X
تبلیغات
הג 'יהאד ונגד הציונות

تفسیر ریاضی سوره مبارکه اسراء وکهف

به جای مقدمه

تا کنون بر قرآن کریم تفسیر های متعددی نگاشته شده است. برخی  قرآن را از منظر قرآن و دیگری از منظر حدیث بررسی کرده اند. برخی نیز همانند «علامه طباطبائی قدس سره الشریف» از هر دو منظر به تفسیرآیات الهی پرداخته اند.

مفسرین معاصر سعی کرده اند علاوه بر جهات فوق عقل و علم را در تفسیر قرآن بکارگیرند. در میان تفاسیر موجود قرآن کریم جای تفسیر ریاضی قرآن خالی است.

سالهاست که این مهم ذهن مرا بخود مشغول کرده بود. یاد داشت های متفرقه ای در این رابطه فراهم شده بود که حجم  آن به من این جرأت را میداد که برای پر کردن جای خالی این تفسیر قدم نخست را بردارم.

اینک الحمد لله اوقاتم به تحقیق در این مورد معمور است، و انشالله بزودی جلد اول آن در اختیار محققان قرار خواهد گرفت.

این مقاله تنها به بررسی دو سوره از قرآن کریم از منظر ریاضی پرداخته است. دو سوره اسراء و کهف.

دوروز پس از پیروزی حزب الله لبنان بر اسرائیل  پس از حمله گسترده اسرائیل به کشور لبنان و جنگ 33 روزه ، در قالب هیأتی از مسلمانان آفریقای جنوبی برای کمک رسانی  وارد بیروت شدم.اعضای بخش روابط بین الملل حزب الله مارا برای بازدید از خرابیها به دورترین نقاط جنوب لبنان بردند.هنگام نماز ظهر در مسجدی که در آخرین روستاهای جنوب لبنان ودر چند قدمی سرزمین اشغال شده فلسطین  بنا شده بود، چشمم به کتابی روشن شد که رهاورد این سفر معنوی بود. عنوان کتاب این بود: "زوال اسرائیل در سال 2022 " .

کتاب توسط دانشمندی بنام «الزبیدی» تألیف شده بود. اما الزبیدی در این کتاب از دانشمند دیگری نام برده بود بنام «بسام نهاد جرار» که از مبارزان فلسطینی است و سالها در زندانهای رژیم صهیونستی بسر برده است.

پس از جستجوهای فراوان به اصل تحقیقات ایشان  دست یافتم وآنرا بسیار محققانه و قانع کننده یافتم. تحقیقات ایشان دستمایه خوبی بود برای تفسیر ریاضی سوره مبارکه اسراء و کهف که خداوند توفیق داد و فصلهای زیادی بر اصل تحقیقات ایشان افزوده شد.

بعد ها به دفتر دیگری از برادر دانشمند دیگری بنام «ماجد المهدی» از عراق دست یافتم که به کشف بزرگی در مورد ارتباط سوره کهف با ظهور حضرت مهدی علیه السلام رسیده بود. این دو دانشمند بدور از همدیگر تحقیقات جداگانه ای در مورد این دو سوره جداگانه کرده بوند اما عجیب آن بود که هر دو ندانسته به یک نتیجه رسیده بودند. قطعا اگر آقای بسام نهاد جرار که دانشمندی‌است سنی‌مذهب، از تحقیقات آقای ماجد المهدی اطلاع می یافت آنرا به عنوان حلقه گمشده کشف بزرگ خودش میدانست و ازآن استقبال میکرد.

از سویی مرا از والد معظم اندوخته هایی است، ارزشمند، که بخش بزرگی ازاین تفسیر را شکل میدهد.

این بود که فرصت را غنیمت شمردم و با استفاده از دستمایه تحقیقات آقایان جرار و ماجد المهدی و راهنمایی های ابوی تفسیر این دو سوره مبارکه  را فراهم آوردم. امیدوارم مقبول مولای کائنات "حضرت صاحب العصر والزمان(ع)" قرار گیرد.

این مقاله بخشی از تفسیر ریاضی قرآن است که تنها به بررسی سوره مبارکه اسراء و کهف پرداخته است.

قرآن معجزه ابدی

قرآن معجزه ابدی وخالده خداوند است. مهمترین جنبه اعجازی قرآن پیشگوئی های آن است. اخبار قرآن کریم از غیبیات ، شگفت آور ترین بعد کتاب کریم الهی است. آورنده قرآن فرمود: «فیه خبرکم وخبرماقبلکم و خبر مابعدکم».

برخی از خبرهای غیبی قرآن مربوط به قبل از اسلام است که قرآن به جرئیات آن پرداخته است. برخی نیز مربوط به بعد از ظهور اسلام است که  حوادثی را پیش بینی کرده است. برخی از آن حوادث در زمان تعیین شده اتفاق افتاده و برخی نیز انشاالله در آینده نزدیک در زمان تعیین شده اتفاق خواهد افتاد.

قرآن به یک پازل تصویری میماند. هر تکه ازین پازل تنها در همان جایگاه مخصوص قابل استفاده است. تکه های این پازل تصویری نه قابل جایگزینی هستند و نه قابل جابجایی. اگر یک تکه ازین تصویر را بردارند جای خالی آن آشکار خواهد ماند و هیچ تکه دیگری در آن جای خالی قالب نخواهد شد.

قرآن در مورد مسائل بسیار پیش افتاده و جزئی صامت نیست. از القای سلام  و خواب و خوراک که جزئی ترین مسائل اند تا جنگ وجهاد وحکومت که مسائل مهم اجتماعی میباشند در قرآن مذکور آمده است.

چگونه میشود که قرآن در مسائل بسیار کوچک ناطق باشد و نسبت به مسائل بسیار حیاتی و سرنوشت ساز و بزرگ صامت و ساکت. مسائلی چون امامت و رهبری جهان اسلام بعد از رحلت پیامبر، برقراری حکومت جهانی واحد و بالاخره ظهور و سقوط دولت غاصب صهیونیستی در سرزمین مقدس فلسطین که مهد پیامبران الهی بوده است، چگونه میتواند از چشم قرآن پوشیده بماند.

این بخش از کتاب به این سه موضوع بسیار استراتژیک و سر نوشت‌ساز از نظر قرآن می‌پردازد.

در قرآن کریم بصورت بسیار اسرار آمیزی سه سوره بصورت متوالی در کنارهم قرار گرفته اند. اسرا، کهف و مریم.

با مطالعه سطحی این سه سوره مبارکه در می یابیم که این آیات شریف حاوی اسرار عجیبی است: حکایت فساد دو گانه بنی اسرائیل و اضمحلال دوگانه آن، در سوره اسراء،  بشارت از لبث (استقرار)  ابدی مومنین در زمین، قصه اصحاب کهف و اقامت 309 ساله آنان در غار کهف، ماجراهای میان حضرت موسی و جناب خضر ، داستان ذی القرنین و حکومت او بر سراسر گیتی در سوره کهف، وبالاخره مسائل مربوط به حضرت مریم و عیسی علیه السلام در سوره مبارکه مریم گفته آمده است.

ازچیدمان این حوادث در کنار هم هر خواننده خردمندی به این نتیجه میرسد که خداوند در قالب این داستانهای گوناگون در پی پرده برداری از راز بزرگ دیگریست.

در هر کدام از این داستان‌های گوناگون نقطه مشترکی وجود دارد که بصورت تمثیلی و کنایتا بیان شده که الکنایة ابلغ من التصریح.

در آغاز از اضمحلال حکومت بنی اسرائیل بد ست بندگان خویش بیاری بأس شدید (نیروی نظامی قوی و مستحکم) میگوید. آنگاه در مورد افساد دیگر آنان و نتیجتا زوال دوباره حکومت شان وعده میدهد. پس ازآن بلافاصله به مومنانی اشاره میکند که با یاری همان بأس شدید بر زمین استقرار ابدی خواهند یافت. چند آیه بعد در قالب قصه اصحاب کهف به امکان عمر طولانی انسان با خواست خداوند و مخفی ماندن انسان از چشم دیگران به مدت خارق العاده و طولانی میپردازد.

بلا فاصله به بهانه داستان حضرت خضر و موسی بازهم به امکان عمر بسیار طولانی انسان با قدرت لایزال الهی اشاره میکند. آنگاه به امکان برتر بودن بنده ای از بندگان خدا از پیامبربزرگی همچون حضرت موسی پرداخته و به علم لدنی او  تأکید میورزد.

در آیات بعدی به حکومت واحد جهانی ذی القرنین و اجرای عدالت در آن با یاری خداوند میپردازد. تمام این خصوصیات در حقیقت خصوصیات حضرت مهدی علیه السلام است که بصورت تمثیلی در داستانهای مختلف بیان شده است.

مراجعه به تفاسیر مختلف و شأن نزول این آیات نیز برداشت های فوق را تأئید میکند.  اما کسانی که در فهم معانی قرآن به دلایل بیشتری نیاز دارند به این برداشت ها وتفاسیر اعتنای زیادی نمیکنند.  و دنبال برهان روشن تری براِی ادعای فوق میگردند.

اما خداوند بزرگ با قدرت نمائی تمام نه تنها مسئله زوال اسرائیل و ظهور حضرت مهدی علیه السلام را در قالب تمثیل بیان کرده و برای اصحاب درایت با زبان اشارت سخن رانده است، که با زبان مدقن ریاضی و با استفاده از ارزشهای عددی و معادلات ریاضی براین اشارات و برداشت ها چنان صحه گذاشته است که اگر در متن قرآن برآن تصریح میکرد ازین صریح تر و بلیغ تر نمیتوانست باشد.

یاد آوری این نکته مهم در آغاز این بحث ضروریست که طرح این موضوع تنها به عنوان برداشت های محققانه کاوشگران این کتاب الهی مطرح میشود و نه به عنوان یک موضوع مسلم و خدشه ناپذیر.

محققان این بعد حیرت انگیز قرآن تنها ادعا میکنند که به تکه ای از ین چیدمان تصویری دست یافته اند که در جای خالی مربوط به زوال اسرائیل و ظهور حضرت مهدی علیه السلام و استقرار حکومت عدل جهانی آنحضرت خوش مینشیند و تصویر را کامل میکند. اگر بهر دلیلی این پیش بینی ها به منصه ظهور نرسد تنها میتواند بدو دلیل باشد. یا محققان در برداشت خویش اشتباه کرده اند و یا در طرح الهی خداوند تغیراتی حاصل شده است که (یمحوا و یثبت). در هر دو صورت اشکالی در متن قرآن و الهی بودن آن وارد نخواهد آمد و خللی در ارکان فرقان الهی نخواهد افتاد. والله اعلم

با این یاد آوری مهم بیاری پرودگار علیم مبحث مهم زوال اسرائیل بدست حضرت مهدی علیه السلام در سال 1401 هجری شمسی مطابق با  1443 هجری قمری و 2022 میلادی و 5782 عبری را آغاز میکنیم و از پروردگار بزرگ برای تکمیل آن استعانت میجوئیم.

زوال اسرائیل در سال 2022

قبل آنکه به حادثه زوال اسرائیل بپردازیم لازم است با زبان ریاضی قرآن آشنا شویم . آشنائی با زبان ریاضی قرآن بما کمک میکند که به شاه کلید ی دست پیدا کنیم که توسط آن قفل های بسته اسرار قرآن باز خواهد شد.

پیدا کردن این شاه کلید در گرو مداقه در حوادث گذشته است. از انجا که حوادث گذشته اتفاق افتاده اند و دیگر اسرار آمیز نیستند. قرآن نیز سال وقوع و طول مدت آن حوادث را بیان کرده است.

به عبارت واضحتر قرآن کریم حاوی معادلات چند مجهوله فراوانیست که برخی از آنان بعلت آنکه اتفاق افتاده اند دیگر مجهول نیستند و برخی نیز از آنجا که هنوز اتفاق نیافتاده اند هنوز مجهول مانده اند. از آنجا که در تمام این معادلات فرمول واحد مشابهی بکار رفته است تنها کافیست راه حل معادلات چند مجهوله حل شده را پیدا کنیم و آنگاه همان فرمول را برای حل معادلات حل نشده دیگر بکار ببریم.

کشف کلید اسرار قرآن

کلید اول

تا کنون در تمام تفاسیر هر جا سخن از پیشگوئی های قرآن بمیان آمده است بلا فاصله به سوره روم اشاره رفته است.

براستی سوره روم  سوره عجیبی است.

ناگهان در میان بهت مومنان پیامبر عظیم الشأن اسلام از ماجرائی خبر داد که همزمان با گفتار آنحضرت در آنسوی زمین درحال وقوع بود.

 (30:1)  الم

 (30:2)  غلبت الروم

 (30:3)  في أدنى الأرض

 (30:4)  وهم من بعد غلبهم سيغلبون في بضع سنين

لله الأمر من قبل ومن بعد ويومئذ يفرح المؤمنون

رومیان درسرزمین های دور دست مغلوب پارسیان شدند اما آنان در کمتر از7 سال دوباره بر پارسیان پیروز خواهند شد . همه امور پیش ازآن و بعد ازآن ، از آن خداوند است . مومنان با شنیدن این پیروزی شادمان خواهند شد.

در آیات چهارگانه فوق دو خبر غیبی وجود دارد. یکی شکست رومیان همزمان با گفتار پیامبر اتفاق افتاده بود و دیگری پیروزی آنان در کمتر از 7 سال که قرار بود اتفاق بیفتد.

صدای این خبر غیبی بلا فاصله در تمام نقاط سرزمین اسلامی پیچید و به ماجرایی حساسی تبدیل شد برای آزمایش راستی و نادرستی رسالت آنحضرت.

چند ماه بعد که بازگانان از دیار روم بازگشتند خبر دادند که رومیان درست در همان روزی که پیامبر خبر داده بود شکست خورده بودند.

تأیید این خبر موجی از شادی و شعف در میان مومنان بوجود آورد. مومنان با ابراز شادمانی از خبر شکست رومیان منتظر تحقق خبر غیبی دیگر آنحضرت ماندند که آنهم در موعد مقرر اتفاق افتاد.

این دقیقاهمان معادله چند مجهوله حل شده ایست که ما بدنبال کشف فرمول آن هستیم.

با موشکافی این دو خبر غیبی به نکته عجیبی دست می یابیم.

 (30:1)  الم

 (30:2)  غلبت الروم

خبر غیبی اول بسیار کوتاه است که با کلمه غلبت شروع میشود. میبینیم که در این خبر کوتاه غیبی هیچ اشاره ای به سال وقوع آن نشده است. قبل از کلمه غلبت نیز هیچ کلمه دیگری بکار نرفته است.  دلیل آنرا در بررسی خبر غیبی بعدی در می یابیم.

 (30:4)  وهم من بعد غلبهم  سيغلبون في  بضع سنين . لله الأمر من قبل ومن بعد ويومئذ يفرح المؤمنون

در خبر غیبی دوم به دو نکته جدید پی میبریم. نخست آنکه با بکار بردن کلمه بضع به زمان وقوع آن اشاره شده است و دیگر آنکه قبل از کلمه بضع چند کلمه بکار رفته است.

نکته عجیب این پیش بینی در این است که قرآن اولا زمان دقیق آنرا مشخص میکند. کلمه بضع در عربی بمعنای کمتر از 7 سال بکار میرود.  ثانیا علیرغم آنکه خداوند زمان آنرا مشخص کرده است، میبینیم که کلمات بکار رفته قبل از عدد بضع نیز به تعداد همان کلمه بضع است. یعنی 6 کلمه.

وهم من بعد غلبهم سیغلبون فی بضع سنین

1 2 3 4 5 6 

بنابراین ما به فرمول حل این معادله دست یافته ایم.  بنحوی که اگراین فرمول را در زمان نزول آیه میدانستیم، حتی اگر خداوند کلمه بضع را بکار نمیگرفت وزمان آنرا مشخص نمیکرد میتوانستیم با استفاده ازین فرمول سال وقوع آنرا مشخص کنیم.

+ نوشته شده توسط hossein1221 در و ساعت 23:0 |

22- انتظار ظهور مسيحا

انديشه انتظار مسيحا ماهيتا يهودى است . اقوام عصر قديم ، بر اثر نوميدى از وضع موجود و بى توجهى به آينده ، به گذشته خويش ‍ مى باليدند و كمال شادكامى اجتماعى و ملى را در آن مى ديدند. گونه اى از اين گذشته گرايى را چكامه سرايان يونانى و رومى ، هزيود (Hesiod) و اويد (Ovid) ماهرانه ترسيم و توصيف كرده اند. اين دو تن براى جهان پنج دوره و پنج نژاد پياپى قائل شدند و گفتند: انسانها در نخستين دوره كه عصر زرين ناميده مى شود، شادمان و به دور از درد و رنج ، بى كشت و كار از محصولات زمين بهره مى بردند. مردن ايشان نيز به شكل خواب بى رؤ يايى بود كه طى آن به بزم فرشتگان نگهبان جهان پر مى كشيدند. در سوى ديگر اين طيف ، واپسين دوره يا عصر آهنين وجود داشت كه از همه آشفته تر بود و آن دو چكامه سرا در آن دوره روزگار مى گذراندند.
يهوديان نيز به عنوان قومى ديندار و معتقد به اينكه جهان را موجودى خوب و كامل آفريده است ، كمال را در آغاز آفرينش قرار مى دادند و مى گفتند نخستين انسان كه مستقيما به دست خدا آفريده شده است ، لزوما بايد كامل و كامروا باشد. با اين وصف ، يهوديان كاميابى و فضيلت را نه در دوران طلايى گذشته ، بلكه در آينده و واپسين روز مى جويند. اين عبارت كتاب مقدس ميان يهوديان رايج بود: ((اگر چه ابتدايت صغير بود، عاقبت تو بسيار رفيع مى گردد))(ايوب 8:7).
يهوديان پس از نخستين ويرانى شهر قدس ، همواره در انتظار يك رهبر الهى فاتح بوده اند كه اقتدار و شكوه قوم خدا را به عصر درخشان داوود و سليمان برگرداند.
شخصيت مورد انتظار ماشيح (مسح شده ) خوانده مى شد. ماشيح لقب پادشاهان بنى اسرائيل بود؛ زيرا بر اساس يك سنت ، پيامبران در حضور جمع ، اندكى روغن بر سر آنان مى ماليدند و بدين شويه نوعى قداست براى ايشان پديد مى آمد. اين لقب در زمانهاى بعد به پادشاه آرمانى يهود اطلاق شد.
دلهاى بنى اسرائيل از عشق به مسيحاى موعود لبريز بود و در مقابل ، حاكمان ستمگر همواره در كمين چنين رهبر رهايى بخشى بودند. در باب دوم انجيل متى مى خوانيم كه هيروديس كبير، پادشاه فلسطين پس از زاده شدن حضرت عيسى در صدد قتل او بر آمد، اما چون وى را به فرمان الهى به مصر بردند خطر را از سر گذراند.
واژه فارسى ((مسيحا)) از روى كلمه عبرى ((ماشيح )) با توجه به تلفظ لاتينى آن (Messiah) ساخته شده است .
مهمترين مژده مسيحايى در كتاب اشعياى نبى آمده است :
(1) نهالى از تنه يسّى (پدر داوود) بيرون آمده ، شاخه اى از ريشه هايش ‍ خواهد شكفت (2) و روح خداوند بر او قرار خواهد گرفت ، يعنى روح حكمت و فهم و روح مشورت و قوت و روح معرفت و ترس از خداوند (3) خوشى او در ترس خداوند خواهد بود و موافق رؤ يت چشم خود داورى نخواهد كرد و بر وفق سع گوشهاى خويش تنبيه نخواهد نمود (4) بلكه مسكينان را به عدالت داورى خواهد كرد و به جهت مظلومان زمين به راستى حكم خواهد نمود. جهان را به عصاى دهان خويش زده ، شريران را به نفخه لبهاى خود خواهد كشت (5) كمربند كمرش عدالت خواهد بود و كمربند ميانش امانت (6) گرگ با بره سكونت خواهد داشت و پلنگ با بزغاله خواهد خوابيد و گوساله و شير و پروارى با هم و طفل كوچك آنها را خواهد راند (7) گاو با خرس خواهد چريد و بچه هاى آنها با هم خواهند خوابيد و شير مثل گاو كاه خواهد خورد (8) و طفل شيرخواره بر سوراخ مار بازى خواهد كرد و طفل از شير باز داشته شده دست خود را بر خانه افعى خواهد گذاشت (9) و در تمامى كوه مقدس ‍ من ضرر و فسادى نخواهند كرد؛ زيرا كه جهان از معرفت خداوند پر خواهد بود، مثل آبهايى كه دريا را مى پوشاند (اشعيا 11:1-9).
شور و التهاب انتظار موعود در تاريخ پر نشيب و فراز يهوديت و مسيحيت موج مى زند. يهوديان در سراسر تاريخ محنت بار خود هر گونه خوارى و شكنجه را به اين اميد بر خود هموار كرده اند كه روزى مسيحا بيايد و آنان را از گرداب ذلت و درد و رنج رهاند و فرمانرواى جهان گرداند.
در سراسر تاريخ بنى اسرائيل كسانى به عنوان موعود يهود برخاستند و با گرد آوردن برخى افراد ساده لوح بر مشكلات آنان افزودند. در اين ميان حضرت عيسى بن مريم (ع ) ظهور كرد و با داشتن شخصيتى بس والا و روحى الهى ، دين بزرگى را بنياد نهاد و گروه بى شمارى را به ملكوت آسمان رهنمون شد، ولى بيشتر يهوديان او را رد كردند.
در عصر ما نيز كه يهوديان صهيونيست بر پاى خاسته و با اشغال فلسطين ، در صدد بر آمده اند حقارت هميشگى قوم يهود را بر افكنند، چيزى از تب و تاب انتظار موعود كاسته نشده است . درست است كه اقليتى ناچيز از يهوديان بر اثر دلبستگى شديد به اميدهاى قديم ، تشكيل دولت صهيونيستى را مخالف آرمان مسيحايى شمرده و پيوسته با آن مخالفت كرده اند، ولى سواد اعظم يهوديت آن را از جان و دل پذيرفته و آن را رهگشاى عصر مسيحا دانسته اند. هم اكنون صهيونيستهاى اشغالگر فلسطين ، علاوه بر دعاهاى مسيحايى روزانه ، در پايان مراسم سالگرد بنيانگذارى رژيم اسرائيل غاصب (پنجم ماه ايّار عبرى )، پس از دميدن در شيپور عبادت ، اين گونه دعا مى كنند:
اراده خداوند، خداى ما چنين باد كه به لطف او شاهد سپيده دم آزادى باشيم و نفخ صور مسيحا گوش ما را نوازش دهد.


23- غلبه روميان و انقراض يهود

پس از نوسازى اورشليم مستقر شدن يهوديان در آن مشكلاتى پديد آمد و مبارزه با پادشاهان ستمگر و بت پرست سوريه آغاز شد جنگهاى مكابيان با استعمارگران سوريه به پيروزى يهود انجاميد كه در كتابهاى اپوكريفا شرح داده شده است .
در اين دوران غالبا بنى اسرائيل زير فرمان مشركان بودند و ظهور حضرت مسيح (ع ) نيز در همين دوران بود كه شرح آن به طور مفصل خواهد آمد. همچنين در اين عصر احكام و قوانينى از طرف علماى يهود صادر مى شد و نمايندگان دول استعمارگر فرمان مى راندند. علماى يهود در مجمعى به نام سنهدرين اجتماع مى كردند و درباره امور مذهبى تصميم مى گرفتند.


24- ويرانى اورشليم و آوارگى يهود

سال 70 م . تيتوس ، پسر امپراطور روم ، اورشليم را محاصره و ويران كرد و مردم بى شمارى را از دم شمشير گذراند. وى سنهدرين را نيز از بين برد.
پس از اين حادثه ، يهوديان در كشورهاى مجاور در اروپا و آفريقاى شمالى پراكنده شدند و با گذشت زمان عده اى به مدينه منوره كه يثرب ناميده مى شد، رفتند و در آنجا سكنى گزيدند. به گفته منابع اسلامى ، انگيزه اين گروه از يهوديان در انتخاب مدينه براى سكونت ، انتظار مقدم مبارك حضرت رسول خاتم (ص ) بود.
بعدها، در عصر خليفه دوم ، مسلمانان شهر قدس را با مذاكره از مسيحيان تحويل گرفتند. به نوشته طبرى (در حوادث سال 15 هجرى ) مسلمانان هنگام تحويل گرفتن قدس ، در صلحنامه خود در برابر مسيحيان متعهد شدند كه هيچ گاه به يهوديان اجازه سكونت در آن شهر را ندهند


25- تلمود

كلمه ((تلمود)) به معناى آموزش از فعل ثلاثى عبرى ((لمد)) (يعنى ياد داد) مى آيد و با واژه ((تلميذ)) و مشتقات آن كه در زبان عربى رباعى هستند ارتباط دارد. تلمود به كتابى بسيار بزرگ كه احاديث و احكام يهود را در بر دارد اطلاق مى شود.
زمانى كه يهوديان به بابل تبعيد شدند گروهى به نام سوفريم (يعنى كاتبان ) ميان آنان پديد آمد. كاتبان كسانى بودند كه به كتابت تورات و مضامين مذهبى اهتمام داشتند. مهمترين سوفر عزرا (عزير) بود كه در قرن پنجم قبل از ميلاد مى زيست و شايد پس از موسى (ع ) بزرگترين شخصيت يهود باشد. عزرا تصميم گرفت شريعت موسى (ع ) را بارور سازد و از عبارات كتاب عهد عتيق نيازهاى جامعه يهود را بر آورد. اقدام وى سرآغاز سنت شفاهى يهود بود.
پس از عزرا روشى در تفسير و تاءويل متون مذهبى رايج شد كه ميدراش ‍ ناميده مى شود و اختراع آن را به وى نسبت مى دهند. واژه ((ميدراش )) به معناى جستجو است ؛ زيرا دانشمندان از خلال ميدراش به جستجوى معانى نهفته مى پرداختند و مى خواستند همه مسائل روزانه زندگى را از تورات استخراج كنند. پس از تاءسيس مجمع كبير براى رسيدگى به امور مذهبى ، كم كم اين فكر رواج يافت كه تفسير تورات پس از حضرت موسى (ع ) نسل به نسل به دست اعضاى آن مجمع رسيده است . سپس پنج زوج دانشمند به توالى به تفسير و وضع قوانين جديد پرداختند كه دو زوج آخر آنان به نام هيلل و شمعى (شماى ) بسيار معروف شدند. اين دو تن در حدود سال 10 م . در گذشتند. در اين دوره ، يكى از دو زوج ناسى يعنى رئيس و ديگرى آوبت دين يعين رئيس دادگاه ناميده مى شد. تمام اين قضايا ميان فريسيان جريان داشت و صدوقيان با آن مخالف بودند و تنها به ظاهر تورات اهتمام مى ورزيدند.
هيلل و شمعى هر كدام مكتبى را بنياد نهادند و شاگردان آنان در هفتاد سال اول تاريخ ميلادى به نشر افكار و انديشه هاى ايشان پرداختند و سرانجام ، موفقيت نصيب هيلل شد. گفته مى شود اختلافات اين دو رهبر از 300 مورد تجاوز مى كرد و شمعى در برداشتهاى خود از هيلل سختگيرتر بود. هيلل اولين فرد از سلسله تنّائيم است . دومين فرد اين سلسله كه حلقه ارتباط بين هيلل و دانشمندان بعدى محسوب مى شود، يوحانان بن زكاى است . هنگامى كه لشكر تيتوس در سال 70 م . به ويران كردن اورشليم مشغول بود، يوحانان پيوسته يهوديان را به آرامش دعوت مى كرد؛ زيرا از نابودى يهوديان نگران بود. يهوديان سخن او را نپذيرفتند؛ از اين رو، وى به انتقال مركز علمى و مذهبى اقدام كرد. او براى اين هدف ، نخست خبر بيمارى و سپس مرگ خود را شايع كرد و پيروانش وى را در تابوتى نهاده ، به عنوان خاك سپارى از شهر خارج كردند. از آنجا كه او شخصيتى ممتاز بود، سربازان تيتوس (كه بر دروازه هاى اورشليم با سرنيزه جنازه ها را آزمايش مى كردند) به جسد وى كارى نداشتند. يوحانان در خارج شهر خود را به فرمانده كل لشكر رساند و از او تقاضا كرد كه شهرك ياونه در فلسطين را در اختيار وى قرار دهد. اين خواهش ‍ پذيرفته شد و او در آنجا كار علمى خود را تعقيب كرد و بدين وسيله علوم هيلل و ديگر دانشمندان گذشته را به نسلهاى آينده انتقال داد.
پس از يوحانان فردى به نام ايشماعل بن اليشع به تفسيرهاى تلمودى پرداخت و كار عمده وى آن بود كه هفت اصل تفسيرى هيلل را به سيزده اصل رساند. همچنين فردى به نام عقيبا بن يوسف در همين عصر از اهميت ويژه اى برخوردار است . اين دانشمند بر تلمود حق بزرگى دارد. زير بناى تلمود به شكلى كه مى بينيم تا اندازه زيادى مرهون زحمات اوست .
با اين وصف ، افتخار تدوين متن تلمود به عقيده بسيارى از دانشمندان نصيب شخصى به نام يهودا هناسى شد. وى در سال 135 م . (سه سال پس از در گذشت عقيبا) به دنيا آمد و پس از آگاهى بر تفسيرهاى عقيبا و ديگر دانشمندان تصميم بر كتابت آنها گرفت . اين و پس از آگاهى بر تفسيرهاى عقيبا و ديگر دانشمندان تصميم بر كتابت آنها گرفت . اين دانشمندان ميان قوم خود موقعيت خوبى پيدا كرد و بيش از پنجاه سال ناسى يعنى رهبر بود.
يهودا هناسى براى تورات شفاهى نام ميشنا را برگزيد كه در عبرى به معناى مكرر و مثنى است ، در مقابل ميقرا به معناى خواندنى و مقروء. تلمود، ميشنا ناميده مى شود، زيرا مثناى تورات است ، ولى تورات ميقرا است .
زبان ميشنا عبرى عاميانه است كه به ارزش ادبى عبرى عهد عتيق نيست . ميشنا شش بخش دارد كه هر فصل سدر ناميده مى شود و مجموع آن 63 رساله در 523 فصل است به اين شرح :
1. سدر زراعيم (بخش بذرها، احكام محصولات و نتاج حيوانات ) 11 رساله
2. سدر موعد (بخش عيد، درباره روزهاى يادبود) 12 رساله
3. سدر ناشيم (بخش نسوان ، احكام زناشويى ) 7 رساله
4. سدر نزيقين (بخش زيانها، احكام اموال و زيان به نفوس ) 10 رساله 5. سدر قداشيم (بخش مقدسات ، مقدسات دين يهود) 11 رساله
6. سدر طهاروت (بخش طهارتها، احكام پاك و ناپاك ) 12 رساله
--------------------------------------------------------
جمع: 63 رساله
تفسير ميشنا، گمارا ناميده مى شود. اين واژه به معناى تكميل است و نويسندگان اين تفاسير ادعا مى كردند مطالب آنان باقى مانده سخنان دانشمندان گذشته است كه كتاب ميشنا را تكميل مى كند. در گمارا نخست يك مقطع از عبارت ميشنا نقل مى شود و پس از آن به تفسير و تحليل و آوردن شواهدى براى آن مقطع مى پردازند.
دو نوع گمارا براى ميشنا نوشته شده است : يكى گماراى فلسطينى به دست دانشمندان يهودى فلسطين و ديگرى گماراى بابلى كه مبسوطتر و جالب تر است و به دست گروهى از دانشمندان يهودى كه در بابل مانده بودند، نوشته شده و از گماراى فلسطينى مفصل تر است . تلمود به اعتبار اين دو گمارا دو گونه است : تلمود فلسطينى و تلمود بابلى .
در تلمود به دو عنصر اساسى برخورد مى كنيم : يكى هلاخا به معناى راه و روش كه عبارت است از دستورهاى دينى براى زندگى صحيح و ديگرى اگادا به معناى روايت كه عبارت است از داستانها و شواهدى از پيشوايان يهود يا بزرگان اقوام مختلف كه به منظور تاءييد موضوع نقل مى شود.
مقدار زيادى از مطالب تلمود در كتب اسلامى پراكنده شده و برخى از مسلمانان تعدادى از آنها را بى چون و چرا پذيرفته اند و كسى به دنبال اصل و منشاء آنها نرفته است .
اين گونه روايات را اسرائيليات مى نامند. البته مطالب صحيحى نيز در تلمود يافت مى شود كه در پاره اى موارد با آيات و احاديث اسلامى مطابقت دارد.
تلمود به عنوان دائرة المعارف پر محتواى يهوديت محافظت از اين آيين را بر عهده داشته و منبع قوانين فقه يهود بوده است . مسيحيان به علت بدگويى اين كتاب از حضرت عيسى مسيح (ع ) همواره با آن مخالف بوده اند. رهبران كليسا در قرن ششم ميلادى مخالفت خود را با آن اعلام كردند، ولى اين كتاب تا قرنها مساءله اى نيافريد و جوامع يهودى مراقب بودند كه احساسات مسيحيان را نسبت به آن تحريك نكنند. در سال 1239 م . يك يهودى كه به مسيحيت روى آورده بود، پاپ را به سوزاندن آن كتاب تشويق كرد و تلمود سوزى را بنياد نهاد. پس از آن تاريخ ، ارابه هاى پر از نسخه هاى تلمود به ميدانهاى شهر برده مى شد و به كام آتش مى رفت و يا براى استفاده از چرم آن به سازندگان كفش سپرده مى شد.
اكنون چند نسخه خطى از تلمد بابلى در كتابخانه هاى جهان يافت مى شود و تنها نسخه كتابخانه شهر مونيخ در آلمان كامل است .
اولين و معروفترين چاپ متن عبرى تلمود به دست فردى به نام دانيال بومبرگ در شهر ونيز (ايتاليا) صورت گرفت (تلمود بابلى در سالهاى 3- 1520 و تلمود فلسطينى در سالهاى 4- 1523). تعداد صفحات تلمود بابلى در اين چاپ 5894 صفحه است كه در چاپهاى مختلف رعايت مى شود تا براى ارجاع به آن كتاب عظيم مورد استفاده قرار گيرد. تلمود به برخى زبانهاى اروپايى ترجمه و منتشر شده و ترجمه انگليسى آن در 18 جلد بزرگ در لندن به چاپ رسيده است . خلاصه اى از آن كتاب نيز به زبان فارسى ، به نام گنجينه اى از تلمود در سال 1350 ه .ش . در تهران انتشار يافته است .


