاتل بايد دو حكم در شريعت موجود باشد؛
يكى ?قتل نكن? (خروج، 20:13)، و ديگرى ?قاتل بايد كشته شود? (اعداد،
35:16ـ21). به گفته تلمود، اگر منع از عمل موجود نباشد، حتى اگر به صراحت
مجازات نيز تعيين شده باشد، عمل جرم به معناىِ خاصِ آن نيست و مجازات ذكر
شده به مجازات آسمانى تعبير مىشود.(1)
براساس تقسيمبندى جرايم در مكاتب جديد حقوقى، جرايم را مىتوان در آيين
يهود به اين صورت تقسيم كرد:
الف) جرايم برضد اشخاص؛ اين دسته از جرايم مستقيما به خود شخص بزهديده
آسيب مىزنند. اين جرايم خود به دو دسته تقسيم مىشوند:
1. جرايم برضد تماميت جسمانى اشخاص؛ مهمترين اين جرايم عبارتاند از: قتل،
ضرب و جرح، سقط جنين.
2. جرايم بر ضد حيثيت معنوى اشخاص؛ در اين دسته مىتوان به جرمهايى چون
آدمربايى، افترا، قذف، و جرايم منافى عفت اشاره كرد.
ب) جرايم بر ضد اموال؛ جرايمى چون سرقت و راهزنى، خيانت در امانت، اضرار به
مال غير و غبن در اين گروه جاى دارند.
ج) جرايم بر ضد امنيت جامعه و جرايم دينى خاص؛ در اين گروه جرايمى جاى
مىگيرند كه جنبه عمومى آنها غلبه دارد، مانند ارتشا، شهادت دروغ، بتپرستى
و مانند اينها. اكنون براساس اين تقسيمبندى به جرايم در حقوق كيفرى يهود
مىپردازيم.
گفتار يكم: جرايم بر ضد تماميت جسمانى اشخاص
هدف مستقيم اين دسته از جرايم، حق حيات انسان و اصل مصونيت وى از هر گونه
تعرض است. در نظامهاى مختلف حقوقى اين دسته از جرايم شديدترين مجازاتها
را در پىدارند. حقوق كيفرى يهود نيز به اين جرايم اهتمام خاصى داشته است.
مهمترين اين جرايم عبارتاند از: قتل، ضرب و جرح، و سقطجنين.
الف) قتل
در كتاب مقدس عبرى حدودا 400 بار كلمه ?خون? به كار رفته است. از اين تعداد
حدود نيمى مرتبط با مرگ از روى خشونت است.(2) ريختن خون (شفيكوت دميم)(3)
گناه آغازين روى زمين است: ?قائن [= قابيل] بر برادر خود، هابيل، برخاسته،
او را كشت? (پيدايش، 4:8). در حقوق كيفرى يهود، قتل شديدترين و
نكوهيدهترين جرم تلقى شده است.(4)
بر طبق برخى تفاسير يهودى، منظور از فساد و شرارت كه در پيدايش، 6:13
آمده،(5) قتل عمد است.(6) همچنين به گفته تلمود، تورات از آن جهت در
پيدايش، 13:13 سدوم، قوم لوط، را ?بسيار شرير و خطاكار? خوانده است كه
ايشان قاتل بودند (سنهدرين، 109 الف).
خونريزى نخستين گناهى است كه در كتاب مقدس داراى ماهيت كيفرى است: ?هر كه
خون انسان ريزد [بايد] خون وى به دست انسان ريخته شود؛ زيرا خدا انسان را
به صورت خود ساخت? (پيدايش، 9:6). خون بهناحق ريخته شده از زمين نزد خدا
فرياد برمىآورد (پيدايش، 4:10) و ?خون زمين را ملوث مىكند و زمين را براى
خونى كه در آن ريخته شود كفاره نمىتوان كرد، مگر به خون كسى كه آن را
ريخته باشد? (اعداد، 35:33). براساس تورات، خون بهناحق ريخته عبارت است
از: خون بىگناه (تثنيه، 19:10،13؛ 21:8؛ 27:25؛ اول سموئيل، 19:5؛ دوم
پادشاهان، 21:16؛ 24:4؛ اشعيا، 59:7؛ ارميا، 2:34؛ 7:6؛ 19:4؛ 22:3،17
و...)، و خون صالح (خروج، 23:7؛ دوم سموئيل، 4:11؛ اول پادشاهان، 2:32
و...)، و يا خونريزى بدون دليل (اول پادشاهان، 2:31؛ اول سموئيل،
25:31).(7)
به تبع پيدايش، 9:6، كه مىگويد خدا انسان را به صورت خود ساخت، گفتهاند
كه هر گونه خونريزى تحقير و كوچكشمارى صورت خداوند (توسيفتا يواموت، 4:8
و...) و موجب دورى از خدا و ويرانى معبد (توسيفتا يوما، 1:12؛ شبات، 33الف؛
سيفرا اعداد، 161) و پراكندگى در زمين (آووت، 5:9؛ و..) است.(8)
ركن قانونى جرم قتل
تورات در ده فرمان ارتكاب قتل را منع كرده است: ?قتل مكن? (خروج، 20:13؛
تثنيه، 5:17). در تورات قتل به دو دسته عمد و غير عمد تقسيم شده است.
مجازات قتل عمد، قتل است:
هر كه انسانى را بزند و اوبميرد هر آينه كشته شود... اگر شخصى عمدا بر
همسايه خود آيد تا او را به مكر بكشد، آنگاه او را از مذبح من كشيده، به
قتل برسان (خروج، 21:12،14).
كسى كه آدمى را بزند كه بميرد، البته كشته شود... كسى كه انسانى را كشت،
كشته شود (لاويان، 24:17، 21؛ و نيز: اعداد، 35:16ـ21؛ تثنيه، 19:11).
به گفته تلمود، حتى اگر مقتول طفل تازهتولديافته باشد، به شرط آنكه دستكم
تا سى روز زندهماندنى باشد (نيدا، 5:3) و نيز اگر قربانى پير يا بيمارِ
در حال مرگ باشد (سنهدرين، 78الف) درباره قاتل، با وجود شرايط مقرر، همين
حكم اجرا مىشود.
بر طبق تورات، قاتل غيرعمد به شهرهاى پناهگاه تبعيد مىشود:(9)
اما اگر قصد او نداشت، بلكه خدا وى را به دستش رسانيد، آنگاه مكانى براى تو
معين كنم تا بدانجا فرار كند (خروج، 21:13؛ و نيز: اعداد، 35:22ـ29؛
تثنيه، 19:4ـ6).
ركن روانى قتل عمد
در كتاب مقدس، عمد و قصد (قصد حصول نتيجه) به دو صورت فرض شده است:
1. وجود نفرت و بغض (يعنى جانى حصول نتيجه را به طور خاص قصد كرده است):
اگر از روى بغض او را با تيغ زد يا قصدا چيزى بر او انداخت كه مُرد يا از
روى عداوت او را با دست خود زد كه مرد، آن زننده چون كه قاتل است، البته
كشته شود (اعداد، 35:20ـ21؛ و رك: تثنيه، 19:11؛ خروج، 21:14).
در اينجا، علاوه بر قصد فعل، نتيجه نيز با سوء نيت قصد شده است.
2. به كارگيرى آلت قتاله؛ در مواردى به كارگيرى آلت قتاله، موجب عمدى تلقى
شدن قتل است:
اگر او را به آلت آهنين زد كه مُرد، او قاتل است و قاتل البته كشته شود.
اگر او را با دست خود به سنگى كه از آن كسى كشته شود بزند تا بميرد، او
قاتل است و قاتل البته كشته شود. و اگر او را به چوبدستىاى كه با آن كسى
كشته شود بزند، او قاتل است و قاتل البته كشته شود (اعداد، 35:16ـ18).
به كار رفتن آلت قتاله مىتواند دليل جامع و مناسبى براى اثبات عمد و قصد
باشد.(10) برطبق حقوق تلمود، دادگاه در اغلب موارد بايد عمد و قصد را نه
فقط با توجه به ماهيت آلت، بلكه از ديگر اوضاع و احوال استنباط كند؛ مثلاً
كدام جزء بدن بزهديده مورد اصابت قرار گرفته (كشنده بودن به اعتبار موضع
اصابت)، و يا سنگ و شىء از چه فاصلهاى بر بزهديده انداخته شده و نيز
نيروى مهاجم براى حمله به بزهديده و توان وى براى مقاومت و...(11)
ازاينرو، جايى كه كسى از بالاى بام به پايين پرت شده يا در آتش يا آب
افكنده شده است، عمد قابل استنباط نيست، مگر اينكه در تمام اين مواردِ فرض
شده، يعنى بلندى خانه، عمق آب و قواى جانى و مجنىعليه، قتل پيامد طبيعى
عمل باشد و توسط قاتل قصد شده باشد.(12)
ركن مادى قتل عمد
هيچ قاتلى سزاوار اعدام نيست مگر اينكه، افزون برداشتن سوء نيت، مرگ با عمل
مستقيم جسمانى وى صورت گرفته باشد؛ لذا اگر او كسى را تا سر حد مرگ گرسنگى
دهد يا وى را در معرض گرما و سرما و درندگان قرار دهد و...، عمل وى قتل
مستوجب اعدام نيست.(13) همچنين است قتلى كه به وسيله خود آمر و محرك انجام
نشده است، بلكه عامل يا خادم او آن را انجام داده است.(14)
قتل به تسبيب
در تمام موارد قتل عمد، كشتن قاتل الزامى است و نمىتوان مجازات را تبديل
به ديه كرد: ?هيچ فديه به عوض جان قاتلى كه مستوجب قتل است مگيريد، بلكه او
البته كشته شود? (اعداد، 35:31). فقط در يك مورد جايگزينى ديه پذيرفته شده
است و آن قتل به تسبيب است: اگر مردى بداند كه گاوش شاخزن است، ولى آن را
نگاه ندارد و گاو كسى را بكشد، در اين صورت صاحب گاو نيز، به همراه گاو،
محكوم به قتل است، مگر اينكه اولياى دم به خونبها رضايت دهند. در اين صورت
ديه جانشين مجازات قتل مىشود (خروج، 21:29ـ30).
اثبات قتل
قتل با شهادت دومرد قابل اثبات است:
هر كه شخصى را بكشد، پس قاتل به گواهى شاهدان كشته شود و يك شاهد براى كشته
شدن كسى شهادت ندهد (اعداد، 35:30؛ و نيز: تثنيه، 17:6؛ 19:15).
شاهدان افزون بر شهادت بر وقوع جرم، بايد گواهى دهند كه پيش از ارتكاب جرم
به قاتل اخطار دادهاند كه عملى كه وى انجام مىدهد قانونا جرم است و تخطى
از چنين قانونى مجازات مرگ را در پى دارد. در صورت فقد اين اخطار
(هترائه)،(15) مجازات قاتل حبس ابد است و نه قتل (ميشنا سنهدرين، 9:5).(16)
اگر مقتولى در صحرا يافت شود و قاتل نامعين باشد، بايد مردم شهر نزديك به
مقتول مراسم قسامه را اجرا كنند و بگويند كه ايشان وى را نكشتهاند تا خون
بىگناه در ميان قوم نماند (تثنيه، 21: 1ـ9).(17)
از مجموع آنچه گذشت، برمىآيد كه بر طبق حقوق كيفرى يهود، در صورتى مجازات
قتل اعدام است كه يك قاتل عمد با دستان خويش پس از اخطار قانونى توسط دو
شاهد آن را انجام داده باشد. قاتل به اعدام با شمشير محكوم مىشود
(سنهدرين، 9:1).(18) در موارد ديگرِ قتل عمد، مىتوان به استناد قدرت
پادشاه و صلاحيت از روى ضرورتِ دادگاه، حكم مرگ صادر كرد.(19)
ب) ضرب و جرح
ضرب و جرح عمدى يكى از جرايم برضد تماميت جسمانى است كه حقوق كيفرى يهود
براى آن مجازات تعيين كرده است. تورات درباره ضرب و جرح احكامى دارد:
1. قصاص: تورات در موارد قطع و نقص عضو حكم به قصاص مىكند:
كسى كه همسايه خود را عيب رسانيده باشد، چنانكه او كرده باشد به او كرده
خواهد شد: شكستگى عوض شكستگى، چشم عوض چشم، دندان عوض دندان؛ چنانكه به آن
شخص عيب رسانيده، همچنان به او رسانيده شود (لاويان، 24: 19ـ20؛ و نيز:
خروج، 21:23ـ25).
2. جبران خسارت: براى برخى از ضرب و جرحهاى خفيفتر، جبران خسارت تجويز
شده است:
اگر دو مرد نزاع كنند و يكى ديگرى را به سنگ يا به مشت زند و او نميرد،
ليكن بسترى شود، اگر برخيزد و با عصا بيرون رود آنگاه زننده او بىگناه
شمرده شود، اما عوض بيكارىاش را ادا نمايد و خرج معالجه او را بدهد (خروج،
21: 18ـ19).
3. آزادى برده: اگر صاحب غلام يا كنيز چشم يا دندان او را ضايع كند بايد به
عوض چشم و دندان، وى را آزاد كند (خروج، 21: 26ـ27).
4. قتل: ضرب و جرح پدر ومادر از عوامل مشدده مجازات است و ضارب به مرگ
محكوم مىشود: ?هر كه پدر يا مادر خود را بزند هر آينه كشته شود? (خروج،
21: 15). تلمود چنين مجازاتى را محدود به ضرب و جرحى كرد كه باعث آسيب
جسمانى مىشود (سنهدرين، 11:1).
تلمود با ارائه تفسير ديگرى از مجازاتهاى تورات، جبران خسارت را به جاى
مجازات قصاص نشاند.(20) در مواردى كه براى ضرب و جرح در كتاب مقدس مجازاتى
در نظر گرفته نشده، قابل مجازات با تازيانه، طبق اصل كلى،(21) است (مكوت،
16 الف؛ كتوبوت، 32 ب). در مورد ضرب و جرحهايى كه قابل ارزيابى و سنجش
باشد، از آنجا كه بيش از يك مجازات نمىتواند مورد حكم قرار گيرد (مكوت، 4ب
؛ 13ب) فقط به جبران خسارت حكم مىشود (توسيفتا كتوبوت، 32 الف)، و
تازيانه فقط در جايى اعمال مىشود كه ضرب و جرح باعث صدمه قابل ارزيابى
نشده باشد (كتوبوت، 32 ب).(22)
حاخامهاى يهودى به اين امر رضايت ندادند و در مورد ضرب و جرحهايى كه
خسارت مهمى را باعث نمىشدند اما توهينكننده بودند، جزاى نقدى را به عنوان
مجازات در نظر گرفتند. مبلغ جزاى نقدى ثابت و متناسب با شدت ضرب و جرح بود
و دادگاه مىتوانست با توجه به اوضاع و احوال آن را كم يا زياد كند (باوا
قما، 8: 6).(23)
ضرب و جرح دوجانبه يا قابل حدس
در مواردى مثل ورزشهاى بوكس و كشتى، حتى در صورت ايجاد صدمه شديد، مصدوم
نمىتواند ادعاى خسارت كند؛(24) اما اگر دو مرد با بدخواهى و غرضورزى به
هم صدمه وارد كنند، شخصى كه متحمل صدمه شديدتر شده است مىتواند در مورد
مازاد، طلب خسارت كند (باوا قما، 3: 8).
ضرب و جرح بدون سوءنيت
جرح عمدىِ بدون سوءنيت، مثل آسيب ناشى از درمان طبى، به شرط آنكه جراح واجد
صلاحيت باشد، مستوجب جبران خسارت نيست (توسيفتا باوا قما، 9: 11).
همچنين پدرى كه پسرش را تنبيه مىكند و معلمى كه شاگرد را تنبيه مىكند و
مأمور دادگاهى كه برحسب وظيفهاش كسى را مىزند، مسئول جبران خسارت نيستند،
مگر اينكه ضارب از حد خشونت لازم تجاوز كرده باشد(همان).
تكرار ضرب و جرح
برخى از دانشمندان در مورد كسانى كه جبران خسارت، ضمانت اجراى مؤثرى براى
منصرف كردن ايشان از ارتكاب چنين جرمى نبود، شيوههاى ديگرى را جستوجو
كردند؛ مثلاً گاهى به قطع دست برخى از تكراركنندگان چنين جرمى حكم مىكردند
(سنهدرين، 58 ب).(25)
ج) سقط جنين
چنان كه از كتاب مقدس برمى آيد، اگر در جريان دعوا جنين زنى سقط شود، بر
ضارب مجازات پولى تحميل مىشود و اگر زن بميرد، قاتل قصاص مىشود:
اگرمردم جنگ كنند و زنى حامله را بزنند و اولاد او سقط گردد و ضررى ديگر
نشود، البته غرامتى بدهد موافق آنچه شوهر زن بدو گذارد و به حضور داوران
ادا نمايد. و اگر اذيتى ديگر حاصل شود، آنگاه جان به عوض جان بده و چشم به
عوض چشم (خروج، 21:22 ـ 24).
در مورد آيه اخير (?اگر اذيتى ديگر حاصل شود?) بين محققان بحث است كه آيا
منظور آسيب و اذيت به جنين است يا به زن:
1. در ترجمه سبعينيه كتاب مقدس(26) واژه ?اذيت? درباره جنين به كار رفته
است و نه زن؛ يعنى اگر به جنين آسيب ديگرى برسد، آسيبرسان قصاص مىشود. در
اين ترجمه بين جنينى كه هنوز شكل و صورت كامل نگرفته با جنينى كه داراى
شكل و صورت كامل شده است تفاوت قائل شده، اسقاط اولى را مستوجب مجازات مالى
و اسقاط دومى را مستوجب مجازات ?جان به عوض جان? (قصاص) دانستند.
فيلون و برخى ديگر از مفسران بهصراحت تحميل مجازات مرگ را براى اسقاط جنين
تجويز كردهاند.(27)
2. برخلاف اين، محققان تلمودى واژه ?اذيت و آسيب? را به زن معطوف
دانستهاند و نه جنين؛ چرا كه اين حكم كتاب مقدس كه ?هر كه انسانى را بزند و
او بميرد، هر آينه كشته شود?(خروج، 21:12) شامل قتل جنين نمىشود (باوا
قما، 42ب و...).
يوسيفوس، دانشمند و مورخ يهودى، بيان مىدارد كه اگر كسى زنى را لگد بزند و
جنين او را سقط كند، افزون بر پرداخت غرامت به شوهر زن، و نيز مرگ (اگر زن
كشته شده باشد) بايد به خاطر ?كاهش جمعيت? جزاى نقدى بپردازد.(28)
به نظر دانشمندان تلمودى، اسقاط جنين گرچه ممنوع است، قتل عمد نيست
(توسيفتا سنهدرين، 59 ب؛ حولين، 33 الف). ايشان منع سقط جنين را از قوانين
راجع به پرهيز از زاد و ولد، جماع منقطع، يا نزديكى با همسر در حالى كه
احتمال خطر براى جنين او وجود دارد، استنباط كردهاند (يواموت، 62 ب؛ نيدا،
13 الف و 31 الف). بااينهمه، اگر جنين زندگى مادر را به مخاطره اندازد،
سقط جنين مجاز دانسته شده است:
اگر يك زن دچار درد زايمان باشد [و بيم مرگ او رود] بايد جنين را از رحم
جدا كرد و آن را عضو به عضو خارج كرد؛ زيرا زندگى مادر بر زندگى جنين تقدم
دارد (اوهالوت، 7:6).
اين امر تا وقتى درست است كه طفل هنوز به دنيا نيامده است؛ در اين صورت
?مىتوان او را كشت و مادر را نجات داد? (راشى و مئيرى، سنهدرين 72 ب). اما
از لحظهاى كه جزء بزرگتر بدن جنين پاى بر جهان نهاد، ديگر حتى اگر زندگى
مادر را به خطر اندازد، نمىتوان آن را از بين برد؛ زيرا ?كسى نمىتواند
زندگى يك فرد را براى نجات ديگرى از بين ببرد?(اوهالوت، سنهدرين، همان).
گرچه، براساس اصل دفاع مشروع، مىتوان جان شخص تحت تعقيب را حتى با كشتن
تعقيبكننده نجات داد، اما قانون بين جنينى كه بخش اعظم بدن وى از رحم خارج
شده و شخص تعقيبكننده تفاوت گذاشته است؛ زيرا ?او [=مادر [از آسمان
تعقيبشده است? (سنهدرين، 72ب)؛ و ?هيچ كس نمىداند كه آيا جنين
تعقيبكننده مادر است يا مادر تعقيبكننده جنين? (يروشلمى سنهدرين، 8:9،
26).
بااينهمه، وقتى زندگى مادر در خطر است، حتى اگر جزء بزرگتر بدن جنين خارج
شده باشد، خود مادر مىتواند آن را از بين ببرد؛ ?زيرا گرچه از منظر
ديگران قانون راجع به جنين همان قانون راجع به تعقيبكننده نيست، اما مادر
مىتواند جنين را تعقيبكننده خود بداند?(مئيرى، همان) و آن را از بين
ببرد.(29)
گفتار دوم: جرايم بر ضد حيثيت معنوى افراد
دستهاى از جرايم بر ضد اشخاص، آسيب روحى و معنوى و حيثيتى را براى
بزهديده به همراه مىآورند. در زمره مهمترين جرايم از اين دست، مىتوان
به جرايم منافى عفت، توهين، آدمربايى و مانند اينها اشاره كرد.
الف) آدمربايى
بر اساس تورات، آدمربايى جرمى بزرگ و مستوجب اعدام است:
هر كه آدمى را بدزدد و او را بفروشد يا در دستش يافت شود، هر آينه كشته شود
(خروج، 21:16).
اگر كسى يافت شود كه يكى از برادران خود از بنىاسرائيل را دزديده، بر او
ظلم كند يا بفروشد، آن دزد كشته شود (تثنيه، 24:7).
در اين دو عبارت تفاوتهايى به نظر مىرسد:
1. عبارت نخست ربايش هر انسانى را منع مىكند، در حالى كه عبارت دوم فقط
محدود به اسرائيليان است.
2. عبارت نخست در پى ممنوع كردن هر آدمربايى با هر انگيزهاى است، در حالى
كه در دومى به بردگى در آوردن يا فروش، عنصر اساسى تشكيل دهنده جرم است.
تلمود به منظور سازش دادن و رفع اين تعارضات و يا بدين خاطر كه، برطبق شيوه
متداول آن، در پى آن است كه تعقيب و اثبات جرم مشكلتر شود (يا به هر دو
منظور)، توقيف، به بردگى گرفتن، و فروش شخص ربوده شده را، همه را، عناصر
ضرورى براى اين جرم دانست؛ يعنى جرم آدمربايى در صورتى قابل تحقق است كه
همه عناصر فوق موجود باشد (سنهدرين، 85ب، 86الف).(30)
مفسران يهودى آيه ?دزدى مكن? (خروج، 20:15)را، كه در ده فرمان آمده است، به
آدمربايى تفسير كردهاند.(31) دليل ايشان اين است كه اولاً سرقت اموال را
آيه ديگرى منع كرده است: ?دزدى مكنيد? (لاويان، 20:11)؛ و ثانيا همين كه
اين آيه در كنار آيات منع از قتل و زنا، كه از جرايم بزرگ و مستوجب
اعداماند، قرار گرفته است، قرينهاى است بر اينكه منظور از سرقت در اينجا،
دزدى انسان است كه آن هم مجازات اعدام را در پى دارد.(32)
متن ميدراش چنين است:
?دزدى مكن? (خروج،20:15). چرا اين گفته شد؟ وقتى تورات مىگويد: ?هر كه
آدمى را بدزدد و او را بفروشد يا در دستش يافت شود، هر آينه كشته شود?
(خروج، 21:16)، ما مجازات داريم اما اخطار نداريم. بنابراين، اين آيه
مىگويد: ?دزدى مكن? (خروج، 20:15). ازاينرو، اين اخطارى است مربوط به
سرقت اشخاص (يعنى آدمربايى). بگوييد كه اين اخطارى مربوط به سرقت اشخاص
است. چرا اين اخطارى درباره سرقت مال نباشد؟ وقتى تورات مىگويد: ?دزدى
مكنيد? (لاويان، 19:11) ما اخطارى دربارهدزدى مال داريم. بنابراين، معناى
آيه ?دزدى مكن?(خروج، 20:15)چيست؟ كتاب مقدس از دزديدن اشخاص سخن
مىگويد.(33)
ب) قذف
افترا به يك دختر باكره تنها مورد افترا و هتك حرمتى است كه كتاب مقدس
صراحتا براى آن مجازات در نظر گرفته است. براساس تورات، اگر مردى با دخترى
ازدواج كند و پس از همبستر شدن با او ?او را مكروه دارد و گويد اين زن را
گرفتم و چون به او نزديكى نمودم او را باكره نيافتم?، اگر در دادگاه ثابت
شد كه مرد دروغ گفته است، مرد تنبيه مىشود و بايد صد مثقال نقره به پدر
دختر جريمه بدهد (تثنيه، 22:13ـ19).
ج) توهين و افترا
در تورات نص مشخصى كه براى توهين (به طور عام) مجازات تعيين كرده باشد،
وجود ندارد. بااينهمه، حقوقدانان تلمودى براى ممنوعيت بخشيدن به توهين و
افترا به احكامى از كتاب مقدس متوسل شدهاند. ايشان اين حكم تورات را كه
?البته همسايه خود را تنبيه [=نكوهش] كن و به سبب او متحمل گناه مباش?
(لاويان، 19:17)، چنين تفسير كردهاند كه مىتوانيد همسايه خود را سرزنش
كنيد، به شرطى كه به او توهين نكنيد؛ اما اگر او را شرمنده كرديد يا
ازخجالت و خشم رنگ از رخسارش پرانديد، به خاطر او متحمل گناه مىشويد (سفرا
قدوشيم، 4:8؛ عراخين، 16 الف).
اين دانشمندان ديگر توصيههاى كتاب مقدس مثل: ?درميان قوم خود براى
سخنچينى گردش مكن? (لاويان، 19:16)، يا ?خبر باطل را انتشار مده? (خروج،
23:1)، يا ?برادر خود را در دل خود بغض منما? (لاويان، 19:17)، يا ?از
ابناى قوم خود انتقام مگير و كينه مورز? (همان،18)، و ?همسايه خود را مثل
خويشتن محبت نما? (همان)، را براى منع توهين و افترا در كتاب مقدس تفسير
كردهاند و به كار بردهاند.