26- قبالا

عرفان (يا تصوف ) در اديانگ واكنشى به شريعت و تعقل (فقه و فلسفه ) است . عرفان از ذوق بر مى خيزد، قابل نفى يا اثبات نيست و با هنر رابطه اى تنگاتنگ دارد. عرفان همچون آتش لطيف است و هر چيز را به كام خود مى كشد و به جلو مى رود. اديان هند و خاور دور سراسر عرفانى اند و در عصر ما با اندكى تبليغ ، بسيارى از مردم آمريكا و اروپا را به سوى خود كشيده اند.
عرفان و علوم اعلاى يهودى قبالا (يعنى مقبول ) ناميده مى شود. عرفان يهودى مكتبى زايا و بارور است و در حيات معنوى بنى اسرائيل بسيار تاءثير داشته و دارد. آثارى در اين باب يافت مى شود كه از همه مهمتر كتابى است به نام زوهر (يعنى درخشان ). درباره مؤ لف واقعى اين كتاب سخن بسيار است . در دانش قبالا پيرامون عرش الهى ، اسم اعظم ، حوادث آخر الزمان ، ظهور مسيحا، رجعت و قيامت بسيار بحث مى شود. در اين فن ، علم حروف نقش مهمى را بر عهده دارد.


27- يهوديت در اروپا

يوديان در سرزمينهاى اسلامى زندگى خوبى داشتند و شمارى از آنان به مقامات اجتماعى بلندى نائل شدند. اين در حالى بود كه يهوديان مقيم كشورهاى اروپايى مجبور بودند در اماكن خاصى به نام گتو (Ghetto) با ذلت تمام زندگى كنند. همچنين بسيار اتفاق مى افتاد كه مسيحيان آنان را به زور به آيين خود در مى آوردند. اين گونه افراد در ظاهر مسيحى مى شدند، ولى در باطن يهودى مى ماندند و تعبير يهوديان مسيحى نما (Marranos) به چنين افرادى دلالت دارد كه در اصطلاح يهوديان ايران ، آنوس خوانده مى شوند. يهوديان اندلس در دوران فرمانروايى مسلمانان در آن سامان زندگى خوبى داشتند. هنگامى كه به سال 1492 اندلس به طور كامل از دست مسلمانان خارج شد، يهوديان نيز از آن سرزمين تبعيد شدند. آنان به كشورهاى اسلامى شمال آفريقا روى آوردند، ولى تنها اندكى از ايشان در آن ورطه هولناك از چنگال دزدان دريايى و ناخدايان آزمند رهيده ، به ساحل امن و امان رسيدند و در دامان پر مهر اسلام قرار گرفتند. منش نيك و رفتار انسانى مسلمانان با بيگانگان زبانزد تاريخ نگاران يهودى و مسيحى است .


28- يهوديت در عصر جديد

يهوديان اروپا بر اثر فشارهايى كه براى آنان به وجود آمده بود، نمى توانستند بين مسيحيان و اقوام ديگر زندگى كنند و تبعيدهاى پياپى هر چه بيشتر آنان را به فكر وطن مستقل مى انداخت . انديشه پديد آوردن كشورى مستقل براى يهود سابقه اى طولانى دارد با اين وصف ، زندگى ميان ملتهاى غير يهودى از نظر اقتصادى براى عموم يهوديان بسيار بهتر بود و به همين دليل ، پس از تاءسيس كشور اسرائيل ، يهوديان حاضر به مهاجرت به آن نبودند؛ از اين رو، براى تشويق آنان به مهاجرت ، در تمامى سرزمينهاى يهودى نشين اروپا و آسيا و آفريقا سازمانهايى به وجود آمد. دستگاههاى تبليغاتى اسرائيل نيز باغ سبزى را به يهوديان نشان مى دادند. گروهى از يهود پس از مهاجرت ، به وطن قبلى بازگشتند و به برنامه هاى پيشين خود ميان اقوام ديگر ادامه دادند.


29- پيدايش صهيونيسم و تاءسيس دولت اسرائيل

يهوديت تبليغ ندارد، زيرا يهوديان دين خود را نعمتى الهى مى دانند كه مخصوص نژاد بنى اسرائيل است . با اين وصف هر گاه كسى بخواهد يهودى شود بايد ذلتهاى اين قوم را به او تفهيم كرد تا اگر مرد اين ميدان نيست ، پا در آن نگذارد. تحميل يهوديت به ندرت وجود داشته است . يهوديان معمولا مردم را به صهيونيسم دعوت مى كنند.
در اواخر قرن نوزدهم گروه بزرگى از يهوديان روسيه اخراج شدند. عده اى از آنان غرب اروپا ساكن شدند و گروهى هم به فلسطين رفتند و در مكانى نزديك درياى مديترانه ساكن شدند و نام صهيون را براى آنجا برگزيدند. فلسطين در آن شكوفايى دولت بنى اسرائيل در عصر داوود و سليمان (ع ) مركز نظامى بوده است . اين نام همواره يادآور اقتدار آن قوم بوده و در كتابهاى انبياى متاءخر بسيار از آن ياد شده است .
در همان زمان ، يهوديان اروپا و روسيه با ناديده گرفتن سنت انتظار، براى كسب استقلال و عزت برخاستند و صهيونيسم را بنياد نهادند و به دنبال آن ، خطرناك دانستند و مسلمانان را از همكارى با مهاجران بر حذر داشتند. مسلمانان هنگامى از عمق فاجعه آگاهى يافتند كه راه چاره بسته شده بود.
استكبار جهانى به سركردگى انگلستان و آمريكا به پشتيبانى همه جانبه برخاست . صهيونيستها با اتكا به آن حمايتها و با بهره بردارى از ضعف و زبونى رهبران كشورهاى اسلامى ، موقعيت خود را محكم كردند و وضعى را پيش آورند كه اكنون با تلخكامى شاهد آن هستيم .
در نيم قرنى كه از تشكيل رژيم صهيونيستى مى گذرد، غاصبان فلسطين از هيچ جنايتى فروگذار نكرده اند و با شيوه هاى گوناگون به گسترش سلطه ظالمانه خود ادامه داده اند. همچنين آنان قطعنامه ها و بيانيه هاى مجامع بين المللى را به چيزى نگرفته اند. كسانى هم كه صلح طلبى صهيونيستها را باور كرده اند، در اندك زمانى به دورويى و ناجوانمردى آنان پى برده اند.



كتابنامه

1. ترجمه تفسيرى كتاب مقدس ، انگلستان ، انجمن بين المللى كتاب مقدس ، 1995.
2. حكمت ، على اصغر، تاريخ اديان ، تهران : انتشارات ابن سينا، 1345.
3. راميار، محمود، بخشى از نبوت اسرائيلى و مسيحى ، تهران .
4. زرين كوب ، عبدالحسين ، در قلمرو وجدان ، تهران : انتشارات سروش ، 1375.
5. كتاب مقدس ، لندن ، 1904.
6. كهن ، اى .، گنجينه اى از تلمود، تهران : 1350.
7. گرينستون ، جوليوس ، انتظار مسيحا در آيين يهود، ترجمه حسين توفيقى ، قم : مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب ، 1377.
8. مصطفوى ، على اصغر، اسطوره قربانى ، تهران : انتشارات بامداد، 1369.
9. ناس ، جان بى .، تاريخ جامع اديان ، ترجمه على اصغر حكمت ، تهران : انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى ، 1370.
10. هاكس آمريكايى ، قاموس كتاب مقدس ، تهران : انتشارات اساطير، 1377.
11. هيوم ، رابرت اى .، اديان زنده جهان ، ترجمه عبدالرحيم گواهى ، تهران : دفتر نشر فرهنگ اسلامى ، 1373.

12. Arberry, A.j(e.d), Religon in the Middle East, Cambridge: Cambridge University Press,1969
13. Epstein, I. (tr.) The Babylonian Talmud, London: The Soncino Press, n.d.
14. Epstein, Isidor, Judaism: A Historical Representation, Middlesex, England: Pengium Books, 1974.

+ نوشته شده توسط hossein1221 در و ساعت 16:20 |

17- تجديد معبد

هنگامى كه كورش (يعنى خورشيد) بنيانگذار سلسله هخامنشى بابل را فتح كرد، يهوديان آزاد شدند و اجازه بازگشت به سرزمين خود را يافتند. اما بسيارى از آنان حاضر نبودند بابل را ترك كنند و در بابل و اطراف آن پراكنده شدند. اعلاميه كورش در مورد آزادى يهود حدود سال 538 ق .م . صادر شد. كورش با اين كار در ميان يهود محبوبيت زيادى به دست آورد.
گروهى از يهوديان نيز به فلسطين بازگشتند و به بازسازى شهر قدس آغاز كردند. در آن دوران همسايگان آن سرزمين احساس خطر كردند و مانع بر پايى يك حكومت مقتدر يهودى بر خاك فلسطين شدند. پس از آن حكومتهاى ناتوانى در مناطق مختلف فلسطين بر پا شد و پس از چند قرن آشفتگى ، شهر قدس براى بار دوم به دست روميان ويران شد و اين ويرانى يهوديان را در جهان پراكنده ساخت . از آن پس ، يهوديان در كشورهاى بيگانه زندگى سختى را مى گذراندند و انواع خوارى و سركوفتگى را در جسم و جان خود مى چشيدند.


18- پيدايش كنيسه

پس از بازگشت يهود از بابل ، جامعه دينى نظام تازه اى يافت و معابدى ساخته شد كه بعدا كنيسه (synagogue) ناميده شد.اين معابد مانند ساير معبدها معمارى خاصى داشتند و در آنها قربانگاه و اماكن ويژه ديگرى وجود داشت . هم اكنون نيز معبد يهوديان كنيسه ناميده مى شود.
قبله يهود معبد سليمان (مسجد اقصى ) است . فقط سامريان قبله را كوه جرزيم در نزديكى شهر نابلس مى دانند. آنان روزى سه بار نماز مى خوانند: نماز صبح ، نماز عصر و نماز مغرب . در صورتى كه دست كم ده مرد در كنيسه وجود داشته باشد نماز برگزار مى شود و در اين حال يك نفر كه معمولا پيرتر از سايرين است و عبرى را خوب مى داند، جلو مى ايستد و قسمتهايى از تورات يا دعاهايى به عبرى مى خواند و در مواردى ركوع مى كنند. معروفترين عبارتى كه خوانده مى شود، شمع (يعنى بشنو) نام دارد كه از تورات گرفته شده است :
(4)اى اسرائيل بشنو يهوه خداى ما يهوه واحد است (5) پس يهوه خداى خود را به تمامى جان و تمامى قوت خود محبت نما(تثنيه 6:4-5).


19- تاءثير عقايد مزديسنى و فرهنگ پارسى

يهوديان نيز مانند ساير اقوام تحت تاءثير محيط قرار داشتند و پس از تماس با برخى تمدنهاى باستانى ، خواسته يا ناخواسته ، بسيارى از مفاهيم و اعمال آنها را وام گرفتند، ولى بايد توجه داشت كه آنان پيوسته و در تمام موارد، مسائل ياد شده را به رنگ اخلاقيات توحيدى خاص ‍ خويش در مى آوردند. مثلا داستان طوفان نوح ، خواه از بابليها اقتباس ‍ شده باشد يا نه ، آن گونه كه در سفر پيدايش آمده است ، از خداى واحد، مهربان و درستكار سخن مى گويد. اين داستان به داستان پر- نپيشتيم (napishtim-Per) كه روى الواح ميخى حك شده است و علاوه بر شرك صريح ، خدايانى خودخواه ، ستيزه جو، احساساتى و حسود را مطرح مى كند، چندان شباهتى ندارد. اين تمايز در ساير داستانها و قوانين و باورهايى كه گفته مى شود يهود از اقوام ديگر اقتباس كرده اند، نيز مشهود است .
در تورات تقريبا ذكرى از قيامت نيست (مگر يكى دو اشاره مبهم ، مثلا تثنيه 8:16). از نظرات تورات (لاويان باب 26 و تثنيه باب 28) ديندارى و بى دينى در جلب نعمتهاى اين جهان و سلب آنها تاءثير مستقيم و قطعى دارند. از سوى ديگر، كتاب تلمود از قيامت بسيار سخن گفته است .
يكى از باورهاى اصيل يهوديت كه به تصور پژوهشگران ، از بيگانگان گرفته شده ، اعتقاد به رستاخيز مردگان است . اين اعتقاد با آرمان مسيحايى گره خورده و چيزى مانند اعتقاد به رجعت را پديد آورده است . ايرانيان باستان مى گفتند در زمان آينده ، پس از آنكه آهورمزدا بر هماورد خود انگرو مئنيو پيروز شود و او را نابود كند، مردگان برخواهند خاست ، ولى شكل عالى و معنوى اين آموزه دستاورد اصيل الهامات يهود است و با اعتقاد خشك و بى روح مغان ايران زمين شباهتى ندارد. به گفته پژوهشگران ، اعتقاد به جاودانگى روح از قديم ميان بنى اسرائيل وجود داشته و در چندين مورد از كتاب مقدس بدان اشاره شده است ، ولى آن باور پس از بازگشت از بابل ، با عقيده به جاودانگى قوم و قيام مسيحا پيوند خورد و اعتقاد به رستاخيز مردگان را پديد آورد. اين نظريه با قرآن مجيد تعارض دارد؛ زيرا از داستان برانگيخته شدن حضرت موسى (ع ) در اوايل سوره طه بروشنى مى فهميم كه اعتقاد به رستاخيز در نخستين پيام او وجود داشته است .


20- اعياد يهود

يهود عيدهايى دارند از اين قرار:
1. روز شنبه : در اين روز افراد خانواده دسته جمعى غذا مى خورند و طى آن ، بزرگ خانواده جام شرابى بر دست مى گيرد و با خواندن دعا، آن را تبرك مى كند و افراد خانواده از آن شراب مى خورند. تعطيل شنبه يكى از ده فرمان است (خروج 20:8-11).(26)
2. عيد اول ماه : به عبرى به آن روش حودش مى گويند كه به معناى آغاز ماه است .
3. سال هفتم يا سال انفكاك : طبق تورات هر هفت سال يك بار بايد وامها را بخشيد و كارهايى انسانى از قبيل آزاد كردن بردگان اسرائيلى و مانند آن انجام داد (تثنيه 15). نام عبرى اين سال شميطا به معناى رها كردن است .
4. سال يوبيل :اين عيد هر پنجاه سال يك بار مى آيد كه اعمال انسانى و اخلاقى بسيارى در آن انجام مى شود (لاويان باب 25).
5. عيد فصح : در لغت به معناى چشم پوشى كردن است كه به مناسبت چشم پوشى خداوند از قتل نخست زادگان بنى اسرائيل در حين نزول اين بلا به فرعونيان چنين نامى به آن داده شده است ). اين عيد هفت روز طول مى كشد و آغاز آن چهاردهم ماه نيسان در فصل بهار است و مراسم آن در تورات (خروج باب 12) آمده است . اين عيد مهمترين عيد است و مسيحيان نيز به خاطر تقارن آن با خاك سپارى حضرت عيسى (ع ) آن را گرامى مى دارند. از دو سه قرن پيش تاكنون گاهى يهوديان متهم شده اند كه يك كودك يا بزرگسال مسيحى را كشته و از خون آنان در مراسم عيد فصح استفاده كرده اند. كتابهايى نيز در اين باب نوشته شده است .
6. عيد هفته ها: اين عيد پنجاه روز پس از عيد فصح به مناسبت گذشتن هفت هفته و آماده شدن محصول برگزار مى شود. نام عبرى آن شاووعوت يعنى هفته هاست .
7. عيد اول سال : اين عيد كه به عبرى روش هشانا (راءس السنة ) ناميده مى شود در اوايل مهر (اعتدال خريفى ) قرار دارد. در آن روز به نشانه آمادگى براى ده روز ايام توبه بوق مى نواختند. روز دهم اهميت خاصى داشت و به آن يوم ها كيپور مى گفتند.
8. يوم كيپور: يعنى روز كفاره ؛ اين عيد مهم در دهمين روز ماه تشرى واقع است و آن را ((عاسور)) يعنى عاشورا مى نامند. يهوديان از غروب روز قبل تا شبانگاه اين روز، به منظور كفاره گناهان ، روزه مى گيرند و از خوردن ، آشاميدن ، استحمام و كار پرهيز مى كنند و در كنيسه ها به عبادت و استغفار مشغول مى شوند. در آن روز، يهوديان بنيادگرا لباس ويژه اى بر تن مى كنند و از پوشيدن كفش چرمى خوددارى مى كنند.
9.عيد سايبانها: در روز بيست و دوم ماه تشرى به نشانه زندگى كردن بنى اسرائيل در خيمه هاى تيه در عصر حضرت موسى (ع ) مدت يك هفته در خيمه زندگى مى كنند نام اين عيد به زبان عبرى سكوت يعنى سايبانهاست .
10. عيد گشايش : در عبرى حنوكا ناميده مى شود؛ يادبود پيروزى يهود بر استعمارگران يونانى در سال 168 ق .م . است . در اين روز معبد سليمان به دست يهود از پليديها و خرابيهاى دشمن تطهير شد.اين عيد يك هفته پس ‍ از عيد سايبانهاست .
11. عيد قرعه ها: در عبرى پوريم نام دارد. اين روز به مناسبت رفع خطر قتل عام يهوديان به توطئه هامان وزير خشايارشا عيد قرار داده شده است . شرح مفصل اين ماجرا در كتاب استر در عهد عتيق آمده است . وجه تسميه اين روز آن است كه هامان براى تعيين روز اعلام تصميم خود به پادشاه قرعه كشيده بود. مزبور در ماه اسفند قرار دارد.


21- فرقه هاى يهودى

همه دينها پس از اندك زمانى فرقه هاى متعدد پيدا مى كنند. مسائل اجتماعى و تنوع مشربها، فرقه ها را پديد مى آورد. برخى از اين فرقه ها نيرومند و برخى ناتوانند، همچنين فرقه هايى پرجمعيت و فرقه هايى كم جمعيت هستند.
فرقه هاى شناخته شده يهود پس از بازگشت از بابل پديد آمده اند و درباره فرقه هاى قديمتر اطلاع چندانى در دست نيست .


1-21- فريسيان

كلمه فريسى در عبرى به معناى عزلت طلب است . اين لقب بر جدايى و امتياز آنان دلالت دارد. اين فرقه دو قرن قبل از ميلاد پديد آمد و تاكنون هم اكثريت يهود از آن هستند. اصل اين فرقه به فرقه حسيديم (به معناى پارسايان ) بر مى گردد. فرقه حسيديم سه يا چهار قرن قبل از ميلاد براى زدودن آثار بت پرستى و انحراف ميان يهوديان پديد آمد. آنان در جنگهاى مكابيان شركت داشتند و در راه دين جانبازى كردند و شهيد شدند.
در قرن هجدهم نيز موج تازه اى به نام حسيديم ميان يهوديان شرق اروپا پيدا شد كه از اين حركت الهام مى گرفت .
فريسيان يك قرن قبل از ميلاد از ميان حسيديم برخاستند. آنان از نظر فكرى با صدوقيان تضاد و مخالفت روشنى داشتند. اين فرقه خدا را از جسم و صفات جسمانى منزه مى دانست . همچنين در مسائل مربوط به اراده آدمى راه ميانه اى را پذيرفته بود و نيز رستاخيز مردگان و دادگاه عدل الهى را مى پذيرفت و به عبادات از قبيل نماز و غيره اهميت مى داد. فريسيان در جامعه يهود موقعيت خوبى به دست آوردند و اكثريت تابع آنان شدند.
فريسيان علاوه بر عهد عتيق كه تورات مكتوب ناميده مى شد، به تورات شفاهى نيز معتقد شدند. تورات شفاهى گفته هاى حكيمانه دانشمندان يهود است كه به عقيده آنان نسل به نسل از زمان حضرت موسى (ع ) براى قوم يهود باقى مانده است . اين گفته ها در فاصله قرن دوم تا پنجم ميلادى ، در كتابى بسيار بزرگ به نام تلمود جمع آورى شده و زيربناى فكر و اعتقاد بنى اسرائيل قرار گرفته است . پس از اين ، در باب آن سخن خواهيم گفت .
فريسيان دارالعلمهاى مختلفى تشكيل دادند و اوقات خود را صرف مطالعه در دقايق تورات كردند و نكته هاى تازه اى به دست آوردند. به عقيده آنان در تورات حتى يك حرف كم يا زياد يا بى مورد و فاقد معنا و مقصود نيست ، بلكه درون هر حرف و كلمه اى اسرارى نهفته و رموزى خفته است .
امور داخلى يهود در فاصله بازگشت از بابل تا خرابى دوم شهر قدس در دست حاخامهاى فريسى و گاهى صدوقى بود. همچنين آنان با حضرت عيسى مسيح (ع ) بسيار مخالف بودند و براى تصليب او تلاش كردند. نام فريسيان به تكرار، در اناجيل چهارگانه آمده است .


2-21- صدوقيان

نام اين فرقه به صادوق بن اخيطوب كه از طرف حضرت داوود (ع ) به كهانت منصوب شده بود، مربوط مى شود (كتاب دوم سموئيل 8:17 و 15:24). اين منصب در عصر حضرت سليمان (ع ) نيز براى صادوق باقى ماند(كتاب اول پادشاهان 2:34). كاهنان بنى صادوق در كتاب حزقيال مورد تعريف و تمجيد قرار گرفته اند و امانت دارى آنان ستوده شده است (حزقيال 44:15).
صدوقيان به جاى نماز، براى قربانى اهميت ويژه اى قائل بودند. بسيارى از كاهنان هيكل سليمان و حاخامهاى سنهدرين از اين فرقه برخاستند. روابط آنان با واليان رومى نيز خوب بود.
صدوقيان بر خود لازم مى ديدند سنتهاى گذشته را حفظ كنند و با تجديد نظر و تفسير به راءى فريسيان و آداب و عادات آنان مخالفت مى ورزيدند. آنان قائل به جسمانيت خدا بودند و مى گفتند قربانى و هدايايى كه در راه خدا مى دهيم ، مانند چيزهايى است كه به يك پادشاه يا حاكم بشرى داده مى شود. صدوقيان جاودانگى نفس و قيامت را انكار مى كردند و مى پنداشتند سزاى نيكى و بدى در همين دنيا داده مى شود و در مورد اراده انسانى به اختيار مطلق معتقد بودند.
صدوقيان مانند فريسيان با حضرت مسيح (ع ) مخالفت بودند و نام آنان به تكرار در اناجيل چهارگانه آمده است . پس از خرابى اورشليم در سال 70 م . ديگر اثرى از اين فرقه باقى نماند.


3-21- سامريان

نام سامريان از منطقه اى به نام سامره مى آيد كه در زمان تجزيه سرزمين فلسطين پس از حضرت سليمان (ع ) ، مركز كشور اسرائيل بود. اين فرقه پس از بازگشت از اسيرى بابل پديد آمد و برخى معتقدند كه نژاد آنان اسرائيلى نيست و احتمالا مخلوطى از اسرائيلى و آشورى است .
اين فرقه بسيار كوچك تنها پنج سفر تورات و كتاب يوشع را مى پذيرد و 33 كتاب ديگر عهد عتيق را رد مى كند. همچنين تورات اين فرقه با تورات رايج اندكى اختلاف دارد و زبان سامرى نيز با زبان عبرى متفاوت است كه البته اين تفاوت اندك آن را از عبرى بودن خارج نمى كند.
سامريها به قداست كوه جرزيم در نزديكى شهر نابلس اعتقاد دارند و آن را قبله خود مى دانند و مى گويند قبله حضرت موسى (ع ) نيز همان بوده است ، ولى حضرت داوود (ع ) از پيش خود، مكان معبد سليمان (مسجد اقصى ) را قبله معرفى كرده است .
اين فرقه به مسائل مذهبى توجه مخصوصى دارد و مراسم ويژه اى انجام مى دهد.


4-21- اسنيان

ريشه كلمه اسنى احتمالا به معناى شفا دهنده است ،به اين معنا كه آنان در انديشه شفاى روان خود بوده اند. در وجه تسميه اين كلمه ،احتمالا ديگرى (مانند تعميد دهنده ) نيز وجود دارد.
اين گروه حدود دو قرن پيش از ميلاد به وجود آمدند و با خراب شدن اورشليم ، آنان نيز مانند صدوقيان و بعضى فرقه هاى ديگر از بين رفتند و جز نامى از ايشان باقى نماند،تا اينكه نيم قرن پيش به سال 1947 ،برخى آثار مكتوب آنان همراه با نسخه هايى از عهد عتيق كه تحرير كرده بودند، در غارهاى فلسطين در كرانه بحرالميت به دست آمد و مقدارى از نقاط ابهام مربوط به اعتقادات و جامعه آنان حل شد.
اسنيان مالكيت فردى را قبول نداشتند و به ازدواج روى خوشى نشان نمى دادند. در روز چندين بار غسل مى كردند و به اين منظور حوضهاى بزرگى ساخته بودند كه در اكتشافات اخير آنها را از زير خاك بيرون آورده اند. هنگام طلوع فجر از خواب بر مى خاستند و پس از عبادت تا ظهر به كار مشغول مى شدند،سپس دست از كار مى كشيدند و به طور دسته جمعى ناهار مى خورند و همين طور شام آنان دسته جمعى بود.
روز شنبه به طور كلى از كار دست مى كشيدند و عبارت و تفكر و مطالعه تورات مى پرداختند.
گفته مى شود قبله آنان خورشيد بود، نه معبد سليمان و ظاهرا آن را از ميتراپرستان گرفته بودند.
سطح معلومات آنان در زمينه تفسير و عرفان بالا بود و افرادشان نيز در حدود قرن اول ميلادى 4000 نفر گزارش شده است كه با در نظر گرفتن محدوديتهاى عضوگيرى در آن جامعه ، عددى بزرگ به نظر مى آيد.
به عقيده برخى دانشمندان ، افكار اين فرقه زير بناى مسيحيت فعلى گرديد. حتى ممكن است اعضاى اين فرقه همگى مسيحى شده باشند. گفته مى شود يحيى بن زكريا (تعميد دهنده ) نيز از آنان بوده است . بيابان گردى آن حضرت به قول اناجيل (و نيز احاديث اسلامى ) مى تواند شاهدى بر اين موضوع باشد.


5-21- قانويان

كلمه قانونى كه در لغت به معناى غيور و متعصب است ، بر گروهى اطلاق مى شد كه با شدت تمام با استيلاى روميها بر فلسطين مخالفت مى كردند. آنان معمولا خنجرى در زير لباس خود مخفى مى كردند و در فرصت مناسب هواخواهان روميان را از پاى در مى آوردند. بيگانگان آنان را از فرقه هاى ديگر مشخص مى كردند و خطر آنان را جدى مى گرفتند. چنين به نظر مى رسد كه اين عده از نظر ساير اعتقادات خود با فريسيان تفاوتى نداشتند.


6-21- قارئون

قارئون از كلمه ((قراء)) در عربى و عبرى مى آيد كه در مقابل تفسيرهاى تكلف آميز فريسيان ، به قرائت كتب آسمانى اشاره دارد.
اين فرقه كه پس از ظهور اسلام پديد آمده است ، با تلمود (تورات شفاهى ) مخالفت مى كند و بر معناى ظاهرى تورات تعصب مى ورزد و همواره با فريسيان درگيرى داشته است . رهبر آنان در ابتدا يك ربانى يهودى به نام عنان بود كه با ابوحنيفه معاشرت داشت و اصطلاحات فقه اسلامى را از وى آموخت . وى در عصر منصور دوانيقى در بغداد اين فرقه را بنياد نهاد. سپس فردى به نام بنيامين نهاوندى آن مكتب را در ايران آن روز ترويج كرد و تغييراتى در آن داد و نام قارئون (در عبرى قرائيم يعنى قرائت كنندگان ) را به جاى عنانيه بر آن نهاد.
در قرون گذشته اكثر قارئون در جهان اسلام زندگى مى كردند. اكنون آنان در اسرائيل ، روسيه ، اوكراين و كشورهاى ديگر به سر مى برند. نام شبه جزيره كريمه (Crimea) در اوكراين از عنوان فرقه قرائيم گرفته شده است . دانشمندان بزرگى از قارئون برخاسته اند كه مباحث آنان در الهيات يهودى توجه محققان را به خود جلب كرده است . آنان در مباحث خود از اصطلاحات اصول فقه حنفى بهره مى گيرند.


7-21- دونمه

نام فرقه دونمه به تركى استانبولى به معناى مبدل شده است و در بعضى اوقات به آنان شبتين مى گويند كه به شبتاى صبى مؤ سس گروهشان نسبت داده مى شود.
نامبرده به سال 1626 در شهر ازمير (غرب تركيه ) به دنيا آمد و پس از مطالعه و بررسى الهيات و عرفان يهودى كم كم مدعى شد كه مسيحاى يهود است و براى نجات آنان آمده است . برخى يهوديان اروپا و تركيه و خاورميانه دعوتش را پذيرفتند و گروه بى شمارى نزد او گرد آمدند.
وى كه خود را نخستين فرزند خدا مى ناميد، گفت در سال 1666 قيام خواهد كرد. وى قبل از رسيدن موعد مذكور به اورشليم و قاهره رفت . در آن ايام يهوديان از خوشحالى به جشن و شادى پرداختند و شعار مى دادند: ((زنده باد مسيح پادشاه )) و ((زنده باد سلطان صبى .))
شبتاى صبى در سال 1666 به جاى آنكه به اورشليم مسافرت كند، به استانبول رفت و بلافاصله از طرف پادشاه عثمانى دستگير شد و در روز 16 سپتامبر 1666 او را به حضور پادشاه آوردند و از او خواستند مسلمان شود. وى پس از پذيرفتن اسلام ، نام خود را به محمد افندى تغيير داد و با يك بانوى مسلمان ازدواج كرد.
وى همچنين بسيارى از پيروان خود را به پذيرش اسلام ترغيب نمود، ولى باز هم بسيارى از يهوديان او را مسيحا مى دانستند. آنان در توجيه اين مساءله مى گفتند كه تنها شبحى از شبتاى مسلمان شده و خود او براى يافتن ده قبيله گم شده بنى اسرائيل به آسمان رفته است و به زودى ظهور خواهد كرد. يكى از فعالان اين مرام مى گفت : همان گونه كه موسى در كاخ فرعون پرورش يافت ، لازم بود كه مسيحا در كاخ سلطان عثمان بماند تا بتواند نفوس گم گشته اسلام را نيز نجات دهد.
شبتاى صفت مسيحايى خويش را نگه داشت و مجاز بود به عنوان تبليغ اسلام ميان يهوديان ، با آنان تماس بگيرد. وى فرقه اى پديد آورد كه اعضاى آن بى درنگ به رسم مسلمانان عمامه بر سر گذاشته ، پيرو آداب اسلامى شدند و به بازگشت سريع شبتاى به عنوان منجى حقيقى بنى اسرائيل اميدوار ماندند.
مرگ وى به سال 1676 اتفاق افتاد و برادرش اتباع او را دور خود جمع كرد. پس از آن ، اتباع اين فرقه در ظاهر به سنن اسلامى و در باطن به سنن يهودى عمل مى كردند.
اكنون چند هزار نفر از آنان در تركيه يافت مى شوند.

+ نوشته شده توسط hossein1221 در و ساعت 16:12 |
8- الواح و ده فرمان


1. براى خود خدايى جز من نگيرد؛
2. به بت سجده نكنيد؛
3. نام خدا را به باطل نبريد؛
4. شنبه را گرامى بداريد؛
5. پدر و مادر را احترام كنيد؛
6. كسى را به قتل نرسانيد؛
7. زنا نكنيد؛
8. دورى نكنيد؛
9. بر همسايه شهادت دروغ ندهيد؛
10. به اموال و ناموس همسايه طمع نورزيد.
پس از آن ، تفصيلاتى درباره اين احكام در باب 21 به بعد سفر خروج آمده است .


9- گوساله پرستى

تورات مى گويد وقتى بنى اسرائيل مشاهده كردند حضرت موسى (ع ) در مراجعت از طور سينا تاءخير كرد، نزد حضرت هارون (ع ) رفتند و از او درخواست كردند تا براى آنان خدايانى بسازد و آن حضرت موضوع را به حضرت موسى (ع ) اطلاع داد و خواست آنان را هلاك كند، اما بر اثر شفاعت وى از آن صرف نظر كرد. حضرت موسى (ع ) آن دو لوح را برداشت و به سوى بنى اسرائيل آمد. هنگامى كه وى كار زشت آنان را مشاهده كرد، لوحها را بر زمين زد و به مؤ اخذه برادرش پرداخت و گوساله را سوزاند و خرد كرد و آن را در آب ريخت و به بنى اسرائيل نوشاندو سپس امر كرد شمشيرهاى خود را بردارند و به مدت نصف روز يكديگر را بكشند.
قرآن مجيد داستان مذكور را تقريبا به همين وضع در موارد مختلف نقل كرده است ، جز اينكه ساحت مقدس حضرت هارون (ع ) را از چنين كار ناروايى پاك دانسته است (طه : 90). سازنده گوساله در قرآن كريم فردى به نام سامرى است .
اهل كتاب به كلمه ((سامرى )) در قرآن كريم اعتراض كرده و گفته اند چنين كسى وجود نداشته است ؛ زيرا سامرى به شهر سامره در فلسطين منسوب است و آن شهر را پادشاهى به نام عمرى كه سالها پس از حضرت موسى (ع ) مى زيسته ، ساخته است (كتاب اول پادشاهان 16:24).
مرحوم علامه بلاغى پاسخ داده است كه در بنى اسرائيل فردى به نام شمرون بن يساكار بن يعقوب وجود داشته كه خاندان وى شمرونى ناميده مى شود (پيدايش 46:13 و 26:24). شمرونى در تلفظ عربى سامرى شده است .
تورات مى گويد خداوند به حضرت موسى (ع ) دستور داد وى دو لوح سنگى مانند لوحهاى خرد شده بتراشد تا خداوند وصاياى مذكور را بر آنها بنويسد. قرآن كريم نيز به اين مطلب اشاره كرده است (اعراف : 154).


10- تورات با تاريخ يهود

تورات واژه اى عبرى و به معناى قانون است ؛ زيرا در كتاب تورات احكام و قوانين زيادى وجود دارد. نام ديگر تورات شريعت است .
متخصصين كتاب مقدس تورات چهار منبع اساسى براى تورات قائلند:
1. منبع الوهيمى E ؛
2. منبع يهوهى J ؛
3. منبع كاهنى P ؛
4. منبع سفر تثنيه D (كه منبعى ويژه است ).
يكى از قديمى ترين و معروفترين نقدهاى تورات و كتاب مقدس را دانشمند و فيلسوف هلندى باروخ (بنديكت ) اسپينوزا 8 (1632-1677) در كتابى به نام رساله اى در الهيات و سياست (به زبان لاتينى ) انجام داده است .
اسپينوزا در كتاب خود با ذكر دليلهايى اثبات مى كند كه براى بررسى اعتبار كتاب مقدس بايد به شواهد تاريخى و انتقادى آن پرداخت و متاءسف است كه پيشينيان اين شناخت را متروك داشته اند و يا اگر چيزى در باب آن نگاشته اند از دسترس ما به دور مانده است . وى مى افزايد اكنون ما در شرايطى زيست مى كنيم كه مسائلى تعصب آميز به نام دين معروف شده است و مردم براى عقل در اعتقادات خود سهمى قائل نيستند. از اين رو من با نوميدى نسبى پاى در اين راه مى نهم و در نخستين گام به بررسى نويسندگان كتاب مقدس (و قبل از همه به مؤ لف اسفار پنجگانه تورات ) مى پردازم :
تقريبا همه (اهل كتاب ) معتقدند كه موسى تورات را تاءليف كرده است ، به گونه اى كه فرقه فريسيان از يهود در تاءكيد بر اين عقيده ، مخالف آن را مرتد دانسته اند. به همين دليل ابن عزرا كه دانشمندى نسبتا آزاد انديش بود، براى اظهار نظر خويش در اين باب جراءت نكرد و تنها با اشاراتى مبهم ، اشتباه بودن اين اعتقاد عمومى را متذكر شد. اما من بدون ترس و واهمه پرده ابهام را از روى سخنان ابن عزرا برخواهم داشت و حقيقت را براى همه آفتابى خواهم كرد.


11- عهد عتيق

عهد عتيق نامى است كه مسيحيان در مقابل عهد جديد به كتاب يهوديان داده اند. مسيحيان به هر دو عهد عقيده دارند. عهد عتيق به زبان عبرى و اندكى از آن به زبان كلدانى نوشته شده است . اين دو زبان مانند عربى از زبانهاى سامى هستند. كتاب تورات در آغاز عهد عتيق قرار دارد.
همچنين نسخه اى از عهد عتيق به زبان يونانى وجود دارد كه از روى نسخه عبرى ترجمه شده و آن را ترجمه سبعينيه (يا ترجمه هفتاد) مى نامند. گفته مى شود اين ترجمه حدود سال 258 ق .م . به امر بطلميوس ‍ فيلادلفوس پادشاه مصر، توسط 72 تن انجام گرفته است . اين نسخه تفاوتهايى با اصل عبرى دارد و از همه مهمتر آنكه بخشها اپوكريفا 8 يعنى پوشيده ، نام دارد و از قديم الايام مورد شك بوده است ، اما مسيحيان معمولا آن را مى پذيرفته اند. حدود پنج قرن پيش ، در جريان نهضت اصلاح دين ، اعتبار اين قسمتها مورد سوءظن جدى مسيحيان پروتستان واقع شد. پس از مدتى ، به سال 1826 جمعيت بريتانيايى و جمعيت آمريكايى طبع و نشر كتاب مقدس به طور رسمى آنها را از كتاب مقدس ‍ كردند. كليساهاى كاتوليك و ارتدوكس با اين عمل مخالفند و قسمتهاى مذكور را بخشى از عهد عتيق مى شمارند.
اينك سخنى پيرامون ارجاع به كتاب مقدس : همه ما با شيوه ارجاع به قرآن كريم آشنا هستيم و مى دانيم به جاى ذكر صفحه از نام سوره و شماره آيه استفاده مى شود. پرهيز از ذكر صفحه در صدها كتاب باستانى و مشهور معمول است ، مانند آثار افلاطون ، ارسطو، هومر، هرودت ، شكسپير و غيره . براى ارجاع به اين آثار تمهيدهايى انديشيده اند و ابواب و فصول و شماره هايى ساخته اند تا ارجاع به چاپهاى خاصى محدود نشود و براى همه كارساز باشد.
هنگام ارجاع به كتاب مقدس ، نخست نام كتاب ، آنگاه شماره باب و سرانجام شماره فقرات ذكر مى شوند؛ مثلا ((پيدايش 1:27)) يعنى سفر پيدايش ، باب 1، بند 27.
عهد عتيق 39 كتاب دارد كه از نظر موضوع به سه بخش تقسيم مى شوند:
1. تورات و بخش تاريخى عهد عتيق ؛
2. حكمت ، مناجات و شعر؛
3. پيشگوييهاى انبيا.


1-11- بخش تاريخى عهد عتيق

بخش تاريخى عهد عتيق با تورات و تورات با سفر پيدايش آغاز مى شود. آفرينش جهان ، آدم و حوا و خوردن معرفت نيك و بد همچنين اخراج آنان از باغ عدن ، داستان فرزندان آدم ، طوفان نوح ، حوادث مربوط به حضرت ابراهيم ، اسماعيل ، اسحاق ، يعقوب و يوسف در اين سفر آمده است . چهار سفر بعدى سيره حضرت موسى (ع ) و تاريخ بنى اسرائيل را شرح مى دهد. اين سيره تولد، بعثت ، هجرت (خروج از مصر در حدود 1290 ق .م .)، تشكيل حكومت و رحلت آن حضرت را در بردارد. مقدار زيادى از احكام و قوانين ، ضمن عباراتى منسوب به وحى ، در اين چهار سفر وجود دارد. به عقيده يهوديان و مسيحيان ، مؤ لف اسفار پنجگانه تورات حضرت موسى (ع ) است . تاريخ بنى اسرائيل از زمان حضرت يوشع (ع ) به بعد در دوازده كتاب بعدى ادامه مى يابد.
اين بخش مشتمل بر 17 كتاب است :
1. سفر پيدايش (آفرينش جهان ، داستانهاى حضرت آدم ، نوح ، ابراهيم ، اسماعيل ، اسحاق ، يعقوب و يوسف )؛
2. سفر خروج (تولد و بعثت حضرت موسى ، خروج بنى اسرائيل از مصر به سينا و احكام )؛
3. سفر لاويان (احكام كاهنان يعنى روحانيون يهودى كه از نسل هارون و از خاندان لاوى هستند)؛
4. سفر اعداد (آمار بنى اسرائيل در عصر حضرت موسى ، شريعت و تاريخ ايشان )؛
5. سفر تثنيه (تكرار احكامى كه در اسفار پيشين آمده است و تاريخ بنى اسرائيل تا رحلت حضرت موسى )؛
مجموع اين پنج سفر تورات خوانده مى شود.
6. صحيفه يوشع (تاريخ و سيره يوشع بن نوح جانشين حضرت موسى )؛
7. سفر داوران (تاريخ قاضيان بنى اسرائيل ، قبل از نصب پادشاهان )؛
8. كتاب روت (شرح حال زنى به نام روت ، از جدات حضرت داوود)؛
9. كتاب اول سموئيل (تاريخ سموئيل نبى و تعيين شائول - يعنى طالوت - به سلطنت )؛
10. كتاب دوم سموئيل (پادشاهى حضرت داوود)؛
11. كتاب اول پادشاهان (ادامه پادشاهى داوود و پادشاهى حضرت سليمان و جانشينان او)؛
12. كتاب دوم پادشاهان (ادامه تاريخ پادشاهان بنى اسرائيل تا حمله بخت نصر و جلاى بابل )؛
13. كتاب اول تواريخ ايام (نسب نامه بنى اسرائيل و تكرار تاريخ ايشان تا وفات داوود)؛
14. كتاب دوم تواريخ ايام (تاريخ پادشاهى حضرت سليمان و ملوك بعدى تا جلاى بابل )؛
15. كتاب عزرا (نوسازى اورشليم يعنى بيت المقدس )) آزادى يهوديان همراه عزير)؛
16. كتاب نحميا (نوسازى اورشليم و بازگشت يهوديان از زبان نحميا اردشير اول پادشاه هخامنشى )؛
17. كتاب استر (رفع خطر نابودى از يهود با وساطت استر، همسر يهودى خشايارشا، مدفون در همدان ).
2-12. حكمت ، مناجات و شعر
اين بخش مشتمل بر 5 كتاب است :
1. كتاب ايوب (ابتلا، بى صبرى و صبر آن حضرت !)؛
2. كتاب مزامير يعنى زبور داوود (مجموعه 150 قطعه مناجات )؛
3. كتاب امثال سليمان نبى (كلمات حكمت آميز)؛
4. كتاب (اسم مستعار حضرت سليمان ، مشتمل بر نگرش بدبينانه به جهان )؛
5. كتاب (اشعار عاشقانه ).
3-12. پيشگوييهاى انبيا
بخش پيشگوييهاى انبيا مشتمل بر هشدارها و تهديداتى پيرامون سرنوشت بنى اسرائيل است . براى فهميدن اين پيشگوييها خواننده بايد از جريانات آن زمان كاملا آگاه باشد.
اين بخش مشتمل بر 17 كتاب است :
1. كتاب اشعيا (طولانى ترين و معروفترين كتاب پيشگويى در عهد عتيق )؛
2. كتاب ارميا (پيشگويى )؛
3. كتاب مراثى ارميا (نوحه سرايى آن حضرت بر خرابى اورشليم )؛
4. كتاب حزقيال (پيشگويى )؛
5. كتاب دانيال (پيشگويى و شرح مجاهدات حضرت دانيال نبى مدفون در شوش )؛
6. كتاب هوشع (پيشگويى )؛
7. كتاب يوئيل (پيشگويى )؛
8. كتاب عاموس (پيشگويى )؛
10. كتاب يونس (پيشگويى و داستان رفتن وى در شكم ماهى )؛
11. كتاب ميكاه (پيشگويى )؛
12. كتاب ناحوم (پيشگويى )؛
13. كتاب حبقوق (پيشگويى حضرت حبقوق نبى مدفون در تويسركان )؛
14. كتاب صنيفا (پيشگويى )؛
15. كتاب حجى (پيشگويى )؛
16. كتاب زكريا (پيشگويى )؛
17. كتاب ملاكى (پيشگويى ).


2-11- اپوكريفاى عهد عتيق

اينك براى آشنايى با اپوكريفاى عهد عتيق نامهاى آن كتب را مى آوريم . لازم است اشاره كنيم كه نسخه هايى از كتاب مقدس كه داراى اپوكريفاست ، هم از نظر تعداد كتب اپوكريفا و هم از نظر ترتيب ، با يكديگر اختلاف دارند. منبع بيشتر اين كتابها ترجمه سبعينه است . تاكنون اپوكريفا به زبان فارسى ديده نشده است ، اما نسخه هايى از آن به عربى و انگليسى و زبانهاى ديگر وجود دارد. يك مجموعه اپوكريفا در 241 صفحه به زبان عربى ، مشتمل بر 10 كتاب زير است :
طوبيا، يهوديت ، استر (يونانى )، حكمت ، يشوع بن سيراخ ، باروك ، نامه ارميا، دانيال (يونانى )، مكابيان اول و مكابيان دوم .


13- عقايد و احكام مذهبى

علام دينى ، پزشك و فيلسوف يهودى ، موسى بن ميمون (1135 - 1204 م .) به آيين يهود لباسى نو پوشاند و سيزده اصل براى آن ترتيب داد، به اين شرح :
1. وجود خدا؛
2. يگانگى او؛
3. مجرد بودن او؛
4. نداشتن زمان ؛
5. حكمت او در امور؛
6. عدالت ؛
7. قابل تقرب بودن از راه عبادت .
اينها مربوط به خدا بود، اما ساير امور:
8. اعتقاد به نبوت ؛
9.برتر بودن حضرت موسى (ع )؛
10. اعتقاد به آسمانى بودن تورات ؛
11. عدم جواز نسخ احكام ؛
12. آمدن مسيحاى موعود؛
13. قيامت و جاودانگى نفس آدمى .


1-13- خدا در يهوديت

يهوديت (مانند اسلام و مسيحيت ) از آغاز بر توحيد استوار شده است و همه انبياى يهود، از حضرت موسى (ع ) تا انبياى پرشمار بعدى ، با شرك مبارزه كرده اند. بديهى است كه پيروان اديان توحيدى نيز در مواردى از دين خود غافل مى شوند و به گونه هايى از شرك روى مى آورند. اين مساءله هيچ گاه نظر پژوهشگران را نسبت به اصل اين اديان تغيير نداده است . آنان با قطع نظر از لغزشهاى پيروان يك دين ، از تحقيقات خود دانسته اند كه اديان دو گونه اند:
الف ) اديانى كه مردم را از شرك بر حذر مى دارند، مانند اديان ابراهيمى ؛
ب ) اديانى كه شرك را به مردم تعليم مى دهند، مانند اديان شرقى .
نام خاص خدا در دين يهود يهوه يعنى باشنده (موجود) است . اين نام بسيار احترام دارد و بر زبان آوردن آن حتى از طريق قرائت تورات حرام است . بر اثر اين تحريم ، كسى تلفظ حقيقى آن را نمى داند و گاهى در كتابهاى علمى مغرب زمين ، از باب احتياط آن را بدون حركت (YHWH) ثبت مى كنند. اما گروهى از محققان برآنند كه تلفظ حقيقى آن يهوه است . هنگامى كه معبد سليمان بر پا بود، بالاترين مقام مذهبى يهود حق داشت سالى يك بار در روز عاشوراى تقويم يهودى (دهم ماه تشرى ، در اوايل پاييز)، در قدس الاقداس آن معبد، نام يهوه را بر زبان آورد و دعا كند. هنگام تلاوت تورات نام مزبور به ادوناى به معناى آقاى من تبديل مى شود و حركات همين كلمه را روى آن مى گذارند؛ از اين رو، گاهى آن را يهوه ضبط كرده اند.
يكى ديگر از نامهاى خدا اهيه اشر اهيه است به معناى هستم آنچه هستم . اين نام در سفر خروج 3:14 و در برخى ادعيه اسلامى (مانند دعاى شب عرفه ) آمده است و بر اثر نسخه بردارى افراد كم اطلاع ، به آهيا شراهيا تبديل گرديده است .


14- طهور انبيا

يهوديان به نبوت معتقدند و در مورد آن بحثهاى كلامى گسترده اى دارند. همچنين براى نبوت معناى ويژه اى قائلند كه پيشگويى است و پيامبران بزرگى همچون اشعيا، ارميا، حزقيال و هوشع به عنوان نبى يعنى پيشگو شهرت دارند.
پيامبران بسيارى در كتاب عهد عتيق مطرح شده اند. اشعيا، ارميا، عاموس با بيانات شيواى خود به بنى اسرائيل هشدار مى دادند و آنان را از عاقبت كارهاى زشت و ناروايشان بر حذر مى داشتند و متذكر مى شدند كه اسارت ذلت بارى در پيش دارند. اما آنان به اين گفتارها كمترين توجهى نمى كردند و از سوى ديگر به قتل و حبس و آزار پيامبران خود كمر مى بستند (قرآن مجيد از اين امور بسيار سخن گفته است ). هفده كتاب پايان عهد عتيق كه كتابهاى نبوت نام دارد، مشتمل بر اين پيشگوييهاست .
از 26 پيامبر مذكور در قرآن كريم 20 تن به اهل كتاب مربوط مى شوند: آدم ، نوح ، ابراهيم ، لوط، اسماعيل ، اسحاق ، يعقوب ، يوسف ، موسى ، هارون ، داوود، سليمان ، الياس ، اليسع ، عزيز (عزرا)، ايوب ، يونس ، زكريا، يحيى و عيسى .
از آن انبيا 6 تن به اهل كتاب ربطى ندارند: ادريس (مگر به نام اخنوخ در سفر پيدايش 5:24)، شعيب (مگر به نام رعوئيل در سفر خروج 2:18 يا به نام يترون در سفر خروج 3:1)، ذوالكفل ، هود، صالح و محمد.


15- حكومت بنى اسرائيل

پس از حضرت موسى (ع )، حضرت يوشع بن نون (ع ) به امر خدا به رهبرى قوم برخاست . وى از رود اردن كه از شمال به جنوب فلسطين كشيده شده است ، گذشت و بلاد كنعان و حدود آن را فتح كرد. به ادعاى عهد عتيق سكنه بومى آن مناطق قتل عام شدند و آن سرزمين به بنى اسرائيل اختصاص يافت . جريان اين جنگها در ششمين كتاب عهد عتيق ، به نام صحيفه يوشع موجود است . پس از حضرت يوشع (ع ) مردان بزرگى در بنى اسرائيل به رهبرى مردم اشتغال داشتند كه داوران بنى اسرائيل ناميده مى شوند. آنان عموما سمت پيامبرى يا پادشاهى نداشتند. تاريخ اين رهبران در سفر داوران آمده است .
آخرين داور بنى اسرائيل حضرت سموئيل (ع ) دو پسر داشت كه شايستگى رهبرى قوم را نداشتند. از اين رو، مردم از آن حضرت درخواست كردند كه پادشاهى براى آنان برگزيند. در واقع بنى اسرائيل در آن زمان پادشاهى نداشتند. سموئيل پس از اصرار زياد مردم ، از طرف خدا جوانى را به پادشاهى آنان نصب كرد.
نخستين پادشاه بنى اسرائيل حدود 1030 سال قبل از ميلاد انتخاب شد. نام اين پادشاه در عهد عتيق (كتاب اول سموئيل ، باب 9به بعد) شائول و در قرآن كريم طالوت است (بقره : 247).
پس از انتخاب نخستين پادشاه ، جنگ مهمى ميان بنى اسرائيل و فلسطينيان آن زمان رخ داد و پيروزى نصيب بنى اسرائيل گرديد. مهمترين قهرمان اين قوم جليات بود كه در قرآن كريم جالوت ناميده شده است . وى به دست حضرت داوود (ع ) كشته شد و لشكر وى گريخت .
حضرت داوود (ع ) جانشين حضرت طالوت شد (حدود 1015 سال قبل از ميلاد) و حضرت سليمان (ع ) به جاى پدرش حضرت داوود (ع ) نشست و مهمترين و با شكوهترين دوران بنى اسرائيل را به وجود آورد. وى معبد بسيار بزرگى در شهر اورشليم (يعنى شهر سلامت ) ساخت كه به نام هيكل سليمان معروف شد. (هيكل در زبان عبرى به معناى ساختمان بلند است ). اين معبد بعدا يك بار حدود 587 ق .م . به دست بختنصر و بار ديگر در سال 70 م . به دست شاهزاده رومى ، تيتوس (Titus) خراب شد.
اهل كتاب بر مبناى محتويات دروغين عهد عتيق (كتاب اول پادشاهان ، باب 11) معتقدند كه حضرت سليمان (ع ) بر اثر وسوسه همسران بت پرست خويش ، در آخر عمر بت پرست و خطاكار شد! قرآن كريم با تمجيد فراوان از آن حضرت ، ساحت قدس وى را پاك كرده است .
پس از رحلت حضرت سليمان (ع )، فرزندش رحبعام زمام امور مملكت بنى اسرائيل را در كف گرفت و چون وى به ستمكارى پرداخت گروهى از مردم از فرمان او بيرون رفتند و تنها دو سبط يهودا و بنيامين در سرزمين يهودا (به نام يكى از فرزندان حضرت يعقوب ) كه بخش نسبتا كوچكترى بود، براى او باقى ماند. اين قسمت كه شامل شهر اورشليم (قدس ) نيز مى شد، اهميت بسيارى داشت و نام ((يهودى )) از اينجا مى آيد. ده سبط ديگر حكومت مستقلى به نام اسرائيل به رهبرى فردى به نام يربعام بن ناباط در شمال فلسطين تشكيل دادند. يربعام يكى از استانداران حضرت سليمان (ع ) بود.
تجزيه كشور مبداء ضعف و بدبختى آنان بود. پادشاهان يهودا و اسرائيل نيز عموما گنهكار بودند و مردم را به گناه و بت پرستى دعوت مى كردند.


16- اسارت بابل

به هر حال پيشگوييهاى انبياى بنى اسرائيل تحقق يافت  و پس ‍ از چندى آشوريها كه در شمال بابل در عراق و سوريه كنونى حكمرانى داشتند و پايتخت آنان شهر نينوا بود به اسرائيل تاختند و عده كثيرى را به اسيرى بردند. چند سال بعد، پادشاه بابل بختنصر كه در عهد عتيق نبوكدنصر (يعنى بت ((نبو)) تاج را نگهدارى مى كند) ناميده مى شود، به اورشليم حمله كرد و مردم يهودا را كشت و عده اى را به اسارت به بابل برد كه تا مدتى طولانى در آنجا بودند. اسير شدن مردم اسرائيل و يهودا موجب پراكندگى آنان در خاورميانه و سرزمينهاى ديگر شد. اين اسارت اهميت ويژه اى داشت ؛ زيرا گروهى از مردم اسرائيل نيز كه در حمله پيشين توسط آشوريها از اسارت معاف شده بودند، در اين يورش همراه با ساكنان يهودا به بابل كوچ داده شدند. اين موضوع جلاى بابل ناميده مى شود.
يهوديان در زمان اسارت ، برخى آداب و اخلاق مشركان را پذيرفتند و كمتر كسى در بين آنان از جلاى وطن و اسيرى و دشوارى پرستش خدا رنج مى برد.
بايد توجه داشت كه انحصار طلبى و خود بزرگ بينى خوى و خصلت جدانشدنى قوم كوچك يهود است و ساير اقوام جهان در واكنش به اين صفات ، با يهوديان از در دشمنى و ستيز در آمده و به تحقير آنان پرداخته اند. شايد نخستين ويرانى شهر قدس و گرفتار شدن بنى اسرائيل به دست بابليان در حدود شش قرن قبل از ميلاد نيز به همين علت بوده است . ارمياى نبى از جانب خداى متعال پيام آورده بود كه بنى اسرائيل نبايد در برابر آن دشمن مقاومت كنند. ايشان اين پيام را به چيزى نگرفتند و آن پيامبر را زندانى كردند. پس از سقوط شهر قدس ، ارميا آزاد شد (ارميا 39:14).

+ نوشته شده توسط hossein1221 در و ساعت 15:56 |

1- عبرانيان

يهوديان مانند اعراب و آشوريان ، از نژاد سامى هستند. زبان ، ادبيات ، فرهنگ ، آداب ، رسوم و اعتقادات اين اقوام چنان به يكديگر نزديك است كه دانشمندان معتقد شده اند اصل آنها به يك جا مى رسد و براى بررسى و تحقيق در زمينه فرهنگ ساير اقوام سامى انداخت . مثلا اگر به بررسى ادبيات عرب مشغول باشيم ، با مطالعه و تحقيق در زبانهاى عبرى ، سريانى و حبشى در كار خود موفقيت بيشترى كسب خواهيم كرد.
از سابقه تاريخى قوم عبرانى اطلاع دقيقى در دست نيست . برخى دانشمندان معتقدند كه نام ((عبرانى )) را كه كنعانيان پس از ورود حضرت ابراهيم (ع ) به سرزمين كنعان به او داده اند و وى را عبرانى خوانده اند كه بعدها جزو القاب او شد و لقب مذكور در خاندان وى باقى ماند؛ زيرا عبرانى از ماده ((ع ب ر)) به معنا گذر كردن از نهر مى آيد، به اعتبار اين كه حضرت ابراهيم (ع ) از ورود فرات عبور كرد و وارد كنعان شد.
برخى نيز معتقدند كه عبرانى منسوب به عابر نياى حضرت ابراهيم (ع ) است . همچنين كسانى با توجه به نام آزر پدر (يا عموى ) آن حضرت ، گفته اند اصل خاندان وى آريايى است . اما دانشمندان اين نظريه را تاءييد نمى كنند؛ زيرا از معناى لغوى واژه آزر در قرآن كريم و متون اسلامى اطلاع درستى نداريم . نام پدر ابراهيم (ع ) در تورات تارح است .


2- حضرت ابراهيم (ع )

عظمت حضرت ابراهيم خليل (ع ) به حدى است كه وى همواره موجب نزاع يهودى و مسيحيت و اسلام بوده است و هر يك ، آن حضرت را از خود مى داند. از اين رو، خداى متعال فرموده است : ((ما كان ابراهيم يهوديا و لا نصرانيا و لكن كان حنيفا مسلما و ما كان من المشركين )) (آل عمران : 67). وى حتى ميان مشركان مكانى بلند داشت و آثار وى در مكه مكرمه مورد زيارت و تقديس آنان قرار مى گرفت .
نسب حضرت ابراهيم (ع ) تا حضرت آدم (ع ) در تورات آمده است . نسب نامه هاى تورات به كتب اسلامى نيز راه يافته و بدون دقت در اصل و منشاء آن پذيرفته شده است .
به عقيده اهل كتاب (در نتيجه جمع بندى حوادث كتاب مقدس ) حضرت ابراهيم (ع ) حدود 2000 سال قبل از ميلاد، يعنى حدود 4000 سال پيش ‍ در شهر اور به دنيا آمد و به گفته تورات در آغاز ابرام (يعنى پدر بلند مرتبه ) ناميده مى شد. خداى متعال نام وى را در سن نود و نه سالگى به ابراهيم (يعنى پدر اقوام ) تبديل كرد. شهر اور نزديك يك قرن پيش در عراق در ساحل فرات از زير خاك بيرون آمد و آثار باستانى بسيارى در آنجا يافت شد.
به گفته تورات پدر حضرت ابراهيم (ع ) كه تارح ناميده مى شد، پسر خود ابراهيم (ع ) و همسر وى ساره و نوه خويش حضرت لوط (ع ) را برداشت و به سرزمين كنعان در غرب فلسطين عزيمت كرد. آنان در بين راه از ادامه سفر منصرف شدند و در شهر حران سكونت گزيدند. اين شهر در جنوب تركيه فعلى و در مرز سوريه قرار دارد.
پدر حضرت ابراهيم (ع ) در تورات تارح خوانده مى شود، ولى قرآن مجيد وى را آزر بت پرستى معرفى كرده است (انعام : 74). پدر حضرت ابراهيم (ع ) در سلسله اجداد حضرت رسول اكرم (ص ) قرار مى گيرد. علماى شيعه معتقدند همه پدران آن حضرت تا حضرت آدم (ع ) يكتا پرست بوده اند، و به همين دليل گفته اند آزر عموى آن حضرت بوده و استعمال ((اب )) به جاى ((عم )) در زبان عربى صحيح است ، از آن جمله در قرآن كريم (بقره : 133) چنين چيزى ديده مى شود.
تورات مى گويد حضرت ابراهيم (ع ) در 75 سالگى به امر خدا از شهر حران عازم كنعان شد. وى همسر خود ساره و برادر زاده اش حضرت لوط (ع ) و چند نفر از مردم حران را برداشت و همگى به كنعان رفتند و در آنجا روى كوهى در شرق بيت ايل خيمه زدند. حضرت ابراهيم (ع ) پس ‍ از چندى در حبرون (الخليل ) ساكن شد و تا آخر عمر در آنجا بود و اكنون مقبره خانوادگى وى در آن مكان است . حضرت لوط (ع ) به شهر سدوم و شهرهاى مجاور آن رفت . مردم آن شهرها به سبب نافرمانى و بى اعتنايى به پيام وى به امر خداوند نابود شدند. اين حادثه در قرآن مجيد نيز آمده است .
دو موضوع بسيار مهم در تاريخ حضرت ابراهيم (ع ) وجود دارد كه در تورات كنونى اشاره اى به آنها نشده است : يكى جريان بت شكنى و به آتش افكندن وى و ديگرى داستان بناى كعبه .
قرآن مجيد (در سوره هاى انبيا و صافات ) داستان بت شكنى و به آتش ‍ افكندن او را آورده است .
همچنين قرآن كريم از بناى كعبه به دست آن حضرت و به كمك حضرت اسماعيل (ع ) سخن مى گويد (بقره : 127). از آنجا كه اين فرزند در پيرى به او عطا شد (ابراهيم : 39)، بناى كعبه در اواخر عمر شريف وى صورت گرفته باشد.
تورات داستان ذبح فرزند را مى آورد و مى گويد حضرت ابراهيم (ع ) ماءموريت يافت حضرت اسحاق (ع ) را قربانى كند، ولى اين مساءله را با وى در ميان نگذاشت و به او گفت : ((مى خواهم گوسفندى قربانى كنم و آن گوسفند را خداوند برايم خواهد فرستاد.))... اما در قرآن مجيد آمده است : ((فلما بلغ معه السعى قال يا بنى انى ارى فى المنام انى اذبحك فانظر ماذا ترى قال يا ابت افعل ما تؤ مر ستجدنى ان شاء الله من الصابرين )) (صافات : 102). همان طور كه مى دانيم فرزند از مرگ نجات يافت و خداوند قوچى را فديه او قرار داد...


3-اسماعيل (ع ) و اسحاق (ع )

درباره حضرت ابراهيم (ع ) در تورات مى خوانيم :
(1) بعد از اين وقايع ، كلام خداوند در رؤ يا به ابرام رسيده ، گفت : ((اى ابرام مترس من سپر تو هستم و اجر بسيار عظيم تو.)) (2) ابرام گفت : ((اى خداوند يهوه مرا چه خواهى داد و من بى اولاد مى روم و مختار خانه ام اين العاذار دمشقى است .)) (3) و ابرام گفت : ((اينك مرا نسلى ندادى و خانه زاده ام وارث من است .)) (4) در ساعت كلام خداوند به وى رسيده ، گفت : ((اين وارث تو نخواهم بود بلكه كسى كه از صلب تو درآيد وارث تو خواهد بود.)) (5) و او را بيرون آورده ، گفت : ((اكنون به سوى آسمان بنگر و ستارگان را بشمار هر گاه آنها را توانى شمرد.)) پس ‍ به وى گفت : ((ذريت تو چنين خواهد بود.))... (18) در آن روز خداوند به ابرام عمهد بست و گفت : ((اين زمين را از نهر مصر تا به نهر عظيم يعنى نهر فرات به نسل تو بخشيده ام .)) (پيدايش 15: 1 - 18).
سپس تورات عهد ياد شده را به حضرت اسحاق (ع )، نياى بنى اسرائيل اختصاص مى دهد و در همان سفر پيدايش مى گويد:
(18) و ابراهيم به خدا گفت : ((كاش كه اسماعيل در حضور تو زيست كند.)) (19) خدا گفت : ((به تحقيق زوجه ات ساره براى تو پسرى خواهد زاييد و او را اسحاق نام بنه و عهد خود را با وى استوار خواهم داشت تا با ذريت او بعد از عهد ابدى باشد (20) و اما در خصوص ‍ اسماعيل تو را اجابت فرمودم اينك او را بركت داده بارور گردانم و او را بسيار كثير گردانم . دوازده رييس از وى پديد آيند و امتى عظيم از وى به وجود آورم (21) ليكن عهد خود را با اسحاق استوار خواهم ساخت كه ساره او را بدين وقت در سال آينده براى تو خواهد زاييد.)) (پيدايش ‍ 17: 18-21).
به گفته تورات ، خداوند بارها به حضرت ابراهيم (ع ) وعده نسل فراوان داده بود. كنيز آن حضرت به نام هاجر پسرى را به دنيا آورد كه اسماعيل (يعنى خدا مى شنود) ناميده شد. پس از چهارده سال ساره فرزندى به دنيا آورد كه او را اسحاق (يعنى مى خندد) ناميدند.
كتاب تورات در اين قسمت به كوتاهى سخن مى گويد و فقط اشاره اى مى كند كه حضرت اسماعيل (ع ) در فاران ساكن شد و مادرش براى او زنى از مصر گرفت . ساير مسائل مربوط به وى در تورات به فراموشى سپرده شده است و حتى يك جمله درباره بناى كعبه در اين كتاب ديده نمى شود. پيدا شدن آب براى اسماعيل (ع ) نيز كه طبق احاديث اسلامى در مكه بوده و اكنون هم به نام زمزم باقى است ، به گفته تورات در مكانى به نام بئرشبع بوده است !

از نظر تورات ، حضرت اسحاق (ع ) جانشين حضرت ابراهيم خليل (ع ) گرديد و دو فرزند تواءم براى او به دنيا آمد. آنكه نخست ديده به جهان گشود، عيسو ناميده شد. اين كلمه در لغت به معناى پرمو است . به گفته تورات اين كودك در هنگام تولد موهاى بسيارى بر تن داشت . تواءم ديگر يعقوب (يعنى تعقيب مى كند) خوانده شد؛ زيرا هنگام تولد، كودك قبلى را تعقيب كرد و پس از او به دنيا آمد.


4- اسرائيل

حضرت يعقوب (ع ) دوازده پسر داشت و به اسرائيل ملقب بود. اهل كتاب اين اسم مركب را چنين معنا مى كنند: كسى كه بر خدا مظفر شد، ولى اصل معناى آن در عبرى چنين است : كسى كه بر قهرمان پيروز شد. به گفته تورات ، كشتى گرفتن حضرت يعقوب (ع ) با خدا كه به پيروزى او بر خدا انجاميد، علت ملقب شدن وى به اسرائيل است (پيدايش 32: 24-32). اهل كتاب از زمانهاى قديم گفته اند كه مقصود از خدا در اين داستان ، يكى از فرشتگان خداست (رك .: هوشع 12:3-4).
پس از چندى حادثه مفقود شدن حضرت يوسف (ع ) پيش آمد و سرانجام اين موضوع موجب شده كه بنى اسرائيل در مصر اقامت كنند. مطالب سفر پيدايش تورات به اينجا خاتمه مى يابد.
در آغاز سفر خروج تورات مى خوانيم كه دوازده پسر حضرت يعقوب (ع ) در مصر زندگانى خوبى داشتند و نسل ايشان در آن سرزمين منتشر شد. مدت توقف آنان در مصر چهارصد و سى سال بود (خروج 12: 40). دوازده قبيله بنى اسرائيل كه در اصطلاح بسيط ناميده مى شوند، در علوم و فنون پيشرفت كردند و همين امر موجب حسادت مصريان شد. علاوه بر اين ، مصريان مى ترسيدند بنى اسرائيل با نيروى خود زمام امور را به دست گيرند؛ از اين رو، به استضعاف آنان اقدام كردند و كارهايى دشوار و جانكاه به عهده ايشان گذاشتند. همچنين مقرر شد كه قابله هاى مصرى نوزادان پسر بنى اسرائيل را براى كشتن معرفى كنند و فقط داشتن دختر براى آنان مجاز باشد.


5- دين مردم صحرانشين

عبرانيان در آغاز قومى صحرانشين بودند و نخستين اقامت آنان در شهرها در زمان حضرت يوسف (ع ) بود. صحرانشينى در اعتقادات و مراسم دينى آن تاثير فراوانى داشت . هنگامى كه حضرت موسى (ع ) آنان را از دست فرعون نجات داد، مجبور شدند مدت چهل سال در صحراى سينا بمانند، ولى پس از آن پيوسته در شهرها به سر مى بردند و تمدنى را پايه گذارى كردند كه ميراث گرانبهاى قوم يهود شد. مسيحيت نيز زاييده همين تمدن است .


6- تحول افكار در اقوام بنى اسرائيل

تحت افكار ملتها امرى عادى و طبيعى است و عبرانيان در خلال كوچ و جابه جايى تحت تاءثير انديشه هاى ملل گوناگون قرار مى گرفتند. در سوره اعراف ، آيه 138 آمده است كه بنى اسرائيل هنگام خروج از دريا و نجات از دست فرعون ، به گروهى بت پرست برخوردند. آنان از حضرت موسى (ع ) تقاضا كردند براى ايشان نيز بتى قرار دهد و اين خواسته به شدت رد شد. همچنين هنگامى كه در مصر مستقر بودند، باورهاى مصريان در آنان تاءثير گذاشته بود، به گونه اى كه پس از ترك آن سرزمين ، به تقليد مصريان كه گاو را مقدس مى دانستند، آنان نيز گوساله اى ساختند و به عبادت آن مشغول شدند.