مصاديق خاص منع توهين مانند ?كر را لعنت مكن? (لاويان، 19:14)، يا ?رئيس
قوم خود را لعنت مكن? (خروج، 22: 28) به عنوان نمونههايى از منع كلى توهين
تفسير شدهاند (سفرا قدوشيم، 2:13؛ شووعوت، 36 الف).(34)
توهين و افترا گرچه نقض صريح حكم نهىكننده تورات است، قابل كيفر، حتى با
تازيانه، نيست؛(35) زيرا فقط اعمال صريح و واضح قابل مجازاتاند، و حال
آنكه سخن صرف چنين نيست.(36) سرزنشهاى اخلاقى و دينى برضد توهينكنندگان
شديدتر است: ?اگرچه توهينكننده تازيانه نمىخورد، گناهش در واقع بسيار
بزرگ است و دانشمندان گفتهاند كه هر كس رنگ از رخسار كسى بپراند از جهان
آينده بهرهاى نخواهد داشت (آووت، 3:12) و حتى برخى آن را همپايه قتل قرار
دادند (باوا مصيعا،58ب) و تمام توهينكنندگان به عنوان شرير و نادان توصيف
شدهاند.(37)
آشكار است كه صرف تذكرات و سرزنشهاى اخلاقى نمىتوانست براى مهار چنين
شيطنت و فسادى كافى باشد. براى همين، برخى از منابع حقوق يهود،ضمانت
اجراهايى را در نظر گرفتند: كسى كه ديگرى را برده بخواند مجازاتش نيدويى
(طرد) است. كسى كه ديگرى را حرامزاده بنامد، چهل ضربه تازيانه مىخورد
و... (قيدوشين، 28 الف). در دورههاى پس از تلمود، مجازات نيدويى و تازيانه
تنبيهى به عنوان مجازات چنين جرمى مدون شد.(38)
بااينهمه، در تورات و سنت شفاهى، نمونههايى خاص از توهين آمده و براى
آنها مجازات ذكر شده است:
1. توهين به پدر و مادر؛ تورات حكم به احترام به پدر و مادر مىدهد. يكى از
ده فرمان راجع به همين مطلب است (خروج، 20:12؛ تثنيه، 5:6). براساس تورات:
?هر كه پدر يا مادر خود را لعنت كند هر آينه كشته شود? (خروج، 21:16؛ و
نيز لاويان ،20:9). حتى كسى كه با پدر و مادر خود با خفت رفتار كند ملعون
ناميده شده است (تثنيه، 27:16).
2. توهين به دانشمند؛ شخصى كه به يك دانشمند توهين كند، به نيدويى (طرد) و
نيز پرداخت جريمه نقدى به آن دانشمند محكوم مىشود.(39)
3. توهين به بيوهزنان و يتيمان؛ بر اساس تورات، اگر با يتيمان و بيوهزنان
?بدرفتارى و بىحرمتى? كنيد، و ايشان نزد خدا فرياد برآورند، خدا به داد
ايشان مىرسد و بر شما خشمگين مىشود و شما را به دست دشمنان هلاك خواهد
كرد تا زنانتان بيوه و فرزندانتان يتيم شوند (خروج، 22:22ـ24). در اينجا
نمونهاى ازمجازات آسمانى اعمال مىشود.
4. توهين به مرده؛ چنين توهينى گناهى بزرگ است كه بايد با روزه و دعا آن را
كفاره داد و دادگاه مىتواند آن را با جزاى نقدى مجازات كند.(40)
5. شديدترين نوع افترا، تهمت دروغين زدن به شخصى در نزد قدرت حاكمه است، با
اين قصد كه معاش يا حتى زندگى وى را به خطر اندازد. جاسوسان با چنين
افتراهايى گاهى حتى جامعه يهودى را نيز در خطر انداختهاند و براى همين،
مقابله با آنها از مصاديق دفاع مشروع تلقى شده است. اگر قصد افتراى ايشان
اثبات شود، مجازاتشان، حتى پيش از ارتكاب جرم، قتل است.(41)
گفتار سوم: جرايم منافى عفت
جرايم منافى مصالح خانواده و عفت عمومى بخش عمدهاى از جرايم و مجازاتهاى
موجود در تورات را در برمىگيرد. واژهاى كه به طور كلى براى جرايم جنسى به
كار مىرود ?كشف عورت? (گيلوى ارايوت)(42) است؛ بااينهمه، اين واژه
معمولاً (گرچه نه هميشه: رك: اشعيا، 47:3) براى جماع (مقاربت) به كار
مىرود (رك: لاويان، 18: 6- 19).
در بحث جرايم عفافى به زنا، همجنسبازى و نزديكى با حيوانات مىپردازيم.
الف) زنا
زنا يكى از سه جرم بزرگى است كه يهوديان بايد كشته شوند اما مرتكب آنها
نشوند (سنهدرين، 74 الف). حقوق كيفرى يهودى انواع مختلف زنا را برشمرده و
مجازات هر يك را ذكر كرده است.
1. زناى محصنه
منظور از زناى محصنه رابطه جنسى عمدى بين يك زن شوهردار (يا نامزددار) با
مردى به جز شوهر اوست. ده فرمان چنين ارتباطى را منع مىكند: ?زنا مكن?
(خروج، 20:14؛ تثنيه، 5:18). در ساير قسمتهاى تورات نيز چنين عملى منع و
مجازاتش معين مىشود:
با زن همسايه خود همبستر مشو تا خود را به وى نجس سازى (لاويان، 18:20).
كسى كه با زن ديگرى زنا كند، يعنى هر كه با زن همسايه خود زنا كند، زانى و
زانيه البته كشته شوند (لاويان، 20:10؛ و نيز تثنيه، 22:22).
آنچه در اينجا مهم است، ملاك احصان است. برخلاف حقوق اسلامى كه هر يك از
طرفين زنا ممكن است داراى شرايط احصان و ازاينرو مستوجب مجازات زناى محصنه
باشد، در حقوق كيفرى يهود، زنا در صورتى محصنه است كه زن داراى شوهر باشد،
چه مرد داراى همسر باشد چه نباشد. از اينرو، اگر كسى بازن داراى شوهر زنا
كند، چه زانى مجرد باشد و چه داراى همسر، هر دو كشته مىشوند.
فلسفه چنين حكمى، تلقى يهوديان از پيوند ازدواج بوده است. ازدواج در يهوديت
نوعى پيوند اقتصادى بوده كه زن را در مالكيت مرد درمىآورده است. زناى با
زن شوهردار در حقيقت تجاوز به حق مالكيت فردى شوهر تلقى مىشد؛ اما زن چنين
اختيارى درباره همسرش نداشت. لذا ارتباط جنسى خارج از ازدواج يك مرد
همسردار در كتاب مقدس و نيز قوانين بعدى يهودى، بهخودىخود زناى محصنه
تلقى نشده است.(43) اين جنبه مالكيت مرد نسبت به زن را حتى مىتوان از ده
فرمان فهميد. فرمان دهم چنين است: ?به زن همسايهات و غلامش و كنيزش و گاوش
و الاغش و به هيچ چيزى كه از آن همسايه تو باشد طمع مكن? (خروج، 20:17)؛
ذكر نام زن در كنار مايملكى مثل برده و حيوان، نشانه تلقى فوق است.
مجازات زناى محصنه
مجازات زناى محصنه سنگسار است.(44) مجازاتهاى ديگرى در كتاب مقدس ذكر شده
است، اما بيانگر مجازات در نظام كيفرى يهود نيست؛ مثلاً سوزاندن (پيدايش،
38:24)، برهنه كردن (هوشع، 2:3؛ حزقيال، 16:37 و 39) ــ كه در آيين طلاق در
قوانين شرق نزديك وجود داشت ــ مثله كردن (حزقيال، 16:40؛ 23:25).
زناى محصنه در ده فرمان (خروج، 20:13ـ 15) و نيز ساير بخشهاى كتاب مقدس
(رك: ارميا، 7:9؛ حزقيال، 16:38؛ هوشع، 4:2؛ مزامير، 5:18؛ امثال، 6:30؛
ايوب، 24: 14ـ 15 و...) در ميان جرايم قتل و سرقت، يعنى جرايم برضد همنوع
ذكر شده است. از اين جهت، زنا فقط جنبه دينى (عمومى) ندارد.
بااينهمه، در متون كتاب مقدس، برخلاف قوانين شرق نزديك،(45) مجازات اعدام
قابل تعديل و تخفيف نيست. علت آن است كه منع زنا داراى خاستگاه الاهى است و
حق خدا نيز، همانند شوهر، در صورت ارتكاب چنين جرمى نقض شده است (پيدايش،
20:6؛ 39:9) و انسان نمىتواند از حق خدا درگذرد. گرچه در ساير نظامهاى
حقوقى بينالنهرين نيز زنا، در ادبيات دينى، توهين به خدا تلقى شده است،
برخلاف حقوق يهودى، اين تلقى دينى در ادبيات حقوقى انعكاس نيافته است.(46)
نقش رضايت در ارتكاب جرم
تلمود در اينجا، مانند ساير جرايم، بين اعمال عمدى و غير عمدى تفاوت قائل
شده است. زن در صورتى مرتكب زنا دانسته مىشود كه مجبور نشده باشد. براساس
تثنيه، 22:23 ـ 24، اگر دخترى كه نامزد مردى است، در شهر مورد تعرض قرار
گيرد فرض بر رضايت اوست؛ چرا كه وى مىتوانسته است با فرياد ديگران را خبر
كند، لذا هر دوى آنها كشته مىشوند.
نكته مهم در اينجا اين است كه تورات فقط در مورد دختر نامزددار چنين تمايزى
(فرض بر رضايت و يا عدم رضايت با توجه به مكان جرم) را قائل شده است، اما
در مورد زن شوهردار (تثنيه، 22:22) چنين تصريحى وجود ندارد.(47)
تجاوز به زن برده
در حالى كه، چنان كه گفتيم، تجاوز به زن نامزددار، عنوان زناى محصنه را
دارد، زنا با يك كنيز كه نامزد ديگرى است چنين عنوانى را ندارد. اگر كسى با
چنين زنى زنا كرد، ايشان اعدام نمىشوند، بلكه فقط تأديب مىگردند
(لاويان، 19:20).
اُردالى بدگمانى
اثبات جرم زنا، همانند ساير جرايم، با شهادت شهود است؛ اما در يك مورد كار
به آزمون الاهى (اردالى) واگذار مىشود:(48) اگر مردى نسبت به زن خود
بدگمان شود و گمان برد كه با مرد ديگرى همبستر شده است ولى شاهد نداشته
باشد، امر را نزد كاهن مىبرد و طى يك آزمون الاهى مشخص خواهد شد كه آيا او
زناكار بوده است يا نه (اعداد، 5:11ـ31).(49)
2. زناى به عنف
زناى به عنف به معناى نزديكى با يك زن بر خلاف اراده وى است. تورات در يك
مورد فرض را بر مكره بودن زن مىگذارد:
اگر آن مرد دخترى نامزد را در صحرا يابد و آن مرد به او زور آورده، با او
بخوابد، پس آن مرد كه با او خوابيد تنها كشته شود؛ و اما با دختر هيچ مكن؛
زيرا بر دختر گناه مستلزم موت نيست، بلكه اين مثل آن است كه كسى بر همسايه
خود برخاسته، او را بكشد؛ چون كه او را در صحرا يافت و دختر نامزد فرياد
برآورد و برايش رهانندهاى نبود (تثنيه، 22:25ـ27).
در اينجا فرض بر اين است كه دخترْ مجبور به زنا شده است و لذا مجازات
نمىشود، برخلاف آنجا كه امكان يارىخواهى وجود داشته، اما دختر چنين نكرده
است (همان: 23ـ24)؛ در اين مورد هر دو مجازات مىشوند.
سنت شفاهى مواردى را زناى به عنف تلقى كرده است: اگر در حالى كه زنى در
خواب است با او زنا شود، به لحاظ فقد اراده زن، زنا به عنف تلقى مىشود.
همچنين نزديكى با دختر صغير، هماره زناى به عنف دانسته مىشود؛ زيرا چنين
دخترى داراى اراده نيست (يواموت، 33 ب، 61ب).(50)
اگر زنى به زنا اكراه شود و او برخلاف ميلش تن در دهد، اما نهايت كار با
رضايت او همراه باشد، رضايت بعدى رافع وصف عنف نيست و زن به خاطر اين رضايت
مجازات نمىشود؛ چرا كه در چنين اوضاع و احوالى، عواطف و طبيعت زن وى را
ناگزير به رضا و تسليم مىكند (كتوبوت، 51ب).
تجاوز به عنف به دختر باكره
اگر شخصى به دختر باكره (كه نامزد مردى نيست) به عنف تجاوز كند، بايد پنجاه
مثقال نقره به پدر دختر بدهد (تثنيه، 22:28ـ29). طبق سنت شفاهى بايد بر
اساس اوضاع و احوال در هر مورد تاوان درد و رنج، تاوان خجلتزدگى و لكهدار
كردن را بپردازد (كتوبوت، 24الف؛ 43 ب و...). علاوه بر پرداخت خسارت فوق،
مرد بايد آن دختر را به زنى بگيرد و در تمام عمر نمىتواند او را رها كند
(تثنيه، 22:29). چنان كه روشن شد، زنا با دختر باكره، حتى با اكراه وى، جرم
به معناى خاص نيست وفقط پرداخت غرامت در پى دارد. گرچه مرد در اين صورت
بايد با دختر ازدواج كند، اما اگر دختر چنين ازدواجى را نپذيرد، اجبارى در
كار نيست (كتوبوت، 39 ب).
اگر يك دختر با چند مرد مجبور به زنا شود، مختار است كه با هر يك كه خود
خواست ازدواج كند (يروشلمى كتوبوت، 3:6؛ 27ب).
زن شوهردارى كه مجبور به زنا شده است به شوهرش حرام نمىشود مگر اينكه
شوهرش كاهن باشد (يواموت، 56 ب).(51)
3. زناى با محارم
تورات خويشاوندان خاصى را ذكر كرده و رابطه جنسى را با آنان ممنوع دانسته
است.(52) منع ارتباط جنسى يكى از ?بستگان نزديك? (لاويان، 8:6) به
خويشاوندان نسبى زير محدود شده است:
آ. مادر: ?عورت پدر خود، يعنى عورت مادر خود را كشف منما...? (لاويان،
18:7).
ب. مادر زن: ?اگر كسى زنى و مادرش را بگيرد اين قباحت است؛ او و ايشان به
آتش سوخته شوند (20:14).
ج. زن پدر: ?عورت زن پدر خود را كشف مكن؛ آن عورت پدر تو است(همان:8).
د. خواهر و خواهر ناتنى: ?عورت خواهر خود، خواه دختر پدرت، خواه دختر
مادرت... را كشف منما (همان:9).
ه . نوه (دختر پسر و دختر دختر): ?عورت دختر پسرت و دختر دخترت، عورت ايشان
را كشف مكن? (همان:10).
و. عمه و خاله: ?عورت خواهر پدر خود را كشف مكن... عورت خواهر مادر خود را
كشف مكن? (همان:12ـ13).
ز. زن عمو: ?عورت برادر پدر خود را كشف مكن...? (همان:14).
ح. عروس: ?عورت عروس خود را كشف مكن...? (همان:15).
ط. زن برادر: ?عورت زن برادر خود را كشف مكن...? (همان:16).
ى. نادخترى و نوه زن: ?عورت زنى را با دخترش كشف مكن و دختر پسر او يا دختر
دختر او را مگير? (همان:17).
ك. خواهر همسر (مادام كه همسر زنده است): ?زنى را با خواهرش مگير...?
(همان:18).
مواردى كه زناى با محارم محسوب مىشود منحصر در فهرست فوق است و با قياس
نمىتوان موارد ديگر را در آن داخل كرد؛ زيرا جرمانگارى مستلزم بيان صريح
هم در خصوص منع رفتار و هم مجازات مربوط به آن است (كريتوت، 3 الف؛
سنهدرين، 84 الف). گرچه بعدها فهرستى مركب از بيست درجه از خويشاوندان
تدوين شد، اين به منظور جرمانگارى نبود، بلكه فهرستِ بستگانى بود كه نبايد
با ايشان ازدواج مىشد (يواموت، 21 الف).
مجازات زناى با محارم
مجازات گونههاى مختلف زناى با محارم متفاوت است. كتاب مقدس براى زنا با
مادر زن مجازات سوزاندن را در نظر گرفته است (لاويان، 20:14) اما براى
جرايم ديگر، نوع خاصى از مجازات مرگ را بيان نكرده است (لاويان، 20:11، 12،
17، 19، 20، 21) كه برخى از آنها مشخصا مجازات الاهى (كارِت) را در
پىدارند (همان، 20:17،20،21).
تلمود مجازات زناى با محارم را چنين طبقهبندى كرد:
الف) جرايمى كه مجازات آنها سنگسار است: زنا با مادر، زن پدر، عروس
(سنهدرين، 7:14)؛
ب) جرايمى كه مجازات آنها سوزاندن است: زنا با نادخترى و نوه زن، مادرزن،
مادر بزرگ زن، دختر و نوه (سنهدرين، 9:1)
ج) ديگر انواع زناى با محارم قابل مجازات با كارِت يا تازيانهاند.(53)
در مورد جرايمى چند هم مجازات الاهى و هم مجازات قضايى بيان شده است (مثل
زنا با مادر و زن پدر: كريتوت، 1:1)؛ و لذا بيان شد كه مجازات قضايى در
جايى اعمال مىشود كه اخطار پيشين و نيز شهادت شهود وجود داشته باشد. در
غير اين صورت مجازات الاهى اعمال مىشود.
گاه درمورد جرايم زناى با محارمى كه جنبه كيفرى نداشتند، مجازات تازيانه
براى هشدار و تذكر (تازيانه تنبيهى)(54) اجرا مىشد.(55)
4. زنا با دختر باكره
چنانكه از آنچه پيشتر گفتيم روشن شد، زنا با دختر باكرهاى كه نامزد
ندارد جرم، به معناى خاص آن، تلقى نمىشود، و فقط زانى به او مهرالمثل
دوشيزگان را مىدهد:
اگر كسى دخترى را كه نامزد نبود فريب داده، با او همبستر شد، البته مىبايد
او را زن منكوحه خويش سازد و هرگاه پدرش راضى نباشد كه او را بدو دهد،
موافق مهر دوشيزگان نقدى بدو بايد داد (خروج، 22: 16ـ17).
بااينهمه، به نظر مىرسد حكم متفاوتى را بتوان در تورات يافت: اگر مردى با
دخترى ازدواج كند و پس از همبستر شدن با وى ادعا كند كه دختر باكره نبوده و
پيش از ازدواج با وى، با مرد ديگرى رابطه داشته است، اگر ثابت شود كه
ادعاى شوهر درست است، اين زن را بايد سنگسار كرد، چرا كه زمانى كه در خانه
پدرش مىزيسته، زنا كرده است (تثنيه، 22:13ـ21).
زنا با دختر باكره در يك مورد مجازات سنگين دارد: اگر زانيه دختر كاهن
باشد:
دختر هر كاهنى كه خود را به فاحشگى بىعصمت ساخته باشد، پدر خود را بىعصمت
كرده است، به آتش سوخته شود (لاويان، 21:9).
مجازات مردى كه با دختر كاهن زنا كند خفه كردن است (سنهدرين، 11:1).
5. جرايم ديگر در ارتباط با زنان
شكلهاى عمده زناهايى را كه حقوق يهود آنها را جرم تلقى كرده است، يعنى
زناى محصنه، زناى با محارم و زناى به عنف، بيان كرديم. در اينجا به طور
گذرا به ديگر جرايم جنسى، در ارتباط مرد با زن، اشاره مىكنيم.
الف) نزديكى با زن حائض: نزديكى با زنى در دوره ناپاكى حيض (نيدا)(56)
ممنوع است (لاويان، 18:19)؛ مجازات چنين عملى انقطاع (كارِت) است (لاويان،
20:18). در صورتى كه به آنان اخطار پيشين داده شده باشد و شاهد هم موجود
باشد تازيانه مىخورند (مكوت، 3:10).
ب) مقاربت با غير يهودى: مقاربت با يك غير يهودى، حتى تحت عنوان ازدواج،
جرمى است كه مجازات آن تازيانه است (مكوت، 12:1).
ج) ازدواج با زنازاده: ازدواج با كسى كه زاده يك زناكار محصنه يا زناكار با
محارم است و داشتن ارتباط جنسى با او، جرم است و مجازاتش تازيانه است.(57)
د) ازدواج با شخصى كه بيضههايش له شده يا آلت او قطع شده (تثنيه،23:1) جرم
است و با تازيانه مجازات مىشود.(58)
ه) جرايم جنسى خاص كاهنان: اگر يك كاهن با يك مطلّقه، روسپى يا زنازاده
ازدواج كند (لاويان، 21:7) بايد تازيانه بخورد. كاهن اعظمى كه بايك بيوهزن
ارتباط دارد (لاويان، 21: 13ـ14) بايد تازيانه بخورد.
و) مجازات در آغوش گرفتن و بوسيدن اشخاصى كه نزديكى با آنها ممنوع است (و
مقاربت با آنان مجازات مرگ را در پى دارد) تازيانه است؛ اما اشاره يا كلمات
ناشايست و زشت نسبت به زنانى كه ارتباط با ايشان نامشروع است، قابل كيفر
نيست و فقط تازيانه تنبيهى در مورد آنها قابل اعمال است.(59)
ب) همجنس بازى مردان (لواط)
تورات روابط جنسى بين مردان را جرم شمرده است: ?و با ذكور مثل زن جماع مكن?
(لاويان، 18:22). مجازات هر دو طرف اعدام است:
اگر مردى با مردى مثل با زن بخوابد، هر دو فجور كردهاند؛ هر دوى ايشان
البته كشته شوند؛ خون ايشان برخود ايشان است (لاويان، 20:13).
همچنين حكم مجازات آسمانى (كارِت) كه به طور عام در لاويان، 18:29 آمده
است، شامل حال مرتكبان اين جرم نيز مىشود: ?هر كسى كه يكى از اين فجور را
بكند... از ميان قوم خود منقطع خواهد شد?. برطبق تلمود، مجازات چنين عملى
سنگسار است (سنهدرين، 7:4). بااينهمه، طفل صغير (كمتر از 13 سال)، از اين
مجازات، همانند ساير مجازاتها، معاف است (سنهدرين، 54 الف).
در كتاب مقدس مواردى چند از رواج اين عمل در ميان اقوام گوناگون و نيز
بنىاسرائيل ذكر شده است. در سفر پيدايش آمده است كه مردمان شهر سدوم، كه
لوط در ميان ايشان ساكن بود، به اين گناه آلوده بودند(60) و چون از لوط
خواستند كه ميهمانانش را در اختيار ايشان بگذارند تا به آنان تجاوز كنند،
عذاب الاهى نازل شد (پيدايش، باب 19).
همچنين گزارش شده كه قوم بنيامين، يكى از اسباط دوازدهگانه بنىاسرائيل،
پس از موسى دچار اين عادت زشت شده بودند (داوران، باب 19؛ و نيز: اول
پادشاهان، 14: 23).(61)
ج) همجنسبازى زنان (مساحقه)
گرچه تورات صراحتا همجنسبازى زنان را منع نكرده است، تلمود منع آميزش
مردان را به زنان نيز تسرى داده و همجنسبازى زنان (مساحقه) را نيز ممنوع
كرده است. با وجود اين، مجازات لواط به مساحقه تسرى نمىيابد. مجازات
مساحقه تازيانه است.
حاخامها اين حكم را از اين آيه كتاب مقدس كه ?مثل مصريان و كنعانيان عمل
نكنيد?(لاويان، 18:3) استنباط كردهاند؛ چرا كه اين عمل در ميان اين اقوام
شايع بوده است (سيفرا، 9:8).
بااينهمه، زنان همجنسباز (مسولِلوت)(62) از جمله زنانى نيستند كه طبق
قانون، كاهنان نبايد با آنان ازدواج كنند (يواموت، 76الف).(63)
د) مقاربت با حيوان
تورات مقاربت با حيوان را منع كرده (لاويان، 18:23) و مجازات آن را مرگ
دانسته است:
هر كه با حيوانى مقاربت كند، هر آينه كشته شود (خروج، 22:19).
مردى كه با بهيمه جماع كند كشته شود و آن بهيمه را نيز بكشند. و زنى كه به
بهيمه نزيك شود تا با آن جماع كند، آن زن و بهيمه را بكش (لاويان،
20:15ـ16).
به گفته تلمود، مجازات چنين مجرمانى سنگسار است (سنهدرين، 7:4).
گفتار چهارم: جرايم برضد اموال
تعدى به اموال و دارايىهاى ديگران، در حقوق يهود، بيشتر داراى جنبه حقوقى
است تا كيفرى. در حقوق يهود، برخلاف قوانين همعصر آن(64) مجازاتها در
جرايم مربوط به اموال خفيفتر است. به عمده اين جرايم در اين مبحث اشاره
مىكنيم.
الف) سرقت و اخذ مال غير به عنف (راهزنى)
در حقوق يهود، سرقت چنين تعريف شده است: سرقت عبارت است از اينكه مالى بدون
رضايت مالك يا ذينفع آن در تصاحب ديگرى قرار گيرد، درحالى كه اين شخص
(سارق) مىداند، يا بايدبداند، كه مالك به اين امر راضى نيست، بدون توجه به
اين امر كه آيا سارق قصد داشته است مال را پس از مدتى به مالك آن
بازگرداند يا خير.(65)
در حقوق كيفرى يهود سرقت (به عبرى: گناو)(66) با اخذ مال به عنف (به عبرى:
گزال)(67) متفاوت است: سارق مخفيانه و بدون جلب توجه مال را مىدزدد، اما
آخذ به عنف آشكارا و با قهر و غلبه مال را تصاحب مىكند (باوا قما، 79ب).
سرقت و راهزنى آنگاه اتفاق مىافتد كه سارق و راهزن مرتكب يك عمل ?اكتساب?
مثل ?برداشتن? يا ?كشيدن? (به همانگونه كه مال بدون صاحب را تملك مىكند)
شود. در غير اين صورت، مال به تملك او در نمىآيد و لذا سرقتى رخ نمىدهد
(باوا قما، 79 الف و توسيفتاى آن). طبق اين تعريف، زمين هيچگاه موضوع سرقت
واقع نمىشود (سوكا، 30 ب)؛ زيرا زمين قابل حمل نيست تا بتوان آن را سرقت
كرد و در صورت غصب آن، مالك با ابزار قضايى مىتواند آن را مسترد كند (باوا
مصيعا، 7 الف؛ توسيفتاى باوا مصيعا، 61الف).
انگيزه سرقت در مجازات تأثيرى ندارد: مهم نيست كه سارق قصد برخوردارى دائمى
يا موقت از مال را داشته باشد يا نداشته باشد، يا فقط به خاطر آزار و اذيت
مالك و يا به قصد مزاح اين كار را كرده باشد و... (باوا مصيعا، 61 ب؛
توسيفتاى باوا قما، 10:37).
مجازات سرقت
فرمان ?سرقت مكن? در ده فرمان (خروج، 20:15؛ تثنيه، 5:19)، همانطور كه
پيشتر گفتيم، طبق تفسير عالمان يهودى، به آدمربايى اشاره دارد.
بااينهمه، منع از سرقت نيز بارها در تورات تكرار شده است: ?دزدى مكنيد?
(لاويان، 19:11). همچنين منع از اخذ مال به عنف نيز آمده است: ?ستم
مكن?(68) (لاويان، 19:13).
در حقوق كيفرى يهود، مجازات سرقت چنين مقرر شده است:
1. مجازات سرقت پرداخت دو برابر، چهار برابر يا پنج برابر مال مسروقه به
صاحب مال است.(69) (رك: مجازات دو برابر: خروج، 22:4، 7، 9؛ چهار و پنج
برابر: خروج،22:1).
2. گرچه نقض يكى از احكام نهىكننده تورات، مجازات تازيانه را در پى دارد و
منع از سرقت نيز جزء اين دسته از احكام است، بااينهمه، سرقت قابل كيفر با
تازيانه نيست؛ زيرا سرقت داراى مجازات و ضمانت اجراى مالى است، و مجازات
تازيانه با مجازاتهاى ديگر جمع نمىشود.(70) اما اگر سارق قبل از محكوميت
مال مسروقه را بازگرداند و براى سرقت هدف ديگرى جز تمتع خود داشته باشد، يا
جايى كه مجرم اصلاً صلاحيت وتوانايى تملك مال را ندارد (مثل صغير و برده)
تا قادر به جبران باشد، در اين موارد حكم به تازيانه مىشود.(71)
3. تعدد جرم: اگر سرقت با يك جرم شديدتر همراه شود، مثلاً جايى كه سرقت به
صورت كشتن حيوان شخص ديگر در روز شبات (شنبه) انجام گرفته است، در اينجا به
خاطر بىحرمتى به روز شبات، فقط مجازات آن (يعنى قتل، كه شديدتر است)
اعمال مىگردد و مجازات مالى آن منتفى مىشود (كتوبوت، 31 الف). اما اگر
جرم سرقت پيش از شروع جرم شديدتر كامل شده باشد، مجازات هر دو با هم جمع
مىشود. مثلاً اگر سارق ابتدا خوك را بدزدد و سپسگوشت آن را بخورد، مجازات
مالى (به خاطر سرقت) و مجازات تازيانه (به خاطر خوردن گوشت خوك، كه ممنوع
است) هر دو اعمال مىشود (كتوبوت، 31 الف).
سارق غرامت مالى را به بزهديده پرداخت مىكند: ?... دو چندان به همسايه
خود رد نمايد? (خروج، 22:9). سارق اين مجازات مالى را از كالاها و اموال
منقول خود مىپردازد. اگر اينها ناكافى بودند از زمينهاى خود (باوا قما،
17 الف و ب) آن را پرداخت مىكند. اگر وى اموال منقول يا غيرمنقول ندارد،
به دستور دادگاه به بردگى فروخته (خروج، 22:3) و عوايد فروش او به بزهديده
پرداخت مىشود.(72)
ورود به عنف به قصد سرقت
كتاب مقدس ورود به ملك ديگرى را به قصد سرقت در شب جرم شديدى دانسته و
مقابله با چنين مجرمى و حتى كشتن وى را از مصاديق دفاع مشروع تلقى كرده
است:
اگر دزدى در حال رخنه كردن گرفته شود و او را بزنند، بهطورىكه بميرد،
بازخواست خون براى او نباشد؛ اما اگر آفتاب بر او طلوع كرد، بازخواست خون
براى او هست (خروج، 22:2ـ3).
اگر مال مسروقه در دست چنين سارقى يافت شود فقط همان را مسترد مىكند.(73)
ب) غبن
تورات افراد را از مغبون كردن همديگر و ظلم به ديگران منع مىكند:
اگر چيزى به همسايه خود بفروشى يا چيزى از دست همسايهات بخرى، يكديگر را
مغبون مسازيد (لاويان، 25:14).
گرچه اين قاعده، حقوقى است و نه كيفرى، بااينهمه، از آنجا كه مشتمل بر حكم
نهىكننده است، نقض آن با يك عمل آشكار ممكن است مجازات تازيانه را در پى
داشته باشد (توسيفتاى باوا مصيعا، 61الف).
اگر جبران خسارت با پرداخت پول انجام گيرد، ديگر مجازات تازيانه مورد حكم
قرار نمىگيرد (كتوبوت، 32 الف؛ مكوت، 4ب، 16 الف).
منع از مغبون كردن در آيه ديگرى نيز تكرار شده است: ?يكديگر را مغبون
مسازيد? (لاويان، 25:17). در تفسير اين آيات گفتهاند كه نه تنها مغبون
كردن همديگر در معاملات تجارى ممنوع است، بلكه همچنين در روابط غير تجارى
نيز اين منع جارى است: اين منع به ?مغبون كردن با الفاظ? نيز، كه با مغبون
كردن با تمهيدات متقلبانه متفاوت است، تسرى مىيابد. مغبون كردن با كلمات
شامل به ستوه آوردن و آزردن بيهوده مردم و نيز ريشخند و رنجاندن ايشان
مىشود (باوا مصيعا، 4:10). گفتهاند كه مغبون كردن با كلمات حتى از مغبون
كردن با كردار متقلبانه نكوهيدهتر است؛ زيرا اين دومى فقط جرمى برضد اموال
است، در حالى كه غبن با كلمات جرمى بر ضد شخص و حيثيت اوست كه براى آن هيچ
پولى نمىتواند تاوان قرار گيرد (باوا مصيعا، 58ب). بااينهمه، ظلم با
كلمات به اين دليل كه فقط مشتمل بر بيان كلمات و نه فعل آشكار است قابل
كيفر حتى با تازيانه نيست.(74)
ج) خيانت در امانت
بر طبق قوانين تورات، اگر به امين گمان تعدى رود، بايد سوگند بخورد كه به
مال همسايهاش دست درازنكرده است. در صورت تعدى، بايد دو برابر مورد امانت
را بازگرداند:
اگر كسى پول يا اسباب نزد همسايه خود امانت گذارد و از خانه آن شخص دزديده
شود... اگر دزد گرفته نشود، آنگاه صاحب خانه را به حضور حكام بياورند تا
حكم شود كه آيا دست خود را بر اموال همسايه خود دراز كرده است يا نه. درهر
خيانتى از گاو و الاغ و گوسفند و رخت و هر چيز گمشده كه كسى بر آن ادعا
كند، امر هر دو به حضور خدا برده شود و بر گناه هر كدام كه خدا حكم كند دو
چندان به همسايه خود رد نمايد (خروج، 22: 7ـ9؛ و نيز: همان: 10ـ15).
اگر امين با سوگند دروغ، تصاحب مال را انكار كند و اين امر در دادگاه اثبات
شود، او شخصى غير قابل اعتماد مىشود و از سوگند خوردن و شهادت دادن در
دادگاه محروم مىگردد.(75)
د) اضرار به مال غير
اگر كسى باعث اضرار به مال غير شود بايد علاوه بر استرداد اصل مال، يكپنجم
آن را نيز به صورت اضافه به مالك بازگرداند (لاويان، 6:2ـ5).
هرگاه مردى يا زنى به هر كدام از جميع گناهان انسان مرتكب شده، به خداوند
خيانت ورزد و آن شخص مجرم شود، آنگاه گناهى را كه كرده است اعتراف بنمايد و
اصل جرم خود را رد نمايد و خمس آن را نيز بر آن مزيد كرده، به كسى كه بر
او جرم نموده است، بدهد (اعداد، 5:6ـ7).
ه ) جعل
جعل اسناد در تورات و تلمود جرم شناخته نشده است، ولى ممكن است ابزارى براى
ارتكاب غبن (كلاهبردارى) و ازاينرو داخل در منع كلى اعمال متقلبانه
(لاويان، 19:35؛(76) تثنيه، 25:13ـ16) يا منع كلمات متقلبانه (لاويان،
25:14)(77) باشد.
بااينهمه، تلمود مقررات مفصلى را براى منع از جعل پيشبينى كرده است؛
مثلاً اسناد بايد بر روى كاغذ و به وسيله موادى نوشته شوند كه قابل محو
كردن نباشند (گيطين، 19 الف) و ماندگار باشند (همان، 22 ب، 23 الف). بين
متن سند و امضاى آن نبايد فاصلهاى باشد تا بعد نتوان چيزى بدان افزود
(باوا بترا، 162 ـ 167).(78)
گفتار پنجم: جرايم عمومى؛ جرايم بر ضد جامعه و جرايم دينى
گرچه در نظامهاى دينى تمام جرايم جنبه الاهى دارند و ارتكاب آنها بىحرمتى
به خدا محسوب مىگردد، اين جنبه در جرايم برضد جامعه و به ويژه جرايمى كه
مستقيما ناقض حقوق خداست پررنگتر است. در اينجا به مهمترينِ اين جرايم به
طور گذرا اشاره مىكنيم.
الف) ارتشا
رشوه، به معناى دادن پول يا هديهاى به صاحب قدرت، به ويژه قاضى، چندين بار
در تورات تكرار شده است، كه در دو مورد دليل اين منع چنين آمده است: ?زيرا
كه رشوه چشمان حكما را كور مىسازد وسخنان عادلان را كج مىنمايد?(تثنيه،
16:19؛ خروج، 23:8).
در سنت حاخامى اين آيات چنين تفسيرشد كه قاضى رشوهخوار نه تنها به هماهنگى
و همرأيى با طرف رشوه دهنده ميل پيدا مىكند و ازاينرو نسبت به حقوق طرف
ديگر كور (و بىاعتنا) مىشود (كتوبوت، 105 ب؛ شبات 119 الف)، بلكه چنين
قاضىاى چون پير شود جسما نيز كورمى شود (پئاه، 8:9). همچنين گفتهاند كه
رشوهگيرى ممكن است به ريختن خون بىگناه منجر شود (تثنيه؛ 10:17 به بعد)؛
به قضات سفارش مىشود كه از شيوه الاهى سرمشق بگيرند و منصف و بىطرف باشند
و به رشوه وسوسه نشوند (شبات، 133 ب). حتى گفتهاند كه انجام وظيفه قضاوت
بايد رايگان باشد (بخوروت، 29 الف).
تورات هيچ ضمانت اجراى كيفرىاى براى رشوه درنظر نگرفته است. براساس تلمود،
در مورد نقض هر حكم نهىكننده تورات كه براى آن مجازات ديگر لحاظ شده است،
تازيانه اعمال مىشود (مكوت، 16الف؛ توسيفتاى مكوت، 5:16). اما اين قاعده
در مورد رشوه، بيشتر ارزش نظرى و علمى دارد تا بار عملى؛ چرا كه عمل رشوه
معمولاً در خفا انجام مىگيرد و ازاينروشاهدى برآن نيست (رك: شرح ابن عزرا
بر تثنيه، 27:14). تلمود همچنين حكم كرد كه گرفتن رشوه باعث بىاعتبارى
حكم قاضى مىشود. بىاعتبار كردن قضاوت قاضى رشوهخوار، يك شبه مجازات
(كناس)(79) تلقى شده است (توسيفتاى قيدوشين، 58ب). مطابق اين، اگرحكم اين
قاضى باعث خسارتى به طرف دعوا شود بايد جبران كند..
علاوه بر قاضى، راشى نيز به عنوان تحريك كننده يا شريك جرم مقصر دانسته
مىشود؛ زيرا از اين حكم تورات كه ?پيش روى كور سنگ لغزش مگذار?(80)
(لاويان، 15:14) تخطى كرده است.(81)
ب) شهادت دروغ
اگر دو شاهد به وقوع جرمى شهادت دهند و دو شاهد ديگر گواهى دهند كه دو فرد
اول در هنگام وقوع جرم ادعايى در مكان ديگرى غير از مكان ادعا شده
بودهاند، دو گواه نخست، شاهد دروغين (در عبرى: ?اديم زومميم? (82) به
معناى شاهدان توطئهگر) شناخته مىشوند (مكوت، 1:4).
تورات ارتكاب شهادت دروغ را منع كرده است: ?با شريران همداستان مشو كه
شهادت دروغ دهى? (خروج، 23:1؛ و نيز در ده فرمان: خروج، 20:16؛ تثنيه،
5:20)، و مجازات آن را چنين معين كرده است:
اگر شاهد كاذبى بر كسى برخاسته، به معصيتش شهادت دهد، آنگاه...داوران نيكو
تفحص نمايند و اينك اگر شاهد شاهد كاذب است و بر برادر خود شهادت دروغ داده
باشد، پس بهطورىكه او خواست با برادر خود عمل نمايد، با او همانطور
رفتار نمايند، تا بدى را از ميان خود دور نمايى... و چشم تو ترحم نكند: جان
به عوض جان و چشم به عوض چشم و دندان به عوض دندان و دست به عوض دست و پا
به عوض پا (تثنيه، 19:16ـ21).
درباره تفسير اين قانون، دو فرقه مهم يهودى، يعنى صدوقيان و فريسيان،
اختلاف نظر داشتند. صدوقيان آن را چنين تفسير كردند: شاهد دروغين (در صورتى
كه به وقوع جرم مستوجب اعدام شهادتداده باشد) فقط در صورتى اعدام مىشود
كه متهم بىگناه اعدام شده باشد (و آنگاه دروغ بودن شهادت ثابت شود)؛ اما
فريسيان مىگفتند شاهد دروغين بايد درد و رنجى را كه مىخواست بر همنوع
بىگناه خود تحميل كند متحمل شود، نه آنچه را عملاً انجام شد (سيفرا تثنيه،
190؛ مكوت، 1:6). مطابق تفسير فريسيان، كه سپس تفسير غالب شد،(83) اين
قانون فقط در جايى قابل اعمال بود كه حكم هنوز اجرا نشده بود. در اينجا
شاهدان كه به دروغ گواهى داده بودند، رسما محاكمه و به لحاظ ارتكاب جرم،
محكوم مىشدند.(84) البته اين يك پيشامد واقعا نامحتمل و بعيد بود؛ چرا كه
بهندرت بين صدور حكم و اجراى مجازات فاصله وجود داشت.
بااينهمه، برخى از دانشمندان تلمودى به چنين برداشتى اعتراض كردند و
گفتند: اين عادلانه نيست كه زندگى شاهد را هنگامى كه زندگى شخصى كه شاهد
برضد او شهادت داده، گرفته نشده، تباه كنيم. همچنين گفتند كه اگر كسى بايد
به خاطر داشتنِ قصد كشتن ديگرى كشته شود، پس در صورت وقوع قتل، بايد به
طريق اولى كشته شود. اين ايراد به استناد اين قاعده مردود اعلام شد كه
جرمانگارى با اتكا به قياس يا استنتاج منطقى ممكن نيست (مكوت، 5ب؛
سنهدرين، 74 الف، 76 الف و...). اين قاعده منحصرا در مورد شهادت دروغ
درباره وقوع جرم مستوجب اعدام اعمال مىشد. در غير مجازات اعدام، همان
مجازاتى كه بر متهم تحميل مىشد، در مورد شاهد دروغين اجرا مىشد.(85) در
مواردى كه مجازات تحميلشده برمتهمْ قابل اعمال بر شاهدان نبود (مثلاً جايى
كه متهم به قتل غير عمد به شهر پناهگاه تبعيد شده بود يا يك كاهن از كارش
معلق و محروم شده بود) شاهدان تازيانه مىخوردند.(86)
براى محكوم كردن شاهد دروغين نيازبه اخطار پيشين وجود ندارد (كتوبوت، 33
الف). هيچگاه فقط يك شاهد تنها به مجازات شهادت دروغين محكوم نمىشود،
بلكه هماره محكوميت بايد در خصوص دو يا چند شاهد كه با هم شهادت دادهاند
اعمال شود (مكوت، 1:7).(87)
از آنجا كه شاهد دروغين صلاحيت شهادت دادن در آينده را از دست مىدهد، حكم
محكوميت او بايد به طور گسترده منتشر شود (سنهدرين، 89الف) تا اين حكم كتاب
مقدس كه: ?چون بقيه مردمان بشنوند خواهند ترسيد و بعد از آن مثل اين كار
زشت در ميان شما نخواهند كرد? (تثنيه، 19:20) اجرا شود.(88)
ج) جاسوسى
در حقوق يهود، جاسوسى عبارت است از خبرچينى بر ضد يهوديان يا قوم يهود در
نزد بيگانگان. رفتار تلمود با جاسوسان بسيار قاطع و تند است. در تلمود
درباره اين افراد آمده است كه ?جاسوسان به دوزخ خواهند رفت و در آنجا تا
ابد مجازات خواهند شد? (روش هشانا، 17 الف).
براساس شريعت يهود، جاسوسى چه درباره جان افراد باشد و چه اموال آنان،
ممنوع و مستوجب مجازات مرگ است. حتى اگر كسى بدكار و گناهكار باشد، ديگرى
حق ندارد بر ضد او در نزد مقامات بيگانه سخنچينى كند، و اگر چنين كرد دفاع
او در اينباره كه وى فردى گناهكار بوده است، پذيرفته نيست. حتى اگر كسى
به ديگرى آسيب شديد برساند، شخص آسيبديده نبايد درباره وى نزد بيگانگان
جاسوسى كند. به گفته ابنميمون، هيچ جاسوسى در جهان آينده سهمى ندارد.(89)
به نظر مىرسد تنها مورد استثنا سخنچينى درباره خود جاسوس باشد: درباره
جاسوس مىتوان نزد بيگانگان جاسوسى كرد؛ زيرا وى مستحق مرگ است و به طريق
اولى مىتوان بر ضد او خبرچينى كرد.(90)
به همين نحو، اگر كسى در پى آسيب رساندن و خشونت به ديگرى باشد، آن شخص در
صورتى كه هيچ راه گريز ديگرى نداشته باشد مىتواند با خبرچينى از وى نزد
بيگانگان خود را برهاند.(91)
توجه زياد عالمان يهودى به مسئله جاسوسى از آنجاست كه به ويژه در قرون وسطا
يهوديان بهشدت تحت آزار و اذيت بودند. حاكمان به دنبال بهانهاى بودند تا
ايشان را شكنجه و آزار كنند و اگر يكى از خود يهوديانْ ديگرى يا قوم وى را
نزد اين حاكمان بدنام مىكرد، بهانهاى مناسب براى ايشان به دست مىآمد.
ازاينرو، در تلمود و ديگر منابع شريعت يهود به مجازات شديدِ مرتكبان اين
جرم تأكيد شده است. حتى گفتهاند كه افراد با اين عمل از تحت حمايت قانون
خارج مىشوند و افراد مجازند و حتى تشويق مىشوند كه چنين فردى را
بكشند.(92)
د) رباخوارى
تورات ربا گرفتن از يهوديان را منع كرده است:
اگر نقدى به فقيرى از قوم من كه همسايه تو باشد، قرض دادى، مثل رباخوار با
او رفتار مكن و هيچ سودى بر او مگذار (خروج، 22:25؛ رك: لاويان، 25:35ـ37).
بااينهمه، اين منع شامل حال غير يهوديان نمىشود:
غريب [= غيريهودى] را مىتوانى به سود قرض دهى، اما برادر خود را به سود
قرض مده... (تثنيه، 23:20)
براساس تلمود، نه فقط قرضدهندهاى كه ربا مىگيرد گناهكار است، بلكه
قرضگيرندهاى نيز كه پرداخت ربا را مىپذيرد، ضامن وى، شاهدان اين معامله و
حتى كاتبانى كه متن اين قرارداد ربوى را مىنويسند ناقض حكمِ كتاب
مقدساند (باواقما، 5:11؛ باوامصيعا، 75 ب و...).
كتاب مقدس براى رباخوران مجازاتى را در نظر نگرفته است. برطبق يك قاعده
كلى، اگر براى هر يك از منهيات تورات مجازاتى مقرر نشده باشد، مجازات
تازيانه اعمال مىشود. اما درباره ربا حتى اين مجازات نيز قابل اعمال نيست،
و گيرنده ربا بايد مبلغ يا شىِء اضافه را به ربادهنده بازگرداند.(93) به
همين قياس، هيچ يك از معاونان عمل نيز مجازات نمىشوند.(94)
بااينهمه، گاه براى مرتكبان اين عمل مجازات نقدى درنظر گرفته مىشد.(95)
ه ) جرايم دينى خاص
تورات اعمال بسيارى را منع كرده و براى مرتكبان آنها مجازات وضع كرده، يا
مجازات آسمانى (كارِت) را در نظر گرفته است. اين جرايم ناقض حرمت خداوندند و
از اين جهت مجازات دارند.
1. بتپرستى: ?تو را خدايان ديگر غير از من نباشد?(خروج، 20:3). مجازات
بتپرستى قتل با سنگسار است (تثنيه، 13:12ـ15؛ 17:5ـ6).
2. كفرگويى: مجازات كافر مرگ است. اين مرگ يا به وسيله مجازات قضايى
(سنگسار: لاويان، 24: 10ـ15) و يا مجازات آسمانى (انقطاع: اعداد،15:30)
است.
3. قربانى كردن براى خدايان غير: ?هر كه براى خداى غير از يهوه و بس قربانى
گذراند، البته هلاك گردد? (خروج، 22:20).
4. حرمتشكنى روز شبات (شنبه): ?روز سبت [شبات] را ياد كن...? (خروج،
20:8ـ11).مجازات حرمتشكنى روز شبات اعدام است (اعداد، 15:32ـ35).
5. جادوگرى: شكلهاى مختلف جادوگرى يكى از نفرتانگيزترين اعمال امتها
(غيريهوديان) است كه توراتْ بنىاسرائيل را از آن برحذر داشته است: ?در
ميان تو كسى يافت نشود... نه فالگير و نه غيبگو و نه افسونگر و نه
جادوگر... ؛ زيرا هر كه اين كارها را كند نزد خداوند مكروه است...? (تثنيه،
18:9ـ14). مجازات اين گناه اعدام است: ?مرد و زنى كه صاحب اجنه يا جادوگر
باشند البته كشته شوند. ايشان را به سنگ سنگسار كنيد? (لاويان، 21:27؛ و
نيز خروج، 22:18).
اينها جرايم مهم دينىاند كه مجازات اعدام را در پى دارند. جرايم ديگرى را
نيز مىتوان برشمرد كه يا مجازات آسمانى (كارِت) پيامد آنهاست و يا اينكه
تحت عنوان كلى ?نقض احكام نهىكننده تورات?، مجازات تازيانه را در
پىدارند.
كتابنامه
الف) منابع فارسى و عربى
1. كتاب مقدس، به همت انجمن پخش كتب مقدسه، 1985 (افست از روى نسخه 1904).
2. كتاب مقدس (ترجمه تفسيرى)، انجمن بينالمللى كتاب مقدس، انگلستان، 1995.
3. اُ.كهن، راب: گنجينهاى از تلمود، ترجمه امير فريدون گرگانى، چاپ زيبا،
1350 .
4. آشورى، محمد: ?عدالت كيفرى از ديدگاه حمورابى?، عدالت كيفرى (مجموعه
مقالات)، چاپ اول، گنج دانش، تهران، 1376.
5. حافظ (صبرى)، محمد: المقارنات والمقابلات بين احكام المرافعات
والمعاملات والحدود فى شرع اليهود ونظائرها من الشريعة الاسلامية الغراء
ومن القانون المصرى والقوانين الوضعية الاخرى، چاپ اول، مطبعة هنديه، مصر،
1320/1902 .
6. دورانت، ويل: تاريخ تمدن، ج 1، ترجمه احمد آرام و...، چاپ پنجم، شركت
انتشارات علمى و فرهنگى، تهران، 1376.
7. سليمانى، حسين: ?ادله اثبات دعواى كيفرى در آيين يهود?، فصلنامه هفت
آسمان، شماره 1 (سال اول، بهار 78).
8. ــــــــــــــــــــــــ : ?مجازاتها در حقوق كيفرى يهود?، فصلنامه
هفتآسمان، شماره 9 و 10 (سال سوم، بهار و تابستان 80).
9. مجموعة من المؤلفين: شريعة حمورابى واصل التشريع فى الشرق القديم، ترجمه
(بالعربى) اسامه سراس، دمشق، دارعلاءالدين، 1992 .
10. ميك، تئوفيل: قانوننامه حمورابى، ترجمه كاميار عبدى، چاپ دوم، سازمان
ميراث فرهنگى، تهران، 1376.
ب) منابع انگليسى
11. The Babylonian Talmud, 18 vols, translated into English, under the
Editorship of Rabbi Dr. J. Epstein, the Soncino Press, London, 1st ed.,
1935-1952.
12. Encyclopaedia Judaica, 17 vols, Encyclopaedia Judaica Jerusalem, 4th
ed., 1978 (Pseud.: EJ.), v.2:
- H.H.C., \"Abduction\", pp. 55 - 56.
- M.E., \"Abortion\", pp. 98 - 101.
- J.H.T. / H.H.C., \"Adultery\", pp. 313 - 316.
13. Encyclopaedia Judaica, v.3.
- H.H.C., \"Assault\", pp. 758 - 760.
14. Enyclopaedia Judaica, v. 4.
- H.H.C., \"Blood - Avenger\", pp. 1116 - 1118.
- J.Mi., \"Bloodguilt\", pp. 1118 - 1119.
- H.H.C., \"Bribery\", pp. 1367 - 1368.
15. Encyclopaedia Judaica, v.5:
- R.P., Commandment, the 613, pp. 762-782.
16. Encyclopaedia Judaica, v.6:
- H.H.C., Divine Punishment, pp. 120 - 122.
______ , \"forgery\", pp. 1432 - 1433.
17. Encyclopaedia Judaica, v. 7:
- H.H.C., \"Fraud\", pp. 110 - 111.
18. Encyclopaedia Judaica, v.8:
- H.H.C., \"Homicide\", pp. 944 - 946.
- I.J., \"Homosexuality\", pp. 961 - 962.
- Mo.G. / H.H.C., \"Incest\", pp. 1316 - 1318.
Y.S./ H.H.C., \"Informers\", pp. 1364-1373.
19. Encyclopaedia Judaica, v.13:
- H.H.C., \"Penal Law\", pp. 222-228.
_______, \"Perjury\", pp. 288 - 290.
- B.Z.Sch., \"Rape\", pp. 1548 - 1549.
20. Encyclopaedia Judaica, v. 14:
- H.H.C., \"Sexual Offences\", pp. 1207 - 1208.
- H.H.C. / So.R, \"Slander\", pp. 1651 - 1653.
21. Encyclopaedia Judaica, v. 15:
- Sh.A / H.H.C., \"Theft and Robbery\", pp. 1094 - 1098.