7- حضرت موسى (ع )

در باب دوم سفر خروج تورات مى خوانيم كه يك تن از بنى اسرائيل  با يكى از دختران قبيله خود ازدواج كرد و داراى پسرى شد. مادر نوزاد به منظور نجات وى از چنگال ماءموران فرعون او را مدت سه ماه پنهان كرد. از آنجا كه مخفى نگه داشتن كودك براى هميشه ممكن نبود، مادرش صندوقى تهيه كرد و منافذ آن را با قير اندود و كودك زا در آن نهاد و در ميان نيزارهاى رود نيل رها كرد. خواهر وى در آن حوالى ايستاد تا ببيند چه بر سر او خواهد آمد.
اندكى پس از آن ، دختر فرعون كه براى شستشو به سوى نيل آمده بود، صندوق را مشاهده كرد و يك تن از كنيزان خود را به دنبال صندوق فرستاد. هنگامى كه صندوق را براى وى آوردند، آن را گشود و ديد كودكى در آن گريه مى كند. دل او بر آن كودك سوخت و گفت معلوم مى شود اين كودك از بنى اسرائيل است . در آن حال خواهر كودك جلو آمد و پيشنهاد كرد زنى را براى شير دادن وى بياورد. دختر فرعون پذيرفت و خواهر كودك مادر خود را نزد آنان آورد. دختر فرعون به او گفت اين كودك را با خود ببر و شير بده ، من نيز مزد تو را خواهم داد. پس از چند سال وقتى كودك بزرگ شد مادرش او را نزد دختر فرعون برد. دختر فرعون او را به پسرى پذيرفت و نام موسى (موشه در عبرى يعنى : از آب كشيده شده ) را بر او نهاد. اين داستان با آنچه خداوند متعال در سوره قصص فرموده است ، بسيار نزديك است . بر اساس برخى محاسبات تاريخى ، اين حادثه در حدود 1250 ق .م . رخ داده است .
به هر حال حضرت موسى (ع ) امور قوم خود را سامان داد و آنان را براى مبارزه با كافران آماده كرد و احكام خدا را به آنان تعليم داد. وى قوم بنى اسرائيل را بركت داد و در صد و بيست سالگى در مكانى به نام موآب ، حوالى درياى ميت ، درگذشت و بنى اسرائيل براى او سى روز عزادارى كردند. اين جريان در آخر سفر تثنيه يافت مى شود و تورات بدان پايان مى يابد:
(5) پس موسى بنده خداوند در آنجا به زمين موآب برحسب قول خداوند مرد (6) و او را در زمين موآب در مقابل بيت فعور در دره دفن كرد  و احدى قبر او را تا امروز ندانسته است (7) و موسى چون وفات يافت ، صد و بيست سال داشت و نه چشمش تار و نه قوتش كم شده بود (8) و بنى اسرائيل براى موسى در عربات موآب سى روز ماتم گرفتند. پس روزهاى ماتم و نوحه گرى براى موسى سپرى گشت (9) و يوشع بن نون از روح حكمت مملو بود، چون كه موسى دستهاى خود را بر او نهاده بود و بنى اسرائيل او را اطاعت نمودند و بر حسب آنچه خداوند به موسى امر فرموده بود عمل كردند (10) و نبيى مثل موسى تا به حال در اسرائيل برنخاسته است كه خداوند او را روبرو شناخته باشد (11) در جميع آيات و معجزاتى كه خداوند او را فرستاد تا آنها را در زمين مصر به فرعون و جميع بندگانش و تمامى زمينش بنمايد (12) و در تمامى دست قوى و جميع آن هيبت عظيم كه موسى در نظر همه اسرائيل نمود (تثنيه 34: 5 - 12).
8. تاءسيس يهوديت
در باب سوم سفر خروج مى خوانيم كه حضرت موسى (ع ) در بيابان حوريب در دامته كوه ، صداى خداى متعال را از ميان آتشى از بوته خار شنيد كه با او سخن مى گويد.
در قرآن مجيد نخستين سخن خداوند از درختى در بيابان طوى چنين آمده است :
فلما اءتاها نودى يا موسى . انى اءنا ربك فاخلع نعليك انك بالواد المقدس طوى . و اءنا اخترتك فاستمع لما يوحى . اننى اءنا الله لا اله الا اءنا فاعبدنى و اءقم الصلوة لذكرى . ان الساعة آتيه اءكاد اخفيها لتجزى كل نفس ‍ بما تسعى . فلا يصدنك عنها من لا يومن بها و اتبع هواه فتردى (طه : 11 - 16).
تورات مى گويد خداوند به حضرت موسى (ع ) وعده داد بنى اسرائيل را از دست مصريان نجات دهد و سرزمين كنعان و حدود آن را كه اماكن پر بركتى بودند، به ايشان عطا كند. از اين رو، حضرت موسى (ع ) رسالت يافت نزد فرعون برود و از او بخواهد كه بنى اسرائيل را رها كند. وى با معجزاتى عازم مصر شد و مقرر گرديد حضرت هارون (ع ) به وى كمك كند.
به گفته تورات ، خداى متعال به حضرت موسى (ع ) قدرت داد تا به اعجاز، عصاى خود و برادرش را به اژدها تبديل كند و نيز از دست خود نور سفيدى ساطع نمايد. فرعون جمعى از جادوگران را گرد آورد تا با حضرت موسى (ع ) مسابقه بدهند. اژدهاى مزبور تمامى آلات و ادوات آنان را بلعيد و آنان دانستند كه كار آن حضرت جادو نيست . به فرموده قرآن مجيد آنان بدون ترسى از فرعون به حضرت موسى (ع ) ايمان آوردند. پس از اين معجزات چند عذاب بر مصريان فرود آمد و هر بار فرعون قول مى داد بنى اسرائيل را مرخص كند، اما به قول خود عمل نمى كرد. تورات ده نوع عذاب را برشمارد:
1. تبديل شدن آبهاى مصريان به خون ؛
2. زياد شدن قورباغه ميان آنها؛
3. زياد شدن پشه ؛
4. زياد شدن مگس ؛
5. مرگ حيوانات مصريان بر اثر وبا؛
6. مبتلا شدن مصريان و چارپايان آنان به دمل ؛
7. فرود آمدن تگرگ بر آنان و تلف شدن مقدار زيادى از حيوانات و مزارع ؛
8. زياد شدن ملخ ؛
9. تاريك شدن مساكن مصريان تا سه روز؛
10. هلاك شدن نخست زادگان انسان و حيوان همه مصريان حتى نخست زاده خود فرعون .
قرآن مجيد نشانه هاى حضرت موسى (ع ) را نه عدد مى داند (اسراء: 101) و ظاهرا مقصود تنها نشانه هايى است كه براى فرعون آورده بوده و گرنه به صريح قرآن كريم و تورات معجزات آن حضرت بيش از اين عدد بوده است . برخى از اين عذابها در قرآن مجيد به گونه اى مذكور است (اعراف : 130 و 133).
به گفته تورات ، فرعون سرانجام تسليم شد و حضرت موسى (ع ) و هارون (ع ) را شبانه طلبيد و به آنان گفت با بنى اسرائيل به هر جا كه مى خواهيد برويد. پس آنان به سوى درياى سرخ در شرق مصر كوچ كردند و آنجا اردو زدند. قوم موسى از دور آمدن فرعونيان را مشاهده كردند. در آن هنگام حضرت موسى (ع ) دست خود را به طرف دريا دراز كرد و دريا شكافته شد و خشك گرديد و بنى اسرائيل به آسانى از آن عبور كردند.(19) آنگاه لشكريان فرعون وارد شدند و حضرت موسى (ع ) به امر خداوند با اشاره دست ، آنان را غرق كرد. تورات درباره غرق شدن شخص فرعون چيزى نگفته است .
از قرآن مجيد و احاديث اسلامى بر مى آيد كه بنى اسرائيل به امر خدا از مصر خارج شدند، نه به اذن فرعون (شعراء:52). همچنين به صريح قرآن كريم ، حضرت موسى (ع ) به فرمان الهى عصاى خود را به دريا زد، نه اينكه دستش را به سوى دريا دراز كند.
بنى اسرائيل در حوالى شبه جزيره سينا توقف كردند و در آنجا براى آنان از آسمان چيزى مانند شبنم و نيز مرغ بلدرچين كه به عربى سلوى ناميده مى شود، فرود مى آمد و آنان آنها را مى خوردند. اين جريان تا چهل سال يعنى در تمام مدت سرگردانى بنى اسرائيل در بيابان ادامه داشت . تورات مى گويد آن غذاى شبنم گونه من ناميده شد؛ زيرا بنى اسرائيل با ديدن آن به زبان عبرى پرسيدند: ((مان هوء)) يعنى آن چيست ؟



+ نوشته شده توسط hossein1221 در و ساعت 15:45 |
قيام ايلياء نبي

در روايات عهد عتيق شرحي مفصل درباره رواج بعل‌پرستي به ‏وسيله ايزابل و دخترش، عتليا، و گسترش فساد و ستم اجتماعي در دو سرزمين افرائيم و يهود مندرج است. طبق اين روايات، ايزابل حاکم مطلق و خونريز و بي‌قانون سرزمين‏هاي بني‌اسرائيل بود؛ «انبياء خداوند را مي‌کشت» و ايشان گروه گروه از دست او در غارها پنهان مي‌شدند.

در روايات عهد عتيق شرحي مفصل درباره رواج بعل‌پرستي به ‏وسيله ايزابل و دخترش، عتليا، و گسترش فساد و ستم اجتماعي در دو سرزمين افرائيم و يهود مندرج است. طبق اين روايات، ايزابل حاکم مطلق و خونريز و بي‌قانون سرزمين‏هاي بني‌اسرائيل بود؛ «انبياء خداوند را مي‌کشت» و ايشان گروه گروه از دست او در غارها پنهان مي‌شدند.[223]

اين سرآغاز موجي جديد از "جنبش پيامبري"[224] در ميان اتباع دو دولت بني‌اسرائيل است. اين "پيامبران" مصلحيني‌اند با شخصيتي مردمي، مسحورکننده و بسيج گر که مردم را به احياء سنن موسوي، يکتاپرستي و عدالت اجتماعي فرا مي‌خوانند. در چنين فضايي است که يکي از شگرف‌ترين اين پيامبران ظهور مي‌کند؛ کسي که از نظر احياء سنن يکتاپرستي و مبارزه با ستم و بي عدالتي و فساد اجتماعي در ميان پيامبران پس از موسي تا آن زمان يگانه است. او ايلياء نبي نام دارد و همان پيامبري است که قرآن کريم با نام "الياس" از او با تجليل فراوان ياد کرده و خاندان او را "آل ياسين" ناميده است:

و الياس از پيامبران بود. به مردم خود گفت آيا پروا نمي‌کنيد؟ آيا بعل را به خدايي مي‌خوانيد، و آن بهترين آفرينندگان را وامي‌گذاريد؟ پروردگار شما و پروردگار نياکانتان خداي يکتاست. پس تکذيبش کردند و آنان از احضار شدگانند، مگر بندگان مخلص خدا. و نام نيک او را در نسل‏هاي بعد باقي گذاشتيم. سلام بر خاندان الياس [سلام علي آل ياسين]. ما نيکوکاران را چنين پاداش مي‌دهيم. او از بندگان مومن ما بود.[225]

ايلياء نبي، اثر يک نقاش روس

در روايات عهد عتيق از ايلياء نبي با عنوان «ايلياء تشبي از ساکنان جلعاد»[226] ياد شده است.[227] جلعاد منطقه‌اي است کوهستاني در شرق رود اردن و در همسايگي سوريه که از گذشته‌اي دور مأواي قبايل آموري بود و بعدها بخشي از قبايل آرامي و بني‌اسرائيل نيز در آن سکني گرفتند. جلعاديان، مردم بومي جلعاد، جمعيتي انبوه بودند و در حوادث سياسي آن زمان نقش فعال داشتند. بنابراين، محل زيست ايليا منطقه‌اي است فرا‌قومي که در آن قبايل اسرائيلي و غير اسرائيلي آميزش دارند.[228] مهم‌تر، موطن اصلي ايليا يعني "تشب" است که نمي‌دانيم در کجاست.[229] برخي محققين، به اين دليل، ايليا را از بني‌اسرائيل نمي‌دانند بلکه او را از طايفه رکابي[230] يا از طايفه قيني (قائني)[231] مي‌دانند.[232]

رکابيان در اصل از مردم شهر قنات‌اند. قنات (دارالقنوات)[233] نام کهن شهر حوران[234] (در شمال شرقي سوريه) است که سکنه آن بعدها بنام اعراب نبطي شناخته مي‌شوند؛ گروهي از آنان به کنعان کوچيدند و طايفه رکابي را بنيان نهادند.[235]

طايفه سامي قيني همان طايفه‌اي است که شعيب (يترون)،[236] پدر زن موسي (ع)، به آن تعلق داشت. نويسندگان دائرةالمعارف يهود، نام طايفه فوق را به واژه "قين"، به معناي "آهنگر"، منتسب مي‌کنند و آنان را يک گروه حرفه‌اي از آهنگران کوچ‌نشين مي‌دانند.[237] حال آنکه در عهد عتيق اشاره‌اي به تعلق شعيب به حرفه آهنگري مندرج نيست؛ به عکس او چادرنشيني متمکن و «کاهن مديان»، يعني شيخ طايفه خود در منطقه فوق، توصيف شده است.[238] به علاوه، توجه کنيم که در نيمه اول هزاره دوم پيش از ميلاد در اسناد مصري از شهر "قنات" به عنوان "قين"[239] و "قانو"[240] نام برده شده است.[241] مجموعه اين دلايل، و نيز يکساني فرهنگ و عقايد ديني قيني‌ها و رکابيان، نشان مي‌دهد که اين دو طايفه کوچ‌نشين خويشاوند و از مردم شهر قنات‌ و همان طايفه شعيب‌اند. شهر دارالقنوات امروزه از مراکز دروزي‌هاي سوريه است و مي‌دانيم که دروزي‌ها براي شعيب پيامبر جايگاهي ويژه قايل‌اند.[242] اين امر نيز نشانه ديگري است از تعلق طايفه قيني به شهر قنات. امروزه برخي محققين، چون اشتاد،[243] معتقدند که يکتاپرستي در آغاز در ميان طايفه شعيب رواج داشت و موسي (ع) با اين آئين در ميان طايفه همسرش آشنا شد.[244]

دائرةالمعارف يهود انتساب ايلياء نبي به قيني‌ها و رکابيان را رد مي‌کند و تنها دليلي که اقامه مي‌کند رهبري ايليا بر يک «جنبش مردمي» در سرزمين بني‌اسرائيل است.[245] اين نگرش آشکارا صبغه نژادگرايانه دارد. براي مورخين يهودي دشوار است که ظهور يک "پيامبر بيگانه" را در ميان بني‌اسرائيل و پيروي توده‌هاي مردم از او را بپذيرند. آنان فراموش کرده‌اند که در همين زمان حکمرانان واقعي بني‌اسرائيل دو زن فنيقي (ايزابل و عتليا) بودند.

اگر بدانيم که اخياء شيلوني و ايلياء نبي از مردمي جز بني‌اسرائيل بودند، مردم شيلو و طوايف قيني و رکابي را به عنوان مدافعان سرسخت و احياء‌گران يکتاپرستي موسوي بشناسيم، و نيز بدانيم که مردم طايفه شعيب پيش از بني‌اسرائيل يکتاپرست بودند، تصويري که يهوديان از "يهوه" به عنوان مخلوق فرهنگ "ممتاز" و "يگانه" خود ساخته‌اند تمام و کمال فرومي‌ريزد. ديرزماني است که يهوديان بر خدا و بندگان خدا به خاطر "ابداع" آئين يکتاپرستي منت نهاده‌اند. حال آنکه اينان نخستين يکتاپرستان گيتي نبودند و آنگاه که به اين آئين گرويدند، براي خداي يگانه معبدها و نمادهاي طلايي به پا کردند، او را در رديف بعل، خداي بزرگ همسايگان فنيقي، جاي دادند و به داشتن خداي انحصاري قوم خود باليدند. و سرانجام، خداي يگانه را به موجودي بدل کردند که چون پيرزنان جادوگر جز نثار نفرين‌هاي شوم و پيشگويي کيفرهاي هولناک براي دشمنان اشرافيت قبيله يهودا کاري ندارد. بيهوده نيست که در ميان يهوديان مصلحيني مردمي چون اخيا و ايليا و ارميا نمي‌يابيم و "پيامبراني" که از ايشان سراغ داريم، چون ناتان و حزقيال، همه از جنس "پيامبران درباري‌"‌اند؛ هماناني که ارميا ايشان را «پيامبران دروغين» [246] خوانده است.

آنچه پيوند ايليا را با رکابيان بيشتر آشکار مي‌کند، حضور فعال اين طايفه در انقلاب ايلياء نبي است؛ تا بدانجا که در جريان تخريب معابد بعل در سامريه و کشتار خاندان عمري و داوودي يکي از آنان را، به‏ نام يوناداب (جندب) بن رکاب،[247] در کنار ييهو، سرکرده قيام، مي‌يابيم.[248]

ايلياء نبي در حال کشتن "پيامبران" بعل

در سده‌هاي پسين نيز رکابيان در حوالي بيت‌المقدس سکونت دارند؛ جامعه‌اي متمايز از بني‌اسرائيل را تشکيل مي‌دهند و برخلاف ايشان از نوشيدن شراب به شدت پرهيز مي‌کنند. کمي پيش از اشغال بيت‌المقدس به دست بخت‌النصر، خداوند از ارميا مي‌خواهد که، براي آزمايش ايشان و ارائه نمونه‌اي صالح به يهوديان، رکابيان را به نوشيدن شراب ترغيب کند. ارميا آنان را به خانه نگهبان معبد سليمان دعوت مي‌کند، کوزه‌هاي پر از شراب در برابرشان مي‌نهد و دعوت به نوشيدن مي‌کند. آنان نمي‌نوشند و چنين پاسخ مي‌دهند:

شراب نمي‌نوشيم زيرا که پدر ما يوناداب بن رکاب ما را وصيت نموده گفت که شما و پسران شما ابداً شراب ننوشيد، و خانه‌ها بنا مکنيد و کشت منماييد و تاکستا‌ن‌ها غرس مکنيد و آنها را نداشته باشيد بلکه تمامي روزهاي خود را در خيمه‌ها ساکن شويد تا روزهاي بسيار بر زميني که شما در آن غريب هستيد زنده بمانيد.[249]

ايلياء نبي شباني چادرنشين بود؛ روزي در اردن سکونت داشت و روز ديگر در حوالي صيدا. زندگي زاهدانه‏ اي داشت. ياور مستمندان بود و مردم او را «مرد خدا» مي‌دانستند.[250] در روايات عهد عتيق، بر خلاف رويه متعارف، هيچ اشاره‌اي به نام پدر، تبار و پيوند او با قبايل بني‌اسرائيل نشده است.

ايليا، به فرمان خداوند، دعوت خود را آشکار کرد. مردم به او گرويدند و در شورشي بزرگ، به دستور ايليا، 850 تن از "پيامبران" بعل و اشرا[251] را به قتل رسانيدند.[252] اخاب، که در اين روايت شخصيتي متزلزل دارد، هراسان ماجرا را به ايزابل خبر داد و ملکه فنيقي دستور قتل ايليا را صادر کرد. ايليا براي نجات جان خود به بيابان‌ها پناه برد تا سرانجام در مغاره‌اي کلام خدا بر او نازل شد. در اين مکاشفه، ايليا خداوند را «خداي لشکرها» (رب الجنود)[253] مي‌خواند که تعبيري کاملاً نو در روايات عهد عتيق است و بيانگر رسالت انقلابي ايليا.[254] خداوند به او دستور مي‌دهد که سه تن را براي انهدام خاندان اخاب و احياء يکتاپرستي موسوي در ميان بني‌اسرائيل به ياري طلبد: حزائيل، ييهو بن نمشي و اليشع بن شافاط.[255]

حزائيل[256] از سرداران آرامي دمشق است. او کمي پس از اين ماجرا، با مرگ بن‌حدد دوم، شاه سوريه (843-798) مي‌شود. نقش آرامي‌ها در اين سناريو هم بيانگر پيوندهاي آرامي ايلياست و هم بيانگر اين امر که مردم بني‌اسرائيل آراميان دمشق را قومي بيگانه نمي‌شناختند. ييهو بن نمشي[257] از سرداران بني‌اسرائيل است و اليشع بن شافاط[258] برزگري است ساده از مردم اردن. اليشع، که پس از ديدار با ايليا به خدمتگزار او بدل مي‌شود،[259] همان پيامبري است که پس از درگذشت ايليا در رأس پيروانش قرار مي‌گيرد و جنبش او را تداوم مي‌بخشد.[260] اليشع (اليسع) از پيامبراني است که نام ايشان در قرآن کريم ذکر شده است.[261] درباره تبار اليسع و پيوند او با قبايل بني‌اسرائيل نيز، چون ايليا، هيچ اشاره‌اي در روايات عهد عتيق مندرج نيست.

جنبش اين پيامبر شورشي تنها عليه سلطه خاندان عمري بر دولت افرائيم نيست. ايليا به مبارزه عليه شاه يهوديان نيز برخاست زيرا «خداي پدران خود را ترک کرده»، بتخانه ساخته و «ساکنان اورشليم را به زنا کردن ترغيب مي‌نمود.»[262] ايليا در نامه‌اي به شاه يهود چنين نوشت:

به طريق پادشاهان اسرائيل رفتار نموده، يهودا و ساکنين اورشليم را اغوا نمودي که موافق زناکاري خاندان اخاب مرتکب زنا بشوند و برادران خويش را نيز... به قتل رسانيدي. همانا خداوند قومت و پسرانت و زنانت و تمامي اموالت را به بلاي عظيم مبتلا خواهد ساخت.[263]

سرانجام، در سال 842، در زمان سلطنت يهورام بن اخاب بن عمري در دولت افرائيم (851-842) و اخزيا[264] بن يهورام بن يهوشافاط در دولت يهود (841-842) انقلاب آغاز شد. اخزيا، شاه يهود، پسر عتليا و نوه ايزابل است و داماد خاندان اخاب.[265] و يهورام، شاه افرائيم، دايي و احتمالا پدر زن اوست.

قيام با ابلاغ پيام اليسع، که اکنون با درگذشت ايليا در رأس توده انبوه پيروان او جاي دارد، به ييهو بن نمشي، سردار بني‌اسرائيل، آغاز مي‌شود. اليسع او را به پادشاهي بني‌اسرائيل منصوب مي‌کند و حکم قتل خاندان اخاب را صادر مي‌نمايد. اين در زماني است که دولت‌هاي بني‌اسرائيل، به دعوت اليسع، هدف تهاجم حزائيل، شاه جديد آرامي، قرار گرفته‌اند. ييهو به محل استقرار دو شاه افرائيم و يهود مي‌رود و هر دو را به قتل مي‌رساند؛ سپس به کاخ ييلاقي ايزابل مي‌شتابد و او را نيز مي‌کشد. آنگاه به‌همراه يوناداب بن رکاب، رهبر طايفه رکابي، رهسپار سامريه مي‌شود.

و چون از آنجا روانه شد، به يوناداب بن رکاب که به استقبال او مي‌آمد برخورد و او را تحيت نموده گفت که آيا دل تو راست است مثل دل من با دل تو؟ يوناداب جواب داد که راست است. گفت اگر هست دست خود را به من بده. پس دست خود را به او داد و او وي را نزد خود به عرابه برکشيد. و گفت همراه من بيا و غيرتي را که براي خداوند دارم ببين.[266]

ييهو در سامريه تمامي اعضاي خاندان عمري و بزرگان و کاهنان شهر و تمامي بعل‌پرستان و نيز 42 تن از اعضاي خاندان سلطنتي يهود (خاندان داوودي) را که در سامريه بودند به قتل مي‌رساند. آنگاه، به‌همراه يوناداب رکابي به معبد بعل مي‌رود، بت‌ها را مي‌شکند و معبد را به مزبله بدل مي‌کند. «پس ييهو اثر بعل را از اسرائيل نابود ساخت.»[267] اين سرآغاز حکومت 28 ساله ييهو بن نمشي (841-814) بر دولت افرائيم است.

اين داستان انقلابي است که با پيامبري ايلياء نبي آغاز شد و با قيام ييهو بن نمشي، تخريب معابد پرستش بعل و کشتار خاندان عمري و بخش مهمي از اعضاي خاندان داوودي به پايان رسيد. معهذا، در اينجا نيز، چون ماجراي پيامبري اخياء شيلوني و قيام يربعام بن نبط و خاندان يوسف عليه اشرافيت يهود، تنها با يک روايت سروکار نداريم. روايت دومي، که آشکارا متأخر بر روايت پيشين است، بلافاصله آغاز مي‌شود و ييهو و خاندان او "گنهکار" قلم مي‌روند.

ييهو هرچند به فرمان ايليا و اليسع يکتاپرستي موسوي را احياء کرد و سرزمين اسباط ده‌گانه شمالي را از بت‌پرستي کنعاني پاک نمود، چنانکه هيچگاه بعل‌پرستي به سرزمين قبايل شمالي بازنگشت،[268] معهذا بر «گناه يربعام بن نبط» باقي ماند.[269] تمامي شاهان بعدي افرائيم همچنان آلوده به «گناه يربعام بن نبط»‌اند؛ "شيطان بزرگي" که «اسرائيل را مرتکب گناه ساخت.»[270]

اين گناه بزرگ، که سرزمين قبايل شمالي را تا زمان انهدام خونين آن به دست امپراتوري آشور همچنان آماج نفرين قرار مي‌دهد، چيزي نيست جز تداوم استقلال و عدم تمکين به اشرافيت يهود. فساد، بي عدالتي و بت‌پرستي بخشودني است، چنانکه خاندان داوود در بيت‌المقدس هماره به آن اشتغال دارد و هيچگاه به نابودي کامل تهديد نمي‌شود، ولي گناهي که خاندان يوسف بنيانگذار آن بود نابخشودني است.

نگرش دائرةالمعارف يهود به شخصيت ايلياء نبي نيز، چون اخياء شيلوني، منفي است. طبق اين تصوير، يکتاپرستي[271] در جوهره خود ملازم با عدم تسامح ديني است برخلاف چندگانه پرستي[272] که هيچگاه در ذات خويش مخالفتي با تنوع پرستش نداشته و هماره حضور مشرب‌هاي ديني مختلف را، دوش به دوش هم، تحمل کرده است.[273]

نويسندگان دائرةالمعارف يهود بر مايه‌هاي ستم و فساد و بي‌عدالتي اجتماعي در دولت‌هاي آن زمان بني‌اسرائيل، چون بي‌قانوني و قساوت ايزابل در تملک اراضي نابط يزرعيلي[274] و قتل او[275] چشم مي‌پوشند. آنان توجه نمي‌کنند که هم در پيامبري اخياء شيلوني و قيام خاندان يوسف عليه دولت يهود و هم در پيامبري ايلياء نبي و قيام ييهو عليه خاندان‏هاي سلطنتي عمري و داوودي، رواج بت‌پرستي فنيقي تنها به معني اشاعه يک عقيده ديني نيست؛ بلکه ملازم است با رواج گسترده فساد و ستم اجتماعي. درونمايه اصلي ماجرا، آزادي يا عدم آزادي پرستش ديني نيست؛ تحميل خونين بعل‌پرستي است از طريق قتل عام گروه گروه "پيامبران".

نويسندگان دائرةالمعارف يهود، که سخت با ايزابل و "همسايگان فنيقي" همدلي نشان مي‌دهند، ايلياء نبي را "افراط‌گرايي" مي‌خوانند که «به شکلي غيرمشروط مخالف هر گونه پرستش، بجز يهوه، بود.» به ‏زعم آنان، ايزابل مخالفتي با پرستش خداي يگانه نداشت؛ به عکس، اين ايليا بود که سرسختانه با آئين و عقايد ديني همسايگان (فنيقي) مخالفت مي‌کرد. لذا، خاندان سلطنتي با تبليغات او مخالفت کرد زيرا سياستش گسترش پيوندهاي اقتصادي با همسايگان، به‏ويژه با صور، بود.

سقوط عتليا و به تخت نشاندن تنها بازمانده خاندان داوود

Figures de la Bible, 1728

Illustrated by Gerard Hoet (1648-1733), and others

اخاب به عقايد ديني مردم خود وفادار بود ولي ضرري نمي‌ديد که نسبت به دين مردم صور با تساهل برخورد کند و براي محافل نزديک به ملکه ايزابل مکاني براي پرستش در سامريه به پا کند. ولي ايليا... بر آن بود که رسالت تاريخي مردمش حفظ پرستش ديني ناب در درون مرزهاي خويش و به رسميت نشناختن ساير خدايان است... به فرمان ايليا مردمي تحريک شده حمله بردند و پيامبران بعل را کشتند. شاه [اخاب] هيچ مخالفتي با اقدام ايليا نشان نداد... ولي ملکه ايزابل از کشتار پيامبران بعل به خشم آمد و جنگي خونين را عليه ايليا و پيروانش آغاز کرد... ايليا مجبور شد به بيابان بگريزد زيرا مردم از او حمايت نکردند... در آنجا، مانند ماجراي موسي در کوه سينا، خدا بر او ظاهر شد... و از آنجا که مردم در جنگ با ايزابل از او حمايت نمي‌کردند... حزائيل، شاه بعدي سوريه، ييهو، شاه بعدي اسرائيل، و اليسع، جانشين ايليا، به عنوان ابزارهاي کيفر الهي تعيين شدند.[276]

حيرت‌انگيز است ولي باور کنيم که اسطوره‌هاي عهد عتيق به گذشته‌هاي دور تعلق ندارد؛ پديده‌اي کاملاً زنده است. اين همان مأخذي است که پيشتر از يربعام بن نبط تصويري منفي به دست مي‌داد زيرا، بر اساس اتهام راويان يهودي عهد عتيق، در سامريه بت‌خانه به پا کرده بود. به راستي چرا در اتهامي مشابه يربعام محکوم است و اخاب مورد دفاعي سخت قرار مي‌گيرد؟ کشف اين راز دشوار نيست. "يهوه" بهانه‌اي بيش نيست و تنها ملاک جانبداري، حتي تا به امروز، رابطه با اليگارشي يهودي است. يربعام و خاندان يوسف محکوم‌اند زيرا بر اين کانون شوريدند و اخاب و خاندان عمري مقبول‌اند زيرا پيوندي استوار با اين اليگارشي داشتند. اين شيوه نگرش کاملا جانبدارانه بيانگر حضور زنده اسطوره‌اي است سه هزار ساله که روح و مايه حيات خويش را از نژادپرستي يهودي مي‌گيرد.

پس از انقلاب سامريه و قتل اخزيا، شاه يهود، در بيت‌المقدس نيز حوادثي خونين رخ داد. عتليا، مادر اخزيا، به کودتا دست زد و با کشتار ساير اعضاي خاندان داوودي، جز يک کودک که به ‏وسيله زني پنهان شد، قدرت را بطور کامل به دست گرفت. عتليا شش سال با اقتدار تمام بر دولت يهود حکومت کرد و سپس، محتملا به دليل اقتدار بيش از حد کاهنان فنيقي در دربارش، با مقابله کاهنان يهودي مواجه شد. سرانجام، آنان در کودتايي سنجيده عتليا را به قتل رسانيدند و تنها بازمانده خاندان داوود را به سلطنت نشاندند.[277]

در سده هفدهم، داستان عتليا در هنر و ادبيات جديد اروپا بازتاب وسيع داشت. ژان راسين[278] تراژدي معروف خود به ‏نام عطليه (1691) را نوشت، قطعات معروفي به همين نام تصنيف شد و آنتوان کويپل[279] تابلوي معروف رنگ و روغن خود را به ‏نام "سقوط عتليا" (1692) کشيد که در موزه لوور پاريس نگهداري مي‌شود. مضمون تمامي اين آثار ستايش از خاندان داوود است.[280]

پي نوشت:

223. کتاب اول پادشاهان، 18/ 4، 13.

224. Prophetic Movement

225. الصافات، 123-132.

226. "Elijah the Tishbite of the inhabitants of Gilead."

227. کتاب اول پادشاهان، 17/ 1.

228. بنگريد به: . Judaica, vol. 7, pp. 569-571 .

229. در دائرةالمعارف يهود‌ نامي از اين محل مندرج نيست. هاکس آمريکايي محتمل مي‌‏داند استيب يا لستيب کنوني باشد در 10 مايلي شرق اردن و در ميان تل‏هاي جلعاد. (مستر هاکس آمريکايي، قاموس کتاب مقدس، بيروت: مطبعه آمريکايي، 1928، ص 357)

230. Rechabite

231. Ken

232. Judaica, vol. 6, p. 632.

233. Kenath

234. Hauran

235. کتاب اول تواريخ ايام، 2/ 55؛ Judaica, vol. 10, pp. 905-906

236. Jethro

237. ibid, vol. 10, p. 906.

238. بنگريد به: سفر خروج، 2/ 16؛ 3/ 1.

239. Qen

240. Qanu

241. ibid, vol. 10, p. 905.

242. ibid, pp. 20, 906.

243. B. Stade

244. ibid, p. 906.

245. ibid, vol. 6, p. 633.

246. بنگريد به: کتاب ارمياء نبي، باب‌ 28.

247. Jonadab ibn Rochab

248. کتاب دوم پادشاهان، 10/ 15-27.

"يوناداب" قرائت عبري نام فوق است. شکل ديگر قرائت آن "جُندب" است و در اين قرائت نامي کاملا عربي است.

249. کتاب ارمياء نبي، باب 35.

250. بنگريد به: کتاب اول پادشاهان، باب 17.

251. اشرا يا "اشيريم" (Asherah) الهه باروري در نزد مردم صيدا بود که ايزابل پرستش آن را در سرزمين‏هاي افرائيم و يهود رواج داد و معابد آن را به پا کرد.

252. در روايات عهد عتيق، عنوان "نبي" به مدعيان پيامبري در آئين‌هاي بعل‌پرستي نيز اطلاق مي‌شود. بنگريد به: کتاب اول پادشاهان، باب 18.

253. " I have been moved by zeal for the Lord, the God of Hosts."

254. کتاب اول پادشاهان، 19/ 10، 14.

255. همان مأخذ، 19/ 15-16.

256. Hazael

257. Jehu ibn Nimshi

258. Elishah ibn Shaphat

259. همان مأخذ، 19/ 19-21.

260. کتاب دوم پادشاهان، باب 2.

261. انعام، 86؛ ص، 48.

262. کتاب دوم تواريخ ايام، 21/ 11-12.

263. همان مأخذ، 21/ 12-14.