22. Encyclopaedia Judaica, v. 16:
- H.H.C., \"Usury\". pp.
23. The Jewish Bible TANAKH, the Jewish Publication Society, 1985.
24. Holy Bible (King James Version), 1975.
25. The Classic Midrash: Tannaitic Commentaries on the Bible,
translation, Introdaction and commentanies by Reuven Hammer, paulist
press, New York, 1995.
26. Catechism of the Catholic Church, Vertas, Vatican, 1994.
27. Achtemeir, Paul J.: Harper\'s Bible Dictionary, Harper San
Francisco, 1985.
28. Cohn - Sherbok, Dan: The Blackwell Dictionary of Judaica, Blackwell,
1992.
29. Eron, Lewis John: \"Homosexuality and Judaism\", Homosexuality and
World Religions, ed: Arlene Swidler, Trinity Press International,
U.S.A., 1993.
30. Fishbane, Michael: \"the Image of the Human and the Rights of the
Individual in Jewish Tradition\", Human Rights and the Worlds Religions,
ed: Loroy S. Rouner(ed.), Universtiy of Notre Dame Press, 1988.
31. Metzger, Bruce M. and Coogan, Michael D.: The Oxford Companion to
the Bible, Oxford University Press, 1993.
32. Steinsaltz, Adin, The Essential Talmud, translation from the Hebrew
to English by Chaya Galai, Basic Books, Inc., Publisheres, New York,
1976.
+ نوشته شده توسط hossein1221 در و ساعت
0:46 |
اشاره
دين يهود، كه قديمترين دين از مجموعه اديان ابراهيمى است، بر مبناى
شريعتبنا شده است. در ميان اديان زنده جهان فقط اسلام را مىتوان از اين
جهتبا يهوديت مقايسه كرد. در حدود سده سيزدهم پيش از ميلاد، بنىاسرائيل
از سرزمين مصر خارج شدند و عزم سرزمين كنعان كردند. سه ماه پس از خروج از
مصر، موسى به فرمان خدا بر كوه سينا دو لوح دريافت كرد كه ده فرمان بر آنها
نقش بسته بود. اين ده فرمان آغاز و مبناى شريعت موسوى است و تمام احكام
شريعتيهود در همين فرمانها ريشه دارند.
احكام كيفرى شريعتيهود نيز در اين فرمانها برجسته است: كفرگويى،
حرمتشكنى روز شنبه، قتل، زنا و سرقت جرايمىاند كه در ده فرمان از آنها
نهى شده و در ساير بخشهاى شريعتبراى آنها مجازات معين شده است.
در اين نوشته به بررسى مجازاتها در حقوق كيفرى يهود پرداخته شده است.
مقدمه
در آغاز بايسته است كه نكتهاى را درباره منابع حقوق كيفرى يهود يادآورى
كنم. در اين نوشته، مجازاتهاى يهودى معمولا در قالب سه دوره زمانى بررسى
شدهاند كه هريك بر محور منابعى است:
الف) دوره كتاب مقدس: در اين دوره، كه تقريبا بين قرن سيزدهم تا چهارم پيش
از ميلاد را دربرمىگيرد، كتاب مقدس عبرانى شكل گرفته است. محور اصلى
بحثشريعت در كتاب مقدس، اسفار خمسه يا تورات است كه به اعتقاد يهوديان از
طرف خدا بر موسى نازل شده است.
در اين نوشته هرگاه از كتاب مقدس سخن به ميان مىآيد، منظور كتاب مقدس
عبرانى است كه آن را يهوديان «عهد» و مسيحيان «عهد قديم» مىنامند.
ب) دوره تلمودى: در سال هفتاد ميلادى، پس از ويرانى معبد اورشليم به دست
روميان، دانشمندان يهودى كه در اطراف و اكناف پراكنده شده بودند، دستبه
تدوين «شريعتشفاهى» زدند و كتابى به نام ميشنا تاليف كردند. شارحان بعدى
يهودى به تفسير ميشنا پرداختند و مجموعه عظيمى را به وجود آوردند كه تلمود
ناميده شد. تدوين تلمود در اواخر قرن پنجم ميلادى به پايان رسيد. در اين
نوشته، اين دوره را دوره تلمود ناميدهايم.
ج) دوره پساتلمود: پس از تدوين تلمود، بسيارى از دانشمندان يهودى به شرح و
تفسير شريعت پرداختند كه آثار آنان به عنوان مراجعى معتبر در نزد يهوديان
باقى ماند. مهمترين اين مجموعهها عبارتاند از:
1. راشى و توسافوت: در قرن يازدهم ميلادى، ربى شلومه بن اسحاق (راشى)
تفسيرهايى درباره شريعت تورات و تلمود نگاشت كه به نام راشى معروف است. پس
از وى، عالمان يهودى كار وى را جرح و تعديل كردند و اثرى را به وجود آوردند
كه توسافوت يا ضمائم ناميده شده است.
2. ميشنا توراه: موسى بن ميمون در قرن دوازدهم اثرى در تفسير تلمود نگاشت و
آن را ميشنا توراه به معناى تكرار شريعت نام نهاد. وى در اين كتاب، كه
داراى اهميتبسيارى زيادى است، تمام احكام تورات و نيز احكام تلمود را به
ترتيبى منطقى مدون ساخت.
3. اربع توريم: در قرن چهاردهم، يعقوب بن اشر مجموعهاى در قانون و
آيينهاى دينى و علم اخلاق يهودى تدوين كرد كه اربع توريم (چهار رديف) نام
گرفت.
4. شولحان عاروخ: ربى يوسف كارو در قرن شانزدهم كتاب شولحان عاروخ (سفره
گسترده) را منتشر كرد كه تدوين نوينى از اصول و قوانين و آداب يهودى بود.
اين اثر بعدها اصلاح شد و تاكنون كتاب رسمى قانون و مرجع يهوديان است.
دورهاى كه اين آثار در آن منتشر شد، در اين نوشته با عنوان دوره پساتلمود
مطرح شده است. (1)
امروزه در نظامهاى نوين كيفرى، مجازاتها معمولا در قالب مجازاتهاى بدنى،
مجازاتهاى سالب آزادى، مجازاتهاى محدودكننده آزادى و مجازات مالى
تقسيمبندى مىشوند. در اين نوشته، مجازاتهاى كلاسيك يهودى در قالب اين
تقسيمبندى بررسى شدهاند.
بخش يكم: مجازاتهاى بدنى
مجازاتهاى بدنى مجازاتهايىاند كه تماميت جسمى مجرم را مورد تعرض قرار
مىدهند. اين مجازاتها در حقوق كيفرى يهود عبارتاند از: مجازات سالب حيات
(اعدام)، قصاص عضو، تازيانه و نيز مجازات قطع دست.
الف) مجازات سالب حيات (اعدام)
تورات براى بسيارى از جرايم مجازات اعدام را در نظر گرفته است. ابنميمون
تعداد آنها را سى و شش جرم مىداند. (2) برخى از اين جرايم عبارتاند از:
قتل (اعداد، 35: 31)، آدمربايى (خروج، 21: 16)، جادوگرى (خروج، 22: 18)،
كفر (لاويان، 24: 14)، زناى محصنه (لاويان، 20: 10)، زدن پدر و مادر (خروج،
21: 15)، لعن به پدر و مادر (خروج، 21: 17)، مقاربتبا حيوان (لاويان، 20:
15- 16)، زناى به عنف (تثنيه، 22: 25)، زناى با محارم (لاويان، 20: 11-
14)، لواط (لاويان، 20: 13)، بتپرستى (لاويان، 20: 2) حرمتشكنى روز سبت
(شنبه) (اعداد، 15: 32- 36) و...
از آنجا كه شيوههاى مجازات اعدام در كتاب مقدس عبرانى و تلمود تا حدودى
متفاوت است، اين مجازات را در اين دو منبع به طور جداگانه بررسى مىكنيم.
1. اعدام در كتاب مقدس
در كتاب مقدس، سه شيوه اعدام بيان شده است: سنگسار، سوزاندن، به دار
آويختن.
1- 1. سنگسار: در برخى از جرايم مستوجب اعدام به صراحتشيوه سنگسار ذكر شده
است: «هركس... از ذريتخود به [بت] مولك بدهد...، قوم زمين او را با سنگ
سنگسار كنند» (لاويان، 20: 2)، جادوگرى (همان، 27)، كفرگويى (همان، 24:
16)، حرمتشكنى روز سبت (اعداد، 15: 35)، بتپرستى (تثنيه، 13: 9- 10; 17:
5)، پسر لجوج و سركش (همان، 21: 21)، جرم عفافى (همان، 22: 21) و....
مطابق قوانين تورات، تمام قوم بايد در اجراى چنين مجازاتى شريك باشند:
«تمامى جماعت او را البته سنگسار كنند» (لاويان، 24: 16; و نيز اعداد، 15:
35; تثنيه، 17: 17) .
به نظر مىرسد كه سنگسار شكل رايج اعدام در زمان شكلگيرى كتاب مقدس بوده
است (رك: خروج، 17: 4، 8; اول سموئيل، 30: 6; اول پادشاهان، 12: 18) . از
اجراى اين مجازات نيز در كتاب مقدس خبر داده شده است (لاويان، 24: 23;
اعداد، 15: 36; اول پادشاهان، 21: 12; اول تواريخ، 24: 21) .
2- 1. سوزاندن: در تورات گزارشى از حكم به سوزاندن در زمانهاى پيش از نزول
شريعت در سينا، وجود دارد. به نقل تورات، يهودا، فرزند يعقوب، حكم به
سوزاندن عروسش، تامار، به سبب ارتكاب زنا مىكند (پيدايش، 38: 24) .
تورات چنين شيوه اعدامى را درباره دو جرم تجويز كرده است: اگر مردى با زنى و
با مادر آن زن نزديكى كند، هر سه بايد زندهزنده سوزانده شوند (لاويان،
20: 14) ; و نيز اگر دختر كاهنى فاحشه شود بايد زندهزنده سوزانده شود
(لاويان، 21: 9) . گاهى نيز براى تشديد مجازات، جسد پس از سنگسار سوزانده
شده است (يوشع، 7: 25) . بهعلاوه، مطابق گزارش كتاب مقدس، اين شيوه اعدام
در سرزمين بابل، در ميان غيريهوديان، مرسوم بوده است (دانيال، 3: 6) . با
اين همه، در كتاب مقدس هيچ گزارشى درباره چگونگى اجراى چنين اعدامى وجود
ندارد. (3)
3- 1. به دار آويختن: گاهى در كتاب مقدس، اجراى اين مجازات درباره
غيريهوديان، كه محتملا مطابق با شرايع خود عمل مىكردهاند، گزارش شده است،
براى مثال در ميان مصريان (پيدايش، 40: 22)، در ميان فلسطينيان (دوم
سموئيل، 21: 6- 12)، و درميان پارسيان (استر، 7: 9) ; گاهى نيز اين قانون
به عنوان قانونى غيريهودى در ميان بنىاسرائيل اجرا شده است، مثل حكم
داريوش، پادشاه پارس، به بازسازى معبد و تعيين اين كه مجازات مخالفتبا آن
به دار آويختن است (عزرا، 6: 11) . گاهى نيز به عنوان يك اقدام بيرون از
قانون يا بيرون از صلاحيت دادگاه، (4) به دست پادشاه اجرا شده است، مانند
به دار آويخته شدن پادشاه عاى به دستيوشع (يوشع، 8: 29) .
با اين همه، به دار آويختن در تورات فقط در يك مورد تجويز شده است: در برخى
از جرايم، پس از اجراى حكم اعدام، جسد شخص اعدامشده به دار آويخته مىشود
(تا هدف بازدارندگى و ارعاب بيشتر حاصل شود) . البته بدن وى نبايد در شب
روى دار بماند و همان روز بايد آن را پايين آورده، دفن كنند (تثنيه، 21:
22- 23) .
2. اعدام در تلمود
تلمود چهار شيوه اعدام را ذكر كرده است: اين شيوهها به ترتيب شدت
عبارتاند از: سنگسار، سوزاندن، گردن زدن، خفه كردن. ربى شيمعون مىگويد:
سوزاندن، سنگسار، خفه كردن و گردن زدن (ميشنا سنهدرين، 7: 1) . (5) با اين
همه، ترتيب اول به عنوان ملاك پذيرفته شده است، يعنى سنگسار از همه شديدتر و
خفه كردن از همه خفيفتر است.
در تلمود درباره مجازات اعدام دو انديشه كلى حاكم است:
1. آيه «همسايهات را چون جان خودت دوستبدار» (لاويان، 19: 18) به گونهاى
تفسير شده كه حتى براى جرايم مستوجب اعدام نيز مناسبت دارد. دانشمندان
مىگويند او را به اين صورت دوستبدار كه انسانىترين («زيباترين») مرگ
ممكن را براى او بخواهى (سنهدرين، 45 الف، 52 الف; پساحيم، 75 الف; كتوبوت،
37 الف) .
2. اعدام بايد به ميراندن خدا شبيه باشد; همانگونه كه وقتى خدا زندگى را
از آدمى مىگيرد، از لحاظ ظاهرى و خارجى بدن بدون تغيير و سالم باقى
مىماند، پس وقتى دادگاه نيز اعدام مىكند بدن نبايد خراب يا مثله شود
(سنهدرين 52 الف; سيفرا، 7: 9) . (6)
با توجه به اين دو ديدگاه، دانشمندان تلمودى به شيوههاى مجازات اعدام
پرداختند.
1- 2. سنگسار: سنگسار كردن شديدترين نوع مجازات اعدام است كه براى هجده جرم
در نظر گرفته شده است. اين مجازات درباره جرايمى اعمال مىشود كه در تورات
صراحتا به اين نحوه مجازات درباره آنها تصريح شده است. (7)
تلمود نحوه اجراى قانون سنگسار را كه در كتاب مقدس بيان شده است، تغيير داد
و آن را اصلاح كرد. در تلمود چنين بيان شد كه براى اعدام چنين مجرمى، به
جاى اين كه تمام مردم وى را با پرتاب سنگ بكشند، يك «جايگاه سنگسار» مشخص
مىشود تا مجرم را از بالاى آن به زير بيندازند تا بميرد (سنهدرين، 6: 4) .
اين جايگاه نبايد آن قدر بلند باشد كه بدن مجرم با سقوط كردن متلاشى و
ضايع شود، و نبايد آن قدر كوتاه باشد كه مرگ آنى و فورى حاصل نشود (راشى
سنهدرين، 45 الف) .
يكى از دلايلى كه براى تغيير اجراى اين مجازات بيان شده، اين قانون كتاب
مقدس است كه «نخستبايد دستشاهدان به جهت كشتنش بر او بلند شود» (تثنيه،
17: 7) . گرچه در ادامه آمده است «و بعد از آن دست تمامى قوم [به كشتن او
بلند شود]» (همان)، اما بايد مرگ به دستشهود نصيب او مىشد. لذا يك شيوه
سنگسار انديشيده شد كه مطابق آن اطمينان حاصل مىشد كه شهود ابتدا دستبه
اجراى حكم زدهاند و افزون بر اين بايد به حتميت مرگ او بدين گونه نيز يقين
پيدا مىشد (سنهدرين، 6: 4) . با اين همه، اگر مجرم به اين طريق نمىمرد،
مردم وى را سنگسار مىكردند (سنهدرين، 54 الف) .
درباره منشا چنين شيوهاى گفتهاند كه شايد نويسندگان تلمود تحت تاثير
قوانين روم و يا قوانين سريانى يا يونانى و يا متاثر از شيوهاى بودهاند
كه در كتاب مقدس در مورد زندانيان جنگى به كار رفته است (دوم تواريخ، 25:
12) . (8) اما در هر صورت، با اين شيوه اجراى مجازات سنگسار، هم خطر ضايع و
متلاشى شدن بدن تا مقدار زيادى كم مىشد و هم مرگ سرعت مىگرفت و لذا شخص
محكوم به اعدام، آزار كمترى را حس مىكرد.
با كمرنگ شدن نقش عامه مردم در اجراى حكم سنگسار، بر خلاف كتاب مقدس كه
حكم به مشاركت همه قوم مىكرد، اصلاح كيفرى مهمى ايجاد شد و لذا آثار
مداخله عمومى در اجراى حكم تا حدودى حذف شد; ولى مداخله شهود باقى ماند،
چرا كه وجود آنها قباحت كمترى داشت از اين كه حكم اعدام به دست ماموران
رسمى اجرا شود. (9)
مطابق تلمود، هرگاه مجرم را براى اجراى حكم مىبردند، اگر يكى از قضات
ياحتى خود متهم ادعا مىكرد كه براى بىگناهى وى دليلى دارد، اجراى حكم را
متوقف مىكردند و حتى گاه تا چهار يا پنجبار نيز، اگر ادعاى بىگناهى
مىكرد و ىگفتبراى اثبات آن دليلى دارد، او را باز مىگرداندند. افزون بر
اين، اگر ديگرى هم ادعا مىكرد كه دليلى بر بىگناهى وى دارد حكم متوقف
مىشد (سنهدرين، 6: 1- 3) . (10)
2- 2. سوزاندن: دومين نوع مجازات اعدام، از نظر شدت، سوزاندن بود. مجازات
سوزاندن منحصرا در دو مورد اعمال مىشد:
- اگر دختر كاهنى زنا كند سوزانده مىشود (لاويان، 21: 9) ;
- اگر مردى با زنى و مادر او همخوابه شود، هر سه سوزانده مىشوند (لاويان،
20: 16) .
بر اساس تلمود، «زنا با يك زن و مادر او» شامل دختر خود وى، دختر دختر و
دختر پسر او، دختر زن انسان و دختر دختر و دختر پسر وى، مادر زن، مادر مادر
زن و مادر پدر زن نيز مىشود (ميشنا سنهدرين، 9: 1) . (11)
چنان كه گفتيم، انديشه حاكم بر حقوقدانان تلمودى اين بود كه بدن نبايد با
اجراى مجازات اعدام نابود و ضايع شود; حال سؤال اين است كه چگونه مىتوان
كسى را سوزاند، بدون اين كه بدنش نابود و ضايع شود؟ سنتشفاهى گوياى اين
بود كه وقتى پسران هارون، به سبب تخطى از فرمان خدا به آتش الهى سوزانده
شدند (لاويان، 10: 2)، فقط جان آنان سوخت، اما جسمشان سالم و دستنخورده
باقى ماند (سنهدرين، 52 الف) ; لذا مطابق با اين روايت، بايد شيوهاى ابداع
مىشد كه با سوختن، جسم سالم و دستنخورده باقى بماند. شيوه دانشمندان
تلمودى چنين بود: محكوم به سوختن بايد تا بالاى زانو در گل فرومىرفت،
بهنحوى كه به زمين نيفتد; آنگاه دو دستمال دور گردنش مىبستند. سر هر
كدام از اين دستمالها در دستيكى از دو شاهد بود و آنان از دو طرف مخالف
مىكشيدند تا اين كه محكوم دهانش را بگشايد. سپس فتيلهاى سوزان را در
دهانش مىگذاشتند «كه بايد تا رودههايش پايين مىرفت» (سنهدرين، 7: 2) .
اين شيوه اعدام تقريبا همانند شيوه خفه كردن است، و طبيعى است كه وقتى
فتيله داخل شكم شود ديگر نخواهد سوخت، بلكه مجرم فورا بهعلتخفگى مىميرد.
(12)
ابنميمون سرب يا روى داغ راجايگزين فتيله، كه نسبتا آسيبرساننده است،
كرد; وى تاكيد مىكند كه كمترين درد و رنج ممكن بايد به محكوم تحميل شود
(تفسير سنهدرين، 7: 2) .
گزارشى از اجراى چنين شيوهاى از مجازات در دست نيست. در يك مورد نقل شده
است كه يك دختر كاهن به سبب ارتكاب زنا با دستههاى چوب مو به آتش كشيده شد
(سنهدرين، 15: 3) ; اما اين شيوه مربوط به دادگاههاى صدوقيان بود; اين
فرقه از يهوديان شريعتشفاهى را رد مىكردند و فقط به نصوص تورات پاىبند
بودند. اين فرقه در همان سده اول ميلادى و قبل از نگارش تلمود از بين رفتند
و تلمود به دست فريسيان، فرقه ديگر يهودى كه قائل به اعتبار سنتشفاهى
بودند، نوشته شد. بهعلاوه، تلمود گزارش مىدهد كه دانشمندى به نام حاما بن
طوبيا بدينسبب كه معتقد به شيوه قديمى سوزاندن بود، از سوى دانشمندان
ديگر توبيخ شد (سنهدرين، 25 ب) . (13)
3- 2. گردنزدن: از حيثشدت، سومين شيوه مجازات اعدام گردنزدن با شمشير
است كه در مورد دو جرم اعمال مىشود (سنهدرين، 9: 1) :
- ساكنان شهرى كه به بتپرستى گرويدهاند; در اين مورد تورات تصريح دارد
كه: «ساكنان آن شهر را به دم شمشير بكش» (تثنيه، 13: 15) .
- قاتل عمد (خروج، 21: 12) . (14) تلمود در اين باره مىگويد: تورات درباره
قتل بنده به دست مولايش گفته است كه بايد «انتقام گرفته شود» (خروج، 21:
20)، و همانطور كه درباره خدا گفته شده است كه با شمشير «انتقام» مىگيرد
(لاويان، 26: 25)، (15) لذا در مورد قتل نيز قاتلان بنده و آزاد، هردو،
بايد با شمشير اعدام شوند (سنهدرين، 52 ب) .
به گفته تلمود، اين محكومان با شمشير «آن گونه كه حكومت روم عمل مىكرد»
گردن زده مىشوند (سنهدرين، 7: 3) . در اينجا بحثى بين دانشمندان در گرفت
كه سالها ادامه يافت (توسيفتا سنهدرين، 52 ب) . ايشان مىگفتند آيا رفتار
به شيوه روميان، ناقض اين حكم تورات كه «مانند ايشان [ بتپرستان ] رفتار
نكنيد» (لاويان، 18: 3) نيست؟ برخى از دانشمندان گفتند اين روشى خفتآور
است; روشى كه كمتر بىرحمانه و نابودكننده است و شباهت كمترى به شيوه
روميان دارد، اين است كه سر محكوم بر روى كنده درختى گذاشته شده، گردنش با
تبر قطع شود; اما دانشمندان ديگر در خالفتبا او گفتند كه مرگى
خواركنندهتر از اين وجود ندارد (سنهدرين، 7: 3) . (16)
كتاب مقدس هيچ شيوه مخصوصى را براى اعدام قاتلان ذكر نكرده، و اين محتمل
است كه اعدام آنان به صورت قصاص بوده است; يعنى به همان شيوه كه بزهديده
كشته مىشد، قاتل نيز كشته مىشد. در صورت واقعيت داشتن اين امر، تلمود
قانون را تعديل كرده و باعثشده است كه مرگ محكوم هماره فورى و آنى باشد.
(17)
گزارشى در مورد اجراى چنين حكمى وجود ندارد; اما گزارش شده كه پادشاه
يهوديان به اين شيوه اعدام مىكرده است. با اين همه، اين اعدام ضرورتا براى
قتل عمد نبوده است، بلكه پادشاه اختيار داشت كه شورشيان و متعديان بر ضد
سلطنتخود را، حتى بدون محكوميت از سوى دادگاه، با شمشير بكشد. (18)
4- 2. خفه كردن: چهارمين و خفيفترين شيوه اعدام، خفه كردن بود. اين مجازات
انسانىترين شيوه اعدام دانسته شده است كه نابودكنندگى كمترى دارد
(سنهدرين، 52ب) .
از آنجا كه خفه كردن خفيفترين نوع اعدام تلقى مىشد، لذا هرجا كه مجازات
جرمى اعدام بود، اما شيوه اعدام مشخص نشده بود، با تفسير به نفع متهم، اين
مجازات درباره او اعمال مىشد; به عبارت ديگر، اجراى سه شيوه قبلى اعدام،
حتما نص خاص لازم داشت، و ساير مجازاتهاى اعدام، كه نوع آنها مشخص نشده
بود، با خفه كردن انجام مىشد (سنهدرين 52 ب، 84 ب، 89 الف) .
شيوه اجراى حكم بدين صورت بود كه محكوم را تا زير بغل در توده گل فرو
مىبردند ودودستمال دورگردنش پيچيده، شاهدان از دوطرف مىكشيدند تا خفه
شود. (19)
گزارشى از اجراى چنين مجازاتى در دست نيست. با اين همه، تلمود (سنهدرين،
11: 1) در مواردى حكم به خفهكردن داده است:
1. هر كس پدر و مادر خود را بزند (خروج، 21: 15) ;
2. هر كه آدمى را بدزدد (خروج، 21: 16) ;
3. زانى محصن: «اگر مردى با زن شوهردارى همبستر شده باشد، پس هر دو...
كشته شوند» (تثنيه، 22: 22- 23; لاويان، 20: 13) ;
4. مردى كه با دختر كاهن زناكند;
5. شاهد دروغين كه به زناى دختر كاهن شهادت داده است;
6. پيامبر دروغين و كسى كه به نام بتها نبوت كند;
7. عالمى كه حكم دادگاه عالى دينى را نپذيرد. (20)
ب) مجازات قصاص عضو
براى اين كه معلوم شود مجازات قطع يا نقص يا معيوب شدن عضو در شريعتيهودى
چيست، لازم است كه بحث را در تورات و تلمود جداگانه پى بگيريم.
1. مجازات قصاص عضو در تورات
تورات صراحتا مجازات قصاص عضو را پذيرفته و در مواردى چند بر قانون «چشم در
برابر چشم» تاكيد كرده است.
كسى كه همسايه خو د را عيب رسانيده باشد چنان كه او كرده باشد به او كرده
خواهد شد; شكستگى عوض شكستگى، چشم عوض چشم، دندان عوض دندان. چنانكه به آن
شخص عيب رسانيده همچنان به او رسانيده شود (لاويان 24: 19- 20) .
و همچنين آمده است:
اگر اذيتى ديگر حاصل شود آن گاه جان به عوض جان و چشم به عوض چشم و دندان
به عوض دندان و دستبه عوض دست و پا به عوض پا و داغ به عوض داغ و زخم
بهاز تورات كه اگر كسى به همنوع خود صدمه بدنى وارد آورد و عضوى را ناقص
كند بايد به همان صورت قصاص شود، رد مىكند. در سنتشفاهى (تلمود) ديگر
تمايلى به مجازات مرتكب اين عمل نيست، بلكه بهجاى آن براى طرف آسيبديده
تاوان و غرامت پولى مىگيرند. چنين برداشتى گرچه مخالف جدى هم دارد (باوا
قما، 83 ب، 84 الف)، اما بيشتر دانشمندان در الغاى اين مجازات به توافق
رسيدهاند (باوا قما، 8: 1) . به عبارت ديگر، با توجه به اين تفسير، كسى كه
همنوع خود را مورد ضرب و شتم قرار مىدهد، به مثابه مرتكب يك شبهجرم تلقى
مىشود. (21)
عبارت تلمود دراينباره چنين است:
آيا قبول دارى كه مقصود از كلمات فوق [يعنى قانون چشم در برابر چشم] پرداخت
غرامت نقدى استيا اين كه مىگويى اگر كسى چشم همنوع خود را كور كرد، بايد
در عوض، چشم خود او را كور كنند؟ تو خود بگو، اگر چشم ضارب بزرگ باشد و
چشم مضروب كوچك (يا بالعكس)، در اين صورت چگونه مىتوان دستور تورات را كه
گفته است «چشم در برابر چشم» اجرا كرد؟ ... يا اينكه فرض كنيم يك نابينا
چشم همنوع خود را كور كرد يا يك دستبريده دست رفيق خود را بريد و يا يك
لنگ شخص ديگرى را لنگ كرد; در اين صورت چگونه ممكن خواهد بود دستور تورات
كه فرموده است «چشم در برابر چشم» عينا اجرا شود؟ درحالىكه تورات اعلام
داشته است: «شما را يك حكم خواهد بود» (لاويان، 24: 22) ; يعنى قانونى كه
براى همگى شما مساوى و يكسان باشد (باوا قما، 83 ب و 84 الف) . (22)
از عبارت فوق چنين بر مىآيد كه چون قانون قصاص عضو را نمىتوان هماره
عادلانه اجرا كرد، بايد دنبال تفسير ديگرى بود كه هماره منصفانه و در مورد
هركس قابل اجرا باشد و اين جز با پرداخت تاوان نقدى ممكن نيست.
با اين همه، اين پرسش پيش مىآيد كه اگر منظور تورات مجازات پولى بود، چرا
عبارت «چشم در برابر چشم» و قصاص عضو را بيان كرده و مستقيما غرامت پولى
را به عنوان مجازات مطرح نكرده است. دانشمندان يهودى در اين باره به بعد
تعليمى تورات اشاره مىكنند و مىگويند تورات عبارت چشم در برابر چشم را
بدينمنظور بيان كرده است كه تعليم دهد هركس دست و پاى همنوع خود را ناقص
كند، «سزاوار آن است كه دست و پاى خود را از دستبدهد يا دست و پايش ناقص
شود» . (23)
ج) مجازات تازيانه
در كتاب مقدس بارها استفاده از تنبيه براى تاديب فرزندان توسط والدين
(تثنيه، 8: 5; 21: 18; امثال 19: 18; 23: 13- 14; 29: 17) و نيز بنده توسط
مولا (خروج، 21: 20، 26) به كار رفته است. ويژگى مجازات تازيانه اين است كه
بيش از هر مجازات ديگرى جنبه اصلاحى دارد تا كيفرى.
1. مجازات تازيانه در كتاب مقدس
در مواردى كه براى جرمى صراحتا مجازاتى تعيين نشده، مجازات تازيانه تجويز
شده است.
اگر شرير مستوجب تازيانه باشد، آنگاه، داور او را بخواباند و حكم دهد تا
او را موافق شرارتش به حضور خود به شماره بزنند. چهل تازيانه او را بزند و
زياد نكند; مبادا اگر از اين زياده كرده، تازيانه بسيار زند، برادرت در نظر
تو خوار شود (تثنيه، 25: 2- 3) .
برخى از مفسران اين دو آيه را در ارتباط با آيه قبل از آن تفسير كردهاند
كه حاكى از آن است كه اگر بين دو نفر نزاعى درگيرد و به دادگاه بروند،
دادگاه بايد مجرم را محكوم و بىگناه را تبرئه كند (همان، 1) . ايشان
گفتهاند كه مطابق آيه يكم باب 25، قانون تازيانه فقط ناظر به نزاع يا
شهادت دروغ است (ابن عزرا، تفسير تثنيه، 25: 1; مكوت، 2 ب) . اما ديگران
مىگويند ضرورتى نيست كه بين دو آيه ارتباطى باشد; بلكه آيه يكم ناظر
استبه درخواست اجراى عدالت از دادگاه و نيز در اتهامات كيفرى متقابل
(ميدراش تنائيم بر تثنيه، 25: 1)، اما آيه دوم در پى تجويز مجازات تازيانه
بهطور كلى است. (24)
در اين باره بايد به نكاتى توجه كرد:
الف) مجازات تازيانه تنها مجازاتى است كه در تورات به عنوان يك قاعده كلى و
نه براى جرمى خاص ذكر شده است (در موارد ديگر هر مجازات با جرم معينى
همراه شده است) ; فقط يك استثنا وجود دارد و آن جايى است كه تازيانه، به
همراه جزاى نقدى، براى مجازات مفترى به يك باكره تجويز شده است (تثنيه، 22:
18- 19) .
ب) حداكثر تازيانه مطابق آيات فوق چهل ضربه است (تثنيه، 25: 3) . آن گونه
كه از قيد «او را موافق شرارتش... تازيانه زند» (متناسب با جرمى كه انجام
داده) برمىآيد، چهل ضربه به عنوان حداكثر ضربات قانونى در نظر گرفته شده
است و نه به عنوان يك تعداد ثابت در همه موارد. به عبارت ديگر، مجرم، بسته
به شدت جرم، تا حداكثر چهل ضربه مجازات مىشود.
ج) گزارشى در دست نيست كه نشان دهد در دوره كتاب مقدس مجازات تازيانه چگونه
اجرا مىشده است. در كتاب مقدس شيوههاى گوناگون تنبيه ذكر شده (داوران،
8: 7، 16; امثال، 10: 13; اول پادشاهان، 12: 11، 14 و...) اما از اين
نمىتوان نتيجه گرفت كه مجازات تازيانه به اين شيوهها يا برخى از آنها
صورت مىگرفته است. (25)
2. مجازات تازيانه در تلمود
تلمود، افزون بر وضع مقررات مفصل در مورد شيوه اجراى مجازات تازيانه،
تغييرات و اصلاحاتى را نيز در مفهومى كه از اين مجازات از كتاب مقدس برداشت
مىشود، به وجود آورد.
الف) حداكثر مجازات از چهل ضربه به 39 ضربه كاهش يافت. دليل حقوقدانان
تلمودى يكى پرهيز از خطر فراتر رفتن از حداكثر مجازات، ولو به اشتباه، بود و
ديگرى نحوه تفسيرى بود كه از الفاظ كتاب مقدس و لفظ «به تعداد چهل ضربه»
داشتند (مكوت، 3: 10; 22 الف) . (26)
ب) مجازات تازيانه مشمول اصل قانونى بودن جرايم و مجازاتها شد. جرايم
مستوجب تازيانه دقيقا شمارش شدند تا به عنوان مجازات كلى براى همه جرايم
(كه مجازات مشخصى نداشتند) به كار نرود. 207 فعل مستوجب تازيانه دانسته شد.
(27)
ج) تعداد 39 ضربه، مقدار ثابت مجازات و نه حداكثر آن فرض شد. به عبارت
ديگر، مجازات قانونى تمام جرايم مستوجب تازيانه، 39 ضربه نه بيشتر و نه
كمتر بود. با اين همه، محكوم به مجازات بايد ابتدا معاينه پزشكى مىشد و
پزشك معين مىكرد كه وى چند ضربه را، بدون اين كه سلامتىاش در خطر افتد،
مىتواند تحمل كند (مكوت، 3: 11) . اگر مطابق آزمون پزشكى، به وى كمتر از
39 ضربه زده مىشد و آنگاه روشن مىشد كه وى تحمل بيش از آن را دارد،
آزمون پيشين پا برجا مىماند و مجازات اعمالشده تلقى مىشد. (28) اگر در
حين اجراى مجازات معين مىشد كه محكوم نمىتواند تمام ضربههايى را كه
آزمون پزشكى مشخص كرده است تاب بياورد، مجازات خاتمه مىيافت. اگر در
معاينه پزشكى معلوم مىشد كه محكوم فعلا توانايى تحمل چنين مجازاتى را
ندارد، مجازات تا زمان آمادگى وى به تاخير مىافتاد. (29)
3. تازيانه كيفرى
1- 3. جرايم مستوجب تازيانه كيفرى
جرايمى كه مجازات آنها تازيانه (مكوت (30) )است، بدين قرارند:
الف) تازيانه بدل از مجازات انقطاع (كارت (31) ) .يكى از مجازاتهاى مطرح
در حقوق كيفرى يهود، مجازات كارت به معناى «انقطاع» يا «ريشهكنى» است.
خدا خود برخى از مجرمان را به اين مجازات محكوم مىكند، لذا اين يك مجازات
قضايى نيست. با اين همه، محل اجراى مجازات همين دنياست. نمونه جايىكه چنين
مجازاتى اعمال مىشود، خوردن خون است: «هركس... هر قسم خون را بخورد... او
را از ميان قومش منقطع خواهم كرد» . (32)
شخصى كه مرتكب يكى از جرايمى شود كه مجازات آن كارت است، با تحمل تازيانه
از مجازات الهى فوق تبرئه مىشود (مكوت، 3: 15) .
ب) نقض آشكار نواهى تورات. (33) دانشمندان يهودى، از جمله ابن ميمون، احكام
فقهى تورات را 613 حكم، شامل دو دسته نواهى (محرمات) و اوامر (واجبات)
مىدانند. (34) اگر كسى بهصراحتيكى از نواهى را نقض كند با تازيانه
مجازات مىشود. (35) چنين نقضى بايد متضمن يك «فعل آشكار» باشد، ولى گفتار،
فعل آشكار تلقى نمىشود; لذا شخصى كه به يك شخص ناشنوا ناسزا مىگويد و يا
در ميان مردم سخنچينى مىكند (لاويان، 19: 14- 16) وبا اينكار نواهى را
نقض مىكند، مجازاتش تازيانه نيست. (36)
با اين حال، گفتار گاهى معادل كردار است; مانند سوگند خوردن به نام خدا يا
نام خدا را به باطل بردن (خروج، 20: 7; تثنيه، 5: 11) جرمى است كه با تحمل
تازيانه پاك مىشود (تمورا، 3 الف) .
با اين همه، در صورتى نقض حكم با عمل آشكار مستوجب تازيانه است كه مجازات
ديگرى معين نشده باشد، و اگر مجازات ديگرى تعيين شده باشد فقط به همان
مجازات حكم مىشود، چراكه جمع دو مجازات براى يكجرم ممكن نيست; براىمثال،
چون درمورد نهىازسرقت (خروج، 20: 15; تثنيه، 5: 19)، جريمهمالى بهعنوان
مجازات ذكر شده است (خروج، 22: 1)، فقط همين جريمه اعمال مىشود و سارق
تازيانه نمىخورد (مكوت، 1: 2; 4 ب; كتوبوت، 32 الف) . همينطور، وقتى
مجازات جرمى اعدام قضايى (و نه الهى) است ديگر تازيانه تحميل نمىشود
(توسيفتا مكوت، 5: 17) . (37)
2- 3. چگونگى اجراى مجازات
براى اجراى مجازات تازيانه از شلاقى كه از چرم گوساله ساخته شده است
استفاده مىشود. كمر و سينه محكوم را برهنه مىكنند و يكسوم ضربهها را بر
سينه و دوسوم ديگر را بر پشت وى مىزنند. محكوم در حال اجراى حكم خميده
است و مامور اجراى حكم بر روى سنگى مىايستد و تازيانه مىزند. اجراى اين
مجازات با روايت پندآميز و تسلىبخش آياتى از كتاب مقدس همراه مىشود
(مكوت، 3: 12- 14) .
3- 3. مرگ محكوم در حين اجراى حكم
اگر محكوم در حين اجراى حكم مجازات بميرد، در صورتى كه مامور اجراى حكم،
مجازات را مطابق قانون اجرا كرده باشد مسئول نيست; اما اگر قانون را دقيقا
اجرا نكرده باشد و حتى يك ضربه تازيانه بيش از حد معين به او زده باشد، به
لحاظ ارتكاب قتل غيرعمد مسئول است و به شهر پناهگاه تبعيد مىشود. (38)
4- 3. شرايط مامور اجراى حكم
ماموراجراى حكم تازيانه بايد داراى شرايط زيرباشد: 1.حداقل 18 ساله باشد;
2. رابطه خويشاوندى با محكوم نداشته باشد; 3.دشمن محكوم نباشد; 4.دوست
محكوم نباشد. (39)
5- 3. اشتباه در تعداد ضربهها
اگر مامور اجراى حكم در تعداد ضربهها شك كند، به حداقل اكتفا مىكند; چرا
كه در هيچ صورت نبايد بيش از حداكثر قانونى (39 ضربه) زده شود. (40)
6- 3. جمع مجازاتها
اگر مجرم به تحمل دو دوره تازيانه (براى دو نقض) محكوم شده باشد، اگر تخمين
بزنند كه فقط تحمل يك دوره را دارد، به آن اكتفا مىشود، والا پس از
بهبودى دوره دوم را مىزنند. (41)
4. تازيانه تاديبى (تنبيهى)
تازيانه تنبيهى (مكوت مردوت) (42) ابداع عالمان تلمودى است. از آنجا كه
صدور حكم و اجراى مجازات تازيانه، همانند مجازات اعدام، در صلاحيت دادگاه
منصوب سنهدرين بود (كه در دوره تلمودى ديگر صلاحيت قضايى نداشت)، تلمود
مجازات تازيانه تنبيهى را در نظر گرفت كه منوط به وجود سنهدرين نبود. (43)
تازيانه بيرون از قانون در مورد نزديكى جنسى در ديد عموم تجويز شده است
(يووعوت، 90 ب) . گاه تازيانه به عنوان مجازات قانونى تجويز شده بود كه در
دستههاى تازيانه كيفرى فوقالذكر قرار نمىگرفتند، براى مثال، در مورد
خلوت كردن زن و مردى با هم (قيدوشين، 81 الف) ; اين موارد را نيز مىتوان
جزء تازيانههاى تنبيهى دانست و نه كيفرى. (44)
تازيانه تنبيهى گاهى در مورد اوامر اعمال مىشد تا اطاعت از چنين احكامى را
تضمين كند. در اينجا، برخلاف تازيانه كيفرى، حداكثر ضربات محدود نيست،
بلكه تا آنجا ادامه مىيابد كه شخص وظيفهاش را انجام دهد. در اين موارد
«او تازيانه مىخورد تا جانش در آيد» (كتوبوت، 84 الف، ب) .
از موارد ديگر اجراى تازيانه تنبيهى جايى است كه متهم به دلايل رسمى و
ظاهرى قابل مجازات نيست; براى مثال، در موردى كه در خصوص ارتكاب جرم اخطار
پيشين (45) وجود ندارد، مرتكب با تازيانه تنبيه مىشود. (46)
ابداع تازيانه تنبيهى ابزارى در دست دادگاهها بود كه (در دورههاى پس از
تلمود) مىتوانستند براى حفظ قانون و نظم و رعايت امور دينى به آن متوسل
شوند. گرچه محدوده خاصى براى تازيانه تنبيهى لحاظ نشده بود، ولى دادگاهها
معمولا آن را به تعداد مشخص محدود مىكردند; گاه حداكثرى را كه تورات مشخص
كرده ملاك قرار مىدادند و گاه تعداد تازيانه به صلاحديد دادگاه واگذار
مىشد. (47)
در اين جا پرسشى پيش مىآيد: آيا چنين اختيارات وسيعى در مورد تنبيه با
تازيانه باعث نمىشود كه گاه جرايم خفيف، مجازاتهاى بسيار شديدترى از
مجازات تازيانه كتاب مقدس داشته باشند؟ در پاسخ گفتهاند كه اين مسئله با
آسانگيرىهاى ديگر جبران مىشود: اجراى تازيانه تنبيهى بايد آنقدر انسانى
(و خفيف) باشد كه كثرت ضربهها را جبران كند; بدن محكوم نبايد برهنه باشد;
تازيانه نبايد چرمى باشد; تازيانه بر اعضاى غيرحساس بدن (نه سينه و پشت)
زده مىشود. همچنين دادگاهها مقرر داشتند كه صرف اتهام (در جرايمى كه ثابت
نمىشوند) براى تنبيه كافى نيست; بلكه بايد حداقل يك شاهد بر آن گواهى دهد
و يا شياع عمومى داشته باشد.
د) قطع دست
يكى از مجازاتهايى كه در تورات پيشبينى شده «قطع دست» است.
اگر دو شخص با يكديگر منازعه نمايند و زن يكى پيش آيد تا شوهر خود را از
دست زنندهاش رها كند و دستخود را دراز كرده، عورت او را بگيرد، پس دست او
را قطع كن و چشم تو بر او ترحم نكند (تثنيه، 25: 11- 12) .
در سنتشفاهى گاهى براى برخى جرايم، قطع دست ذكر شده است; براى مثال، مطابق
تلمود، اگر مردى استمنا كند بايد دستش قطع شود (نيدا، 13 الف) . (48)
همچنين ذكر شده است كه اگر كسى بر روى ديگرى دستبلند كند، حتى اگر او را
نزند، در صورتى كه بدانيم اين كار را مكرر انجام مىدهد (مطابق نظر برخى از
دانشمندان) بايد دست او را قطع كرد (سنهدرين، 58 ب) .
درباره اين مجازات به نكاتى بايد توجه كرد: اولا بسيارى از مجازاتهاى
تورات به عقيده دانشمندان يهودى جنبه تعليمى داشتهاند و نه عملى; (49) غرض
آن بوده كه بدينوسيله افراد را از گناه دور دارند. ثانيا به نظر نمىرسد
كه به چنين مجازاتى در دادگاههاى يهودى حكم كرده باشند. لذا نمىتوان با
قاطعيت درباره آن به عنوان يك مجازات داورى كرد.
بخش دوم: مجازات سالب آزادى (حبس)
عمل سلب آزادى يك فرد با محبوس كردن وى در يك مكان خاص گاه داراى شكل
ازداشتيا توقيف (به طور موقت) است و گاه حبس كيفرى است. حبس در معناى نخست
(براى مثال، بازداشت مظنون به ارتكاب جرم تا زمان رسيدگى، بازداشت محكوم
به اعدام تا زمان اجراى حكم، و...) در بيشتر نظامهاى باستانى وجود داشت،
اما حبس كيفرى ظاهرا در نظامهاى شرق باستان (50) و حقوق يونانى و رومى
وجود نداشته است. بيشتر نظامهاى كيفرى اروپايى نيز فقط از اوايل قرن
چهاردهم به بعد حبس را به عنوان يك اقدام كيفرى به رسميتشناختند. (51)
الف) حبس در كتاب مقدس
حبس، به عنوان كيفر، جزء مجازاتهاى اصلى شريعتيهود، يعنى مجازاتهايى كه
تورات معين كرده نيست. (52) با اين همه، حبس به معناى بازداشت متخلف تا
رسيدگى و صدور حكم، در تورات آمده است: مردى را كه كفر گفت «به زندان
انداختند تا هنگامى كه معلوم شود خواستخداوند براى او چيست» (لاويان، 24:
11- 12; و نيز: اعداد، 15: 34) . گاهى نيز حبس به عنوان يك اقدام حكومتى
(اجرايى) در كتاب مقدس آمده است (اول پادشاهان، 22: 27; دوم تواريخ، 16:
10; ارميا، 37: 15- 16; 38: 4- 14) .
همچنين در يك مورد - در دوره كتاب مقدس - حبس به عنوان يكى از شيوههاى
وادار كردن به پذيرش تعاليم و احكام به دادگاه محول شده است (اين اختيار را
اردشير پادشاه به عزراى كاتب داده است) :
و تو اى عزرا، ... حكام و قضاتى را كه شريعتخدايت را مىدانند، براى
رسيدگى به مسائل مردم... انتخاب كن. اگر آنها با شريعتخداى تو آشنا
نباشند، بايد ايشان را تعليم دهى. اگر كسى نخواهد از شريعتخداى تو و دستور
پادشاه اطاعت كند، بايد بىدرنگ مجازات شود; مجازات او يا مرگ استيا
تبعيد يا ضبط اموال يا زندان (عزرا، 7: 25- 26) .
ب) حبس در تلمود
1. بازداشت موقت
در تلمود احكامى در خصوص حبس و محبوسان آمده است. متداولترين شكل حبس،
بازداشت متهم تا رسيدگى به جرم او بود (كتوبوت، 33 ب) . با اين همه، حبس
متهم در صورتى روا بود كه دلايلى وجود داشت كه احتمال مجرميت او را تقويت
كند (يروشلمى سنهدرين، 7: 10; 25 الف) . علاوه بر اين، شخصى كه به اعدام
محكوم مىشد، تا زمان اجراى حكم حبس مىشد (سيفرا اعداد، 114; سنهدرين، 11:
4) . همچنين دانشمندان عبارت كتاب عزرا (7: 25- 26) را به عنوان مجوزى
براى حبس كسى كه از انجام احكام دادگاه خوددارى مىكند تفسير كردند (موعد
قاطان، 16 الف) . (53)
2. حبس كيفرى
تلمود حبس را به عنوان كيفر به رسميتشناخت. تلمود از اين كيفر به هخناسا
لا كيپا (54) به معناى بازداشت كردن در «سلول» ، تعبير كرده است (سنهدرين،
9: 5; توسيفتا سنهدرين، 12: 7- 8) . اين مجازات در موارد زير اعمال
مىشود:
1. اگر كسى سه بار يا بيشتر مرتكب جرمى شود كه مجازات آن كيفر الهى انقطاع
(كارت) استبه حبس افكنده مىشود. مطابق ميشنا: «كسى كه دوبار تازيانه خورد
[براى دوبار قانونشكنى، و باز مرتكب گناه شد] دادگاه وى را در سلول جا
مىدهد و غذايش نان جو است تا شكمش بتركد» (سنهدرين، 81 ب) . (55)
2. در مورد قتل عمد، اگر دادگاه به لحاظ پيچيدگىهاى اثبات جرم و اعمال
مجازات، نتواند متهم را به لحاظ ارتكاب جرم قتل عمد، به اعدام محكوم كند،
اما متقاعد شود كه وى قاتل است، براى اين كه مجرمان از اين خلا قانونى
سوءاستفاده نكنند، وى را به مجازات حبس محكوم مىكند. عبارت تلمود را در
زير ملاحظه مىكنيم:
در ميشنا (متن) چنين آمده است: «كسى كه مرتكب قتل عمد شده باشد لكن هنگام
ارتكاب در صحنه جنايتشاهدى ناظر بر اين قتل نباشد، او را در زندان مىكنند
و به وى نان ضيق و آب محنت مىدهند» (ميشنا سنهدرين، 9: 5) . چنان كه
ملاحظه مىشود، متن فوق چندان رسا نيست و دانشمندان تلمودى در تفسير آن
نظرات مختلفى را ابراز كردهاند. گمارا (تفسير متن) متن فوق را چنين مورد
بحث قرار داده است:
از كجا بدانيم [كه او مجرم است در صورتى كه گواهان ناظر بر جنايت او
نبودهاند] ؟ راو گفت: «اين براى موردى است كه [با وجود گواهان ] گواهى
آنان از هم گسيخته است [و شرايط آن كامل نيست] .» شموئيل گفت: «اين براى
موردى است كه [گواهانى شاهد بر جنايتبودهاند ولى] در حين ارتكاب قتل
اخطار لازم را به قاتل يادآورى نكردهاند» . دانشمند ديگرى مىگويد: «اين
براى جايى است كه در بازجويى از شهود، تضاد و تناقض بين اظهارات ايشان
مشاهده شود، ولى در هفت پرسش اصلى (56) پاسخهاى آنان با هم مطابق باشد»
(سنهدرين، 81 ب) . (57)
3. مطابق شريعت اصلى موسوى، گاه، با اين كه جرم قتل عمد ارتكاب يافته است،
دادگاه صلاحيت صدور حكم اعدام را در خصوص آمر ندارد; براى مثال، «اگر كسى
يك آدمكش را براى كشتن ديگرى اجير كند، يا نوكرانش را براى كشتن وى بفرستد
يا كسى را به بند بكشد و او را پيش شير يا حيوان ديگرى رها كند و آن حيوان
او را بكشد... قاعده در هر يك از اين موارد اين است كه او يك خونريز است و
مرتكب جرم قتل عمد شده و در پيشگاه دادگاه آسمانى مسئول است، اما دادگاه
براى مجازات مرگ در اينجا اختيارى ندارد» . (58) در اين موارد، اختيار
صدور حكم با پادشاه است و يا اينكه دادگاه با توسل به ضرورت مىتواند اين
مجرم را به مجازات مرگ محكوم كند. اما اگر پادشاه اقدام نكند و نيز بحث
ضرورت منتفى باشد دادگاه وظيفه دارد كه اين مجرمان را تا سرحد مرگ تازيانه
بزند، در دژ يا زندان براى چندين سال محبوسشان كند و بر ايشان مجازاتى شديد
را تحميل كند تا ديگر افراد شرور بترسند و مرعوب شوند. (59)
ج) حبس در دوره پساتلمود
در دوره پساتلمود، روند حبس در نظام كيفرى يهود رو به افزايش نهاد و حبس
كيفرى، به همراه بازداشتبه سبب واداشتن به پذيرش احكام، به ويژه از قرن
چهاردهم به بعد فزونى گرفت. اينامر با مسئله استقلال قضايى يهود ارتباط
نزديكى داشت. يهوديان در بسيارى از مراكز زندگى خود، صلاحيت رسيدگى به
دعاوى مربوط به خود را داشتند، و گرچه اين امر بيشتر در حقوق مدنى وجود
داشت، اما به زمينههاى كيفرى نيز تسرى مىيافت. (60) در اين دوره، علاوه
بر موارد متعدد بازداشت و توقيف، حبس كيفرى نيز رايجبود:
1. جرايم مهم: بر اساس قانون «بازداشت در سلول» تلمود (سنهدرين، 5: 9)، در
برخى موارد كه قانون اصلى مجازات اعدام را منع كرده بود، حبس اعمال مىشد;
همچنين در مواردى كه يك شاهد موثق شهادت متقاعدكنندهاى مىداد، و يا
ترديد بود در اين كه آيا قتل مستقيما از عمل متهم حادث شده استيا نه حبس
تجويز مىشد.
در صورتى كه يك يهودى در نزد بيگانگان برضد همتاى يهودى خود جاسوسى مىكرد
در دفعه اول و دوم حبس مىشد، اما در دفعه سوم به مرگ محكوم مىشد (و البته
اين مجازات را خود حكومت اعمال مىكرد و نه يهوديان) . (61)
2. جرايم عليه اخلاقيات و قوانين خانوادگى: گاه در جرايم عفافى مجازات حبس
تحميل مىشد، مثل روابط جنسى با غيريهودى، زناى محصنه، لواط، (62) فحشا
(روسپىگرى)، و نيز براى جوانانى كه شبها در خيابان براى دختران و زنان
ايجاد مزاحمت مىكردند.