264. Ahaziah

265. کتاب دوم پادشاهان، 8/ 27.

266. همان مأخذ، 10/ 15-16.

267. همان مأخذ، 10/ 27.

268. همان مأخذ، 10/ 28.

269. همان مأخذ، 10/ 31.

270. بنگريد به: کتاب دوم پادشاهان، 14/ 24؛ 15/ 9؛ 15/ 18؛ 15/ 24؛ 15/ 28.

271. Monotheism

272. Polytheism

273. Judaica, vol. 6, p. 633.

274. Naboth the Jezreel

275. بنگريد به: کتاب اول پادشاهان، باب 21.

276. ibid, pp. 633-634.

277. کتاب دوم پادشاهان، باب 11؛ کتاب دوم تواريخ ايام، باب‌هاي 22-23.

278. Jean Racine

279. Antoine Coypel

280. بنگريد به:Judaica, vol. 3, p. 815 .

+ نوشته شده توسط hossein1221 در و ساعت 15:14 |

اشرافيت يهود و دولت افرائيم

از اين پس، دولت يهود در سرزمين جنوبي - که به قبيله يهود و بخش کوچکي از آن، مجاور با سرزمين افرائيم، به قبيله بنيامين تعلق داشت - مستقر بود و دولت افرائيم در سرزمين پهناور شمالي. دولت افرائيم سواحلي گسترده نيز در اختيار داشت و همسايگي آن با دولت آرامي سوريه و دولت هاي کنعاني صور و صيدا موقعيت تجاري برجسته اي در اختيارش مي نهاد؛ ولي دولت يهود به دليل استقرار دولت فلسطين در سواحل آن به دريا دسترسي نداشت.

جايگزيني بت پرستي کنعاني با يکتاپرستي موسوي طبعاً نمي توانست در ميان بني اسرائيل بي پژواک باشد. خاندان يوسف، به رهبري يربعام و مادرش، در رأس اين اعتراض جاي داشت. مادر يربعام، به نام صروعه، ظاهراً بيوه زني محترم و متنفذ در ميان بني اسرائيل بود زيرا نام او در روايات عهد عتيق به ثبت رسيده است.[165] طبق همين روايات، پس از شورش فوق، سليمان فرمان رياست يربعام را بر خاندان يوسف صادر کرد.[166] اين اقدام براي ساکت کردن يربعام بود، ولي ماجرا پايان نيافت. پيامبري به نام اخياء شيلوني با يربعام ديدار کرد و پيام خداوند را به او ابلاغ نمود که به دليل گروش سليمان به بت پرستي رياست ده قبيله بني اسرائيل را به او سپرده است.[167]

پس اخيا... به يربعام گفت... يهوه خداي اسرائيل چنين مي گويد اينک من مملکت را از دست سليمان پاره مي کنم و ده سبط به تو مي دهم... چون ايشان مرا ترک کردند و عشتورت، خداي صيدونيان، و کموش، خداي موآب، و ملکوم، خداي بني عمون، را سجده کردند و در طريق هاي من سلوک ننمودند.[168]

بدينسان، با مرگ سليمان، شورش خاندان يوسف با اجتماع بزرگان اسباط ده گانه بني اسرائيل در شهر شکيم[169] آغاز شد:

و رحبعام [پسر سليمان و شاه يهود] به شکيم رفت زيرا که تمامي اسرائيل به شکيم آمدند تا او را پادشاه بسازند... آنگاه يربعام [رئيس خاندان يوسف] و تمامي جماعت بني اسرائيل آمدند و به رحبعام عرض کرده گفتند: پدر تو يوغ ما را سخت ساخت اما تو الان بندگي سخت و يوغ سنگيني را که پدرت بر ما نهاد سبک ساز و تو را خدمت خواهيم نمود... [رحبعام] گفت: پدرم يوغ شما را سنگين ساخت اما من يوغ شما را زياده خواهم گردانيد. پدرم شما را به تازيانه ها تنبيه مي نمود اما من شما را به عقرب ها تنبيه خواهم کرد.[170]

تجمع سران قبايل در شکيم نشان مي دهد که اينان مرکزيت بيت المقدس را، که اينک کانون بت پرستي انگاشته مي شد، به رسميت نمي شناختند. چنين بود که سرزمين بني اسرائيل به دو دولت تقسيم شد: دولت افرائيم و دولت يهود.

و چون تمامي اسرائيل ديدند که پادشاه ايشان را اجابت نکرد، آنگاه قوم پادشاه را جواب داده گفتند ما را در داوود چه حصه است... اي اسرائيل به خيمه هاي خود برويد و اينک اين داوود به خانه خود متوجه باش... پس اسرائيل تا به امروز بر خاندان داوود عاصي شدند... [و يربعام را] بر تمام اسرائيل پادشاه ساختند و غير از سبط يهودا، فقط، کسي خاندان داوود را پيروي نکرد.[171]

اخياء شيلوني و يربعام

نقاشي از چاپ اول (1704، هلند) تاريخ يهود اثر فلاويوس جوزفوس، مورخ يهودي سده اول ميلادي

در پي اين ماجرا، خاندان يوسف دولت اسباط ده گانه بني اسرائيل را بنيان نهاد و يربعام به عنوان نخستين شاه (928-907 ق. م.) دولت افرائيم به قدرت رسيد.

از اين پس، دولت يهود در سرزمين جنوبي - که به قبيله يهود و بخش کوچکي از آن، مجاور با سرزمين افرائيم، به قبيله بنيامين تعلق داشت - مستقر بود و دولت افرائيم در سرزمين پهناور شمالي. دولت افرائيم سواحلي گسترده نيز در اختيار داشت و همسايگي آن با دولت آرامي سوريه و دولت هاي کنعاني صور و صيدا موقعيت تجاري برجسته اي در اختيارش مي نهاد؛ ولي دولت يهود به دليل استقرار دولت فلسطين در سواحل آن به دريا دسترسي نداشت.

پس از استقلال دولت افرائيم، تا سال هاي طولاني، ميان اين دو دولت ستيز سياسي و جنگ هاي نظامي خونين در جريان بود. علت اين ستيزها سياست عنادآميز دولت يهود و خاندان داوود بود که خود را برگزيده خداي اسرائيل و شبان بني اسرائيل مي دانستند و براي خويش حق حاکميت بر تمامي قبايل اسرائيل را قائل بودند.[172]

در عهد عتيق از دولت قبايل ده گانه شمالي با نام هاي اسرائيل و افرائيم ، هر دو، ياد شده است. نمونه هاي کاربرد نام اسرائيل را در کتاب پادشاهان و کتاب تواريخ ايام مي توان يافت و کاربرد نام افرائيم را در کتاب اشعياء نبي و کتاب ارمياء نبي.[173] براي نمونه، کتاب اشعياء نبي استقلال قبايل ده گانه از دولت يهود را «جدا شدن افرائيم از يهودا» مي خواند؛[174] و در جاي ديگر ستيز دو دولت بني اسرائيل را چنين توصيف مي کند: «و حسد افرائيم رفع خواهد شد و دشمنان يهودا منقطع خواهند گرديد. افرائيم بر يهودا حسد نخواهد برد و يهودا افرائيم را دشمني نخواهد نمود.»[175] برخي نويسندگان يهودي معاصر نيز نام دقيق دولت فوق را مملکت افرائيم مي دانند.[176]

يعقوب در ميان نوه هاي خود به افرائيم بيشترين علاقه را داشت همانگونه که يوسف محبوب ترين پسر او بود. از يعقوب روايت شده که سبط دو پسر يوسف، به ويژه افرائيم، قومي بزرگ را بنيان خواهند نهاد؛ و «ذريت آنها امت هاي بسيار خواهند گرديد» تا بدانجا که بني اسرائيل در ميان خويش چنين دعا خواهند کرد «خدا تو را مثل افرائيم و مناسه گرداند.»[177]

بنظر مي رسد که در گذشته دور، پيش از مستحيل شدن ساير قبايل بني اسرائيل در قبيله يهود، قبيله افرائيم و خاندان يوسف در ميان بني اسرائيل از احترام و اقتدار فراوان برخوردار بودند و رقيب اصلي يهوديان و خاندان داوود به شمار مي رفتند.

تعمق در متن کنوني عهد عتيق روشن مي کند که در دوران طولاني اقتدار اشرافيت يهود بر بني اسرائيل، به ويژه پس از پايان هويت مستقل ساير قبايل و ادغام تمامي آنان در مجموعه اي جديد به نام قوم يهود ، حذف و اضافات فراوان در متون ديني و تاريخي بني اسرائيل به سود يهوديان، و به ويژه بر ضد خاندان يوسف، صورت گرفته است. براي نمونه، کتاب پادشاهان و کتاب تواريخ ايام پادشاهان به دو گونه ناميده مي شود. در يکجا از «کتاب تواريخ ايام پادشاهان اسرائيل»[178] سخن مي رود و در جاي ديگر همين اثر «کتاب تواريخ ايام پادشاهان يهودا» خوانده مي شود.[179] روشن است که در دوران سلطه شاهان يهود متني کهن درباره تاريخ بني اسرائيل مورد بازبيني و بازسازي قرار گرفته و به تاريخ رسمي قوم يهود بدل شده است؛ هرچند برخي بقاياي متون کهن در نسخه جديد بر جاي مانده است. بازنويسي اين تاريخ در دوران تبعيد اشراف و روحانيون يهودي در بابل مورد ترديد نيست.[180] همچنين روشن است که تنها متون کهن بني اسرائيل منابع موجود نبوده است. براي نمونه، در کتاب دوم تواريخ ايام به منابعي چون تواريخ ناتان نبي و اخياء شيلوني ارجاع داده مي شود که در مجموعه حاضر موجود نيست.[181] به اين دليل عجيب نيست که در روايات متعلق به اين دوران، بسياري از نفرين هاي خداي اسرائيل به بني اسرائيل درواقع به مملکت افرائيم، يعني اسباط ده گانه شمالي، باز مي گردد؛ زيرا در اين زمان دو مفهوم بني اسرائيل و يهود کاملا متمايز است و به دو واحد سياسي مستقل و متعارض اطلاق مي گردد.

خاندان يوسف (سران قبيله افرائيم) نه تنها سلوکي دوستانه با ساير قبايل بني اسرائيل داشت بلکه خود را پاسدار سنن موسوي در قبال بدعت هاي کنعاني و مصري سليمان مي دانست؛ و همين سبب شد که قبايل ديگر در زير پرچم آن دولتي مستقل را به پا کنند و خود را از سلطه اشرافيت يهود رهايي بخشند.

دولت افرائيم تا زمان اشغال سامريه، پايتخت آن، به دست آشور به مدت 208 سال (928-720) موجوديت داشت.

تاريخ اين دولت را به چهار مرحله بايد تقسيم نمود:

1- دوران حکومت خاندان يوسف. در اين دوران کوتاه (928-906) دولت افرائيم با توطئه هاي سهمگين يهوديان مواجه است. اين توطئه ها سرانجام به سقوط خاندان يوسف و کشتار و انهدام کامل آنان مي انجامد.

2- دوران حکومت سران قبيله يساکار (906-882). در اين دوران نيز رويه يهوديان در قبال دولت افرائيم به سان گذشته است.

3- دوران سلطنت خاندان عُمري (882-842). در اين دوران اشرافيت يهود و افرائيم و خاندان هاي سلطنتي داوود و عُمري متحد و هم مشرب اند.

4- دوران پس از انقلاب ايلياء نبي (842-720). در اين دوران، بار ديگر مملکت افرائيم هدف حمله اشرافيت يهود قرار مي گيرد و سرانجام با دسيسه آنان به دست دولت آشور منهدم مي شود.

دولتهاي اسرائيل (افرائيم) و يهود و همسايگان آنها

نخستين توطئه اشرافيت يهود عليه دولت افرائيم بلافاصله پس از اعلام استقلال قبايل ده گانه بني اسرائيل آغاز مي شود:

و رحبعام پادشاه ادوم را، که سردار باج گيران بود، فرستاد و تمامي اسرائيل او را سنگسار کردند که مرد. و رحبعام پادشاه تعجيل نموده، بر عرابه خود سوار شد و به اورشليم فرار کرد.[182]

رحبعام پس از شکست اين دسيسه، در بيت المقدس سپاهي عظيم از قبايل يهود و بنيامين فراهم آورد و به سرزمين قبايل شمالي تاخت؛ ولي پيامبري بنام شمعيا آنان را از جنگ با برادران خويش منع کرد و سپاه رحبعام فروپاشيد.[183] معهذا، اين ستيز به پايان نرسيد و در تمامي دوران 17 ساله سلطنت رحبعام بر دولت يهود (928-911) ميان او و دولت افرائيم جنگ بود.[184] در زمان ابيام (ابيا)،[185] پسر رحبعام و شاه يهود (911-908)، تهاجم يهوديان به دولت افرائيم اوج يافت و اين سرزمين آماج کشتاري بيرحمانه قرار گرفت. اين حادثه لطمات شديدي بر پيکر قبايل ده گانه شمالي وارد ساخت و زمينه هاي سقوط و انهدام خاندان يوسف را فراهم ساخت.

... و کاهنان کرناها را نواختند و مردان يهودا بانگ بلند برآوردند و... خدا يربعام و تمامي اسرائيل را به حضور ابيا و يهودا شکست داد. و بني اسرائيل از حضور يهودا فرار کردند... و ابيا و قوم او آنها را به صدمه عظيمي شکست دادند؛ چنانکه پانصد هزار مرد برگزيده از اسرائيل مقتول افتادند. پس بني اسرائيل در آن وقت ذليل شدند و بني يهودا، چون که بر يهوه خداي پدران خود توکل نمودند قوي گرديدند... و يربعام در ايام ابيا ديگر قوت بهم نرسانيد و خداوند او را زد که مرد.[186]

از اين پس، در عهد عتيق روايتي متناقض با آنچه گذشت آغاز مي شود. آشکارا ما با دو متن سر و کار داريم؛ اولي کهن تر به نظر مي رسد و دومي بايد اضافات پسين يهوديان باشد. چنانکه ديديم، آئين پرستش گوساله طلايي را يهوديان آغاز کردند ولي از اين پس آن را به افرائيميان نسبت مي دهند. در چرخشي عجيب، قبايل ده گانه شمالي سخت شيفته بت خانه اورشليم معرفي مي شوند تا بدانجا که يربعام از سفر آنان به پايتخت دولت يهود به هراس مي افتد و خود بت خانه هايي به پا مي کند. در اين روايت جديد، شاه يهود فرمانروا و آقاي مشروع تمامي بني اسرائيل است و يربعام حکمراني غاصب.

و يربعام در دل خود فکر کرد که حال سلطنت به خاندان داوود خواهد برگشت. اگر اين قوم به جهت گذرانيدن قرباني ها به خانه خداوند به اورشليم بروند، همانا دل اين قوم به آقاي خويش، رحبعام پادشاه يهودا، خواهد برگشت و مرا به قتل رسانيده نزد رحبعام، پادشاه يهودا، خواهند برگشت. پس پادشاه مشورت نموده، دو گوساله طلا ساخت و به ايشان گفت براي شما رفتن به اورشليم زحمت است، هان اي اسرائيل خدايان تو که ترا از زمين مصر برآوردند. و يکي را در بيت ئيل گذاشت و ديگري را در دان قرار داد. و اين امر باعث گناه شد.[187]

کمي بعد، چرخش دوم صورت مي گيرد. اينک يهوديان مناديان يکتاپرستي موسوي اند و مبلغان خود را به سرزمين افرائيم مي فرستند تا آنان را از بت پرستي منع کنند.[188] در اين روايت جديد، گناه بني اسرائيل تنها شورش بر خاندان داوود نيست؛ اخراج کاهنان هاروني و گروه روحانيون حرفه اي لاوي نيز هست. يهوديان چنين رجز مي خوانند:

اي يربعام و تمامي اسرائيل مرا گوش گيريد. آيا شما نمي دانيد که يهوه، خداي اسرائيل، سلطنت اسرائيل را به داوود و پسرانش با عهد تمکين تا به ابد داده است؟ و يربعام بن نبط، بنده سليمان بن داوود، برخاست و بر مولاي خود عصيان ورزيد... شما الان گمان مي بريد که با سلطنت خداوند که در دست پسران داوود است مقابله توانيد نمود؟ شما گروه عظيمي مي باشيد و گوساله هاي طلا، که يربعام براي شما به جاي خدايان ساخته است، با شما مي باشد. آيا شما کهنه خداوند را از بني هارون و لاويان را نيز اخراج ننموديد؟... اما ما، يهوه خداي ماست و او را ترک نکرده ايم و کاهنان از پسران هارون خداوند را خدمت مي کنند و لاويان در کار خود مشغو ل اند... اينک با ما خدا رئيس است و کاهنان او با کرناهاي بلند آواز هستند تا به ضد شما بنوازند.[189]

طبق اين روايت جديد، يربعام منشاء تمامي گناهان پسين بني اسرائيل است[190] و خاندان يوسف و اسباط ده گانه بني اسرائيل مورد غضب هولناک و نفرين بيرحمانه و نابخشودني خداي اسرائيل اند.

از يربعام هر مرد را و هر محبوس و آزاد را که در اسرائيل باشد منقطع مي سازم و تمامي خاندان يربعام را دور مي اندازم چنانکه سرگين را بالکل دور مي اندازند. هر که از يربعام در شهر بميرد سگان بخورند و هر که در صحرا بميرد مرغان هوا بخورند... و خداوند اسرائيل را خواهد زد مثل ني که در آب متحرک شود و ريشه اسرائيل را از اين زمين نيکو که به پدران ايشان داده بود خواهند کند.[191]

عجيب است که اين خداي سختگير با قبيله يهود سلوکي تسامح آميز دارد و خشم او بر يهوديان به سان پدري است که از فرزند خاطي خود مي رنجد. اين نفرين هولناک به قبايل ده گانه شمالي و خاندان يوسف درست در زماني است که خاندان داوود و يهوديان «بيش از هر آنچه پدران ايشان کرده بودند» شرارت مي ورزند و علاوه بر بت پرستي، همجنس گرايي نيز در ميان شان رواجي گسترده يافته است.

و الواط نيز در زمين بودند و موافق رجاسات امت هايي که خداوند از حضور بني اسرائيل اخراج نموده بود عمل مي نمودند.[192]

معهذا، يهوديان و خاندان داوود همچنان عزيزدردانه خداي اسرائيل اند.

در تداوم اين سنت کهن، تاريخنگاري جديد يهود نيز نسبت به حوادث فوق برخوردي گزينشي و جانبدارانه دارد.[193] براي نمونه، دائرة المعارف يهود خروج اخيا، پيامبر شيلوني، را به ضديت او با سياست «تسامح آميز سليمان در قبال اديان بيگانه» نسبت مي دهد.[194] به عبارت ديگر، سليمان پادشاهي ليبرال ترسيم مي شود و اخياء شيلوني پيامبري بنيادگرا ! حال آنکه سخن اخيا بر سر تسامح نيست؛ بر سر جايگزيني سنن موسوي با بعل پرستي فنيقي در عهد سليمان است. همين مأخذ، يربعام را به عنوان احياء گر آئين پرستش گوساله طلايي در بني اسرائيل مطرح مي کند به همراه درج تصويري که در سده دوازدهم ميلادي يهوديان اسپانيا کشيده اند و يربعام و قومش را در حال پرستش گوساله طلايي نشان مي دهد.[195] اين شيوه نگرش به روشني بيانگر آن است که يهوديت جديد به شکلي آگاهانه خود را تنها و تنها وارث سنن قبيله يهودا مي داند نه تمامي بني اسرائيل.

کمي پس از درگذشت يربعام، يکي از سران قبيله يساکار (از قبايل بني اسرائيل) به نام بعشا[196] عليه حکومت خاندان يوسف شوريد، تمامي آنان را قتل عام کرد و خود به عنوان شاه قبايل ده گانه شمالي بني اسرائيل (906-883) قدرت را به دست گرفت.[197] اين پايان کار خاندان يوسف است و از اين پس نشاني از ايشان در اساطير يهودي نمي يابيم.

به رغم نابودي خاندان يوسف، ستيز دولت يهود بر ضد دولت افرائيم تداوم دارد. در اين زمان آسا،[198] پسر ابيام، شاه يهود (908-867) است و در تمامي دوران سلطنت او ميان دولت هاي يهود و افرائيم، چون گذشته، جنگ و ستيز در جريان است.[199] نفرت يهوديان از قبايل ده گانه شمالي و دولت افرائيم تا بدان حد است که به خيانتي بزرگ عليه سنن يگانگي قبايل بني اسرائيل دست مي زنند و دولت دمشق را بر آنان مي شورانند:

آسا تمامي طلا و نقره موجود در خزائن معبد سليمان و کاخ خويش را نزد بن حدد اول، شاه آرامي دمشق، مي فرستد و از او مي خواهد که پيمان دوستي خود را با دولت افرائيم بگسلد و به اين سرزمين حمله برد. بدينسان، تهاجم همزمان آرامي ها از شرق و شمال و يهوديان از جنوب به دولت افرائيم آغاز مي شود و بخش هاي مهمي از خاک اين کشور، در هر دو جبهه، به تصرف آرامي ها و يهوديان درمي آيد.[200] مدتي بعد، نفرين خداي اسرائيل دامان خاندان بعشا را نيز مي گيرد؛ در حوالي سال 882 يکي از سرداران دولت افرائيم به نام زمري[201] مي شورد و با قتل عام خاندان بعشا زمام قدرت را به دست مي گيرد.[202] اين شورش در زماني است که دولت افرائيم در جنگ با فلسطينيان است. با رسيدن خبر شورش زمري به جبهه هاي جنگ، سران قبايل ده گانه يکي از سرداران خود به نام عُمري را به عنوان شاه جديد دولت افرائيم برمي گزينند و پس از يک دوران کوتاه جنگ داخلي سرانجام عُمري به سلطنت مي رسد.[203] اين سرآغاز سلطنت خاندان عُمري در سرزمين قبايل ده گانه شمالي بني اسرائيل است.

حکومت بيت عمري [204] (خاندان عمري) نقطه عطفي در سرگذشت دولت افرائيم است و تاريخ علمي بني اسرائيل، يعني تاريخ مبتني بر داده هاي باستان شناسي نه روايات اساطيري صرف، از اين دوران آغاز مي شود.[205] در اين ميان به ويژه بقاياي شهر سامريه، پايتخت خاندان عمري، حائز اهميت است. اين آثار، و کشفيات مشابه در سرزمين جنوبي (دولت يهود)، بيانگر رواج آئين هاي بت پرستي مشابه با کنعاني ها (فنيقي ها) در سراسر منطقه اي است که مأواي قبايل بني اسرائيل به شمار مي رود.[206]

طبق روايات عهد عتيق، در اين دوران، ساختار قبيله اي مملکت افرائيم دستخوش تحولي اساسي شد و اشرافيت سلطنتي مقتدري، مشابه با دولت يهود، در قبايل شمالي شکل گرفت؛ و آنان نيز به تأثير از فنيقي ها به احداث معابد بعل و پرستش گوساله طلايي پرداختند. اين تحول از زمان سلطنت عمري (882-871) و با تأسيس شهر سامريه آغاز شد. عمري تپه سامري را، در خاک قبيله اشير، از فردي به نام سامر (شمر)[207] خريد و در آن شهر سامريه (شمرون)[208] را بنا نهاد.[209] از اين پس، سامريه پايتخت دولت افرائيم، از مراکز مهم تجاري منطقه و کانون سياسي پرتکاپويي است که با شهرهاي فنيقي صور و صيدا برابري مي کند. اين فرايند، در زمان سلطنت اخاب (اهب)،[210] پسر عُمري و شاه افرائيم (871-852)، به اوج خود رسيد. اخاب دختر شاه صيدا، به نام ايزابل،[211] را به زني گرفت و معبد بعل را در شهر سامريه برافراشت.[212]

دوران اخاب با سلطنت يهوشافاط (867-849)،[213] پسر آسا، در سرزمين يهود مقارن است. در زمان يهوشافاط (يهوشاپات) و اخاب، دو دولت افرائيم و يهود براي نخستين بار متحد شدند و رابطه اي نزديک ميان دو خاندان سلطنتي بني اسرائيل آغاز شد. يهوشافاط به سامريه رفت و دختر اخاب و ايزابل را براي پسر خود، يهورام،[214] به زني گرفت. اين دختر عتليا (عطليه)[215] نام دارد.

پيوند خاندان هاي سلطنتي افرائيم و يهود با تحولاتي جدي در منطقه مقارن است. اين دوراني است که امپراتوري مهاجم آشور از زمان آشورنصيرپال دوم[216] (884-859) و پسرش شلمنصر سوم[217] (859-824) تهاجمي سخت و خونين را در شرق و غرب مرزهاي خود آغاز کرده است؛ و در برابر اين خطر بزرگ است که اتحادي ميان دولت هاي شرق مديترانه سر مي گيرد. در کاوش هاي باستان شناسي لوحي استوانه اي از شلمنصر سوم به دست آمده که در آن از «اتحاد دوازده شاه هيتي [سوريه] و ساحل دريا» به رهبري بن حدد، شاه آرامي دمشق، سخن رفته است. نام سران اين دولت ها در کتيبه فوق مندرج است؛ يکي از آنان «اخاب اسرائيلي» است و ديگري «جندب عرب». بقيه شاهان دولت- شهرهاي فنيقي اند و مصر.[218]

شلمنصر سوم، امپراتور آشور

اين نخستين بار است که نام شاهي از بني اسرائيل، و نيز نام شاهي از عرب، در کتيبه اي به دست آمده است. آنچه در اين ميان حائز اهميت است عدم درج نام شاه يهود است. در اين زمان، طبق روايات عهد عتيق، دولت يهود با دولت افرائيم، و با دولت هاي فنيقي صور و صيدا، پيوندي استوار داشت و قطعاً جزيي از اين اتحاديه سياسي- نظامي بود. عدم درج نام شاه يهود مي تواند بيانگر کم اهميتي اين دولت باشد؛ و شايد از نظر آشور دولت يهود بخشي از اتباع اخاب، شاه افرائيم، به شمار مي رفت. اين با تصويري که تاريخ پادشاهان يهود از شکوه و عظمت اين دولت در عهد يهوشافاط به دست مي دهد تمايز چشمگير دارد.[219] اخاب، شاه افرائيم، نيز در مقابل بن حدد، شاه آرامي سوريه، قدرتي درجه دو به شمار مي رفت و زمانيکه مورد تهديد قرار مي گرفت او را «آقايم» و «پادشاه» خطاب مي کرد:

و بن حدد پادشاه آرام... سامريه را محاصره کرد و با آن جنگ نمود. و رسولان نزد اخاب... فرستاده وي را گفت نقره تو و طلاي تو از آن من است و زنان و پسران مقبول تو از آن من اند. و پادشاه اسرئيل در جواب گفت اي آقايم، پادشاه، موافق کلام تو، من و هر چه داريم از آن تو هستيم.[220]

در اين دوران، که داده هاي باستان شناسي نيز مؤيد آن است، قبايل بني اسرائيل به دليل پيوندهاي سياسي و نظامي و تجاري گسترده با دولت هاي صور و صيدا از فرهنگ و آئين ديني فينقي ها تأثير گسترده و عميق گرفتند. ازدواج اخاب، شاه افرائيم، با ايزابل دختر شاه صيدا، و ازدواج يهورام، شاه يهود (849-841)، با عتليا، دختر ايزابل، در اشاعه اين فرهنگ نقش اساسي داشت. اين مادر و دختر از اين پس نشان خود را بر سراسر تاريخ يهود بر جاي مي نهند.

کسي نبود مانند اخاب که خويشتن را براي به جا آوردن آنچه در نظر خداوند بد است فروخت و زنش ايزابل او را اغوا نمود. و در پيروي بت ها رجاسات بسيار مي نمود.[221]

در دولت يهود نيز وضع همين گونه است:

و [يهورام] به طريق پادشاهان اسرائيل، بطوري که خاندان اخاب رفتار مي کردند سلوک نمود؛ زيرا که دختر اخاب زن او بود. و آنچه در نظر خداوند ناپسند بود به عمل آورد... و او نيز مکان هاي بلند در کوه هاي يهودا ساخت و ساکنان اورشليم را به زنا کردن تحريض نمود [و] يهودا را گمراه ساخت.[222]

165. کتاب اول پادشاهان، 11/ 26-27.

166. همان مأخذ، 11/ 28.

167. همان مأخذ، 11/ 31؛ 12/ 15.

168. همان مأخذ، 11/ 29-33.

169. Shechem

170. همان مأخذ، 12/ 1-14.

171. همان مأخذ، 12/ 16-20.

172. Ben-Sasson, ibid, p. 111 .

173. بنگريد به: کتاب اشعياء نبي، 7/ 5، 8، 9، 17؛ کتاب ارمياء نبي، 31/ 18، 20.

174. کتاب اشعياء نبي، 7/ 17.

175. همان مأخذ، 11/ 13.

176. امنون نتصر، پادياوند، لوس آنجلس: مزدا، 1996، ج 1، ص 7.

177. سفر پيدايش، 48/ 78.

178. کتاب اول پادشاهان، 15/ 31.

179. کتاب دوم پادشاهان، 23/ 28.

180. ibid, p. 164 .

181. کتاب دوم تواريخ ايام، 9/ 29؛ 12/ 15؛ 13/ 22.

182. کتاب اول پادشاهان، 12/ 18.

183. همان مأخذ، 12/ 21-24.

184. همان مأخذ، 14/ 30.

185. Abijam ( Abijah )

186. کتاب دوم تواريخ ايام، 13/ 14-20.

187. کتاب اول پادشاهان، 12/ 26-30.

188. بنگريد به: کتاب اول پادشاهان، باب 13.

189. کتاب دوم تواريخ ايام، 13/ 4-12.

190. کتاب اول پادشاهان، 22/ 52.

191. همان مأخذ، 14/ 10-15.

192. همان مأخذ، 14/ 22-24.

193. از جمله بنگريد به: Ben-Sasson, ibid, pp . 110-138

194. Judaica, vol. 2, p. 459 .

195. ibid, vol. 9, pp . 1372-1373.

196. Baasha

197. کتاب اول پادشاهان، 15/ 27-29.

198. Asa

199. همان مأخذ، 15/ 32.

200. کتاب اول پادشاهان، 15/ 18-20؛ کتاب دوم تواريخ ايام، باب 16.

201. Zimri

202. کتاب اول پادشاهان، 16/ 9-13.

203. همان مأخذ، 16/ 16-23.

204. Bet Omri

205. روشن نيست عمري به کدام قبيله بني اسرائيل تعلق دارد. قطعاً از خاندان يوسف، يعني سران قبايل افرائيم و مناسه، نيست؛ زيرا پيشتر خبر قتل عام و انهدام کامل اين خاندان را شنيده ايم.

206. بنگريد به : Judaica, vol. 3, pp. 305-306

207. Shemer

208. Samaria (Shomron )

209. همان مأخد، 16/ 24.

210. Ahab

211. Jezebel

212. همان مأخذ، 16/ 31-33.

قرآن کريم سرآغاز آئين پرستش گوساله طلايي در بني اسرائيل را از فردي به نام سامري مي داند؛ زماني که موسي براي دريافت وحي به کوه طور رفت، سامري از غيبت او بهره جست و اين بت جديد را ساخت. نام سامري سه بار در قرآن آمده است. (طه، 85، 87، 95) در عهد عتيق (سفر خروج) اين ماجرا به هارون، برادر موسي، نسبت داده شده است.

213. Jehoshapat

214. Jehoram

215. Athaliah

در روايات عهد عتيق عتليا خواهر اخاب نيز خوانده شده است.

216. Ashurnasirpal II

217. Shalmaneser III

218. Ben-Sasson, ibid, p. 121 .

219. «و يهوشافاط دولت و حشمت عظيمي داشت.» (کتاب دوم تواريخ ايام، 18/ 1؛ و نيز بنگريد به باب 17)

220. کتاب اول پادشاهان، 20/ 1-4.

221. همان مأخذ، 21/ 25-26.

222. کتاب دوم تواريخ ايام، 21/ 6-11.

+ نوشته شده توسط hossein1221 در و ساعت 15:13 |

پيشينه کنعاني و ظهور دولت يهود

کنعان، يا فلسطين امروزين، سرزميني است بسيار کهن که پيشينه فرهنگ در آن به دوازده هزار سال پيش از ميلاد مي رسد. کهن ترين بقاياي زندگي روستايي به دست آمده در آن به پنج هزار سال پيش از ميلاد تعلق دارد.

سرزمين کنعان در سال 1469 پيش از ميلاد، در زمان فرعون توتمسيس سوم[103] (1490-1436)، بنيانگذار امپراتوري مصر، به تصرف اين دولت درآمد.[104]

از سده پانزدهم پيش از ميلاد در کتيبه هاي مصري نام کنعان به ثبت رسيده است و در اسفار پنجگانه نيز همين نام را دارد؛ سرزميني توصيف شده که «شير و شهد در آن جاري است.»[105] کنعان واژه سامي و به معني تجار پشم قرمز است زيرا اين منطقه کانون تجارت و صنعت رنگرزي بود و منسوجات آن، که در اسفار پنجگانه از آن با نام قرمز ياد شده، از معروفترين کالاهاي تجاري زمان خود بود. يوناني ها کنعاني ها را فنيقي مي ناميدند که به همين معناست.

کنعاني ها از گذشته دور فرهنگي شکوفا را در اين سرزمين بنا نهادند. مردمي تاجرپيشه بودند و از هزاره سوم پيش از ميلاد جبل (ببلاس) و صور و صيدا شهرهاي مهم ايشان و بنادر اصلي تجاري درياي مديترانه بود. آنان کهن ترين دريانوردان جهان به شمار مي روند و در سواحل اسپانيا، مالت، شمال آفريقا، سارديني و سيسيل داراي کلني هايي بودند. در آغاز هزاره اول پيش از ميلاد، کنعاني ها الفباي خود را (خط فنيقي) پديد ساختند. اين خط مادر خط عبري است.

نقشه سرزمين کنعان

با ورود طوايف عبراني و فلسطيني، کنعاني ها بخش هاي جنوبي سرزمين خود را از دست دادند ولي در حاشيه دريا، به ويژه در دو بندر مهم تجاري صور[106] و صيدا (صيدون)[107]، همچنان حضور داشتند و شهر- دولت هاي مهمي را پديد ساختند. در زمان داوود و سليمان، شاه کنعاني صور به نام حيرام [108] با اين دو رابطه دوستانه داشت. چنانکه خواهيم ديد، حيرام در اساطير يهودي، و نيز در اساطير فراماسونري، جايگاهي برجسته دارد.

به نوشته رافائل پاتاي، در دوران سلطنت سليمان، قبايل کنعاني ساکن سرزمين هاي بني اسرائيل بتدريج با قبايل عبراني آميخته شدند. در دوران سلطه رومي ها واژه کنعاني به گروهي از يهوديان اطلاق مي شد که به شدت ضد رومي بودند. نخستين بنادر شمال آفريقا را کنعاني ها بنيان نهادند و تا سده دوم ميلادي بقاياي کارتاژي هاي اين منطقه خود را کنعاني مي خواندند.[109] در نقوش تخت جمشيد، تصاوير کنعاني ها حک شده که در کنار ساير اقوام هداياي خود را به نزد داريوش مي برند.