3. جرايم عليه اموال: ضمانت اجراى پذيرفتهشده براىسرقت مجازات
حبسبود.اين مجازات حتى در موردى هم كه دو گواه به ارتكاب جرم شهادت
نمىدادند، اما دادگاه با توجه به قرائن و امارات متقاعد مىشد كه سرقت
ارتكاب يافته است، اعمال مىشد.
4. ساير جرايم: ضرب و جرح نيز با زندان قابل كيفر بود. البته گاه در اين
خصوص جريمه نقدى مورد حكم قرار مىگرفت. در اين صورت مجازات حبس منتفى بود.
توهين، شرطبندى و جرايم با ماهيت دينى، شهادت دروغين و... قابل كيفر با
مجازات حبس دانسته شدند. (63)
بخش سوم: مجازاتهاى محدودكننده آزادى
مجازاتهاىمحدودكننده آزادىرا دردوشكل تبعيد وطرد (محروميت) بررسى
مىكنيم.
الف) تبعيد
1. تاريخچه
تبعيد شكلى از مجازات است كه در جهان باستان به طور گسترده اعمال مىشده
است. در هند، شهرهاى يونان، جمهورى روم و اقوام ژرمنى از اين روش براى طرد
عناصر نامطلوب، يعنى بزهكاران و آشوبگران سياسى، استفاده مىشد. شخص
تبعيدشده از اموالش محروم و از بازگشتبه خانهاش منع مىشد و تا زنده بود
همانند يك مطرود و آواره دائمى در سرزمين بيگانه باقى مىماند. (64)
در نزد اسرائيليان، تبعيد به عنوان مجازات قضايى ناشناخته بود. تنها
نمونههايى از آن به عنوان مجازات الهى در كتاب مقدس يافت مىشود، مثل
اخراج آدم از باغ عدن (پيدايش، 3: 23- 24) و نيز رانده شدن قائن (قابيل) از
حضور خدا (همان، 4: 14- 16) . همچنين در دو مورد، تبعيد گزارش شده است:
اخراج ابياتار كاهن به ستسليمان (اول پادشاهان، 2: 26) و عاموس نبى از
پادشاهى شمالى (عاموس، 7: 12) .
تبعيد گروهى (65) نيز، به عنوان مجازات سرپيچى قوم از قوانين خدا، در كتاب
مقدس در نظر گرفته شده است (تثنيه، 28: 64- 68) . (66) اينگونه تبعيدها
وحشتناك بودند و پيامدهاى ناگوارى به همراه داشتند (تثنيه، 28: 65; حزقيال،
37: 11) .
بعدها شكلهاى خفيفترى از تبعيد در شكل مجازات طرد، كه بدان خواهيم
پرداخت، در جامعه دينى يهودى رواج يافت. (67)
2. شهرهاى پناهگاه
تنها شكل تبعيدى كه تورات آن را، به عنوان مجازات قضايى، مجاز دانسته است،
تبعيد مرتكبان قتل غيرعمد به شهرهاى پناهگاه است (خروج، 21: 13; اعداد، 35:
10- 16; تثنيه، 4: 41- 43; 19: 1- 4; يوشع، 20) .
مطابق نص تورات، مجازات قاتل غيرعمدى كه بدون سوءنيت و سهوا مرتكب قتل شده،
تبعيد است:
چون شما از اردن به زمين كنعان عبور كنيد، آنگاه شهرها براى خود تعيين
كنيد تا شهرهاى ملجا [ پناهگاه] براى شما باشد، تا هرقاتلىكه شخصىرا سهوا
كشته باشد به آنجا فرار كند. و اين شهرها براى شما به جهت ملجا از ولى
مقتول خواهد بود تا قاتل پيش از آن كه به حضور جماعتبراى داورى بايستد [و
جرمش در يك دادرسى عادلانه ثابت نشود ] نميرد. و از شهرهايى كه مىدهيد، شش
شهر ملجا براى شما باشد... تا هر كه شخصى را سهوا كشته باشد به آنجا فرار
كند (اعداد، 35: 10- 15) .
1- 2. كاركرد شهرهاى پناهگاه
چنانكه از آيات فوق نيز بر مىآيد، شهر پناهگاه دو كاركرد دارد: 1.
پناهگيرى متهم به قتل پيش از رسيدگى و اثبات جرم، تا از خشم اولياى دم،
پيش از اثبات عمدى بودن جرم، در امان باشد; 2. تبعيد به شهر پناهگاه پس از
آن كه دادگاه قتل را غيرعمدى دانست.
ماهيت فرار به شهر پناهگاه در مورد اول غيركيفرى است، يعنى صرفا يك اقدام
پيشگيرانه و براى حفظ جان متهم است. در اين مورد، متهم موقتا در شهر
پناهگاه پناه مىگيرد تا دادگاه صالح به جرمش رسيدگى كند. اگر دادگاه وى را
قاتل عمد شناخت، به مجازات قتل عمدى (كه اعدام است) مىرسد و اگر وى را
قاتل غيرعمد شناخت، به شهر پناهگاه تبعيدش مىكند. در صورت دوم، يعنى جايى
كه تبعيد به شهر پناهگاه به استناد حكم دادگاه به لحاظ ارتكاب قتل غيرعمدى
است، تبعيد هم ماهيت مجازات دارد و هم حفظ خون. (68)
2- 2. ويژگى شهرهاى پناهگاه
شهرهاى پناهگاه، طبق بيان موسى شش شهر بودند (اعداد، 35: 13; تثنيه، 19: 9)
. موسى خود سه شهر را در شرق اردن مشخص كرد (تثنيه، 4: 43)، و يوشع،
جانشين او، نيز سه شهر ديگر را پس از فتح آن سرزمين به اين امر اختصاص داد
(يوشع، 20: 7) . اين شهرها شهرهايى مسكونى بودند كه قاتل در آنها از آزار و
اذيت اولياى دم درامان بود و مىتوانست در آنجا زندگى عادى داشته باشد و
امرار معاش كند. دانشمندان عبارت «زنده ماند» (تثنيه، 4: 42; 19: 5) را
چنين تفسير كردهاند كه او مستحق تمام امكانات رفاهى و آسايش زندگى است:
اگر او يك دانشمند است مىتواند مدرسهاش را با خود به همراه ببرد (مكوت،
10 الف) .
علاوه بر شهرهاى ششگانه پناهگاه (كه شهرهايى بودند كه به لاوىها - از نسل
هارون - داده شده بودند: اعداد، 35: 6- 7) چهل و دو شهر ديگر نيز، كه به
لاويان اختصاص يافتند (يوشع، 21; اول تواريخ، 6: 39...)، جزء شهرهاى
پناهگاه به حساب مىآمدند (مكوت، 13 الف) . تفاوت شش شهر پناهگاه با اين
شهرها در اين بود كه در آن شش شهر، قاتل به محض پناهگيرى بهطور خودكار در
امان بود، اما در 42 شهر ديگر اين امر بايد درخواست مىشد. (69) افزون بر
اين، در آن شش شهر، قاتل مىتوانست اقامت را به عنوان يك حق ادعا كند
(توسيفتا مكوت، 3: 6)، ولى در ديگر شهرها وى بايد اجاره بپردازد (مكوت، 13
ب) .
دانشمندان تلمودى، در مورد پناهگيرى در شهر پناهگاه چنين مقرراتى را وضع
كردند: به منظور تسهيل فرار متهم به شهر پناهگاه، بايد در تقاطع راهها،
علايم و نشانهايى نصب شود كه مسير شهر پناهگاه را نشان دهد (مكوت، 10 ب;
توسيفتا مكوت، 3: 15) ; و تمام جادههايى كه به شهر پناهگاه مىرسند بايد
مسطح و صاف و هماره تعميرشده و مرتب باشند.
متهم به قتل به محض رسيدن به دروازه شهر بايد خود را به بزرگان شهر معرفى
كند و ايشان بايد به او اقامتگاه بدهند (يوشع، 20: 4) . آنگاه بايد براى
رفتن متهم به قتل به دادگاه، محافظى را با او همراه كنند تا او را از
هرگونه رويارويى با اولياى دم در مسير شهر به دادگاه و بالعكس محافظت كند
(مكوت، 2: 5- 6) . اگر دادگاه وى را قاتل غيرعمد تشخيص دهد، با حكم دادگاه
به شهر پناهگاه باز گردانده مىشود. (70)
3- 2. مدت تبعيد در شهر پناهگاه
مطابق حكم تورات، قاتل غيرعمد بايد تا زمان مرگ كاهن اعظم در شهر پناهگاه
بماند (اعداد، 35: 25) . اگر در آن زمان كاهن اعظم وجود نداشته باشد يا
اصلا قاتل يا مقتول خود كاهن اعظم باشد، قاتل بايد تا پايان عمر در
تبعيدگاه بماند. با مرگ كاهن اعظم، قاتل از تبعيد آزاد مىشود و مىتواند
به زندگى عادى، در هر كجا كه بخواهد، برگردد.
قاتل اگر در مدت تبعيد از شهر خارج شود و به دست صاحبان خون كشته شود خونش
هدر است (اعداد، 35: 27) ; اما پس از آزادى، اگر ولى دم او را بكشد قاتل
عمد است و قصاص مىشود. (71)
4- 2. تبعيد تبديلناشدنى است.
تبعيد به شهر پناهگاه مجازات قتل غيرعمد است، و لذا، همانند مجازات قتل
عمد، قابل مصالحه و تبديل به خونبها نيست: «و از كسى كه به شهر ملجا خود
فرار كرده باشد فديه مگيريد كه پيش از وفات كاهن برگردد و به زمين خود ساكن
شود» (اعداد، 35: 32) .
5- 2. پناهگيرى در قربانگاه
مطابق قوانين، اگر قاتل غيرعمدى در قربانگاه معبد پناه گيرد، از آزار و
اذيت در امان است (مكوت، 12 الف) ; در اين صورت، بدون اينكه به او آسيبى
برسد، وى را تا شهر پناهگاه همراهى و محافظت مىكنند. (72)
ب) طرد (محروميت)
يكى از مجازاتهاى يهودى، كه البته از مجازاتهاى اصلى شريعتيهود يعنى
مجازاتهايى كه تورات به رسميتشناخته، نيست، مجازات حرم (73) به معناى طرد
كردن، محروم كردن و جداسازى است. اين مجازات داراى درجاتى از خفيف تا شديد
است كه به اجمال به آن خواهيم پرداخت.
1. معناى اصلى حرم
حرم در اصل، چنان كه در كتاب مقدس به كار رفته است، دو معنا دارد: يكى
وضعيت چيزهايىكه بهسبب نفرت خدا استفاده ازآنها ممنوع است; وديگرى
چيزهايىكهاستفاده متعارف و عمومى از آنها بديندليل كه به خدا اختصاص
يافتهاند، تحريم شده است; براى مثال، مطابق تورات، اموال و چارپايان و
وسايل ديگرى كه از شهر بتپرستان غارت مىشوند بايد سوزانده شوند و از بين
بروند (همانطور كه اهالى آن با شمشير گردن زده مىشوند) . استفاده
ازاينچيزها موجبنفرت خداست (تثنيه، 7: 25- 26; 13: 13- 19و...) .
نمونه حرم در معناى دوم، چيزى است كه تماما وقف خدا شده است (انسان يا
حيوان يا مزرعه و...)، و چون مقدس است نبايد فروخته يا بازخريد شود
(لاويان، 27: 28) و استفاده از اينها فقط حق كاهنان است (اعداد، 18: 14) .
(74)
كاربرد حرم در معانى دوگانه فوق در كتاب مقدس بسيار است كه در اينجا از
بيان آنها پرهيز مىكنيم.
2. كاربرد حرم در معناى مجازات
نخستين استعمال واژه حرم در معناى طرد در كتاب عزرا است. پس از
ازگشتيهوديان از تبعيد بابلى (586- 538 قم) و رواج گناه در بين ايشان،
عزراى كاتب در سراسر كشور اعلام مىكند كه تمامى قوم بايد در عرض سه روز در
اورشليم جمع شوند، و اگر كسى نيايد «اموال او ضبط خواهد گرديد و خود او هم
از ميان قوم اسرائيل طرد خواهد شد» (عزرا، 10: 8) .
تلمود، طرد را به عنوان مجازات به رسميتشناخت (موعد قاطان، 16 الف) .
3. گونههاى مجازات طرد
مجازات طرد داراى درجات مختلفى است: خفيفترين شكل آن نيدوى (75) و
شديدترين شكل آن حرم است (موعد قاطان، 16 الف) . نيدوى در اصطلاح دانشمندان
به معناى مجازات مجرم به وسيله جداسازى وى از جامعه و تحقير وى از سوى
جامعه به كار رفته است. در تورات به چنين جداسازى و تحقيرى اشاره شده است:
«اگر پدرش آب دهان به صورت او انداخته بود آيا تا هفت روز خجل نمىشد؟ حالا
هم بايد هفت روز خارج از اردوگاه به تنهايى به سر برد و بعد از آن
مىتواند دوباره باز گردد» (اعداد، 12: 14) . از اين تحقير و جداسازى به
نيدوى تعبير كردهاند (سيفرا اعداد، 10 ب) .
براى طرد و جداسازى مجرمى كه مستحق چنين مجازاتى است، ابتدا يك حكم نيدوى
براى مدت سىروز صادر مىشد واگر لازم بود تا سى روز ديگر ادامه مىيافت.
پس از گذشت اين شصت روز حكم حرم صادرمىشد (موعد قاطان، 16الف; شولحان
عاروخ، 334: 1، 13) . (76)
شكل ديگر مجازات طرد، نزيفه (77) به معناى «توبيخ و سرزنش» است كه مدت آن
هفت روز است (موعد قاطان، 16 الف) . درباره تفاوت نزيفه با نيدوى و حرم
دانشمندان، از روى گمان، مىگويند:
1. نيدوى و حرم، مجازات طرد الزامى و واجباند، اما جدايى هفت روزه (نزيفه)
اختيارى و موجب آن شرم و حيا و پشيمانى است.
2. نيدوى و حرم تا زمانى كه دادگاه آنها را لغو نكند، لازمالاجرا و پا
برجا هستند، اما نزيفه پس از گذشت هفت روز به طور خودكار لغو مىشود.
نيدوى و حرم نيز با هم تفاوتها و شباهتهايى دارند. تفاوت آنها در اين است
كه نيدوى خفيفتر از حرم و براى مدتى كوتاه است، درحالىكه حرم براى مدتى
نامحدود تحميل مىشود. ارتباط با شخص محكوم به نيدوى به منظور مطالعه و داد
و ستد آزاد است، ولى شخص محكوم به حرم بايد تنها مطالعه كند و فقط از طريق
مغازهاى كوچك كه مجاز به نگهداشتن آن است، مىتواند امرار معاش كند (موعد
قاطان، 15 الف; شولحان عاروخ، 334: 2) . (78)
در غير اين موارد، محدوديتهاى يكسانى بر محكوم به نيدوى و حرم اعمال
مىشود:
1. چنين مجرمى بايد چنان رفتار كند كه گويا در حالت عزاست; نبايد موهايش را
كوتاه كند و لباسهايش را بشويد يا كفش بپوشد (مگر براى خارج شدن از شهر) .
او حتى نبايد دست و پايش را بشويد (موعد قاطان، 15 الف، ب; سماحوت، 5: 10-
13) .
2. آنان فقط بايد همراه با خانوادهشان زندگى كنند; هيچ شخص ديگرى مجاز
نيست نزد ايشان بيايد و با آنان بخورد و بنوشد و احوالپرسى كند يا به هر
نحوى ايشان را متمتع و محظوظ كند.
3. چنين مجرمى نمىتواند جزء سه نفرى باشد كه در مراسم شكرانه بعد از غذا
شركت مىكنند; و نيز نمىتواند يكى از ده نفر لازم براى دعاى عمومى باشد.
4. پس از مرگ ايشان، بايد تابوتشان سنگسار شود، گرچه با قرار دادن نمادين
يك سنگ بر روى آن (عدويوت، 5: 6; موعد قاطان، 15 الف) . (79)
در تلمود گاه از هردوى نيدوى و حرم به لفظ آرامى شمتا (80) تعبير مىشود كه
آن را مرگ مدنى (شمميتا) (81) يا عزلت كامل (شمامه)، (82) كه مندرج در
اين مجازات است، تفسير مىكنند (موعد قاطان، 17 الف) .
4. جرايم مستوجب نيدوى و حرم
مجازات نيدوى علىرغم شدتش، مجازاتى نسبتا خفيف تلقى شده كه بيشتر براى
جرمهاى كوچك اعمال مىشود. علت اين امر شايد اين باشد كه اين مجازات
بهراحتى قابل لغو است. دانشمندان تلمودى 24 جرم را مستوجب نيدوى شمردهاند
(براخوت، 11 الف) و ابن ميمون آنها را فهرست كرده است. برخى از آنها بدين
قرارند: توهين به يك دانشمند، حتى پس از مرگ وى; بىاحترامى به مامور
دادگاه; عدم اطاعت از دستورهاى دادگاه; بىاعتنايى به رهنمودهاى حاخامى;
عدم پرداخت محكومبه; نگهدارى سگ يا شىء خطرناك بدون مراقبت كافى; فروش
زمين به يك بيگانه (غيريهودى) بدون رعايتحق تقدم همسايه; دريافت پول بر
اساس حكم يك دادگاه غيريهودى، در موردى كه بر اساس شريعتيهودى سزاوار آن
نيست; كار كردن در بعد از ظهر عيد پسح; ذكر نام خدا در گفتار يا سوگند براى
موضوعات كماهميت; مردم را به توهين به نام خدا برانگيختن; قرار دادن مانع
بر سر راه كور (لاويان، 19: 14) ; تحريك جنسى عمدى; و... علاوه بر اينها
شولحان عاروخ نيز مواردى را بر شمرده است كه مجازات آنها نيدوى است، مثل
شكستن نذر; غضب شاگرد بر معلم و... (83)
حرم در جرايم شديدتر تحميل مىشود، مثل تعدى به بيوهزنان و يتيمان (خروج،
22: 22) ; سوگند باطل و رشوه، امتناع قاضى از صدور حكم و... (84)
5. پايان مجازات
مجازات محكوم به نيدوى و حرم فقط در صورتى لغو مىشود كه وى توبه و اظهار
ندامت كند و از حاخام تقاضاى عفو كند. اگر توبه وى را صادقانه دانستند،
بلافاصله حكم لغو و آثار آن برطرف مىشود. (85)
بخش چهارم: مجازات مالى
حقوق يهودى براى پارهاى ازجرايم مجازات مالى درنظرگرفته است. اين مجازات
گاه در آسيبهاى جسمانى است و گاه در جرايم عليه اموال و مالكيت، مثل سرقت و
خيانت در امانت.
الف) غرامت (ديه)
مطابق شريعتيهود، در مواردى حكم به پرداخت تاوان و غرامتشده است.
1. ديه بدل از قصاص
در خصوص قتل، حكم تورات اين است كه: «هيچ فديه به عوض جان قاتلى كه مستوجب
قتل است مگيريد، بلكه او البته كشته شود. و از كسى كه به شهر ملجا خود فرار
كرده باشد فديه مگيريد...» (اعداد، 35: 31- 32) .
با اين همه، اين حكم به عنوان استثنايى بر ساير جرايم جسمانى تلقى شده است:
در ساير اين جرايم مىتوان فديه پذيرفت، مگر براى جرم قتل (باواقما، 83 ب)
. لذا حتى در شديدترين صدمات جسمانى كمتر از قتل نيز، چنانكه بدان
خواهيم پرداخت، آسيب بايد با پرداختخسارت جبران شود (باوا قما، 83 ب، 84
الف) .
در مورد حكم قتل، يك استثنا در تورات وجود دارد: آنجا كه مالك، با علم به
شاخزن بودن گاوش، آن را محافظت نكرد:
هرگاه گاوى به شاخ خود مردى يا زنى را بزند كه او بميرد... اگر گاو قبل از
آن شاخزن مىبود و صاحبش آگاه بود و آن را نگاه نداشت و او مردى يا زنى را
كشت، گاو را سنگسار كنند و صاحبش را نيز به قتل رسانند. و اگر ديه بر او
گذاشته شود، آنگاه براى فديه جان خود هرآنچه بر او مقرر شود ادا نمايد
(خروج، 21: 28- 30) .
در اينجا گاو به عنوان عامل جنايت اعدام مىشود، (86) و مالك گاو - گرچه
بدينسبب كه علم پيشين به شاخزن بودن آن دارد و در نگاه داشتن آن كوتاهى
مىكند، مستحق «قتل» است - ممكن استبا پرداخت فديه، براى جان خويش كفاره
دهد.
دانشمندان دراينباره كه اين فديه بايد بر اساس ارزش مقتول باشد يا مطابق
با ارزش مالك گاو، اختلاف نظر دارند (باواقما، 40 الف) . همچنين در اين
خصوص كه چنين فديهاى آيا ماهيتا خسارت استيا تاوان و كفاره (يعنى صرفا
داراى جنبه حقوقى است و يا جبران خسارتى است كه جنبه كيفرى نيز دارد) بحث و
گفتوگو است (همان) . در هر حال، مجرم با پرداخت اين تاوان، از مسئوليت
كيفرى مبرا مىشود. (87)
2. تاوان قطع و نقص عضو
چنانكه در بحث قصاص عضو بيان شد، دانشمندان يهودى قانون قصاص عضو تورات را
به گونهاى تفسير مىكنند كه از آن فقط غرامت و خسارت مادى مستفاد مىشود.
بيان شد كه ايشان معتقدند در اين موارد شخص آسيبزننده بايد بابت آسيبى كه
به همنوع خود وارد آورده است تاوان پولى بپردازد. دانشمندان يهودى درباره
اين غرامت (ديه) به بحث پرداختهاند. ايشان مىگويند كسى كه به همنوع خود
صدمه و آسيب مىرساند محكوم به پرداخت پنج نوع تاوان است:
1. تاوان صدمه بدنى (نزك (88) ) ; محاسبه اين تاوان به اين صورت انجام
مىشود: اگر آسيبرساننده چشم يا دستيا پاى كسى را معيوب كرد فرض مىكنند
كه مصدوم غلامى است كه مىخواهند او را در بازار بردهفروشان به غلامى
بفروشند و تخمين مىزنند كه اگر اين صدمه را نخورده بود به چه قيمتبه فروش
مىرفت و اكنون با اين نقص عضو چقدر ارزش دارد. ضارب تفاوت اين دو قيمت را
به عنوان تاوان صدمه بدنى به مصدوم مىپردازد (باواقما، 86 الف) .
2. تاوان درد و رنجى كه شخص آسيبديده تحمل كرده است (ضئار (89) ) ;اين
تاوان را بدين صورت محاسبه مىكنند كه اگر آسيبرساننده قسمتى از بدن همنوع
خود را با سيخ يا با ميخ داغ سوزانده باشد، ولو اينكه اين كار را روى
ناخن دستيا پاى او انجام داده باشد كه در چنين محلى زخم و جراحتى توليد
نمىشود، تخمين مىزنند كه شخص ديگرى كه همرديف شخص مصدوم استبا گرفتن چه
مبلغى حاضر است چنين درد و رنجى را تحمل كند.
3. هزينههاى درمان (ريپاى (90) ) ; اگر آسيبرساننده همنوع خود را مضروب و
مجروح كرده باشد، بايد هزينه دوا و درمان وى را بپردازد. هرگاه در جاى زخم
ورم و تاول توليد شود، اگر اين ورم و تاول بر اثر همان زخم حاصل شده باشد،
ضارب مسئول درمان آن است. اما اگر بر اثر آن زخم توليد نشده باشد، ضارب
مسئول آن نيست. اگر زخم خوب شد و دوباره عود كرد، و بار ديگر خوب شد و باز
هم عود كرد، ضارب موظف به پرداخت هزينه معالجه اوست. ولى اگر زخم كاملا شفا
يافت و پس از مدتى دوباره ظاهر شد، ضارب ديگر مسئول معالجه آن نيست; چون
ممكن است كه بىمبالاتى شخص مصدوم باعث عود زخم شده باشد.
4. خسارت بيكارى (شوت (91) ) ; براى برآورد زيان ايامى كه مضروب از كار خود
بيكار شده است، فرض مىكنند كه او نگهبان جاليز خيار بوده است و مزد كار
او را مزد چنين نگهبانى حساب مىكنند، زيرا كه وى پيشتر بهاى دستيا پاى
خودرا دريافت كردهاست (لذا بهاى شغلى را محاسبه مىكنند كه بدون دست ويا
پا هم ممكن است انجام شود) .
5. تاوان خجلتزدگى و تحقير (بوشت (92) ) ; مبلغ تاوان خجلتزدگى به شان و
مقام ضارب و مضروب (خجلتدهنده و خجلتكشنده) بستگى دارد (باواقما، 8: 1) .
از آنجا كه تعيين مقدار پولى تاوان ناشى از خجالت مشكل است، دانشمندان در
زمانهاى مختلف، مبالغ ثابتى را براى خجالتزدگى در نظر گرفتند; براى
مثال، اگر كسى به صورت ديگرى سيلى بزند، بايد براى تاوان خجلتزدگى دويست
زوز (93) به او بدهد. اگر سيلى را با پشت دستبزند، مبلغ غرامتبه چهارصد
زوز بالغ مىگردد. اگر گوش او را بكشد، مويش را بكند، يا آب دهان بر او
بيندازد و يا جامهاش را از تنش بيرون كند و يا آن كه سر زنى را در بازار و
معبر عام برهنه سازد، بايد چهارصد زوز به عنوان تاوان خجالتزدگى بپردازد.
همه اينها به حيثيت كسى كه به او توهين شده ستبستگى دارد; اما برخى از
فقهاى يهودى بين فقير و غيرفقير در اين مورد فرق نمىگذارند (باواقما، 8: 1
و 6) . (94)
جايىكه طرف آسيبديده، فقط يكى يا برخى از خسارتهاى پنجگانه فوق را
متحمل شده باشد، طرف آسيبرساننده بايد مطابق آن جبران كند; لذا اگر طرف
آسيبديده فقط متحمل خجالتزدگى يا هزينه درمانى شده است، آسيبرساننده فقط
بايد همينها را جبران كند. (95)
در برخى از صدمات بدنى، تورات به اين مسئله اشاره كرده است:
اگر دو مرد نزاع كنند و يكى ديگرى را با سنگ يا با مشت زند و او نميرد،
ليكن بسترى شود، اگر برخيزد و با عصا بيرون رود، آنگاه زننده او بىگناه
شمرده شود، اما عوض بيكارىاش را ادا نمايد و خرج معالجه او را بدهد (خروج،
21: 18- 19) .