در سال 1150 پيش از ميلاد سلطه مصر بر سرزمين کنعان پايان يافت و در حوالي سال 1029 ساختار سياسي طوايف عبراني به دست شائول (طالوت)،[110] از طايفه بنيامين، به صورت دولت درآمد. او نخستين شاه قبايل بني اسرائيل است و 24 سال (تا سال 1004) سلطنت کرد. سپس، داوود، از قبيله يهودا و کوچکترين پسر يسه،[111] به سلطنت رسيد. در آغاز سلطنت شائول شمار قبايل دوازده گانه بني اسرائيل 300 هزار نفر و جمعيت قبيله يهودا 30 هزار نفر گزارش شده است.[112]

تنها منبع شناخت تاريخنگاري جديد از داوود روايات عهد عتيق است. طبق اين روايات، دوران داوود معاصر است با اقتدار بيست و يکمين سلسله فراعنه مصر (1075-664 پيش از ميلاد) به ويژه پسوسنس اول[113] (1044-994).

يهوديان داوود و سليمان را پيامبر نمي دانند؛ آنان را نخستين پادشاهان و نماد قدرت و شوکت خويش مي شمرند. در دربار آنان فردي به نام ناتان نبي حضور داشت و واسطه ارتباط شان با يهوه بود. ما داوود و سليمان مندرج در عهد عتيق را با داوود و سليمان پيامبر (ع)، آنگونه که در قرآن کريم و روايات اسلامي مي شناسيم، يکي نمي دانيم. اسطوره هاي امروزين يهودي نيز با تصويري که در گذشته از داوود و سليمان پيامبر، از جمله در ميان اعراب، رواج داشته قطعاً يکسان نيست. درباره انتساب داوود و سليمان به تبار يهودا دليلي جز ادعاي عهد عتيق در دست نيست و اين مجموعه کتبي است که در طول اعصار متمادي، از جمله در دوران تبعيد اشرافيت يهود به بابل، بارها و بارها مورد بازبيني و بازسازي قرار گرفته است. همچنين، جز ادعاي عهد عتيق، دليلي نداريم که خاندان سلطنتي داوودي يهود را از تبار داوود پيامبر بدانيم. در آينده با فرايند طولاني تدوين عهد عتيق و تأثير اشرافيت و کاهنان يهودي در بازنويسي آن در اعصار و ازمنه مختلف بطور مشروح آشنا خواهيم شد. بنابراين، زماني که در اين پژوهش از داوود و سليمان سخن مي گوئيم منظور دو پادشاه يهودي است آنگونه که در روايات يهودي تصوير شده اند .

نقاشي داوود، پادشاه يهود، اثر رامبراند، 1642 (موزه هرميتاژ، سن پطرزبورگ)

طبق اساطير يهودي، داوود در جنگ با فلسطيني ها مورد توجه شائول قرار گرفت، به دربار او راه يافت و دامادش شد. جنگاوري و اقتدار داوود شائول را به هراس انداخت و تصميم به قتل او گرفت ولي موفق نشد؛ داوود به نزد اخيش،[114] شاه فلسطيني ها و دشمن سرسخت بني اسرائيل، پناه برد. سرانجام، قبايل بني اسرائيل در جنگي سخت از فلسطيني ها شکست خوردند و شائول به قتل رسيد. داوود در حبرون[115] مستقر شد و از سوي قبيله يهودا به شاهي برگزيده شد. او هفت سال و نيم شاه يهود بود. پس از جنگ هاي سخت با ساير قبايل بني اسرائيل و شکست پسران شائول سرانجام بيت المقدس را تصرف کرد و پادشاه بني اسرائيل و يهود شد. داوود در 30 سالگي شاه يهود شد و 40 سال سلطنت کرد؛ هفت سال و نيم بر قبيله يهودا و 33 سال بر تمامي بني اسرائيل.[116] زمان وفات داوود را حوالي سال 965 پيش از ميلاد مي دانند. بدينسان، در دوران داوود، دولتي واحد از قبايل دوازده گانه بني اسرائيل، در زير سلطه قبيله يهودا، تأسيس شد. [117]

چنانکه ديديم، سلطه داوود و قبيله يهود بر ساير قبايل بني اسرائيل از طريق خيانت به بني اسرائيل و پناه بردن به دشمنان قوم خود، يعني مهاجرين کرتي (فلسطيني ها)، به دست آمد. درواقع، اين فلسطيني ها بودند که با درهم شکستن اقتدار نظامي بني اسرائيل و قتل شائول راه را براي صعود داوود هموار کردند؛ و او سپس از طريق جنگ هاي خونين بني اسرائيل را مقهور ساخت. در دوران داوود و در پيرامون دربار او يک اليگارشي اشرافي شکل گرفت و اين امر نارضايتي بني اسرائيل را برانگيخت و به شورشي بزرگ عليه داوود انجاميد. رهبري اين شورش را ابشالوم،[118] پسر داوود، به دست داشت که «دل هاي مردان اسرائيل» با او بود.[119] سرانجام، در جنگي خونين شورشيان شکست خوردند و قتل عامي سخت صورت گرفت. تعداد کساني که به دست «بندگان داوود» به قتل رسيدند بيست هزار نفر گزارش شده است.[120] ابشالوم نيز در اين نبرد به قتل رسيد؛ و «جان داوود و پسران و دختران و زنان و متعه هايش» نجات يافت.[121] اين ماجرا نيز پيوند داوود را با قبيله يهودا نگسست و ساير قبايل بني اسرائيل همچنان سلطنت داوود را حکومت يهوديان مي انگاشتند:

جميع مردان اسرائيل نزد پادشاه آمدند و به پادشاه گفتند چرا... مردان يهودا تو را دزديدند... مردان يهودا به مردان اسرائيل جواب دادند از اين سبب که پادشاه از خويشان ما است، پس چرا از اين امر حسد مي بريد؟... مردان اسرائيل در جواب گفتند... حق ما در داوود از شما بيشتر است، پس چرا ما را حقير شمرديد.[122]

بدينسان، از زمان داوود، در روايات اسفار پنجگانه مفاهيم اسرائيل و يهود جدا مي شود و به دو گروه متمايز اطلاق مي گردد. حکومت داوود و قبيله يهودا بر بني اسرائيل را بايد مبداء فرايندي طولاني دانست که سرانجام از طريق حذف ساير قبايل بني اسرائيل به شکل گيري قوم يهود انجاميد.

اسطوره داوود بنياني است که انديشه و ساختار سياسي يهوديت بر آن استوار است. مفهوم برگزيدگي الهي و سلطنت ابدي خاندان داوود محوري را پديد ساخته که طي سده هاي متمادي يهوديان وحدت سياسي خود را، به رغم پراکندگي جغرافيايي، در پيرامون آن تداوم بخشيده و انگيزش و آرمان هاي سياسي خود را از آن گرفته اند. خاندان داوود اسطوره اي کاملا قومي است و نماد قدرت و شوکت يهوديان به شمار مي رود؛ و در اين معنا حتي با ساير قبايل بني اسرائيل نيز پيوند ندارد .

تدوين کنندگان عهد عتيق تعمدي آشکار و شگفت در رواج فرهنگ مبتني بر آميختگي (هرج و مرج) جنسي[123] و تقدس زدايي اخلاقي از پيامبران داشته اند؛ و شالوده اي را که با داستان رفتار ناستوده ابراهيم در مصر،[124] داستان لوط و دخترانش،[125] آميزش يهودا و عروسش و داستان هاي مشابه ديگر بنيان نهاده اند، تداوم مي بخشند. سرآغاز اسطوره خاندان داوود به کتاب روت مي رسد.

کتاب روت با داستان مردي از قبيله يهودا آغاز مي شود. او در زمان قحطي به موآب مي رود و در آنجا با زني، که به بني اسرائيل تعلق ندارد، به نام روت[126] ازدواج مي کند. مرد يهودي مي ميرد و نعومي،[127] مادرش، و روت، بيوه اش، سال ها در موآب تنها مي مانند. سرانجام، اين دو به سرزمين يهود مي روند و روت در کشتزار يکي از سران قبيله يهودا، به نام بوعز،[128] به کار مي پردازد. اين دو زن مستمندند. روت به راهنمايي نعومي نيمه شب پنهان به خوابگاه بوعز مي رود، در کنار او مي خسبد، صبحگاه شش کيل جو از او مي گيرد و به عنوان ارمغان براي نعومي مي برد. اين سرآغاز شيفتگي بوعز و وصلت او با روت است. چنين است که روت زيبا و نعومي محيل و دلاله به ثروت و شوکت مي رسند.[129] بوعز و روت نياکان داوودند. بدينسان، شجره اي که با زناي يهودا و عروسش آغاز شد تداوم مي يابد و خانداني را بنياد مي نهد که برگزيدگان يهوه و رهبران مشروع تمامي بني اسرائيل به شمار مي روند.

در تصوف يهودي (کابالا)، شخصيت داوود در موجودي خدايگونه به نام شخينا[130] تجلي مي يابد که سلطنت جهان فرا زميني را به دست دارد. سلطنت زميني خاندان داوود نيز هيچگاه منقطع نمي شود و در تبار او هماره تداوم دارد؛ و سرانجام از اين تبار مِلِخ (ملک، پادشاه)[131] يا مشيا (مسيح)[132] ظهور خواهد کرد و سيطره يهوديان، و در رأس آنان خاندان داوود، را بر سراسر جهان برقرار خواهد ن مود. صهيونيسم، به عنوان يک ايدئولوژي جديد، بر اصل برگزيدگي و رسالت جهاني قوم يهود مبتني است و درونمايه خويش را از اسطوره خاندان داوود گرفته است. به عبارت ديگر، انطباق همان اسطوره است بر فرهنگ و دنياي جديد.

تصويري که عهد عتيق از شخصيت داوود به دست مي دهد بي شک در تکوين روانشناسي فردي و اجتماعي و فرهنگ قوم يهود به شدت موثر بوده است. در اين روايت، داوود سلطاني است قدرت طلب، قسي و غرق در فساد دربار باشکوه خود.

او چنان بيرحم و کينه توز است که در دوران سلطنت خويش، هفت پسر بيگناه شائول را که در پناه او مي زيند، به دشمنان خاندان شائول، از قومي بيگانه با بني اسرائيل، تحويل مي دهد تا به انتقام گذشته بر دار کشند.[133] و تنها اين نيست. داوود ده ها زن در حرم خود دارد[134] و حتي همسران شائول را نيز به تصرف درآورده است به رغم اينکه همسر نخست او دختر شائول است.[135] اين زنان به مرگي تدريجي محکوم اند بي آنکه داوود نظري به ايشان افکند.[136] معهذا، او چنان هوسباز است که با بت شبع،[137] همسر زيباي اورياء حتي،[138] مي آميزد و سپس، به قصد تصاحب دائم اين زن، سردار دلير و وفادار خود را به قتل مي رساند.[139] بت شبع مادر سليمان، جانشين داوود، است.[140]

پسران داوود نيز، چون پدر، بدکار و شريرند. يکي چنان فاسد است که با خواهر خويش مي آميزد. خواهر کار را به رسوايي مي کشد تنها به اين دليل که بي رضاي او و بي رضاي پدر صورت گرفته است.[141] و پسر ديگر «در نظر تمامي اسرائيل» با همسران پدر مي خسبد.[142] سليمان نيز «هفتصد زن بانو و سيصد متعه» دارد که يکي دختر فرعون مصر است. و تأثير اين زنان بر او چنان است که در پيري دل او را از خدا برمي گردانند و سليمان را به «پيروي خدايان غريب» مايل مي سازند.[143] بدين دليل، سليمان مورد نفرين خدا قرار مي گيرد و پس از مرگ او مملکتش متلاشي مي شود.

عهد عتيق سرشار از چنين ايستارهاي اخلاقي و الگوهاي رفتاري است.

در اواخر هزاره دوم پيش از ميلاد، مهاجريني جديد به سرزمين کنعان پاي نهادند که در اسناد رامسس سوم،[144] فرعون مصر (1198-1166)، «مردم درياها»[145] ناميده مي شوند.[146] آنان سکنه دريانورد جزاير درياي اژه، ميان ترکيه و يونان، بودند. اين قوم، پس از جنگ هاي سخت با کنعاني ها و عبراني ها سرانجام سلطه خود را بر بخشي از سواحل سرزمين کنعان مستقر ساخت.

اين قوم فلسطيني خوانده مي شدند و نام کنوني سرزمين کنعان يادگار آنان است. اطلاق اين نام بر سرزمين کنعان به معناي آن نيست که سکنه کنوني فلسطين از تبار اين قوم اند. در طول دوران هاي پسين، مهاجرت ها و آميختگي هاي نژادي فراوان رخ داده است. در سده هاي اخير بر مردم سرزمين فلسطين عنصر نژاد و فرهنگ سامي عرب غلبه دارد. [147] داستان سامسون و دليله و نيز جنگ هاي داوود و جالوت، سردار فلسطيني، به اين دوران تعلق دارد. داوود سرانجام توانست سرزمين بني اسرائيل را از سلطه مهاجرين اژه اي برهاند. از اين زمان مهاجرين اژه اي تنها در حاشيه دريا سرزميني کوچک در اختيار داشتند. بندر غزه کانون اصلي فلسطيني ها بود.

طبق اسطوره هاي يهودي، پس از داوود، پسرش سليمان به سلطنت رسيد. و طبق همين اسطوره ها در زمان سليمان (965-928) دولت يهود و بني اسرائيل به اوج شکوه و شوکت خود رسيد؛ به دولتي بزرگ در ميان مصر و بين النهرين بدل شد و سپس رو به انحطاط نهاد. در زمان سليمان نيز رابطه اشرافيت قبيله يهود با اتباع خويش تبعيض آميز و سلطه گرانه است.

با درگذشت سليمان و آغاز سلطنت پسرش، رحبعام،[148] بحراني که از نيمه دوم سلطنت سليمان آغاز شده بود شعله ور شد. در سال 928، ده قبيله مستقر در سرزمين هاي شمالي بني اسرائيل، به رهبري قبيله افرائيم (سبط افرائيم پسر يوسف)، بر اشرافيت يهود شوريدند و در سرزمين هاي خويش دولت مستقل خود را به پا کردند. رهبري اين شورش با يربعام بن نبط[149] از قبيله افرائيم است.

سرآغاز اين شورش به زمان سليمان مي رسد؛ آنگاه که گروهي از بني اسرائيل عليه احداث معبد و کاخ باشکوه سليمان در اورشليم (بيت المقدس) قيام مي کنند. احداث معبد و کاخ فوق درواقع همان عصيان بت پرستانه سليمان است بر ضد آئين موسوي که او را ملعون خداوند قرار داد.

معمار محراب و مکان هاي پرستش در معبد سليمان فردي به نام حيرام ابيف[150] است که از جانب پدر فنيقي و مادرش از بني اسرائيل است.[151] سليمان از دوست خود حيرام، شاه صور، براي احداث معبد ياري مي طلبد و او حيرام ابيف را به بيت المقدس مي فرستد.[152]

حيرام شاهي ثروتمند بود و در زمان او صور امپراتوري مستعمراتي درياي مديترانه و قدرت بزرگ تجاري منطقه به شمار مي رفت. دولت فنيقي صور در اين زمان، و در سده هاي پسين، کانون اصلي پرستش بعل[153] و مروج اين آئين در منطقه بود. بعل واژه کهن سامي به معناي خداوند است که بت گوساله طلايي[154] يکي از نمادهاي آن بود.[155] ثروت فنيقي ها و پيوندهاي گسترده تجاري آنان با سراسر منطقه مديترانه و سواحل آن در غرب و با شبه جزيره عربستان و سوريه و بين النهرين و ايران در شرق، طبعاً عاملي مهم در اشاعه آئين بعل پرستي بود. در اين زمان حيرام بندر صور را به شهري زيبا بدل کرد و در آن معابد و مجسمه هاي عظيم بعل را برافراشت و همين امر بر سليمان اثر گذارد.[156]

توصيفي که از معبد سليمان روايت شده آن را پرستشگاهي باشکوه مي نماياند سرشار از آذين هاي طلايي که در محراب آن دو کروبي[157] عظيم از طلا نصب است.[158] اين کروبي چيزي نيست جز گوساله طلايي بالدار[159] (شبيه نقوش حيوانات بالداري که در تخت جمشيد مي يابيم) که با نام هايي چون ملکم[160] و ملکارت[161] خوانده مي شد و نمونه هاي آن در کاوش هاي باستان شناسي به دست آمده است.[162] اين همان آئين پرستش گوساله طلايي است که در روايات اسلامي آن را گوساله سامري مي نامند.

معبد سليمان و بتهاي کنعاني (گوساله طلايي) در آن، آنگونه که در عهد عتيق تصوير شده

در سده سيزدهم ميلادي، با پيدايش تصوف يهودي (کابالا) در اسپانياي مسيحي، مفهوم بعل بار ديگر به عنوان واژه اي مقدس، و اين بار به معناي اسماء رازآميز الهي ، سر برکشيد. امروزه، بعل شم، به معناي استاد اسماء الهي ، عنوان آموزگاران و مرشدان تصوف يهودي است.[163] در سده هيجدهم، اسطوره حيرام نيز در بنياد آئين هاي فراماسونري جاي گرفت؛ احداث معبد سليمان سرآغاز اين طريقت رازآميز انگاشته شد و حيرام نخستين معمار آن. اين پديده تصادفي نيست و دقيقاً بايد به معناي تکريم احياءگر پرستش بعل ارزيابي شود. [164]

103. Thutmosis

104. Ben-Sasson, ibid, pp . 13-14.

105. سفر خروج، 3/ 8.

106. Tyre

107. Sidon

108. Hiram

109. Raphael Patai, Canaan , Americana, vol . 5, p. 311 .

110. Saul

111. Jesse

112. کتاب اول سموئيل، 11/ 8.

113. Psusennes

114. Achish

115. Hebron

116. کتاب دوم سموئيل، 5/ 4-5؛ کتاب اول پادشاهان، 2/ 11.

117. تاريخ هاي فوق همه قراردادي است و بر مبناي داده هاي عهد عتيق به دست آمده است. براي نمونه، جودائيکا دوران سلطنت چهل ساله داوود را سال هاي 1010-970 پيش از ميلاد مي داند.( Judaica, vol. 5, p. 1318 )

118. Absalom

119. کتاب دوم سموئيل، 15/ 13.

120. همان مأخذ، 18/ 7.

121. همان مأخذ، 19/ 5.

122. همان مأخذ، 19/ 41-43.

123. Sexual Promiscuity

124. ابراهيم در زمان ورود به مصر، همسرش، سارا، را خواهر خود خواند تا برايش «خيريت شود.» درباريان فرعون از زيبايي اين زن مسافر باخبر شدند و او را به کاخ فرعون بردند. بدينسان، اين «آرامي آواره» صاحب «ميش ها و گاوان و حماران و غلامان و کنيزان و ماده الاغان و شتران شد.» اين منشاء ثروت بني اسرائيل است. (سفر پيدايش، 12/ 11-20)

125. پس از نزول غضب الهي بر شهرهاي سدوم و گومورا، لوط و دو دخترش در مغاره اي ساکن مي شوند. دو دختر به پدر شراب مي نوشانند و شبانه، بدون اطلاع وي، با او همخوابه مي شوند. حاصل اين زناي با محارم دو پسر است؛ يکي نياي موآبيان است و ديگري نياي بني عمون. (سفر پيدايش، 19/ 30-38)

126. Ruth

127. Naomi

128. Boaz

129. کتاب روت، باب هاي اول تا چهارم.

130. Shekhinah

131. Melekh

132. Mashiah

133. کتاب دوم سموئيل، 21/ 4-9.

134. همان مأخذ، 15/ 16.

135. همان مأخذ، 12/ 8.

136. همان مأخذ، 20/ 3.

137. Bath-Sheba

138. Uriah the Hittite

139. همان مأخذ، باب 11.

140. همان مأخذ، 12/ 24.

141. همان مأخذ، 13/ 1-17.

142. همان مأخذ، 16/ 23..

143. کتاب اول پادشاهان، 11/ 3-4.

144. Rameses

145. Sea Peoples in Canaan

146. Ben-Sasson, ibid, p. 26 .

147. واژه فلسطين از واژه عبري پلشت ( Pelesht ) ريشه گرفته و به معناي انسان حقير و پست و نيز دشمن است. در دوران سلطه رومي ها، اين سرزمين با اين نام به يکي از ايالت هاي امپراتوري روم بدل شد. واژه فوق به همين معنا به زبان هاي اروپايي و فارسي راه يافته است. واژه هاي philistinus لاتين و philistin فرانسه و philistine انگليسي و پلشت و پلشتي فارسي به همين معناست.

148. Rehoboam

149. Jeroboam ibn Nebat

150. Hiram Abif

151. کتاب اول پادشاهان، 7/ 14؛ کتاب دوم تواريخ ايام، 2/ 14.

152. کتاب دوم تواريخ ايام، باب دوم. (حيرام در زبان عبري به معناي نجيب زاده است.)

153. Baal Shemem

154. Golden Calf

155. Judaica, vol. 7, p. 711 .

156. ibid, vol. 8, p . 501.

157. Cherubim

158. کتاب اول پادشاهان، 6/ 22-28؛ کتاب دوم تواريخ ايام، 3/ 10-13.

159. ibid, vol. 7, p. 711 .

160. Melkom

161. Melkart

162. بنگريد به تصوير کروبي به دست آمده از کاخ اخاب در شهر سامريه مندرج در: Judaica, vol. 5, p. 397 .

163. ibid , vol. 4, pp. 5-6 .

164. بنگريد به:

Albert G. Mackey, Encyclopedia of Freemasonry, New York: Macoy Publishing and Masonic Supply Company, 1966 , vol. 1, pp. 457-459 .

+ نوشته شده توسط hossein1221 در و ساعت 15:12 |
ابراهيم از تبار سام بود و در حوالي سال 1900 پيش از ميلاد در شهر اور به دنيا آمد. او از اور به حران،[37] شهري در شمال شرقي فرات و در کناره راه تجاري بين النهرين به مديترانه، مهاجرت کرد و سپس راهي کنعان شد.[38] در کنعان نخستين پسر او، از همسر دومش هاجر، به دنيا آمد و او را اسماعيل نام نهاد.

طبق اسطوره هاي يهودي، پيش از تولد اسماعيل، فرشته اي بر ابراهيم ظاهر شد و خبر داد که اين فرزند «مردي وحشي خواهد بود» و با همگان در ستيز دائم؛ و از او «دوازده رئيس» و «امتي عظيم» پديد خواهد شد.[39] راويان عهد عتيق آشکارا نفرتي شگرف از اسماعيل بروز مي دهند. براي نمونه، درگذشت اسماعيل چنين بيان شده است: «و مدت زندگاني اسماعيل صد و سي و هفت سال بود؛ که جان را سپرده بمرد و به قوم خود ملحق گشت.»[40]

عجيب است که در عهد عتيق هيچ اشاره صريحي به نام اين «امت عظيم» وجود ندارد؛ ولي اشارات پراکنده به اسباط دوازده گانه اسماعيل، که داراي رمه هاي بزرگ شتر و گوسفندند و در همسايگي شرقي بني اسرائيل مي زيند،[41] ترديدي باقي نمي گذارد که منظور اعراب است. براي نمونه، خداي اسرائيل به قوم برگزيده خود چنين وعده مي دهد:

توانگري دريا به سوي تو گردانيده خواهد شد و دولت امت ها نزد تو خواهد آمد... جميع گله هاي قيدار[42] نزد تو جمع خواهند شد و قوچ هاي نبايوط[43] تو را خدمت خواهند نمود.[44]

نبايوط (نبط) و قيدار دو تن از اسباط دوازده گانه اسماعيل اند.[45] اشاره خصمانه عهد عتيق به سرشت و سرنوشت اسماعيل و نفرت از او و اسباط او روشن مي کند که متن کنوني عهد عتيق در زماني مورد جرح و تعديل قرار گرفته که اعراب دشمن جدي يهوديان به شمار مي رفته اند؛ و اين تنها در دوران اسلامي است. توجه کنيم که متن کنوني عهد عتيق بر مبناي نسخي نشر يافته که قدمت کهن ترين آنها تنها به سده هاي نهم و دهم ميلادي/ سوم و چهارم هجري مي رسد.[46]

اين امر کاملا معقول و محتمل است. يک نمونه آشکار از دستکاري در روايات عهد عتيق را در داستان مهاجرت ابراهيم از شهر اور مي توان ديد. در سفر پيدايش آمده است: «پس تارح پسر خود ابرام... را برداشته با ايشان از اور کلدانيان بيرون شدند...»[47] انتساب شهر اور به کلداني ها[48] نشان مي دهد که متن فوق در دوراني متأخر بر زمان کلداني ها دستکاري شده است.

قبايل کوچ نشين و سامي نژاد کلداني قومي جديدند که در سده هاي نخستين هزاره اول پيش از ميلاد پديد شدند. آنان در شبه جزيره عربستان مي زيستند و با امپراتوري آشور در ستيز بودند. کهن ترين اشاره به نام آنها در کتيبه هاي آشورنصيرپال دوم[49] (884-859) است. کلداني ها در سال 623 پيش از ميلاد، به رهبري نبوپولاسر،[50] شهر اور را اشغال کردند و دولت خود را بنيان نهادند. شاهان کلداني بابل، نبوپولاسر و پسرش نبوکدنصر (بخت النصر)،[51] متحدين دولت هاي ايراني عيلام و ماد بودند.[52] چنانکه مي بينيم، عهد عتيق شهر اور را در زمان ابراهيم، قريب به 1300 سال پيش از سلطه کلداني ها بر آن، «اور کلداني» خوانده است.

طبق اسطوره هاي عرب، اسماعيل در سرزمين عربستان به دنيا آمد و پسران او نياي قبايل دوازده گانه شمالي عرب اند. در اين روايت نيز نابت (نبط) فرزند نخست است و نام ساير اسباط با روايت عهد عتيق انطباق دارد. به گفته ابن هشام، «عرب جمله از نسل اسماعيل اند يا از نسل قحطان.» و قحطان بن عابر نيز، که نياي مردم يمن شناخته مي شود، از تبار سام است.[53]

بايد افزود که نام شش قبيله از قبايل دوازده گانه عرب (نابط، قيدار، ادبيل،[54] حدد،[55] دومه،[56] مسا[57] و تيما[58]) در کتيبه هاي آشوري و کتيبه هاي به دست آمده در شمال عربستان مندرج است.[59] بدينسان، قدمت اسطوره هاي ديني و قومي عرب بسيار کهن، و مستقل از اسطوره هاي يهودي، جلوه گر مي شود و هيچ دليل علمي وجود ندارد که منابع يهودي را نخستين يا تنها منبع شناخت اساطيري و تاريخي اعراب بدانيم. به عکس، تأثير قبايل عرب (اسماعيلي) را در تاريخ کهن بني اسرائيل کاملا مي توان، حتي در متن کنوني عهد عتيق، رديابي کرد.

نخستين تأثير اعراب بر بني اسرائيل را در نام يهودا، چهارمين پسر يعقوب و بنيانگذار قبيله يهودا، مي يابيم؛ يعني در مفهومي که در بنياد يهوديت جاي مي گيرد.

معناي نام يهودا روشن نيست. در سفر پيدايش اين نام به معناي حمد و شکرگذاري آمده است.[60] معهذا، برخي زبان شناسان اين معنا را صحيح نمي شمرند و ريشه آن را وهد[61] عربي مي دانند به معني زمين يا مقام پست؛ اراضي قبيله يهودا در قسمت پست سرزمين بني اسرائيل قرار داشت يا مقام يهودا، يا قبيله يهود، در آغاز فروتر از سايرين بود و سپس خود را برکشيد.[62]

از ميان قبايل اسماعيلي حداقل دو نام را مرتبط با تاريخ بني اسرائيل مي يابيم: حدد و نبط.

خاندان شاهان آرامي دمشق، که در تحولات دروني قبايل بني اسرائيل نقش جدي و گاه تعيين کننده دارد، بن حدد[63] ناميده مي شود. اين نام به معناي انتساب تبار آنان به فردي به نام حدد است. خاندان شاهان بني حدد در دمشق شخصيت هايي واقعي، نه اسطوره اي، هستند و در کاوش هاي باستان شناسي نقش سنگي بن حدد به دست آمده است،[64] و در کتيبه هاي آشوري نيز نام خاندان حدد مندرج است. از اين خاندان سه تن با نام بن حدد در دمشق به حکومت رسيدند. بن حدد اول با دولت هاي بني اسرائيل رابطه دوستانه داشت ولي سرانجام با تحريک يهوديان به سرزمين اسباط ده گانه شمالي تاخت. بن حدد دوم رهبري اتحاد دوازده دولت سوريه و شرق مديترانه، از جمله اعراب و افرائيم و فنيقي ها، را عليه شلمنصر سوم، امپراتور آشور، به دست داشت و در سال 853 پيش از ميلاد جنگي بزرگ را عليه آشوري ها اداره کرد و آنان را عقب راند. بن حدد سوم (پسر حزائيل) مغلوب آشوري ها شد و به خراجگزار آنان بدل گرديد.[65] سرانجام، در سال 732 پيش از ميلاد با توطئه آحاز، شاه يهوديان، امپراتوري آشور به استقلال دولت سوريه، که سياست مقابله با سلطه آشور را آغاز کرده بود، پايان داد.

به گمان ما، پيوند نام نبط[66] با تاريخ کهن بني اسرائيل نيز از اهميت جدي برخوردار است.

در عهد عتيق نام نبط در دو مورد جايگاه ويژه دارد و در هر دو مورد با دو عصيان بزرگ براي احياء يکتاپرستي موسوي و عليه بت پرستي فنيقي پيوند مي خورد. اگر براي اين نام مفهومي نمادين[67] قايل شويم، که در اسطوره شناسي[68] جديد چنين تأويل هايي رايج است، و توجه کنيم که در اساطير عرب نيز پسر بزرگ اسماعيل و نياي پيامبر اسلام (ص) نبط (نابت) نام دارد، اين مفهوم نمادين اهميت جدي مي يابد.

يربعام بن نبط، که رئيس خاندان يوسف انگاشته مي شود، رهبر شورش قبايل ده گانه شمالي بني اسرائيل عليه اشرافيت قبيله يهودا و احياء بت پرستي فنيقي در سرزمين آنان و بنيانگذار دولت افرائيم است. توجه کنيم که اين شورش با هدايت پيامبري به نام اخياء شيلوني[69] آغاز شد. اخيا اهل شيلو است و در دوران پيري خود در اين شهر مي زيست.[70] شيلو شهري است در کنار دهکده وادي موسي در اردن امروز (150 کيلومتري جنوب شرقي بيت المقدس). اين منطقه، که از گذشته هاي بسيار دور مأواي مردمي بومي بود، در سده نهم پيش از ميلاد به تصرف دولت يهود درآمد. در سده چهارم پيش از ميلاد سکنه شيلو را با نام اعراب نبطي مي شناسيم. در اوايل سده سوم آنان دولت بزرگي را بنياد نهادند که شيلو پايتخت آن بود. اين شهر، که خرابه هاي باستاني آن امروزه با نام يوناني پترا[71] شهرت دارد (به معني شهر سنگي)، از مراکز مهم تجاري جهان آن عصر به شمار مي رفت و در قلب شاهراه تجاري هند و مديترانه جاي داشت.[72]

مورد ديگر از حضور مفهوم نبط در اساطير بني اسرائيل، تجاوزايزابل، ملکه فنيقي بني اسرائيل، به املاک فردي به نام نبط (نابوت) است و قتل او. اين ماجرا در انقلاب ايلياء نبي و سقوط اشرافيت بني اسرائيل و انهدام نهايي بت پرستي فنيقي در سرزمين اسباط ده گانه شمالي (مملکت افرائيم) جايگاه مرکزي دارد.[73]

طبق اساطير يهودي، پس از اسماعيل، از سارا همسر نخست ابراهيم، اسحاق به دنيا آمد. اين پسر، برخلاف اسماعيل، دردانه و برگزيده خداي اسرائيل است: «عهد خود را با وي استوار خواهم داشت تا با ذريت او، بعد از او، عهد ابدي باشد.»[74] اسحاق در سرزمين موعود (کنعان) به دنيا آمد و در اين سرزمين درگذشت. پسر کوچک اسحاق به نام يعقوب سومين آباء بني اسرائيل ، پس از ابراهيم و اسحاق، است و بنيانگذار قوم بني اسرائيل.

اسرائيل لقبي است که مَلِک حامل وحي از سوي خداوند به يعقوب داد[75] و به او وعده داد که از تبار وي ملتي فراخواهد روئيد.[76] از آن پس، يعقوب خداي خود را ال الوه اسرائيل (خدا، خداي اسرائيل) مي نامد[77] و در عهد عتيق قبايل عبراني با نام هاي بني اسرائيل ، قبايل اسرائيل ، ملت اسرائيل و خاندان اسرائيل خوانده مي شوند.

دوازده پسر يعقوب قبايل دوازده گانه ب ني اسرائيل، يا اسباط دوازده گانه اسرائيل ، را بنيان نهادند. اين قبايل عبارتند از: روبين (روبن)،[78] شمعون (سيمئون)،[79] لاوي (لوي)،[80] يهودا (جودا)،[81] يساکار (يشحر، يساخر)،[82] زبولون (زبلون، زيالون)،[83] دان (دون)،[84] نفتالي (نفتائيل)،[85] جاد،[86] اشير (اشير، اشر، اسر)،[87] مناسه (منسي)،[88] افرائيم[89] و بنيامين (ابن يامين، بنجامين).[90] مناسه و افرائيم پسران يوسف[91] يازدهمين و محبوب ترين پسر يعقوب اند و دو نيمه قبيله منسوب به آنان همان قبيله يوسف است.

اين ادعا که اعضاي قبايل اسرائيل همه از تبار فرزندان يعقوب اند[92] پذيرفتني نيست. معقول اين است که طبق سنن جوامع قبيله اي فرزندان يعقوب هر يک رياست طايفه اي را به دست داشتند و هر طايفه به نام رئيس خود شهرت يافت.

قوم يهود به يهودا، چهارمين پسر يعقوب، منتسب است. در پايان زندگي يعقوب، يهودا رياست بزرگترين و پرجمعيت ترين طايفه بني اسرائيل را به دست داشت و از آن پس قبيله او مهم ترين قدرت سياسي بني اسرائيل به شمار مي رفت. در اسطوره هاي يهودي، که نقش مهمي در تکوين فرهنگ و روانشناسي قومي يهوديان داشته است، يهودا زيرک ترين و برجسته ترين برادران رقيب يوسف است و شخصيت او الگويي مقبول به شمار مي رود.[93]

در اين نمادهاي اسطوره اي، نخستين بار با شخصيت يهودا به سان پيرمردي هرزه آشنا مي شويم که نادانسته با عروس خويش، تامار، به گمان آنکه فاحشه است، مي آميزد و در ازاي آن «مُهر و زنار و عصاي خود» را به گرو مي دهد. حاصل اين پيوند دو پسر (فارص و زارح) است که نياکان دو طايفه از قبيله يهودند.[94] تدوين کنندگان يهودي سفر پيدايش، از زبان يعقوب پيامبر، براي يهودا رسالت فرمانروايي بر بني اسرائيل و جهانيان را وعده مي دهند:

اي يهودا... دستت بر گردن دشمنانت خواهد بود و پسران پدرت ترا تعظيم خواهند کرد... عصا از يهودا دور نخواهد شد و نه فرمانروايي از ميان پاي هاي وي تا که شيلو بيايد. و مر او را اطاعت امت ها خواهد بود.[95]

اين همان عصا يي است که يهودا پيشتر به گرو داده بود!

يهودا نماد دوروئي و خدعه در ميان پسران يعقوب است. از سويي، در ماجراي توطئه برادران عليه جان يوسف نقش اصلي را به دست دارد و از سوي ديگر در نزد يعقوب ساير برادران را مقصر و خود را دوستدار يوسف و عامل نجات جان او جلوه مي دهد. او با اين خدعه سرانجام جانشين يوسف و فرمانرواي قوم بني اسرائيل مي شود.

يهودا از قتل يوسف به دست ساير برادران ممانعت مي کند و انداختن او را در چاه پيشنهاد مي کند ولي اين از سر ترحم نيست؛ مرگ در چاهي پر از مار و کژدم قطعاً دردناک تر از مرگي ساده است. چنان خدعه گر است که يوسف در ميان برادران تنها او را داراي رحم و مروت مي پندارد و براي نجات خويش به او ملتجي مي شود. چنان قسي است که به لابه برادر کوچک کمترين وقعي نمي نهد. و چنان زيرک است که، به رغم برتري بر ساير برادران و توانايي در نجات يوسف، اين تصميم هولناک را به آنان نسبت مي دهد:

يوسف... دامن يهودا گرفت. گفت: تو برادر مهتري، ترا حرمت و شفقت بيشتر بود، شفاعتي بکن. يهودا گفت: شفاعت سود نمي دارد. گفت: توبه کردم. گفت: اين نه جاي توبه است. گفت: عذر من ازيشان بخواه، کي اگر جرمي کردم به کودکي و ناداني کردم. گفت: عذر نمي پذيرند. گفت: باري بگو ايشان را تا اين خرقه به من بگذارند، تا اگر بمانم عورت پوش من باشد، و اگر بميرم کفن من باشد. گفت: رضا نمي دهند. يوسف گفت: اي برادر، دستي بر کار من نه. گفت: کار از دست رفت...[96]

آنگاه که برادران به زندان يوسف مي افتند، بي آنکه زندانبان خود را بشناسند، نخستين کس که ساير برادران را متهم مي کند و تمامي گناه را به ايشان منتسب مي سازد، يهوداست:

يهودا گفت: من شما را گفتم کي اين معامله را مکنيد. فرمان من نبرديد. اکنون هم جان شد و هم سود و زيان و خان و مان شد، و هم پرده ما دريده شد.[97]

و آنگاه که يوسف، عزيز مصر، آنان را به مجازات تهديد مي کند، باز نخستين کس که لابه و فغان برمي آورد يهودا است:

يهودا روي وا پس کرد. نوحه و زاري برآورد کي: وايعقوبا، کاشکي ترا بديدمي تا با تو بگفتمي شومي فعل ما کي در ما رسيد و مکر و حيلت ما پرده روزگار ما دريد.[98]

و سرانجام هموست که پيراهن وصل يوسف را براي پدر مي برد همانگونه که پيشتر پيراهن خونين يوسف را برده بود.

در قرآن کريم، ميان واژه هاي بني اسرائيل و يهود تفاوتي محسوس مي توان ديد. در قرآن، بني اسرائيل به قوم پيامبراني چون موسي (ع) اطلاق مي شود؛ خداوند بني اسرائيل را بر جهانيان برتري داد ليکن قدر نعمت هايي را که بر ايشان ارزاني شد نشناختند و از راه موسي (ع) و ساير پيامبران رويگردان شدند.

واژه يهود در قرآن کريم ناظر به مفهوم جديدي است که از قوم يهود در سده هاي نخست ميلادي شکل گرفته بود. نماد بارز آن کانون هاي يهودي معاصر پيامبر اسلام (ص) است که بطور عمده در سرزمين هاي بين النهرين و عربستان مستقر بودند و به مبادلات پولي مبتني بر بهره (رباخواري) اشتغال داشتند؛ عملي که قرآن آن را به شدت نکوهش کرده است.

در قرآن، يهوديان قومي توصيف شده اند به شدت ناسپاس و حريص بر دنيا. آنان هيچ ربطي به ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و فرزندان يعقوب ندارند؛ زيرا کتاب خداوند را پنهان کرده اند و گمراهي را بر هدايت ترجيح داده اند. به سبب پيمان شکني و کفر بر آيات خداوند و کشتن پيامبران، خداوند بر دلهايشان مهر نهاده است و جز اندکي از ايشان ايمان نخواهند آورد؛ و به سبب گرفتن ربا و خوردن اموال مردم عذابي دردناک در انتظارشان است. آنان منکر و دشمن پيام خداوند، کين توزترين دشمن اسلام و مسلمانان و فسادکنندگان بر روي زمين و مورد لعن خداوندند. و سرانجام، خداوند ايشان را حزب شيطان مي خواند. (استحوذ عليهم الشيطان، فانسيهم ذکر الله، اولئک حزب الشيطان، الا ان حزب الشيطان هم الخاسرون.)[99]

مسلمانان نيز کم و بيش ميان مفاهيم بني اسرائيل و يهود تمايز قايل بوده اند. براي نمونه، ميبدي (سده ششم هجري) از «جهودان بني اسرائيل» سخن مي گويد و عموماً ميان بني اسرائيل و جهودان تمايز قايل است.[100] در روايات اسلامي، اشرافيت يهود سخت با پيامبران بني اسرائيل دشمني داشتند. ميبدي مي نويسد:

روايت کرده اند که جهودان هفتاد پيغمبر در اول روز بکشتند و چندين زاهد برخاستند تا امر معروف کنند و ايشان را از آن قتل باز دارند و در آخر روز ايشان را نيز بکشتند.[101]

عناد اشرافيت يهود با پيامبران بني اسرائيل تا بدانجاست که، طبق روايت مقاتل بن سليمان، خداوند ذوالکفل پيامبر را از معاشرت با ايشان منع کرد. (منع الله ذوالکفل من اليهود.)[102]

37. Haran

38. سفر پيدايش، 11/ 26-31؛ 12/ 1-2.

39. همان مأخذ، 16/ 12؛ 17/ 20.

40. همان مأخذ، 25/ 17.

41. همان مأخذ، 25/ 18.

42. Kedar

43. Nebaioth

44. کتاب اشعياء نبي، 60/ 5-7.

45. سفر پيدايش، 25/ 13-16؛ کتاب اول تواريخ ايام، 1/ 29-31.

46. Judaica, vol. 4, p. 913 ; Americana, vol. 3, p. 656 .

47. سفر پيدايش، 11/ 31.

48. Chaldea

49. Ashurnasirpal

50. Nabopolassar

51. Nebuchadnezzar

52. Americana, vol. 6, p. 245; Judaica, vol. 5, p . 330.

53. ابن هشام، سيرت رسول الله، ترجمه رفيع الدين اسحاق بن محمد همداني، تهران: خوارزمي، چاپ اول، 1360، ج 1، ص 21.

54. Adbeel

55. Hadad

56. Dumah

57. Massa

58. Tema

59. Judaica, vol. 9, p. 89 .

60. سفر پيدايش، 29/ 35.

61. wahd

62. ibid, vol. 10, p. 326 .

63. Ben-Hadad

64. اين نقش سنگي در موزه ملي سوريه نگهداري مي شود. تصوير آن در جودائيکا، ج 4، ص 516 مندرج است.

65. ibid , vol. 4, p. 515 .

66. Nabat, Nebat, Naboth, Nebaioth

67. symbolic

68. Mythology

69. Ahijah the Shilonite

70. کتاب دوم پادشاهان، 14/ 1.

71. Petra

72. American, vol. 21, p . 815.

73. بنگريد به: کتاب اول پادشاهان، باب 21.

74. سفر پيدايش، 17/ 19.

75. همان مأخذ، 32/ 29.

76. همان مأخذ، 35/ 10-11.

77. همان مأخذ، 33/ 20.

78. Reuben

79. Simeon

80. Levi

81. Judah,Yehuda

82. Issachar

83. Zebulun

84. Dan

85. Naphtali

86. Gad

87. Asher

88. Manasseh

89. Ephraim

90. Benjamin

91. Joseph

92. سفر خروج، 1/ 7.

93. بنگريد به: Judaica, vol.10, p. 332

94. سفر پيدايش، 38/ 14-30؛ 46/ 12.

95. همان مأخذ، 49/ 8-10.

96. احمد بن محمد بن زيد طوسي، قصه يوسف (الجامع الستين للطايف البساتين)، تهران: انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ سوم، 1367، صص 142-143.

97. همان مأخذ، ص 601.

98. همان مأخذ، ص 611.

99. بقره، 40-96، 140-141، 174-175؛ آل عمران، 187؛ نساء ، 155، 161؛ مائده، 64، 82؛ مجادله، 19.

100. براي نمونه بنگريد به: ميبدي، همان مأخذ، ج 1، ص 166.

101. همان مأخذ، ص 208.

102. همان مأخذ، ص 650.

+ نوشته شده توسط hossein1221 در و ساعت 15:11 |
يهوديان خويشتن را بازماندگان طوايفي مي‌دانند که در آغاز هزاره دوم پيش از ميلاد در جنوب بين‌النهرين سکني داشتند و سپس به سرزمين کنعان مهاجرت کردند. نسل‏هاي بعد به مصر کوچيدند. در مصر مقهور ستم فراعنه شدند و زندگي مشقت‌باري يافتند. در حوالي سال 1350 پيش از ميلاد، موسي (ع) دين خود را اعلام کرد که برخلاف اديان بين‌النهرين و مصر و کنعان بر بنياد پرستش خداي يگانه استوار بود؛ و در مهاجرتي معروف ايشان را به سرزمين کنعان انتقال داد. بطور کامل در کنعان استقرار يافتند، و در سال‏هاي پاياني هزاره دوم پيش از ميلاد نخستين دولت خويش را در اين منطقه به پا کردند.[1]

درباره طوايف فوق در دوران اقامت‌شان در بين‌النهرين اطلاع زيادي در دست نيست. مي‌دانيم که از شاخه‌هاي آرامي‌زبان قوم سامي بودند و يک واحد مستقل قومي يا زباني به ‏شمار نمي‌رفتند؛ در آغاز عبراني ناميده مي‌شدند و سپس بني‌اسرائيل. تنها از دوران تبعيد گروهي از بزرگان‌شان در بابل (598- 539 پيش از ميلاد) به يهودي شهرت يافتند زيرا تبعيديان از قبيله يهودا بودند.[2]

کهن‌ترين کتيبه‌اي که نام بني‌اسرائيل در آن مندرج است به مرنپتح،[3] فرعون مصر (1224-1214 پيش از ميلاد)، تعلق دارد. او در پنجمين سال سلطنتش به سرزمين کنعان تاخت و در کتيبه خود چنين نوشت:

شاهان مغلوب شدند و گفتند سلام...

تحنو ويران شد

سرزمين هتي‌ها آرام گرفت

کنعان به يغما رفت، و شر بر سر آن فرو ريخت...

اسرائيل غمگين شد...

فلسطين بيوه‌زني براي مصر شد

همه سرزمين‏ها متحد شدند و آرامش بر همه حکمفرما شد

هر که آشوبگر بود در بند مرنپتح شاه درآمد.[4]

کتيبه مرنپتح معروف به «کتيبه اسرائيل»

کهن‌ترين کتيبه، و تنها کتيبه مصري، که نام «‌اسرائيل» در آن مندرج است

به دست آمده در سال 1896، موزه قاهره

طبق روايات عهد عتيق، نوح (که با زيوسودرا[5] در اساطير سومري و اوتناپيشتيم[6] در اساطير بابلي انطباق دارد)[7] داراي سه پسر بود که پس از توفان نسل انسان‏ها از تبار ايشان پديد شد:

سام، پسر اول، نياي اقوام آرامي، آشوري، عبراني، قبايل شمالي عرب و عيلامي است.

پسر دوم، يافث، نياي اقوام شمال درياي سياه و قفقاز، ماد، ايوني‌ و قبرس است.

سومين پسر، به ‏نام حام، مورد نفرين پدر قرار گرفت و مقدر شد که نسل او هماره مقهور تبار برادران ديگر باشد. حام در مصر مأوا گرفت؛ سه پسر او نياي مردم سواحل جنوبي درياي سرخ و يمن، مصر، ليبي و مراکش‌اند؛ و کوچکترين پسر، به نام کنعان، نياي سکنه کهن شرق درياي مديترانه (فنيقي‏ها).

در جهان اسلام، اين تقسيم‌بندي در برخي موارد متفاوت شد. براي نمونه، در سده ششم هجري/ دوازدهم ميلادي، ابوالفضل ميبدي گروه‌بندي نژادي فوق را چنين مي‌ديد: يافث «پدر ترک و خزر و صقلاب و تاريس و منسک و کماري و صين» و ساير سکنه شرقي است. «حام پدر سياهان است؛ سند و هند و زنج و قبط و حبش و نوبه و کنعان.» و از پنج پسر سام بقيه سکنه زمين پديد شدند: ارم پدر عاد و ثمود، عالم پدر خراسان، يفر پدر روم، اسود پدر فارس، و ارفخشد نياي اعراب است.[8]

چنانکه مي‌بينيم، در تقسيم‌بندي ميبدي، ايرانيان و اعراب خويشاوند و از تبار سام‌ به ‏شمار رفته‌اند.

تقسيم‌بندي عهد عتيق در برخي موارد فاقد پايه‌هاي نژادشناختي و زبان‌شناختي است. براي نمونه، کنعاني‏ها (فنيقي‏ها)، در کنار مصري‌ها، از اقوام حامي به‏ شمار رفته‌اند حال آنکه از نظر زبان‌ و فرهنگ به عبراني‏ها نزديک‌ترند تا به مصري‌ها. عيلامي‌ها، شايد به دليل همجواري با آشوري‏ها، سامي شناخته شده‌اند؛ که امروزه آنان را چنين نمي‌شناسند.[9]

در تاريخنگاري يهود پيوندهاي آرامي بني‌اسرائيل مورد توجه قرار نمي‌گيرد و در تقسيم‌بندي قومي عهد عتيق نيز، چنانکه ديديم، آرامي‌ها و عبراني‏ها دو شاخه‌ متمايز عنوان شده‌اند؛ عبراني‏ها از تبار ارفخشد سومين پسر سام‌اند و آرامي‌ها از تبار آرام کوچکترين پسر سام.[10] معهذا، در بررسي دقيق‌تر خاستگاه آرامي قبايل بني‌اسرائيل و تأثير عميق فرهنگ و سنن آرامي بر آنان، حتي تا سده‌هاي متمادي پس از مهاجرت‌شان به سرزمين کنعان، آشکار است.

موطن اوليه آرامي‌ها نواحي شمال شرقي شبه جزيره عربستان است؛ سرزميني که در هزاره سوم پيش از ميلاد دولت‌هاي سومر[11] و اکد[12] در آن پديد شد و شهر تاريخي اور[13]، زادگاه ابراهيم، در آن قرار داشت.

بقاياي معبد بزرگ شهر اور (تل المقير، عراق)، زادگاه و موطن حضرت ابراهيم (ع)

اور شهري است در منتهي‌اليه جنوبي رود فرات و شمال شرقي شبه جزيره عربستان؛ که در نيمه هزاره سوم پيش از ميلاد در کناره فرات و حاشيه خليج فارس واقع بود و جنوبي‌ترين شهر سومر به‏ شمار مي‌رفت. خرابه‌هاي اور موجود است؛ در 350 کيلومتري جنوب شرقي بغداد قرار دارد و امروزه، به علت دگرگوني‌هاي جغرافيايي، فاصله آن با ساحل خليج فارس 255 کيلومتر است. اين خرابه‌ها از سال 1853 م. بارها و بارها مورد کاوش‌هاي جدي باستان‌شناسان قرار گرفته است. اين کاوش‌ها نشان مي‌دهد که شهر فوق از نيمه اول هزاره سوم پيش از ميلاد در اوج رونق و شکوه خود قرار داشت و کانون گسترش اقتدار پادشاهان سومر بود. در حوالي سال 2360 پيش از ميلاد، در زمان سارگون اول (شروم کين)،[14] در قلمرو دولت اکد قرار گرفت که نخستين دولت سامي به ‏شمار مي‌رود. از اواخر هزاره سوم، اين شهر به مرکز پادشاهان اور (2060-1950 پيش از ميلاد) بدل شد که دامنه حکمراني‌شان سراسر جنوب بين‌النهرين و بخش‌هايي از سرزمين عيلام (خوزستان) را فرامي‌گرفت. باستان‌شناسان تخمين مي‌زنند که در اوايل هزاره دوم پيش از ميلاد در شهر اور بيش از پانصد هزار نفر سکونت داشتند. در اين زمان، اور کانون اصلي پرستش خداي ماه[15] در منطقه بود. خرابه‌هاي معبد عظيم اور، که قدمت آن به حدود سال 2500 پيش از ميلاد مي‌رسد، بيانگر اهميت و مرکزيت ديني اين شهر در دوران فوق است. در اوايل هزاره دوم، دولت اور در زير فشار عيلامي‌ها از شمال شرقي و قبايل کوچ‌نشين سامي آموري[16] از غرب (سوريه) فروپاشيد و از اين پس شهر اور در قلمرو دولت- ‌‌شهرهاي آموريان قرار گرفت. دو سده نخستين هزاره دوم پيش از ميلاد، دوران رقابت و ستيز ميان دولت- ‌شهرهاي آموري است تا سرانجام در سال 1792 يا 1728 حمورابي[17] به قدرت رسيد و امپراتوري مقتدر بابل را پديد ساخت.[18]

در اوايل هزاره دوم پيش از ميلاد، درست در زماني که دولت- ‌شهرهاي آموري در حال فروپاشي بود و از درون آن امپراتوري بابل سربرمي‌کشيد، گروه‌هاي جمعيتي سامي، که آنان را به ‏نام قبايل آرامي مي‌شناسيم، به شمال و غرب مهاجرت کردند و در سرزمين سوريه و مناطق شمالي رود فرات مأوا گرفتند. در اکتشافات شهر باستاني مري،[19] از دولت‌- ‌شهرهاي آموري در جنوب بين‌النهرين، قريب به 20 هزار سند ارزشمند تاريخي به دست آمده است که به بايگاني دربار اين شهر کهن آموري تعلق دارد. در اين اسناد، که قدمت آن به حوالي سال 1850 پيش از ميلاد مي‌رسد، از سرزمين شمالي رود فرات با نام آرام- نهريم[20] ياد شده است. اين اسناد تشابه فرهنگ و زبان مردم آن زمان شهر مري را با عبراني‏هاي نخستين نشان مي‌دهد.[21]

نمونه اي از الواح به دست آمده در بقاياي شهر مري (تل الحريري- سوريه)

در برخي از روايات عهد عتيق، خاندان ابراهيم گاه خود را آرامي مي‌شمرند؛ و حتي يعقوب، بنيانگذار بني‌اسرائيل، ابراهيم، نياي خويش، را «آرامي آواره» مي‌خواند:

پس تو به حضور يهوه، خداي خود، اقرار کرده بگو پدر من آرامي آواره‌اي بود. و با عددي قليل به مصر فرود شده در آنجا غربت پذيرفت. و در آنجا امتي بزرگ و عظيم و کثير شد.[22]

به علاوه، خاندان ابراهيم با آرامي‌ها خويشاوند نزديک‌اند. برادر ابراهيم، به ‏نام ناحور،[23] پدر بزرگ فردي به‏ نام آرام[24] است؛[25] اسحاق، پسر ابراهيم، از آرامي‌ها زن مي‌گيرد[26] و همسر اول يعقوب نيز آرامي است.[27] نام منطقه آرام- نهريم، که در اسناد شهر مري به دست آمده، با نام خاندان ناحور- آرام منطبق است.

در حوالي نيمه هزاره دوم پيش از ميلاد، آرامي‌ها در سرزمين‏هاي سوريه، بين‌النهرين، آشور و بابل استقرار داشتند. در طومار جنگ، که در اکتشافات مهم سال 1947 در غارهاي کناره درياي مرده (بحرالميت) به دست آمد، مأواي آرامي‌ها در «ماوراء فرات» ذکر شده است.[28] از زمان کتيبه‌هاي تيگلت‌پيلسر اول،[29] شاه آشور (1116-1076 پيش از ميلاد)، داده‌هاي باستان‌شناسي درباره آرامي‌ها غني است. تيگلت‌پيلسر مي‌گويد در چهارمين سال سلطنتش آرامي‌ها را شکست داد و شش دهکده آنان را در جنوب شرقي فرات تصرف کرد. از اوايل هزاره اول پيش از ميلاد، آرامي‌ها دولت‌هاي مستقل خود را در سرزمين سوريه و بين‌النهرين به پا کردند. در روايات عهد عتيق از اين دولت‌هاي آرامي به کرات نام برده شده است.[30]

آرامي‌ها فرهنگ و خطي پيشرفته داشتند که نقشي مهم در تطور زبان و فرهنگ بشري ايفا کرد. در سده‌هاي نخستين هزاره اول پيش از ميلاد، زبان و خط آرامي رايج‌ترين زبان و خط در غرب قاره آسيا بود. برخي پژوهشگران برآنند که حتي خط برهمي[31] در هند نيز، که در حوالي سال 600 پيش از ميلاد پديد شد، به شکلي آشکار متأثر از خط آرامي است.[32]

در تقسيم‌بندي‌هاي جديد زبان‌شناسي، زبان آرامي را شاخه شمالي زبان‌هاي سامي، عربي را شاخه جنوبي، و زبان‌هاي عبري و فنيقي (کنعاني) را شاخه غربي آن مي‌دانند.[33] جايگاه زبان و به تبع آن فرهنگ آرامي بسيار بيش از اين است و درواقع بايد آن را مادر زبان‌هاي عربي و عبري به‏ شمار آورد. توجه کنيم که از اوايل هزاره اول پيش از ميلاد تا سده پنجم ميلادي، زبان آرامي در شبه جزيره عربستان رواج کامل داشت و زبان تجاري و ديپلماتيک سراسر منطقه‌ مهمي به ‏شمار مي‌رفت که از شرق مديترانه تا بين‌النهرين و جنوب شبه جزيره عربستان گسترده است و کانون اصلي تمدن جهاني در آن عصر بود.[34] يهوديان نيز تا پيش از بازگشت از تبعيد بابل، يعني قريب به 1300 سال پس از استقرار در سرزمين کنعان، به زبان آرامي تکلم مي‌کردند.[35] تأثير فرهنگ آرامي بر بني‌اسرائيل فراتر از زبان است. در انقلاب ايلياء نبي عليه اشرافيت بني‌اسرائيل، چنانکه خواهيم ديد، آرامي‌ها، به ‏ويژه طايفه رکابي، در تاريخ بني‌اسرائيل جايگاهي تعيين‌کننده مي‌يابند؛ و اينانند که سنن يکتاپرستي موسوي را، در قبال تهاجم بعل‌پرستي فنيقي، در ميان بني‌اسرائيل احياء مي‌کنند.

از زمان استيلاي امپراتوري آشور بر دولت‌ آرامي سوريه (732 پيش از ميلاد) زبان و خط آرامي به زبان و خط تجاري و ديپلماتيک دولت آشور بدل شد و پس از تصرف بابل به دست هخامنشيان (539 پيش از ميلاد) به زبان و خط رسمي دولت هخامنشي نيز بدل گرديد.[36] راز غلبه سريع زبان و خط عربي در ايران دوران اسلامي را بايد در اين پيشينه طولاني جست.

+ نوشته شده توسط hossein1221 در و ساعت 15:10 |
اگر قرار باشد یهودی بدنام و آواره و ترسو و بزهکار و بد سابقه شریک خون عیسی و قاتل پیامبران ، خودش را به عنوان یک قوم و یک نژاد صاحب مملکت و سرزمین معرفی کند و در یک سرزمین ساکن بشود و همنشین و همسایه قوم وقبیله و مردم و ملیت ها بشود ، لازم است قبل از هر چیز قیافه کریه خود را آرایش دهد و سابقه زشت خود را پاک کند و وسائل نفوذ و تعدی را فراهم سازد، بنابراین در راه تاسیس و تشکیل یک دولت یهودی، صهیونیست ها در صدد یافتن راه حل برای این مشکل برآمدند، چنانکه در سال 1896 میلادی در کنفرانسی که در شهر پراگ برگزار شد خاخام یهودی " راشورن " گفت:

"در حالیکه تسلط بر طلا قدرت اول ما از از طریق سلطه بر جهان می باشد ، دومین وسیله ما باید تسلط بر مطبئعات جهانی باشد"
واین درست همان کلامی است که 30 سال بعد در اولین کنفرانس جامعه جهانی صهیونیزم جهانی که در شهر بال سوئیس برگزار شد توسط " تئودورهرتزل" گفته شد،وی گفت:
"ما هنگامی موفق به تشکیل دولت اسرائیل خواهیم شد که به وسائل اعلام جهانی و مطبوعات عالم تسلط داشته باشیم"
و این کلام هرتزل نیز عمل به مفاد دستورالعملی است که در کتابی به نام پروتکل های یهودی آمده است که در بخش 12 می گوید:
"لازم است که مطبوعات عالم تحت نفوذ ما باشد و نیز لازم است دشمنان ما راهی به سوی مطبوعات جهانی نداشته باشند، تا نتوانند آراء و نظرات خود را بیان کنند و ضرورت دارد روزنامه ها و مطبوعات مربوط به مخالفان در هر قوم و ملتی مورد تایید ما باشد تا در مواقع مناسب امکان ایجاد شورش و بلوا و فتنه و آشوب را داشته باشیم"
در همین بخش که که به عنوان دستورهای سری و امنیتی بوده است می گوید:
" لازم است یهودیان که در همه جا پراکنده هستند بانک اطلاعاتی داشته باشند و سوء پیشینه هر کسی را داشته باشند تا اگر با کسانی راه خصومت پیش گرفتند این اطلاعات را در جرائد منتشر کنند و دشمنان خود را مجبور به سکوت نمایند."
در همین بخش می گوید :" فایده تسلط بر مطبوعات جهانی این است که اخبار واقعه جهان قبل از هر کسی به دست یهود خواهد رسید و ما می توانیم وقایع مورد نظر را تایید و وقایع مخالف خود را زیر نظر داشته باشیم."
بنابراین از آغاز باز شدن راه های توسعه و نفوذ بر روی صهیونیست ها ، تلاشی برای تسلط بر خبرگزاری ها و منابع خبری و مطبوعات عالم توسط یهودیان آغاز شد و ایادی صهیونیزم در اروپا ، روسیه، آسیا و آمریکا شروع به کار نمودند، اهداف آنان نیز معین و مشخص بود، وآن این بود که یک صورت انسانی و فرهنگی و اصیل وباستانی به قوم یهود داده شود، برای آنان حق بازگشت به سرزمین موعود مطرح گردد و انتشار یابد، وجود آنان موجب پیشرفت و ترقی و توسعه فنی و اقتصادی به حساب آید ، چهره ای زشت و کریه و جاه طلب و مستبد برای اعراب تصویر گردد، و در نهایت چهره حق به جانب یهودیان داده شود.
تلاش یهودیان در دهه اول تا چهارم قرن بیستم تاثیر چشمگیری بر آراء و عقاید مردم نداشت و ملت ها همچنان نسبت به قوم یهود بدبین بوده جنایت آنان را همواره در نظر داشتند، لیکن همزمان با اوج گرفتن جنگ جهانی دوم و یهودی کشی های هیتلر ، در عین گرفتاری های سخت برای ملت یهود ، فرصت هایی نیز برای تبلیغات صهیونیستی پدید آمد و حضور یهودیان در امر مطبوعات و حضور آنان در کشورهای گوناگون و مناطق مختلف ، توام با همکاری و هماهنگی کشورهای در حال جنگ با آلمان نازی، موقعیت مناسبی برای مطرح شدن قوم یهود به وجود آمد.
در این دوره، وسائل اعلامی و مطبوعاتی در همه جا مملو از تصاویر غم انگیز از مناظر و حشتناک جنگ و راندن یهودیان به سوی کوره های آدم سوزی و اسارت آنان در زندان های نازی و اعدام های دسته جمعی آنان بود که در صفحات روزنامه ها و جراید منتشر شد و انبوه جمعیت های اروپایی و آمریکایی در جریان مصائب و گرفتاری های آنان قرار گرفتند و نوعی احساسات مثبت و عاطفی نسبت به یهودیان پدیدار شد.
دست های مخفی و آشکار صهیونیستی و داستان های فراوانی نیز پیرامون " مصائب هلوکوست" یا مصیبت های جگرسوز ایام هیتلری، به رشته تحریر در آوردند و صندوق های بین المللی را برای کسب نفقات و کمکهای انسانی از دولت های مختلف و ثروتمندان پدید آوردند، تا از یک سو اموالی برای مقاصد خود کسب کنند و از سوی دیگر عواطف جوامع بشری را نسبت به یهود جلب کرده، مقدمات مهاجرت آنان به سرزمین فلسطین و رهائی ایشان از دشواری های آوارگی ، و بالاخره تشکیل یک حکومت مستقل را فراهم نمایند
بنابراین حمله هیتلر به یهودیان هرچند خسارات فراوانی به آنان وارد ساخت ، لیکن در عین حال نتایج مهمی نیز برای یهودیان به وجود آورد و موجب عطف توجه اروپائیان و آمریکائیان به قوم یهود گردید و از دهه 1950 به بعد این تغییرات در اجتماعات بشری روی داد:پیدایش حالت ترحم به یهود به جای احساس نفرت و انزجار از ایشان.
مورد قبول واقع شدن اسکان یهودیان در سرزمین فلسطین به عنوان سرزمین موعود و حق مشروع.
ایجاد روح همکاری و تعاون با یهود احساس بی تفاوتی نسبت به ملت فلسطین و تنفر از اعراب ... که در واقع این احساسات مثبت به یهود نتیجه نهایی عطف توجه استعمارگران اروپایی و امریکایی به شبکه صهیونیستی به عنوان اهرمی برای پیشبرد مقاصد آنان بود، چرا که: الناس علی دین ملوکهم، هر عیب که سلطان بپسندد هنر است

+ نوشته شده توسط hossein1221 در و ساعت 0:57 |
وضوع تسلط و نفوذ صهیونیزم بر جرائد و نشریات بزرگ و کوچک و جهانی و منطقه ای مطلبی است که همگان بر آن اتفاق نظر دارند و تالیفات و مقالات و آمار فراوانی در این باره گفته شده است و محققان و نویسندگان از نقطه نظرهای گوناگون به شرح و بیان آن پرداخته اند، در این نوشته ها ما بیشتر به مطالب و تحقیقات فوادین سید عبدالرحمن الرفاعی در کتاب النفوذ الیهودی فی الاجهزة الاعلامیة و الموسسات الدولیه اکتفاء می کنیم.

روزنامه تایمز

روزنامه تایمز یکی از مشهورترین و پرتیراژترین روزنامه های انگلستان است . صهیونیست های عالمی و در راس آن یهودی بریتانیایی "روتچیلد" اموال فراوانی خرج کردند تا بر این روزنامه تسلط یافتند و در هیات تحریریه آن نفوذ کردند، اخیراً این روزنامه صهیونیستی تمام عیار شده است و در زمانی که روزنامه تایمز با مشکل مالی مواجه شد، یهودی میلیونر استرالیایی ، "روبرت مردوخ" کل آن را خریداری کرد و آن را در تحت تملک و سلطه خود قرار داد، و امروزه انگلستان با نام روزنامه تایمز شناخته می شود، آنطور که به ساعت بیگ بن شهرت دارد.
روبرت مردوخ، روزنامه ساندی تایمز را نیز خریداری کرده آن را در کف حمایت خود گرفت، و از آنجا که انگلیسی ها او را به خاطر اینکه روزنامه تایمز را از ورشکستگی نجات داده، تشویق کردند.نامبرده سه مجله دیگر انگلیسی را نیز خریداری کرد که یکی از این سه مجله، "سان" یا خورشید است که مجله اباحی و "دعاری" است که در هر هفته بالغ بر 7/3 میلیون نسخه آن در انگلستان و ارپا توزیع می گردد، دو مجله دیگر نیوزآدی و ورلد مجله دعاری دیگری است که در هر هفته 000/000/4 نسخه تیراژ دارد.
روزنامه تایمز و مجلات اقمار آن،نشریاتی هستند که بیشتر در طبقات مرفه مملکت توزیع می شود و مخاطبان آن ثروتمندان انگلستان و سایر کشورهای اروپایی و آمریکایی می باشند.
روبرت مردوخ در استرالیا و کانادا و ایالات متحده آمریکا نیز دارای روزنامه ها و مجلاتی است که با نشریات انگلستان همکاری می کنند.
روزنامه های دیگری که در انگلستان تحت سلطه صهیونیزم هستند عبارتند از:
دیلی اکسپرس،نیوزکرونیل، دیلی مایل، دیلی هرالد، منچسترگاردین، جون پاول، یورکشایرپست،ایوینینگ نیوز، اویزرور،ساندی ریفری، ساندی اکسپرس، ساندی کرونیل، دی ساندی بایپل، ساندی دیس پانیش.
دی گرافیک و دهها مجله و روزنامه دیگر که شبکه خبری و مطبوعاتی انگلستان را تشکیل می دهند.
علاوه بر این جرائد، مجله " ویک اند" نیز متعلق به یهودیان است که این مجله، مجله ای فکاهی و طنز گونه است که طنزهای سخره آمیز آن در حول و حوش شخصیت های عربی و اسلامی دور می زند وبرای سخره اعراب و مسلمین درست شده است.
آمار مطبوعاتی سال 1981 نشان می دهد که 15 جریمه و مجله صهیونیستی انگلیسی دارای 33 میلیون تیراژ می باشند که نیمی از مردم انگلستان را همه روزه تحت پوشش خبری قرار می دهند، یعنی برای هر دونفر یک روزنامه و یا نشریه صهیونیستی و جود دارد.