تاوان مطابق چهار عنوان آخر، يعنى به جز تاوان صدمه بدنى (نزك)، فقط در
صورتى قابل پرداخت است كه صدمه بدنى عمدا يا با غفلت ناموجه وارد شده باشد.
اگر قصد آسيب يا شرمنده كردن وجود نداشته باشد، شخص مسئوليتى براى پرداخت
تاوان خجلتزدگى ندارد (باواقما، 8: 1) . مفسران مىگويند براى صدمه بدنى
(نزك) حتى اگر اين امر ناشى از تصادف و سوءاتفاق (اونس (96) ) باشد،
مسئوليت وجود دارد، اما براى چهار عنوان بعدى، مسئوليت منوط استبه غفلت و
رفتار عمدى; اما در اين جا نيز برخى استدلال كردهاند كه شخص در صورت غفلت
فقط براى صدمه بدنى (نزك) مسئوليت دارد، و در چهار عنوان ديگر فقط در صورتى
مسئول است كه عملش عمدى يا ناشى از غفلت غيرموجه باشد. ظاهرا دليل اينكه
مسئوليت در قبال چهار عنوان بعدى منوط به تحميل صدمه بدنى عمدى است،
درحالىكه مسئوليت در قبال صدمه بدنى (نزك) در تمام موارد است، از اين اصل
ناشى مىشود كه مسئوليت متجاوز براى پرداخت تاوانمحدود به اين است كه در
زمان ايراد آسيب، چنين خسارتى قابل پيشبينى باشد. از اينرو، چون چنين
خسارتى در چهار عنوان تاوان بعدى از شخصى به شخص ديگر متفاوت است، متجاوز
لزوما نمىتواند مقدار تاوان مربوط به شخص صدمهديده را در اين موارد
پيشبينى كند; مگر اينكه صدمه بدنى را عمدا و با دستان خويش وارد كند; چرا
كه در اين صورت، با ديدن شخصى كه وى درصدد آسيب رساندن به اوست، مىتواند
مبالغ تاوانهاى چهار دسته بعدى را پيشبينى كند. (97)
ب) جريمه مالى
با خسارت، (99) كه موضوع بحث پيشين بود، اين است كه در مورد خسارتها، چنان
كه گفتيم، مقدار واقعى خسارت و آسيب واردشده برآورد و مطابق آن تاوان داده
مىشود، اما در جريمه مالى چنين چيزى لازم نيست; براى مثال، دانشمندان
مجازات سرقت را، كه قانون بيش از خسارت كامل را براى پرداخت معين كرده است
(خروج، 21: 1)، به عنوان جريمه مالى طبقهبندى كردهاند. (100)
ويژگى ديگر جريمه مالى اين است كه از آنجا كه، به بيان تلمود، جريمه مالى
تاوان طبيعى و عادى خسارت واقعشده نيست، لذا ويژگى كيفرى دارد. از اين رو،
اولا مطابق ساير جرايم، فقط با شهادت دو شاهد قابل اثبات و وصول است و
برخلاف موضوعات حقوق مدنى مالى، اقرار و اعتراف مدعىعليه تاثيرىندارد
(كتوبوت، 38الف، 42ب، 43الف; شووعوت، 38 ب) ; و ثانيا اگر براى جرم مجازات
شديدترى در نظر گرفته شده باشد، فقط آن مجازات تحميل مىشود و نه جريمه
مالى; چرا كه بيش از يك مجازات براى يك جرم روا نيست. براى مثال اگر براى
جرمى مجازات اعدام يا تازيانه درنظر گرفته شده باشد، فقط اينها اعمال
مىشوند و جريمه مالى تحميل نمىشود (مكوت، 4ب; كتوبوت، 32 ب، 37 الف;
باواقما، 38 ب) . (101)
جريمه مالى گاه به صورت جزاى نقدى (يعنى پول رايج) است وگاه به صورت تاوانى
از جنس مال مورد تعرض.
1. جريمه نقدى
1- 2. در تورات
در تورات گاه براى جرايمى جزاى نقدى معين شده است. مقدار اين جريمه را در
مواردى خود قانون مشخص كرده است:
1. سى مثقال نقره; جايى كه گاو، بردهاى را شاخ بزند و او را بكشد (خروج،
21: 32) .
2. صد مثقال نقره; اگر بكارت دختر در دادگاه ثابتشود، شوهرش كه به وى
افترا زده است، بايد صد مثقال نقره بپردازد (تثنيه، 22: 19) .
3. پنجاه مثقال نقره; اگر مردى به دخترى كه نامزد نشده تجاوز كند و در حين
عمل غافلگير شود، بايد پنجاه مثقال نقره به پدر دختر بپردازد (تثنيه، 22:
29) .
گاه نيز در تورات مقدار اين جريمه مشخص نشده است: اگر كسى دخترى را كه
نامزد ندارد فريب دهد و با او همبستر شود... اگر پدر دختر راضى به ازدواج
آن دو نباشد، مرد فريبدهنده بايد «مطابق مهر دوشيزگان» به او نقره بدهد
(خروج، 22: 17) . (102)
2- 2. تلمود و جريمه نقدى
در تلمود براى بسيارى از جرايم ضمانت اجراى جزاى نقدى لحاظ شده است; مثل
انتقال مال غيرمنقول كه نمىتواند موضوع سرقتباشد (يروشلمى باوا قما، 10:
6- 7) ; فروش بندگان يا چهارپايان به كافران (گيطين، 44 الف) ; افترا (باوا
قما، 9 الف) ; جايى كه متجاوز به لحاظ عمل مداخلهگرانه شخص ثالث مسئول
خسارت نيست (كيلاييم، 7: 3، 31) و.... در برخى موارد، مقدار جزاى نقدى مشخص
شده است، مثل برخى از موارد توهين و ضرب و شتم (باوا قما، 8: 6; يروشلمى
باوا قما، 8: 8، 60)، برخى اقسام زنا (كتوبوت، 3: 1) و...; اما در بيشتر
موارد، مقدار آن به صلاحديد دادگاه وانهاده شده است (موعد قاطان، 16الف) .
با اين همه، گاه در مواردى نيز كه قانون مقدار معينى را مشخص كرده، مجازات
سنگينترى اعمال شده است، براى مثال، در مورد تكراركنندگان جرايم فوق (باوا
قما، 96 ب) . به بيان تلمود، تعرفههاى ثابت و مشخصشده مزيتش اين است كه
باعث اطمينان به برابرى همه افراد در برابر قانون است (كتوبوت، 3: 7) . حتى
در آنجا كه مقدار جزاى نقدى بايد براساس شان وجايگاه شخص آسيبديده
برآورد شود، يكى از قاضيان بزرگ تلمودى مقرر مىدارد كه همه بايد در برابر
قانون مساوى انگاشته شوند (باوا قما، 8: 6) .
3- 2. حقوق پساتلمود
با ويرانى معبد اورشليم در سال 70 ميلادى، صلاحيت رسمى دادگاههاى يهودى
براى تحميل جزاى نقدى، همانند ساير مجازاتها، متوقف شد. با اين همه، در
حقوق پساتلمود، جزاى نقدى ضمانت اجراى معين براى جرايم كوچك (يعنى بيشتر
جرايم) شد. در بين دانشمندان در مورد صلاحيت در خصوص جريمههاى نقدى مضبوط
در تورات و تلمود اختلافنظر حاصل شد. با اين همه، وفاق عمومى حاكى از اين
بود كه در موضوعاتى كه تورات و تلمود براى آنها جزاى نقدى معين نكردهاند،
دادگاهها اختيار بدون محدوديتبراى تحميل جزاى نقدى دارند. در اينجا به
يك قاعده تلمودى استناد شد كه جزاى نقدى نه فقط به موجب قانون، بلكه به
موجب عرف نيز قابل تحميل است (يروشلمى پساحيم، 4: 3، 30) . (103)
برخى از جرايمى كه براى آنها، در اين دوره، جريمه نقدى لحاظ شد، عبارتاند
از: مخالفتبا زعامتحاخامى، پذيرش رشوه براى تغيير شهادت، اقامه كردن
دادخواهى در دادگاههاى غيريهودى، تردد به تئاترها و يا مكانهاى تفريحى
عمومى و شرطبندى، دريافت اموال مسروقه، انجام معامله متقلبانه و... افزون
بر اين، مجازات جزاى نقدى و شلاق، در جايى كه يكى ناممكن بود، بهجاى هم به
كار مىرفتند. (104)
4- 2. دريافتكننده جريمه نقدى
در نظامهاى نوين كيفرى، جريمه نقدى به خزانه دولت تعلق مىگيرد و نه شخص
زيانديده. در قوانين تورات و تلمود، شخص زيانديده مستحق دريافت جزاى نقدى
است و هيچ جزاى نقدىاى قابل پرداختبه مراجع عمومى نيست. با اين همه، در
دوره پس از تلمود، دادگاهها سعى مىكردند كه جزاى نقدى را به كارهاى
عامالمنفعه اختصاص دهند. در مواردى به زيانديده اصرار مىشد كه از حق خود
به نفع امور خيريه صرفنظر كند. با اين همه، هماره به مدعىعليه تاكيد
مىشد كه رضايت زيانديده را جلب كند. (105)
2. تاوان مالى همجنس
جريمه مالى گاهى از جنس همان موضوع جرم است; يعنى مجرم از جنس همان چيزى كه
به آن تعرض كرده است، بايد چند برابر بپردازد.
1. غرامت پنجبرابر: مطابق تورات، مجازات سرقت گاو پنج گاو است (در صورتى
كه سارق گاو را بكشد يابفروشد) .
2. غرامت چهار برابر: مجازات سرقت گوسفند، چهار گوسفند است. متن تورات در
مورد دو غرامت فوق چنين است:
اگر كسى گاوى يا گوسفندى بدزدد و آن را بكشد يا بفروشد به عوض گاو پنج گاو و
به عوض گوسفند چهار گوسفند بدهد... و اگر چيزى ندارد به عوض دزدى كه كرده
فروخته شود (خروج 22: 1 و 3) .
3. غرامت دو برابر: مجازات غرامت دو برابر فراوانتر از غرامت چهار و
نجبرابر است و در مواردى چند اعمال مىشود:
الف) اگر كسى در امانتخيانت كند بايد دو برابر آن را بپردازد (خروج، 22:
9) .
ب) اگر كسى پول يا اسباب نزد همسايه خود امانت گذارد و از خانه آن شخص
دزديده شود، هرگاه دزد پيدا شود بايد دو برابر آن را بپردازد (خروج، 22: 7)
.
ج) اگر سارق گاو يا گوسفند و الاغ حيوان مسروقه را نفروشد و يا نكشد بلكه
در دستش يافتشود غرامت دو برابر مىپردازد (خروج، 22: 4) .
مجازات غرامت دو برابر هم در مورد دزدى موجودات جاندار اعمال مىشود و هم
در مورد اشياى بىجان.
كتابنامه
الف) منابع فارسى و عربى
1. كتاب مقدس، به همت انجمن پخش كتب مقدسه، 1985 (افست از روى نسخه 1904) .
2. كتاب مقدس (ترجمه تفسيرى)، انجمن بينالمللى كتاب مقدس، انگلستان، 1995.
3. ا.كهن، راب: گنجينهاى از تلمود، ترجمه امير فريدون گرگانى، چاپ زيبا،
1350 .
4. بى. ناس، جان: تاريخ جامع اديان، ترجمه على اصغر حكمت، چاپ هشتم، شركت
انتشارات علمى و فرهنگى، تهران، 1375.
5. حافظ (صبرى)، محمد: المقارنات والمقابلات بين احكام المرافعات
والمعاملات والحدود فى شرع اليهود ونظائرها من الشريعة الاسلامية الغراء
ومن القانون المصرى والقوانين الوضعية الاخرى، چاپ اول، مطبعة هنديه، مصر،
1320/1902.
6. دورانت، ويل: تاريخ تمدن، ج4، ترجمه ابوطالب صارمى و...، چاپ چهارم،
شركت انتشارات علمى و فرهنگى، تهران، 1373.
7. - : تاريخ تمدن، ج 6، ترجمه فريدون بدرهاى و...، چاپ چهارم، شركت
انتشارات علمى و فرهنگى، تهران، 1373.
8. سليمانى، حسين: «ادله اثبات دعواى كيفرى در آيين يهود» ، فصلنامه هفت
آسمان، شماره 1 (سال اول، بهار 78) .
9. گروهى از نويسندگان: شريعة حمورابى واصل التشريع فى الشرق القديم، مترجم
(عربى) اسامه سراس، دمشق، دارعلاءالدين، 1992.
10. محمد المسيرى، عبدالوهاب: موسوعة اليهود واليهوديه والصهيونيه، ج 5،
چاپ اول، دارالشروق، قاهره، 1999.
11. ميك، تئوفيل: قانوننامه حمورابى، ترجمه كاميار عبدى، چاپ دوم، سازمان
ميراث فرهنگى، تهران، 1376.
ب) منابع انگليسى
12. The Jewish Bible TANAKH, the JewishPublication Society, 1985.
13. The Babylonian Talmud, 18 vols, translated into English, under the
Editorship of IRabbi Dr. J. Epstein, the Soncino Press, London, 1st ed.,
1935 -1952.
14. Encyclopaedia Judaica, 17 vols, Encyclopaedia Judaica Jerusalem, 5th
ed., 1996 Pseud.:EJ.
15. Biale, David: Eross: Sex and Body, Contemporary Jewish Religious
thought ed: A. Cohen, Arthur and Mendes - Flohr, Paul the Free Press,
U.S.A, First ed., 1988.
16. Birnbaum, Philip: Encyclopedia of Jewish concepts, Hebrew Publishing
Company, New York, 1995.
17. Browning, W.R.F: A Dictionary of the Bible, Oxford, New York, 1997.
18. D.L.L. / L.I.R. / ED.: Banishment, EJ., v.4, pp.163-165.
19. Feldman, David M.: The Structure of Jewish Law Jewish Law and Legal
Theory, ed: Martin p. Golding, Dartmouth.
20. Fishbane, Michael the Image of the Human and the Rights of the
Individual in UJewishTradition, Human Rights and the World|s Religions,
ed: Loroy S. Rouner, Universtiy of Notre Dame press, 1988.
21. H.H.C. / L.I.R.: Capital Punishment, EJ., v.5, pp. 142-7.
22. H.H.C.: City of Refuge, EJ., v.5, p. 591-4.
23. - - -: Compounding Offenses, EJ., v.5, pp. 856-7.
24. - - - : Divine Punishment, EJ., v.6, pp. 120-2.
25. - - - : Fines, EJ., v.6, pp. 1287-9.
26. - - - : Flogging, EJ., v.6, pp. 1348-51.
27. - - - : Penal Law, EJ., v. 13, pp. 222-8.
28. - - - : Talion, EJ., v.15, pp. 741-2.
29. H.Z.D., Judaism/the Judaic Tradition, the New Encylopaedia Britann
ED., Encyclopaedia Britannica Inc., 1995.
30. I.T.S.: Karet, EJ., v.10, pp. 788-9.
31. Jacobs, Louis: A Concise Companion to the Jewish Religion, Oxford
press ,1999.
32. Kirschenbaum, Aaron, the Role of Punishment in Jewish Criminal Law
Rabbanic Penological Thought, Jewish Law and Legal Theory, ed: Martin P.
Golding.
33. M.E.: Imprisonment, EJ., v.8, pp. 1299 -303.
34: Mo. G. / H.H.C: Herem, EJ., v. 8, pp.344-55.
35. Neusner, Jacob and Sonn, Tamara: Comparing Religions through Law:
Judaism
and Islam, Routledge, Landon and New York, 1999.
36. R.P.: Commandment, the 613, EJ., v.5, 762-82.
37. Sh.A: Damages, EJ., v.5, 1233-6.
38. Sherbok, Dan Cohn: The Blackwell Dictionary of Judaica, Blackwell,
39. Sh. Sh.: Ones, EJ., v.12, pp. 1397-402.
40. Steinsaltz, Adin, The Essential Talmud, translation from the Hebre
AChaya Galai, Basic Books, Inc., Publisheres, New York, 1976.
:DçPzكغيJ
pO،ىF يëDـzA êCpF .lGد¬ي× Co فëC qC ¢ىF يSeF kكèë êp؟ىئ ءكأd ¸FDـ×
ي¾p·@× (1
:lىـئ é·VCp× pëq ¸VCp× éF ¸FDـ× فëC DF
- David M. Feldman, The Structure of Jewish Law, Jewish Law and Legal
3-19.
- Adin Steinsaltz, the Essential Talmud, pp. 3-23.
.150 -125£ ,5U ,éىغكىè¥خCق éëkكèىخCق kكèىخC ّµكvك× ,êpىwطخC EDçكخClGµ -
.877 -872£ ,6U ق ;531 -512 ,448 -445£ ,4U ,عlطN jëoDN ,PغCoقk ذëق -
.560 -557£ ,عDëkC ¸×DV jëoDN ,uDغ .يF عDV -
2. Maim. Judges, Sanh., 15 : 10-13; cf. Aaron Kirschenbaum, the Role o
Jewish CriminalILaw, Jewish Law and Legal Theory, ed: Martin P. Golding,
p.425.
3. H.H.C., Capital Punishment, Encyclopaedia Judaica. v. 5, p. 142.
.lz lçCكh وoDzC EJ. êoD¥OhC P×شµ DF ¸Gـ× فëC éF xJ فëC qC
kDèغ قk kDWëC éF MCqDW× ق ضpV DF éدFDأ× ok kكèë êp؟ىئ ءكأd êl×AoDئD@غ (4
MCqDW× êCpVC ok بىvشئ êDçوDتkCk qC êpO،ىF MCoDىOhC éئ lى×DWغC pثëk
êDçوDتkCk Moقp¨ êقo qC Pىdش¤ pثëk ق وDzkDJPvk éF عكغDآ êCpVC ياë
:lـO@zCk
Dë عكغDآ qC عقpىF ضClآC عCكـµ DF يçDت kDèغ قk فëC MD×ClآC qC .ي@×D@hD@d
pثغDىF MCpىG·N فëC D×C ,lغpFي× ضDغ وDتkCk Pى@dش@¤ qC UoD@h ضCl@آC
:إo pO،ىF ´ش¬C êCpF .lـOwىغ [يغكغDآيF]
Aaron Kirshenbaum, op. cit., p. 460 -465.
5. cf. Jacob Neusner andTamara Sonn, Comparing Religions Through Law:
Judaism
and Islam, p. 108.
6. cf. H.H.C., op. cit., p. 142.
7. Maim, Yad, Sanh. 15 :10; cf. ibid.; Adin Steinsaltz, op. cit. p.173
.319£ ,يغDتpت عقlëp¾pى×C ُطVpN ,kكطدN qC êCéـىWـت ,فèئ .C ECo
8. H.H.C., op. cit., p. 143.
9. ibid
10. cf. Adin Steinsaltz, op. cit., p. 173;
.321 -319 £ ,فى،ىJ ,فèئ .C ECo
11. H.H.C., op. cit, p. 143.
12. ibid
13. ibid
.129 £ ,MشFDأطخCق MDغoDأطخC ,êpG¤ ³¾Dd lطe× ;321 £ ,فى،ىJ ,فèئ .C ECo
:إo (14
[.kpىثF Cp× lèµ ضDأOغC éئ koقA ظçCكh êpى،طz Dطz pF (15
16. Jacob Neusner andTamara Sonn, op. cit., p. 108
17. H.H.C., op. cit., p. 144
18. Maim., Yad, Sanh., 14 : 2; cf. ibid
19. ibid.; Jacob Neusner andTamara Sonn, op. cit, p.108.
20. H.H.C., op. cit. p. 144;
.321£ ,فى،ىJ ,فèئ .C ECo
21. cf. Aaron Kirschenbaum, op. cit., p. 458; H.H.C., Talion, E.J., v.
.330£ ,فى،ىJ ,فèئ .C ECo
;331 -330£ ,فى،ىJ ,فèئ .C ECo :إo (22
H.H.C., op. cit., p. 741 -742.
23. Maim., Tort Assault and Damage, 1 :3; cf. Aaron Kirschenbaum, op.
24. cf. H.H.C., Flogging, EJ., v. 6, p. 1348.
25. ibid
26. Adin Steinsaltz.
.322£ ,فى،ىJ ,فèئ .C .ECo
27. H.Z.D., Judaism / the Judaic Tradition, The New Encyclopaedia Brit
412.
28. Maim., Yad, Sanh. 17 :2; H.H.C., op. cit., p. 1348-49.
29. Maim., op. cit., 17 : 13, 15; cf. H.H.C., op. cit., p. 1348 -49; A
p. 127.
30. Makkot
31. karet
:إo MCqDW× فëC ôoDFok pO،ىF ´ش¬C êCpF (32
H.H.C., Divine Punishment, EJ., v.6, p. 120 -21; I.T.S., Karet, EJ. v.
33. Maim. Yad, Sanh. 18 :1; cf. ibid
34. cf. R.P., Commandments, the 613, EJ., v. 5, pp. 762 -82.
35. Adin Steinsaltz, op. cit., p. 172.
36. Maim., loc. cit.; cf. H.H.C,. Flogging, EJ., v.6, p. 1349.
37. ibid
38. Yad, loc. cit., 16 : 12; cf. ibid., p. 1350;
.324£ ,فى،ىJ ,فèئ .C ECo
.122£ ,فى،ىJ ,êpG¤ ³¾Ddlطe× (39
.عDطç (40
.323£ ,فى،ىJ ,فèئ .C ECo (41
42. makkot mardut
43. Louis Jacobs, A Concise Companion to the Jewish Religion, p. 32 -3
cit., p. 412.
44. H.H.C., op. cit., p. 1350.
ُخkC] ,يغDطىدv فىwd :إo ,kكzي× وlى×Dغ éٌCpOç éئ ,xىvDN فëC qC يçDتA êCpF
(45
,حقC ôoDطz ,حقC حDv) عDطvAP؟ç ُ×Dغذ¥¾ , [kكèë فىëA ok êp؟ىئ êCكµk
MD@G@RC
.76 -75£ ,(78 oDèF
46. Yad, loc. cit. 15 : 5; cf. H.H.C., op. cit. p. 1350.
47. ibid
48. David Biale, Eros : Sex and Body, Contemporary Jewish Religious
Thought, p. 178.
:إo DçMCqDW× عkكF يطىد·N ُGـV ôoDFok pO،ىF ´ش¬C êCpF (49
Aaron Kirschenbaum, op. cit., p,453-60.
,يFCoكطd ُ×DغعكغDآ ,بى× ذى¾كٍN :إo عDOvDF ءpz فىغCكآ ok é·خD®@× êCp@F
(50
ءp،خC ي¾ ¸ëp،OخC ذ¤C ق يFCoكطd ّ·ëpz ,عD؟خه× qC يçقpت ;êlGµ oDى×Dئ
ُ@ط@Vp@N
.uCpv é×DvC (يFpµ) ظVpO× ,ظëlأخC
51. M.E., Imprisonment, EJ. v. 8, p. 1299.
52. W.R.F. Browning, A Dictionary of the Bible, p. 81; Adin Steinsaltz
53. M.E., op. cit., p. 1300.
54. hakhnasah la-kippah
55. Adin Steinsaltz, op. cit., p. 172; Aaron Kirschenbaum, op. cit., p
,حDv ôoDFok عDغA qC ق lغlىvpJي× حCهvP؟ç عDçCكت qC MD©آ ,kكطدN uDvC p@F
(56
ق ظèO× DF يëDـzA ôoDFok ق lغkpئي× حCهv يOµDv éZ ,éO؟ç qقo éZ ,وD× ضlـZ
,وD@×
. (2 -1 :5 ,فëolèـv Dـ،ى×) lغkpئي× ¢vpJ oD®hC rىغ
;322£ ,فى،ىJ ,فèئ .C ECo :إo (57
Adin Steinsaltz, op. cit., p. 172.
58. Maim., Nezikin, Murder, ch. 2; cf. Aaron Kirschenbaum, op. cit., p
59. ibid.
60. M.E., op. cit., p. 1300-1.
61. ibid., p. 1301; Adin Steinsaltz, op. cit., p. 173-174.
(êkشى× يv حDv ok Ckقld يـ·ë) êkشى× 70 حDv ok lG·× يغCpëق qC ¢ىJ حDv
ذ@è@Z (62
éF «كـ× ضClµC ظاd oقl¤ فىـaطç .lغkكF وlz ¸ـ× ضClµC ظاd oقl¤ qC êkكèë
êDçوD@تkCk
يتlىvo êCpF éئ Co بZكئ فëolèـv وDتkCk êD©µC éئ kكF pىGئ فëolèـv ق lG·×
kكVق
فëC lG·× يغCpëق DF éئ ,kpئي× فىى·N ,PzCk Pىdش¤ ضClµC HVكOw× ظëCp@V é@F
Co فërثëDV êDçMCqDW× l·F êDçعD×q ok éدٍw× فىطç êCpF .P¾o فىF qC Pىdش@¤
.ظىـئي× وlçD،× («Cكخ Dë Dغq êCpF xGd lـغD×)
63. M.E., op. cit., p. 1301.
64. D.L.L., Banishment, EJ., v. 4, p. 163.
65. exile
qC DçPد× ي×DطN عDى× ok Co Dطz lغقClh] ,EDOئ فىغCكآ qC يaىJpv Moك@¤ ok
(66
. [...PhDv lçCكh وlـئCpJ pثëk ُzكت DN ظخDµ ُzكت بë
67. D.L.L., op. cit., p. 163 -164.
68. cf. Philip Birnbaum, Encyclopedia of Jewish Concepts, p. 143.
69. Maim., Yad, Roze|ah , 8 :9 -10; cf. H.H.C., City of Refuge, EJ., v
70. ibid
71. Maim. Yad, Roze|ah, 7 :10, 13; cf. ibid., 593 -4.
72. Maim. Yad, Roze|ah, 5 : 14; cf. ibid. 9
73. herem
74. Mo. G, Herem, EJ, v. 8, p. 344 -50; Philip Birnbaum, op. cit, p. 2
75. niddui
76. H.H.C., Herem, EJ., v. 8, p. 350-1.
77. nezifah
78. Dan Cohn - Sherbok, op. cit, p. 39; ibid.
79. H.H.C, op. cit, p. 351;
.113 £ ,فى،ىJ ,êpG¤ ³¾Dd lطe×
80. shamta
81. sham mita
82. shemamah
83. H.H.C., op. cit, P. 351-2.
.567 -564 £ ,فى،ىJ ,êpG¤ ³¾Dd lطe× (84
.118 ق 111 £ ,عDطç (85
86. Michael Fishbane, the Image of Human and the Rights of the
Individual in
ewishTradition, Human/Rights and the World|s Religions, p. 18.
87. H.H.C., Compounding Offenses, EJ., v. 5, p.856.
88. nezek
89. za|ar
90. rippai
91. shevet
92. boshet
93. zuz
94. Sh. A, Damages, EJ., v. 5, p. 1234; Aaron Kirschenbaum, op. cit.,
.330 -329 £ ,فى،ىJ ,فèئ .C ECo
95. Sh. A, op. cit, p. 1234.
فëC ôoDFok pO،ىF ´ش¬C êCpF .kpئ éطVpN [وCpئC] éF عCكNي× Co xغقC ;ones
(96
:إo وsCق
sh.sh., ones, EJ., v.12, p. 1397; H.H.., Penal Law, EJ., v.13, p. 224
97. Sh. A., op. cit., p. 1234-6.
98. fines
99. damages
100. Maim., Yad, Nizeki Mamon 2 :7 -8; cf. H.H.C., Fines, EJ., v. 6, p
101. ibid.
.PvC 16 éëA فëC ôoDطz ,jـN ُiwغ ok (102
103. H.H.C., op. cit, p. 1287-88.
10. ibid., p. 1288.
105. ibid.
+ نوشته شده توسط hossein1221 در و ساعت
0:45 |
مجموعه عهد عتيق و جديد راكتاب مقدس گويند .ا لبته در بين اهل كتاب به آن
(كتاب ) گویند; یعنی که فقط اين مجموعه نوشته ها لياقت ناميدن به ( كتاب )
را دارد . ولي لفظ ( كتاب مقدس ) هم رايج است .
عهد به معناي عقد وقرارداد بين انسان وخدا يا با شخصي ديگر است . عهد عتيق
اسمي است كه مسيحيان آن را در مقابل عهد جديدي كه مژده آن در قسمت هاي عهد
عتیق آمده است (ارمیا به تورات وساير كتب خاص يهود داده اند . ومنظور از
عهد جديد شريعت عيسوي عليه السلام مي باشد .مسيحيان تقريبا تمامي عهد عتيق و
عهد جديد فعلي را قبول دارند ولي يهوديان فقط قسمت عهد قديم را قبول دارند
.تر جمه هاي بسياري از كتاب مقدس انجام گرفته است و ملتهاي مختلفي از آن
استفاده كرده اند و از ماندگارترين كتب ديني - تاريخي بوده است . از جمله
سازمانهاي بسياري كه در نشر كتاب مقدس فعالند (انجمن كتب مقدسه ) است و در
سال 1804 م در لندن پايه گذاري شد و در بيشتر ممالك شعباتي دارد. اين
سازمانها مسيحي هستند و يهوديان كتاب خود را به طور مجزا چاپ نمي كنند زيرا
دين يهود تبليغ ندارد . طريقه استفاده از كتاب مقدس چنين است كه : ابتدا
نام سفر (كتاب ) خاص مورد نظر در كتاب مقدس را مي نگارند وسپس نام ( شماره )
باب خاصي از آن سفر وسپس شماره فقره ( بند , آيه ) مورد نظر از آن باب را .
كتاب مقدس فعلي شامل 66 كتاب مي باشد تفسير هاي متعددي از اين كتاب وجود
دارد ونقدهاي خوبي هم موجود مي باشد كه در بخش منابع تحقيق معرفي شده اند .
(بغض آنها )
عهد عتيق
عهد عتيقي كه همه اهل كتاب قبول داشته باشند ,شامل 39 جلد كتاب (سفر ) مي
باشد .اينها كتب مقدس يهوديان هستند. براي دسته بندي كلي عهد عتيق مي توان
كتاب رابه سه گروه اساسي تقسيم كرد : تورات ,كتبوئيم , نبوئيم
تورات : ( اسفارخمسه ): شامل 5كتاب مي باشد : آفرينش ( پيدايش ) خروج
,لاويان , اعداد , تثنيه . در اين بخش به شر ح چگونگي خلقت آدم و پيامبران
الهي تا ظهورو فوت حضرت موسي ( عليه السلام ) و فرامين ايشان مي پردازد .
كتوبيم : ( نوشته جات اين قسمت كه 17 كتاب دارد , ادامه تاريخ يهود و شرح
عقايد وآداب ورسوم واخلاق قوم بعد از حضرت موسي مي باشد نام كتب آن بدين
قرار است : يوشع , داوران , روت , صموئيل 1, صموئيل 2, پادشاهان 1 ,
پادشاهان 2, تواريخ ايام 1, تواريخ ايام 2, عزرا , نحميا , استر , ايوب ,
مزامير ( زبور ) امثال سليمان (عليه السلام ) جامعه وغزل غزلهاي سليمان (
عليه السلام )
نبوييم : ( نبوات انبيا ) براي معرفي اين قسمت ابتدا مناسب است معناي نبوت
را در فرهنگ يهودي بررسي كنيم :
معناي نبوت در يهود
در عبري پيامبر را بيشتر نبي گويند البته معناي ديگري هم براي نبي هست از
جمله كسيكه از طرف خدا خوانده شده , تائيد, اعلام , توبيخ كردن , جذبه اي
خاص داشتن ,خبر دادن از اخبار وامور ديني , پيشگويي. به طور اعم نبي جادو
گران مقدس ومناديان طريقه اسرائيل و مردم دانشمند و صاحب امتياز را هم شامل
مي شد , ولي به طور اخص انبياي مفسر كلام الهي و منتقد رفتار هاي غير
ديني( ضد ديني ) قوم را شامل مي شد . در متون قديمي ترازعهد عتيق, بيشتر به
معناي بر انگيختن , الهام گرفتن و انذار دادن آمده است . و بيش از 300 بار
اين كلمه در عهد عتيق آمده است . به معناي سخن گو و باز گوينده سخن هم به
كار رفته است . و به دليل تخليط معناي نبي با جادو گري در بعضي اعصاربرخی
پيا مبران مثل ( عاموس ) نمي خواستند او را نبي بنامند و مي گفت من شبان
وشبان زاده ام . در اعتقادات تلمودي از مهم ترين كتب قوم يهود نبوت و پيش
گويي كردن به معناي قدرت انسان در ابلاغ و تفسير ميل واراده الهي به
كاررفته است كه سبب اصلي وعامل اصلي اين قدرت روح القدس مي باشد . در اين
بخش منظور از نبوت پيشگويي مي باشد .
براي فهم كتب پيشگويي هاي انبيا كه بيشتر به حالت رمز و كنايه آمده است
بايد اطلاعات تاريخي دقيقي از حوادث آن دوران داشته باشيم اين بخش شامل 17
كتاب مي باشد : اشعيا , ارميا , حزقيال , دانيال , (انبيا عظيم ) یوشع ,
يوئيل , عاموس , عوبد يا يونس , ميكاه , ناحوم , حبقوق , صفنيا, حجي ,
زكريا و ملاكي (انبیا صغير )
اپوكریفای عهد عتيق : آپوكرفيا به معناي پوشيده است . در بعض چاپهاي كتاب
مقدس در ادامه عهد عتيق كتابهاي ديگري هم هست كه پروتستانهاي مسيحي كه سنت
گرا تر هستند آنرا به عنوان بخشي از كتاب مقدس نمي پذيرند ولي كاتوليگها
وارتدوكسها آنرا مي پذيرند و يهوديان همواره در آن شك داشته اند . از نظر
ترتيب وتعداد, كتب آپوكريفا در چاپهاي مختلف با هم فرق دارند . منبع بيشتر
اين كتابهاي آپو كريفا ترجمه سبعينه (هفتاد ) مي باشد . ترجمه هفتاد به
دستور بطلموس فيلادلفوس پادشاه مصر توسط 72 نفر در سال 258قبل.ازمیلاد
ازعبري به يوناني ترجمه شد . يك مجموعه آپوكريفا به زبان عربي در 241 صفحه
متشكل از ده كتاب است : طوبيا , يهويت , استر , حكمت , يشوعبن ليراخ,
باروك, نامه ارميا, دانيال, مكابيان1,مكابيان2, در بعضي اقوال تعدادكتب
آپوكريفا 7تا است.
عهد جديد :
عهد جديد قسمت دوم كتاب مقدس مي باشد ومنظور تربيت عيسوي كه پيمان جدید
خداوند با قوم يهود است .عهد جديد تماما بعد از وفات حضرت مسيح (عليه
السلام ) يعني بعد از 30 ميلادي نوشته شده است و شامل 4قسمت است : اناجيل ,
اعمال رسولان, نامه هاي رسولان, مكاشفه اناجيل : انجيل به معناي مژده مي
باشد , يعني مژده به رسيدن پيماني جديد با قوم . تعداد اناجيلي كه فعلا هست
4تا مي باشد . متي , مرقس , لوقا , يوحنا. که دوانجیل متی ویوحنا را
حواريون حضرت (شاگردان ايشان ) نوشته اند به همين نام و لوقا ومرقس هم نام
دو تن از شاگردان حواريون است كه دو انجيل ديگر را نوشته اند . اناجيل
ابتدا به زبان يوناني بوده اند . ولي در قرن 2و3 ميلادي به زبانهاي بسيار
ديگري هم ترجمه شده اند
البته اناجيل ديگري هم نوشته شده بود مثل انجيل فيليپ, توما , نيقود لموس ,
ولي همان 4انجيل مذكور رسميت يافت در قرن اخير انجيلي به نام برنابا هم
مشهور شده است كه مسيحيان آن را مجعول مسلمين مي دانند زيرا بشارت به ظهور
پيامبر اسلام (ص) دارد .اناجيل در رابطه با تعاليم وسرگذشت حضرت عيسي مسيح
(عليه السلام ) مي باشد
اعمال رسولان : در قرن اول ميلادي در باره سيرت رسولان ومبلغان مسيحيت
نوشته شد ولي صرفا يكي از آنها رسميت يافت وآن را لوقا نوشته است.
نامه هاي رسولان : طبيعتا حواريون (رسولان )نامه هايي به سايرين داشته اند .
بعضي نامه ها در اثر مرور زمان اهميت پيدا كرده است و در عهد جديد ماندگار
شده است . تعداد آنها 21عدد مي باشد كه 13عدد را پولس نوشته است نويسنده
يكي معلوم نيست (احتمالا پولس است) يكي به دست يعقوب در انتقاد از پولس
نگاشته شده است. دور ساله را پطرس وسه نامه را يوحنا ويكي را هم يهودا
نوشته است. بعضي از مسيحيان ( كاتوليك ها ) رسالت پولس را قبول ندارند زيرا
وي حق خلافت حضرت عيسي را از پطرس غصب كرده است و بانظريات او مخالفت
ورزيد ولي متاسفانه مردم او را پذيرفتند . پروتستانها اين نامه ها را قبول
دارند . ( به عقيده استاد توفيقي در صفحه 143 آشنايي با اديان بزرگ همه عهد
جديد موجود مورد قبول همه مسيحيان است )
مكاشفه : پايان بخش عهد جديد مكاشفه يوحناست که راجع به پيشرفت هاي در پيش
روي مسيحيت گفتگو می کند. مطالب اين كتاب به صورت رويايي بيان شده است و
به همين جهت بسيار شبيه كتب انبياي يهود مي باشد .
اپوكريفاي عهد جديد : همانگونه كه اشاره شد عهد جديد هم كتب آپوكريفايي
داشته است حتي بيش از عهد قديم ولي در همان قرون 2و3 ميلادي مسيحيان
برهمین27 كتاب عهد جديد به توافق نسبي رسيده اند .
بحثي در حجيت كتاب مقدس :
غالب اهل كتاب تورات را نوشته حضرت موسي (عليه السلام ) مي دانند و ساير
كتب عهد عتيق را نوشته صاحب نام همان كتاب و انجيل را هم نوشته رسولان در
باره تعاليم و زندگي نامه حضرت عیسی ( عليه السلام ) مي دانند و آن را مقدس
مي دانند . چرا كه به عقیده آنها روح القدس هر طور مي خواسته نويسندگان
اين كتب را رهبري كرده كه وحي الهي اين چنين به مردم برسد .
درباره اينكه آيا مي توان نوشته هاي داخل كتاب مقدس موجود با 46 كتاب را
پذيرفت يا نه , يعني در موردحجيت داشتن آن بحثهاي فراواني به خصوص بين
مسلمانان و اهل كتاب م وحتي بين خود دانشمندان اهل كتاب و فرقه هاي متعدد
آنها می باشد. مسيحيان معتقدند كه خداوند كتاب مقدس را به وسيله روح القدس
پديد آورد و براي اين منظور مولفانی را از بشر جهت نوشتن آنها بر انگيخته و
آنان را در نوشتن به گونه اي ياري كرده كه فقط چيز هايي را كه او مي
خواسته نوشته اند .
ولي با توجه به متون مقدس وبالخصوص خود كتاب مقدس آنان اين مولفان بشري را
معصوم نمي دانند كما اينكه دراناجيل آمده كه طبق پيشگويي حضرت مسيح (عليه
السلام ) همه رسولان در مورد او لغزش داشته اند و وقت دستگيري او را رها
كردند و به توصيه وي مبني بر تهيه شمشير عمل نكردند . واين عدم عصمت زمينه
اي مي شود براي ساير اشتباهات رسولان و اين علاوه بر تاثير پذيري نویسندگان
کتاب مقدس وپولس (كه بخش عمده اي از عصر جديد مربوط به او است )از فرهنگ
هاي بابلي وبت پرستي ویهودیت تحریف شده است , كه با كشف تومارهايي در منطقه
بحر الميت در 1947 م . بسياري از اعتقادات مسيحيان برهنه شد و موافقتش با
فرهنگ هاي بت پرستي آشكار شد.
البته بايد تاملات وگفتارهاي منتقدين كتاب مقدس از جمله با روخ اسپينوزاي
يهودي را هم در نظر داشت كه به طور علمي اثبات مي كند كه اعتقاد به نوشته
شدن 5 سفر تورات توسط حضرت موسي (عليه السلام ) صحيح نيست و فردي بعد از
ايشان آنها را نوشته گر چه خود ايشان هم نوشته هايي داشته اند . عجيب است
چطور بسياري از اهل كتاب , كتابي را كه در آن محل دفن وشرح وفات وسوگواري
30 روزه قوم يهود بررحلت موسي كليم نگاشته شده و آن هم به صورت گزارش نه
پيشگويي پيامبرانه نوشته خود آن حضرت مي دانند (!)
پروفسور روژه گارودي انديشمند مسيحي كه بعد ها مسلمان شد در كتاب تاريخ يك
ارتداد (ص58) مي نويسد : (تورات (اسفار پنج گانه ) و كتابهاي (تاريخي ) _
بدان گونه كه بيش از يك قرن پيش شارحان اثبات كرده اند ) يك سر هم بندي
مكتوب از سنتهاي شفاهي است كه به دست وقايع نگاران قرن نهم صورت گرفته است ,
ونيز به دست كاتبان منحرف زمان حضرت سليمان (عليه السلام ) كه دل مشغولي
اصلي شان اين بوده است كه فتوحات داود (عليه السلام ) و امپراطوري او را ,
با بزرگ نمايي آنها , مشروعيت بخشند , و حال آنكه , از سوي ديگر , نه آثار
باستان شناختي و نه مداركي به جزداستانهاي كتاب مقدس , هيچ امكاني براي
بررسي تاريخي اين فتوحات فراهم نمي آورد . نخستين رويدادي كه مورد تاييد
بيرون (از كتاب مقدس ) است .به سليمان (عليه السلام ) مربوط مي شود , رد
پاي او را در بايگاني هاي آشوري مي توان يافت . تا آن زمان , هيچ گونه منبع
بيرون از داستانهاي كتاب مقدس براي محك زدن تاريخيت آنها وجود ندارد .
وي در جاي ديگر در (ص 37 ) همان كتاب مي آورد :از نظر راويان توراتي ,
تاريخ مبادي اسرائيل از يك رشته دورانها با حدو مرز كاملا مشخص تشكيل شده
است . اينان تمامي خاطرات , داستانها , افسانه ها , حكايات يا اشعاري را كه
بر دوش سنت شفاهي , به ايشان رسيده است , را در يك چار چوب شجره نامه اي و
زماني _ تاريخي دقيق جاي مي دهند : اين نماي تاريخي به اعتراف تقريبا
تمامي شارحان مدرن, فوق العاده ساختگي است . كارهاي آلبرشت الت و مارتين نث
به ويژه نشان داده اند كه تقسيم بندي به دورههاي متوالي (شيوخ اسرائيل_
فرمانبرداري در مصر _ فتح كنعان) مصنوعي است . تا اينجا روژه گارودي از
آلبرد پوري استاد عهد عتيق دانشكده الهيات پروتستان ژنو كه درتزدکترای خود
پژوهشهاي بزرگترين تاريخ دانان و مفسران معاصر رادر هم ادغام كرده بوده نقل
مي كرد , وي در ادامه به قلم خود مي نويسد :) خانم فرانسواز اسميت رئيس
دانشكده الهيات پروتستان پاریس تحقيقات مربوط به شرح وتفسير معاصر را , هم
سو با تز آلبرد پوري ,خلاصه ميكند و مينويسد : پژوهشهاي تاريخي اخير ,
نمودارهاي كلاسيك مهاجرت جمعي از مصر , فتح كنعان , وحدت ملي اسرائيل پيش
از تبعيد و مرزهاي دقيق را افسانه وتخيل مي شمارد . اطلاعات تاريخ نگاري
توراتي نه درباره آنچه حكايت ميكند , بلكه درباره كساني است كه آنرا مي
سازند ومي پردازند . در همان جا چندين منبع ديگري هم معرفي شده است .
ايشان در محل ديگري (ص49) چنين مي نويسد : از خود كتاب مقدس بر مي آيد كه
دو نگارنده اصلي آن يهوليست والوهيست هيچ كدام يگانه پرست نبوده اند , آنان
فقط برتري خداي عبري را بر ديگر خدايان و(حسد ) او را در قبال آنان اعلام
مي كنند و خداي , كامش همچون ديگر خدايان به رسميت شناخته مي شود .
به علاوه بايد تضادهاي دروني نويسندگان رسمي كتاب مقدس با هم را در نظر
داشت كه اين را يك اهل كتاب ظاهر گرا هم نمي تواند رد كند . مثلا اختلافات
پولس با ساير رسولان و شدت آن تا بدانجا ست كه گاهي آنها را (برادران كذبه )
مي خواند ( رساله دوم به 11:-22- 33 ) و حتي تناقضات بين پولس با
گفتار هاي حضرت مسيح هم در كتاب مقدس مي باشد . (زساله پولس به روميان
13-1-7 كه مخالف لوقا 13: 31-33 مي باشد ) به نظر شما به عنوان يك شخص عاقل
ومتفكر و بي طرف به كدامين قسمت كتاب مقدس يا به كدامين حرف كدام نويسنده
اعتماد كنيم ؟!
جز آنچه گذشت اختلافات زيادي كه بين خود اناجيل اربعه و افتراقات مابين
اناجيل وساير كتب عهد جديد و فرقهاي اينها با كتب عهد عتيق همراه با
اختلافات نسخي كه از عهد عتيق وجديد موجود است , كاملا قابل تعمق هستند .(
براي نمونه به كتاب معرفي كتب آسماني آقاي حسام نقبايي ص144رجوع كنيد ) و
اينها منهاي اختلافات دروني هر باب از عهد قديم وافتراقات سبك نگارش آنهاست
آنگونه كه ويل دورانت (تاریخ تمدن ج1ص486) مي نويسد : جان استروك
در سال 1753 م. به اختلاف متون تورات اشاره كرد (از جمله آنكه : دو
داستان متشابه ومجزي در سفر jeanAstruc پيدايش آمده است . در يكي از خالق
به عنوان يهوه و در ديگري به عنوان الوهيم ياد شده است عقيده دانشمندان بر
آن است كه داستانهاي ويژه يهوه در يهودا وداستانهاي مخصوص به الوهيم در
افراييم (مملكت شمالي ) نگارش يافته وبعد از سقوط سامره آن دو دسته
داستانها را به يكديگر آميخته و از آن يك داستان ساخته اند . تمام اين
موارد را بايد هم آوا با تشكيکات مورخين در سالم ماندن تورات وانجیل ديد و
اقوال قر آن كريم وسخنان ائمه هدي علیهم السلام ) ( كه حرف هايشان از
سنديت قطعي وظني نزديك به قطع بر خوردار است ) مبني بر تحریف در كتاب مقدس
ونگفتن و كتمان بعض آن توسط علماي يهود وتحريف گفتاري آن توسط مردم لجوج
يهود را هم بايد مد نظر قرارداد .
با اين همه اصلا قر آن معتقد است كه انجيل كتابي آسماني بوده كه بر خود
حضرت مسيح (عليه السلام ) نازل شده است نه اين كه زندگي نامه اي باشد كه
بعد از ايشان نگارش يافته باشد و ايشان خود وحي مجسم باشد و خداي پسر (!) و
در سنديت و تواتر قر آن هم كه هيچ شك وشبهه اي نيست . ( اگر هم باشد دلايل
كافي آنرا رد مي كند )
جالب است توجه كنيم كه قديمي ترين نسخه هاي تورات وانجيل كه موجود هستند
مربوط به حدود چندين قرن بعد از نوشته شدن توسط كاتبين ادعايي اهل كتاب مي
باشد . و معلوم نيست در اين چند قرن آيا همان متن اصلي باز نويسي شده يا به
عقيده بعضي محققين تورات اصلي كاملا از بين رفته وبعدا كاهنين سنت هاي
شفاهي خود را به عنوان كتاب مقدس به خورد مردم داده اند. در اين رابطه
استاد توفيقي در ص136 آشنايي با اديان بزرگ مي نويسد : ( قديمي ترين نسخه
هاي عهد عتيقمربوط به 2000سال پيش (يعني ا1300 سال بعد از مرگ نويسنده
ادعايي تورات ( حضرت موسي كه قرن 13 پيش از ميلاد فوت كرد) و قديمي ترين
نسخه هاي عهد جديد مال 1600 سال قبل ( يعني حدود 350 سال بعد از مرگ
نويسندگان اناجيل ) مي باشد . و البته بايد تعداد اين نسخه ها واينكه آيا
تواتر بر كذب در همين نسخه ها چطور است ( يعني آيا نسخه هاي 2000ساله
متواترند يا نه) هم بررسي كرد . چرا كه مثلا قر آن كتاب اصلي مسلمانان در
تمام دوران 1400ساله به طور تواتر نقل شده است و اين راهي منطقي واصولی در
اطمينان به اين همان يك كتاب است كه فعلا در دست ماست .
كني كات كه از محققين مي باشد مي گويد تمام نسخه هاي عهد عتيق كنوني بين
1000و1400 ميلادي یعنی 2300 الی 2700 سال پس ازمرگ حضرت موسی نوشته شده
است يكي ديگر ازانديشمندان به نام والتن مي نويسد : نسخه هاي شش قرن پيش
بسيار كم ياب است و نسخه هاي 7قرن يا 8قرن پيش در نهايت كميابي است .
عالم ديگري به نام فيليستین شاله مي گويد : هيچ يك از كتاب هاي اصلي خطي
كتاب مقدس اكنون به زبان عبري موجود نيست .... وو قديمي ترين نسخه خطي عبري
كه در دست است , از قرن دهم بعد از ميلاد (1000م ) تجاوز نمي كند . ريس
در كتابش كه با همكار ي عده اي از محققان نگاشته مي آورد : ( تمام نسخه
هايي كه در قرن 7 يا 8 ميلادي نوشته شده بود , به دستور شوراي يهود نابود
شد , چرا كه آنها با نسخههاي مورد توجه آنان مخالفت فراواني داشت ) و اين
اولين شوراي علماي اهل كتاب نبود كه چنين عملي كرد كه هر چه خود مي خواست
گذاشت بماند بلكه بار ها مردم يهود واهل كتاب حرف شوراي علماي خود را
پذيرفتند علمایی كه تورات هم نزد آنها با تيراژ محدود نگهداري مي شد و
معلوم نيست كه واقعا همان را كامل براي مردم ارائه كرده باشنددر صورتي كه
حتي بعضي روايات مسلمانان در يك نسل تنها 110 راوي شيعي عادل موثق و بسياري
روات مجهول الوثوق ومجهول النسب دارد , قر آن كه بسيار محكم تر از اينها
ست .( كتاب مقدس فعلي مصوبه شوراي تر نت (1546 م ) است كه اهل كتاب بايد او
را وحي آسماني بدانند .
براي مطالعه كافي در اين قسمت مي توان به كتابهاي اظهار الحق , الهدي الي
دين المصطفي , مفهوم تومارهاي بحر الميت , سير تاريخي تورات , تاريخ يك
ارتداد , رساله اي در الهيات و سياست و .... و خود كتاب مقدس رجوع نمود .
با توجه به اين موارد حجيت كتاب مقدس سندا و دلالتا مورد خدشه است و ا دعاي
اهل كتاب مبني بر سالم ماندن از تحريف و وحي بودن يا آسماني بودن كتاب
مقدس قابل تامل است .
خير الله اورس در كتاب موسي ويهوديت , تاريخچه تغييرات تورات را چنين بيان
مي كند : (ص37) و اين غير از ديگر تحريفات مذ كور است :
1- افسانه الهيات(دبورا ) و آواز هاي كهن , بعد از سالهاي 1000 ق.م
2- يهوه قبل از سالهاي 850 ق .م
3- الاهيم , بعد از سالهاي 750 ق.م (ا لاهيم يعني الهامات )
4- يسوع , احكام , صموئيل , بعد از سالهاي 500 ق.م
5- تغييرات لاويان از بخش بعد از 25 توسط كاهنان وتغييرات شماره ها از بخش
10 به بعد , بعد از سالهاي 444ق. م
6- دوباره سازي كتب حضرت موسي توسط كهنه , بعد از سالهاي 450 ق.م
7- تواريخ ايام ,عز يا ونحمیا , بعد از سالهاي 300 ق. م
در اينجا ذكر اين نكته بد نيست كه مهم ترين هدف از تحريف , جعل تورات
وانجیل به عنوان آلت وابزاري در دست رهبران خود پرست اهل کتاب خصوصا يهود
بوده كه از فطرت خدا جويي ودين خواهي مردم سوئ استفاده كنند و به فعاليتهاي
شهوت پرستانه ودیکتاتورمآبانه خود رنگ تقدس بزنند . كمااينكه امروز مشاهده
سوئ استفاده فجيع صهيونيستها از متن كتاب مقدس هستيم و مي بينيم سازمانهاي
يهودي ضد صهيونيستي ومسیحیان خصوصاً منتقدان صهيونيسم و يهوديت را كه
تفاسير آنها را باطل مي شمرند .
+ نوشته شده توسط hossein1221 در و ساعت
0:40 |