نقش صهیونیزم در جراید آلمان

از آنجا که امپراتوری های مطبوعاتی چند ملیتی اروپا در دست صهیونیزم است، این امپراتوری در آلمان هم مشاهده می شود، چنانکه موسسه اشپینگر که 30% بازار کل آلمان را شامل می شود و نشریه بیل زایتگونگ با 5/5 میلیون نسخه و تعداد 8 روزنامه کثیرالانتشار آلمان که جریده دی ولت ، که همه توسط شرکت های صهیونیستی انتشار می یابند.

در آلملن در خصوص روزنامه نگاران و خبرنگاران مقررات سختی به مصلحت صهیونیزم به اجراء در می آید و اربابان مطبوعات موظف به رعایت اصولی می باشند ، از آن جمله همگی موظفند اندیشه های نازیسم را تحقیر کنند و نیز موظفند مردم را به سوی آشتی بین دو ملت آلمان و یهود سوق دهند.

سلطه صهیونیزم بر جراید آمریکا


در آمریکا روزانه 1759 روزنامه منتشر می شود که 61 میلیون آمریکایی آنها را دریافت می کنند و تعداد بیشتری آن را ورق زده و می خوانند، علاوه بر این رقم حدود 668 نشریه هفتگی منتشر می شود که هر روز شنبه به دست آمریکاییان می رسد که این جراید توسط بیش از 1700 شرکت توزیع می گردد، که یهودیان بر نیمی از این وسائط و جراید سلطه کامل دارند و در نیم دیگر آن اعمال نفوذ می کنند، و اما مجلات هفتگی آمار آن در سال 1981 بالغ بر 8000 نوع مجله بوده است.
روزنامه نیویورک تایمز یکی از مشهورترین و پرتیراژترین جراید آمریکاست که این روزنامه به سال 1896 میلادی در گیر و دار یک بحران مالی توسط "آدولف اوش" یهودی روسی الاصل خریداری شد و صاحب آن که در سال 1841 این روزنامه را تاسی کرده بود " هنری رانموند" از آن خلع ید کرد، صاحب فعلی این روزنامه N.Y.T. آرتوش اوش سالزبرگ می باشد که علاوه بر مالکیت یک خط تلویزیونی به عنوان منبع خبری مادر، برای دیگر روزنامه ها عکس . رپرتاژِ مخابره می کند.
روزنامه " واشنگتن پست" بعد از نیویورک تایمز مشهورترین و پرتیراژترین روزنامه است که در قشر اصحاب ادارات وکارمندان دولت توزیع می شود و نظرات سیاسی را به سیاستمداران القاء می کند. این روزنامه به سال 1981 روزانه 620 هزار نسخه منتشر می شده است، این روزنامه تحت سلطه مالی و اداری یهود می باشد و در هر مساله دیدگاه صهیونیست ها را بیان می دارد، این روزنامه فعلاً توسط " کاترین مایرگراهام" دختر میلیونر یهودی اداره می شود.
"دیلی نیوز" ، "نیویورک پست" با تیراژ 740 هزار نسخه در روز و استار و سان تایم با تیراژهای بالا در ملکیت ویلیام هرست همسر ماوریول دیویس یهودی می باشد، به اضافه مجله خانگی Good House Keeping روزنامه فنی و تخصصی آمریکا میز تحت سیطره اختاپوس صهیونیزم قرار دارند، مانند مجله سینمایی فایتی که بیان کننده آراء 171 شرکت سینمایی است که اغلب صاحبان آنان یهودی می باشند، مجله فایتی که در میان علاقمندان به سینما توزیع می شود بیشترین نقش را در انتخابات کنگره آمریکا دارد، چرا که می تواند از ابزار سینما و هنرپیشه ها در فعالیت های انتخاباتی استفاده کند.
این مجله پیوسته شعارها می دهد، وظیفه علنی آن مشروعیت بخشیدن به نظام صهیونیستی و ارائه خدماتی است که توسط اسرائیل در خاور میانه به مصالح آمریکا تقدیم می شود.
در جراید هفتگی، مجله تایم و نیوز ویک پر تیراژترین مجلات آمریکا هستند که نه تنها در آمریکا بلکه در سراسر جهان توزیع می گردند.
مجله نیوز ویک با تیراژ 3 میلیون نسخه در هفته به سال 1933 تاسیس شد.لیکن به سال 1937 به طور کلی تحت سیطره صهیونیزم در آمد.
مجله تایم نیز 5/4 میلیون نسخه در هفته پخش می شود که متعلق به مالک یهودی آن ، "جان می یر" می باشد و دهها صهیونیست در تهیه و توزیع آن کار می کنند.*
سردبیر مجله تایم Henry Geunwald می باشد.نامبرده صاحب کمپانی انتشاراتی "اسپرت ایلوستریتد" ، "مونی" ، "لایف" ، "پی یل" و "فورچون" نیز می باشدو این مجموعه مشترکاً دارای 140 سیستم تلویزیونی می باشند.
مجله اخبار آمریکا و گزارشهای جهان با تیراژ 5/2 میلیون نسخه در هفته که یک مجله محافظه کار است نیز به سردبیری M. Stone یهودی تهیه و توزیع می شود.
بزرگترین مجله سینمایی و فنی T.V.Guide با تیراژ 20 میلیون نسخه در هفته متعلق به بزرگترین میلیونر صهیونیست آمریکایی W.Annenberg است. آنن برگ همان یهودی ثروتمندی است که قرار بود شاه معدوم در ویلای اختصاصی او در کالیفرنیا سکونت کند.
یهودی استرالیایی روبرت مردوخ صاحب جریده تایمز لندن در آمریکا نیز صاحب روزنامه نیویورک پست و چندین مجله بزرگ و کوچک می باشد که مجله "استار" و "نیویورک مگازین" از ان جمله می باشند.
مجلات مربوط به مسائل اقتصادی و نشر اخبار فنی و صنعتی و بانکی نیز غالباً در دست یهودیان می باشد که به عنوان مثال می توان مجله "بیزینس ویک" را نام برد که در سراسر عالم منتشر می شود.
در ایالات مختلف آمریکا نیز تسلط یهودیان در مطبوعات را می توان ملاحظه کرد. در شیکاگو بزرگترین روزنامه ایلت شیکاگو یعنی "شیکاگو سان تایمز" در اختیار یهودیان است. تیراژاین روزنامه در سال 1981 بالغ بر 670 هزار نسخه در روز بوده است. روزنامه های ایالتی که بیشتر جنبه منطقه ای و محلی دارند خیلی صریحتر از مقاصد صهیونیست ها حمایت می کنند. روزنامه شیکاگو سا ن تایمز در مخالفت با مسلمانان و اعراب سابقه طولانی و مفصلی دارد.بسیاری از این روزنامه ها که موضع چپی دارند پایگاه مخالفت با اسلام می باشند.
مجله دیگری که مجله عالمی به حساب می آید مجله "ناشنال ژئوگرافیک" است که حاوی جدید ترین اخبار جغرافیایی و گزارش های اقلیمی می باشد، سالانه 000/000/11 نسخه از این مجله به سال 1981 چاپ می شد که اکنون افزایش یافته است.
مهم این است که در عین حال که در امریکا آزادی مطبوعات حکفرماست و هر کسی می تواند حرف خودش را و مکتبش را بگوید، معذلک هیچ نشریه و مجله ای در اختیار اعراب و فلسطینیان و مسلمانان نیست که بتواند مواضع آنان را بازگو کند. در حقیقت سانسور طبیعی و عظیمی بر همه مطبوعات و رسانه های گروهی به طور هماهنگ حاکم است که هر صدای مخالفی را خاموش کرده دست به تحریف می زنند.
همزمان با حمله آمریکا به عراق، همه جراید و مطبوعات و کانالهای رادیو و تلویزیونی به طور هماهنگ به شستشوی افکار پرداخته، عراق را یک خطر اتمی معرفی کردند و زمینه برای مشروعیت حمله به عراق را در طی 48 ساعت فراهم ساختند.
در آمریکا گاهی برخی روزنامه ها مواضع مختلف داشته با یکدیگر در رقابت می باشند.در حالیکه هر دو روزنامه مخالف و رقیب متعلق به یک موسسه یهودی می باشد و صهیونیزم نفوذ خود را در هر دو جناح موافق و مخالف حفظ می کند.به طور مثال :
روزنامه صبح "نیوز" رقیب روزنامه عصر "تایمز" در ایالت آلاباما هانتزویل.
روزنامه "رجیستر" رقیب روزنامه عصر "پرس" آلاباما "موبیل".
روزنامه پست استاندارد رقیب روزنامه عصر هرالد ژورنال سیراکیوز نیویورک.
روزنامه پاتریاوت رقیب روزنامه عصر نیوز در پنسیلوانیا "هارسبورگ" می باشند و در عین حال همه این روزنامه ها متعلق به خانواده ثروتمند نیو هاوس مهاجر یهودی روسیه ای و از خاندان "ساموئل نیو هاوس" امپراتور بزرگ و مشهور جهان مطبوعات می باشد که صاحب 28 روزنامه ، 20 مجله و 7 موسسه انتشاراتی از قبیل Vintagu ، Pathion ، Fawcett و بیش از 20 ایستگاه تلویزیون Cable-T-V- می باشد و هیچ خبری خارج از امپراطوری عظیم اینان نخواهد بود و هیچ نویسنده و ناشری قدرت فرار از حیطه حکومت آنان را ندارد.

سلطه صهیونیزم بر مطبوعات فرانسه

اقلیت یهودیان مقیم فرانسه در سال1981 در حدود 700 هزار نفر بوده است که این اقلیت دارای نفوذ گسترده ای در زمینه سیاسی و اقتصادی و اجتماعی فرانسه می باشند و وسائل خبری به طور مستقیم و یا غیر مستقیم تحت نفوذ سیاسی و فرهنگی اینان می باشند.
مجله "نوکائیه" و مجله "دفاتر نوین" فرانسوی متعلق به" جیمز گلداسمیت" یهودی انگلیسی الاصل می باشد.
مجله "اکسپرس" نیز از مجلات مشهور فرانسه و تحت سیطره صهیونیزم می باشد، با اینکه روسا جمهوری فرانسه خود نیز متمایل به صهیونیزم بوده از پایه گذاران حکومت اسرائیل به حساب می آیند، معذلک از گزند تبلیغاتی این مجله تندرو و متعصب در امان نیستند.
بطوریکه برخورد شدید مجله اکسپرس با "والری ژیسکاردستن" رئیس جمهوری سابق فرانسه و ضربات شدید این مجله به آبرو و حیثیت سیاسی نامبرده هرگز از خاطره ها محو نخواهد شد.
فرانسوا میتران و دستیاران او نیز از حملات این مجله در امان نیستند، به خصوص که بانک اطلاعاتی این مجله در ثبت و ضبط نقاط ضعف سیاسی و مالی سیاستمداران بسیار قوی عمل می کند و می تواند در هر لحظه برای رجال سیاست مساله سازی نماید.
دو روزنامه "بوفیگارو" و " لوکوتیدیان" نیز آشکارا تحت سیطره یهودیان می باشند، این دو روزنامه در وارونه نشان دادن مسائل خاور میانه و جهان اسلام نقش به سزا دارند و از عوامل فتنه و جدال و از عواملی هستند که وجهه اسلام را در مغرب زمین مخدوش می نمایند.
در اشغال اراضی لبنان توسط اسرائیل و در قتل عام صبرا و شتیلا این دو روزنامه از مواضع قاتلان اسرائیلی حمایت کردند و با دو روزنامه "بومانتیه" و "لیبراسیون" که گوشه هایی از حقایق را می نوشتند مبارزات تبلیغاتی و سیاسی می نمودند.
مجله "زن کارگر" یکی دیگر از مجلات اجتماعی و کارگری است که وسیله ای است در دست صهیونیست ها برای ایجاد شبهات پیرامون اسلام و مسلمین، پیوسته به مناسبت های مختلف حقوق زن در اسلام را مورد انتقاد قرار داده، سمومات صهیونیستی خود را در شکل مقالات مختلف در جامعه فرانسه و در جوامع مسیحی انتشار می دهد.
مجله فرانس سوا نیز در تار عنکبوتی صهیونیزم گرفتار شده در مواقع حساس از مواضع صهیونیست ها حمایت می کند، این مجله در طول جنگ جهانی دوم خدمات ارزنده ای به عالم یهود و یهودی عالمی نمود، این مجله سابقه ای طولانی در تشویه و تقییح قیافه اعراب در دنیای فرانسه زبان داشته است،صاحب امپراطوری مطبوعاتی بزرگ فرانسه روبرت هرسان یهودی است که به سال1984 مهمترین کانال تلویزیونی فرانسه را نیز خریداری نمود.
"لیون بلوم"و " دوکی یریللس" دو چهره سرشناس یهودی هستند که از مروجان اباحی گری و هرج و مرج جنسی در فرانسه و عالم فرانسه زبان می باشند. کتاب های مخصوص و مجلات معروفه آنان در همه جا انتشار دارد و اینان می کوشند تا جوانان را قبل از دوران بلوغ وارد مسائل جنسی نمایند، نامبردگان از یهودیان بلغار می باشند و لیون بلوم در سال 1973 در فرانسه به سمت وزارت رسیده است.
در کشورهای مغرب، الجزایر، تونس، در بسیاری از موسسات دانشگاهی که توسط فرانسویان اداره می شود، در هفته اول دانشگاه به مدت یک هفته آزادی جنسی برقرار است. دانشجویان سال اول اینان به مدت یک هفته در اختیار کامل دانشجویان سالهای قبل و معلمین و اساتید پیش کسوت خود می باشند. در این یک هفته وضعیت انحطاط و سقوط اخلافی از هر چه تصور کنید بیشتر و رسواتر است .دشنام دادن به پیامبر اسلام، نماز خواندن بدون هرگونه پوشش، توهین هر کس به هر کس و وضعیت هر که به هر که در این یک هفته اجباری است. البته فارق التحصیلان این دانشگاه ها بعد ها به مقامات عالیه مملکتی خواهند رسید. چرا که عوامل صهیونیست و ایادی نفوذی فرانسه هوادار کامل آنان می باشند.
عوامل صهیونیست در کتابهای درسی اینگونه کشورهای تحت سلطه فرهنگ فرانسه و یا انگلیس اعمال نفوذ کرده اعراب را به صورت فروشندگان برده و صاحبان حرمسراها و اداره کنندگان استخرهای شنای حرمسراها و کنیزان معرفی کرده اند. این موضوعات به صورت درس و همراه تصاویر در کتب درسی آمده است.

سلطه خبری صهیونیزم در دیگر کشورها

هنگامی که در کشورهایی نظیر آمریکا و انگلستان و فرانسه که پایتخت خبری عالم محسوب می شوند یهودیان تسلط کامل دارند، بدیهی است که در سرزمین های دیگر نیز این سلطه وجود دارد . چنانکه آثار این سلطه جهنمی در اسپانیا ، پرتغالريال ایتالیا، واتیکان، سوئد، نروژ و هتند و دیگر کشورهای اروپایی به خوبی مشاهده می شود و وقیح ترین نشریات و کانال های تلویزیونی در اسپانیا مشغول پخش تباهی و فساد و سبعیت می باشند.
علاوه بر این در همه کشورهایی که اقلیت های مسلمان و گروه های مسلمانان گرفتار تبعیض و اجحاف و ضرب و شتم و قتل و غارت می باشند. عوامل یهود و صهیونیزم در دو بعد سیاسی و اجتماعی مشغول فتنه و انتقام می باشند.
آثار سلطه صهیونیزم خبری در فیلیپین که مسلمانان دستخوش جنگهای صلیبی می باشند . در هند که هندوها دست اندرکار تخریب اماکن اسلامی هستند . در اوگاندا که عوامل کلیسا دست اندرکار مسیحی کردن مسلمانان هستند. در کنیا و تایلند و برمه و اریتره و به خصوص نیوکوزیا پایتخت قبرس ، در کشمیر،چاد، زنگبار، ماداگاسکار، نیجریه و سنگال عوامل صهیونیزم خبری بسیاری از روزنامه ها را تحت سلطه خود دارند.
در کشورهای تونس و الجزایر، مصر، مغرب، نیز سلطه یهودیان قابل لمس است.
این در حالی است که روزنامه های رسمی و ملی کشورهای عربی نیز از لحاظ منطق و محتوی در خدمت اهداف بیگانگان می باشند.
چنانکه اولین روزنامه در کشورهای عربی همزمان با حمله "ناپلئون بناپارت" به مصر به سال 1798 تاسیس شد. این دونشریه در قاهره و به زبان فرانسه منتشر میشدند و قهراً اهداف استعماری داشتند.
روزنامه الاهرام به سال 1897 در قاهره تاسیس شدو به دنبال آن ، روزنامه الاخبار به سال 1942 و الجمهوریة به سال 1952 تاسیس شد.
روزنامه حدیقة الاخبار لبنان به سال 1858 و روزنامه سوریه و روزنامه النفیردر فلسطین به سال 1908 و جریده "الحق یعلو" در اردن به سال 1920 و اولین روزنامه های عربی زبانی هستند که جهان عرب را تحت پوشش خبری و تغذیه فکری داشته و دارند.
در این روزنامه ها نیز از آغاز تاسیس گروهی از صلیبی ها با اهداف سرکوبگرانه و جماعتی از صهیونیست ها با برنامه های حساب شده افکار مسموم ضداسلامی خود را در جامعه اسلامی پراکنده ساختند و نتیجه این تبلیغات ونشریات این شد که عوامل صهیونیستی به یکدیگر پیوستند و زبان و ملیت و فرهنگ و قومیت گم شده خود را بازیافتند و کشورهای عربی و سرزمین های اسلامی وحدت و یکپارچگی خود را از دست داده، تحت سلطه انگلستان و فرانسه و روسیه و آمریکا قرار گرفتند.
امروزه محتوای این روزنامه ها در جهت خدمت به اهداف صهیونیستی و ضد اسلامی است که در چهره های کمونیستی و شیوعی و مارکسیستی و علمانی و اسلام زدایی حرکت می کنند. روزنامه های جهانی عربی زبان الحیاط و اشرق الاوسط و مجلات مربوط به لبنان نیز آشکارا به اهداف صهیونیست ها خدمت می کنند.
در ایران محمد رضا پهلوی نیز روزنامه آیندگان، زن روز، موسسه تلویزیون ثابت پاسال و سیستم آموزش و پرورش سیستمی آمریکایی ودر خدمت اهداف صهیونیزم می بودند. و به طور کلی ایران از لحاظ اقتصادی و سیاسی و اطلاعاتی و خبری تحت سلطه اسرائیل بود.
روزنامه های اطلاعات و کیهان هرگونه همکاری با اهداف اسرائیل داشتند در جنگ جهانی دوم و بعد از آن همزمان با تاسیس اسرائیل، روزنامه اطلاعات بیشتریت تبلیغات را در جهت توجیه مهاجرت یهودیان به اورشلیم ارائه داد.
در طول جنگ 6 روزه اعراب و اسرائیل حتی یک کلمه در حمایت از آرمان فلسطین در رادیو و تلویزیون ایران مشاهده نشد و کانال 1 و 2 تلویزیون به طور دربست در خدمت اهداف صهیونیزم بود. تا آنکه انقلاب شکوهمند اسلامی ، به آن سلطه های شیطانی خاتمه داد.

+ نوشته شده توسط hossein1221 در و ساعت 0:56 |

رواج همجنس گرایی و تاسیس انجمن های همجنس گرایان و لزبین ها، یکی دیگر از اعمال خبیثه یهودیان است که بصورت یک تجارت رایج برای یهودیان در آمده است.
در ایران زمان طاغوت، شخص شاه و ساواک . فرح از مروجین اباحی گری و شذوذ جنسی بودند،عروسی همجنس گرایان یکی از برنامه های ساواک بود، جشن هنر در شیراز و دیگر برنامه های خاندان پلید پهلوی با همکاری یهودیان و بهاییان که بحمدالله ریشه آنها توسط انقلاب اسلامی سوزانده شد و از بین رفت.*
هم اکنون برنامه های گسترده ای در سراسر اروپا بدین منظور در دست اجراء می باشد. موسسات غارهای ال سان جرمان در پاریس، خیمه پیکادلی و محله سوهر در لندن، بارها و کازینوهای مخصوص در نیویورک و هالیوود و سانفرانسیسکو و اماکن متعدد در مونیخ و سوئد و دانمارک و بلژیک و هلند و غیره دست اندر کار گسترش و شیوع وباه جنسی و ایدز فرهنگی در جوامع بشری می باشند.
یهودیان همچنین انجم لختی ها و عریان ها را در فرانسه و بسیاری از کشورهای اروپا و جزایر خوش آب وهوا در آفریقا و بخصوص جزایر قمر و رئونیون دایر کرده اند و اندیشه لخت گرائی و نمایش عورات آزاد از قید هرگونه لباسی، در آمریکا و اروپا طی مجلات و نشریات گوناگون و فراوانی توسط یهودیان مورد تشویق قرار گرفته، حتی اینکه در برخی ایالات آمریکا این مساله برای کسانیکه در رستوران ها و هتل های عمومی کار می کنند،یک حق عرفی و قانونی شده است.

+ نوشته شده توسط hossein1221 در و ساعت 0:52 |
 

از آنجا که مردم ایران شیعه بوده، پیرو علماء و مجتهدین بودند و حکومت را غاصب می دانستند وبه رضاخان و محمد رضاخان به دیده بغض و نفرت می نگریستند، بنابراین کار صهیونیست ها در ایران پیوسته با مشکل روبرو بوده است، و صهیونیست ها پیوسته در تحت حمایت های موسسات آمریکایی و انگلیسی در ایران فعالیت می کردند.
در هر حال یهودیان ایران در طول تاریخ پیوسته شاه دوست بوده اند و نسبت به حکومت تا هنگامی که قدرت را در دست داشته است به او وفادار بوده اند.
در زمان محمد رضا و بخصوص بعد از کودتای ننگین 28 مرداد 1332 ایران یکباره به دامن آمریکا و اسرائیل سقوط کرد. در این زمان، "آلن والیس" رئیس سازمان " سی – آی – ا " آمریکا، "نورمن شوراتزکوف" را به تهران فرستاد وبین سال های 1347 – 1341 دستگاه جدید پلیسی و جاسوسی ساواک در ایران به دست همین ژنرال نورمن آمریکایی تاسیس شد.
کودتای 28 مرداد توسط ژنرال های آمریکایی و زاهدی در سفارت آمریکا طراحی شد و مبلغ 11 میلیون دلار هزینه در بر داشت. سازمان جاسوسی "ساواک" به 000/50 نفر عضو و با تشکیلات جاسوسی مدرن با همکاری "سیا" و "موساد" در ایران برقرار شد و شکنجه و تعقیب ملت مسلمان ایران شکل و حشتناک و مخوفی به خود گرفت.
در سحرگاه 27 مرداد 1332 " ادوارد – گ – داهلی " دلال صهیونیزم و یهودی آمریکایی مبلغ 000/600/32 ریال در اختیار زاهدی گذارد تا به گروهک "شعبان بی مخ" واگذارد.
ساواک دارای 10 اداره مرکزی بود که هر کدام کار خاصی داشته اند، که اداره دهم بطور دربست زیر نظر سازمان جاسوسی اسرائیل "موساد" اداره می شده است. بودجه ساواک در سال 1342 و همزمان با آغاز قیام حضرت امام خمینی(ره) بطور ناگهانی افزایش یافته بالغ بر 210 میلیون دلار شده است.
در رژیم مزدور شاه در هر وزارتخانه ای لا اقل یک مدیر کل ساواکی وجود داشت که کارهای آنجا را گزارش می کرد.
سازمان "فرامانوسری" و "فراموشخانه" یکی دیگر از مراکز جاسوسی (3) انگلیسی ها و حضور صهیونیست ها بوده است. لژ "مولوی" و لژ " سعدی" و لژ" لایت" از محافل انگلیسی و صهیونیستی ها بودند که بسیاری از رجال خائن دولتی مانند هویدا، منصور، امامی، علم، فروغی، امینی و دیگران در این لژها پرورش یافته اند.
سازمان پیش آهنگی با علامت ستاره داوود مرکزی دیگر از مراکز فعالیت و حضور صهیونیست در ایران بود.
در طی مسافرتی که شاه در سال 1349 به آمریکا نمود از سرمایه داران صهیونیستی دعوت کرد تا جهت تشکیل کنسرسیوم نفت به ایران بیایند و سرمایه گذاری کنند، بنا به این دعوت 35 نفر از کل کمپانی ها و بانک های امریکا به تهران آمدند که "دیوید لیلیان " و "دیوید راکفلر" دو یهودی صهیونیست در رأس آنان بودند.
ثابت پاسال یهودی زاده بهایی شده ضمن ارائه خدماتی، به دستگاه رضاخانی نزدیک شده به جاسوسی در شرکت های بزرگ پرداخته و به زودی از سرمایه دارن بزرگ شد، در زمان فرار محمد رضا به ایتالیا، هندرسن سفیر آمریکا در تهران ثابت پاسال را به ایتالیا فرستاد و نامبرده دسته چک سفید خود را در اختیار محمد رضا قرار داد : پس از کودتای آمریکایی 28 مرداد و بازگشت محمد رضا شاه به تهران، این جاسوس سرمایه دار صهیونیستی این بار تلویزیون ایران را به پاداش خدماتش دریافت داشت و درهنگام انقلاب جواهرات فراوانی را از ایران خارج ساخت.
شرح سرمایه گذاری یهودیان در شرکت نفت و در دیگر مراکز اقتصادی نیازمند کتاب مفصلی است، شرکت های نفتی "اکسون"، "شل" ، "موییل"، "تکراسکو"، "گولف"، "پی پی" و "سوکال" از آمریکای جنوبی گرفته تا اسرائیل و آفریقای جنوبی ذخائر خود را پیوسته از نفت صادره از ایران شاهنشاهی تامین می کردند. در اواخر سال 1375 و مقارن انقلاب اسلامی ایران ذخایر نفتی متعلق به ایران بالغ بر 12 میلیارد و 839 میلیون دلار بوده است. بنا به نوشته روزنامه کیهان مورخه 2/10/ 1375 با استفاده از نوشته "فرد هالیدی" سود این نفت عاید شرکت های انگلیسی ، آمریکایی و صهیونیستی سابق اذکر شده است.

+ نوشته شده توسط hossein1221 در و ساعت 0:52 |

 

سیطره یهود بر شرکت هایی که فیلم های سینمایی را تهیه می کنند، یک سیطره و تسلط همه جانبه و گسترده می باشد که ذیلاً به ذکر اهم این شرکت ها اکتفا می شود.
برخی از آمارهای تایید شده نشان می دهد که بیش از 90% از مجموع افرادی که درصنعت فیلم سازی آمریکا، در تهیه و توزیع و تحریر و تصویر و صوت برداری و مونتاژ کار می کنند یهودی می باشند و بزرگترین شرکتهای اصلی فیلم سازی در تملک یهودیان و در انحصار صهیونیزم می باشد. این شرکت ها عبارتند از:
نام شرکت نام مالک شرکت
فوکس ویلیام فوکس یهودی
گولدین ساموئل گولدین
مترو لویس مایر
اخوان وارنر هارنی وارنر و برادران
پارامونت هود کنسون
که منتوجات این شرکت ها از یک سو سمومات صهیونیستی و فساد اخلاقی و تباهی فرهنگی را به کشورهای مصرف کننده صادر می کنند و از سوی دیگر ثروت های باد آورده را روانه موسسات صهیونیستی می نماید.
کشورهای عربی یکی از بزرگترین مصرف کنندگان فیلم های این شرکت ها می باشند، مطالب تهیه شده در این فیلم ها بدون هیچگونه ممنوعیتی در سالن های سینمایی مصر و سوریه و اردن و هر کشور دیگری به نمایش گذارده می شود.(1)
داستان هالیوود و تاثیر آن در اشاعه فساد در سراسر عالم داستانی است که شهرت جهانی دارد. مجله "مسیحیت آزاد" شهرک هالیوود را شهر سدوم قرن حاضر خوانده و می گوید: در این شهرک سینمایی فضیلت انسانی به کلی نابود شده و فساد و تباهی و فجور و فحشاء از شرایط اولیه ورود به این مرکز سینمایی می باشد و این علل پلید است که شرافت و انسانیت و مردانگی را در نسل آمریکایی نابود کرده و این بزرگترین ابزار دست یهودیان است برای گسترش فساد در سطح عالم.
داستان اشک تمساح برای قربانیان جنگ دوم جهانی و مظاهر هیتلر یکی دیگر از داستان هایی است که دستاویز ارباب سینما شده و صهیونیست ها بالاترین بهره برداری ها را از این داستان نموده اند و هنوز آن را رها نکرده اند.(2) هنگامی که تاریخچه سینمای کمدی را در آمریکا ورق بزنید، اسامی هنر پیشگان یهودی سهم برتر و مهم تر را به خود اختصاص می دهد و مشهورترین هنرپیشگان یهودی می باشند،مانند:
میل بروکسی، وودی آلن، بوب هوپ، جری لوییس، فرانک سیناترا، بیلی وایلد، نیل سالیمون، میکی رونی، جک لمون و دهها تن دیگر از هنرپیشگان و در راس همه هنرپیشگان ، چارلی چاپلین قرار دارد که فیلم های او ضد هیتلری می باشد.
در زمینه فیلم های عشقی و عاطفی و تاریخی و جنگی، به ندرت فیلمی را می توان یافت که یکی دو هنرپیشه یهودی در آن بازی نکرده باشد، در این چنین فیلم ها یهودیان به عنوان هنرپیشه،مسئول امور فنی، سناریست، کارگردان حضور دارند،اسامی برخی از آنان به شرح زیر است:
کییرگدوگلاس،تونی کرتیس، گاری گرانت، جک نیکلسون، بی آزار، وولتر ماتی یور، پی یرت رینولدز، جین هاکمان، جیمس کان، استین هوفمان، ریچارد هاریس، ریچارد بنیامین، وودی اشتایگر، جرج روداسکوت، رویان اونیل، و دهها تن دیگر.
هنر پیشگان زن یهودی نیز جایگاه ویژه ای در آمریکا دارند برخی از آنان به قرار زیرند:
الیزابت تایلور، آن بانکروفت، برباره استرایسند،شیلی دوفال، دیان کیتون، جیل کلایبرگ، کاری فیشر، ایلین براشتاین، ماری کلی لر، سوزان انسباک، دیبی رینولدز، دیان کانون، جووان وود وارد، پلابرینتسن، سالی کالیرمن، جیرالدین شابلون و دیگران.(3)
در عین حال بقیه هنرپیشگان که از تبار آمریکایی هستند از آنجا که به ناچار با شرکت های صهیونیستی کار می کنند خواه ناخواه تحت سلطه و نفوذ مالی و اداری صهیونیست ها قرار دارند که ذکر اسمی آنان به درازا می کشد.
از آنجا که اقلیت یهود در همه جا حضور دارند و در هر کجا که هستند به گونه ای عمل می کنند، بنابراین در دیگر کشورها و سرزمین ها نیز تاریخ و سرگذشت فیلم وسینما چیزی مشابه آمریکا می باشد و همه با هم در درشته های شیطنت و فساد و تباهی همکاریی می کنند.
در انگلستان که آنجا نیز پایتخت فیلم و سینما به حساب می اید، لرد آلفونت یهودی به تنهایی صاحب 280 باب سالن سینما می باشد و خودش به طور شخصی به نمایش فیلم ها و انتخاب آنها نظارت می کند و در میان فیلم های موجود پیوسته زشت ترین و خشن ترین ها را انتخاب می کند.
نامبرده از نمایش فیلم "هیتلر" که "آلیک گی نیس" در ان بازی کرده است در موسسات خودش جلوگیری به عمل آورد در حالیکه این فیلم در اهداف صهیونیستی تهیه شده بود، نامبرده از آنجا که حملات ضد هیتلری فیلم همراه خشونت و زشتی نبوده است از نمایش آن جلوگیری نمود.
فیلم "هدیه" یک فیلم دیگری است که در انگلستان توسط روبرت گلد اسمیت تهیه شده است. در این فیلم تعدادی از سران و ثروتمندان عرب را نشان می دهد که همراه دهها تن از زنان حرمسرای خودشان با حجاب چادر و عبا به اروپا مسافرت می کنند و بعد بزرگان عرب به زنان محجبه همراه خودشان اکتفاء نکرده میلیونها فرانک برای شکار پیرزنان هر جایی پاریس خرج می کنند.
در این میان اعراب فرنگ ندیده سری هم به عالم هنرپیشگان یهودی ومسیحی و فرنگی می زنند و به امکان معروفه می روند و در عین حال زنان حرمسرا را در اتاق های هتل حبس می کنند و مواظبت می کنند چشم آنها حتی به یک مرد هم نیافتد و هنگامی که یک گارسون پیر نزدیک می شود تا چای و قلیان و یا قهوه بیاورد، در های اتاق را می بندد تا گارسون پیرمرد صدای حریم آقا را نشنود و چشم حریم به قیافه گارسون نیافتد.
و سرانجام هنگامی که که یک خادم اشتباه می کند و وارد غرف حرمسرا می شود،به هنگام خروج رجال عرب در را روی او می بندد و به اتهام اینکه پیرمرد قصد سوء داشته واتیان فاحشه کرده است او را به سختی کتک می زنند و یک منظره بسیار مسخره و خنده اور شروع می شود و فیلم در میان خنده هزاران تماشاچی فرنگی و صهیونیست به پایان می رسد.
در فیلم دیگری به نام فیلم "آمریکاآمریکا" زندگی آمریکاییان به نمایش گذارده شده است و سرانجام آمریکاییان متدین و دین دار برای ادای مراسم نماز به کلیسا می روند، لیکن به ناگاه جماعتی از اعراب با لباس های چفیه عقال وارد کلیسا می شوند و به ضرب و شتم نمازگزاران و قتل و کشتار آنان می پردازند و سپس به علامت پیروزی جام های شراب را سرکشیده مست می شوند و انگاه به دزدی و جنایت و آتش سوزی می پردازند.(4)
فیلمهای بتی محمودی،فیلم گروگانها ، هتل هستریا و دهها فیلم دیگر که اخیراً در ضدیت با انقلاب اسلامی ایران ساخته شده و فیلم های کارتونی که در آن توهین به شخصیت مقام رهبر کبیر انقلاب اسلامی ایران شده است، همه وهمه توسط این موسسات و با همکاری هنرپیشگان در خدمت صهیونیست ها ساخته شده است.
تهیه و تالیف و چاپ و توزیع و مساله آفرینی در جریان سلمان رشدی نیز یکی دیگر از دسائس این صهیونیست ها می باشد.

+ نوشته شده توسط hossein1221 در و ساعت 0:50 |

 

در ایالت متحده آمریکا که بیشترین شبکه های تلویزیونی پراکنده شده اند به تناسب تراکم شهرها و شرایط مختلف بین 700 تا 1100 شبکه دست اندرکار پخش برنامه های گوناگون می باشند. در میان این شبکه ها سه شبکه A.B.C. و C.B.S. و N.B.C. در حکم شبکه مادر می باشند و دیگر کانال ها اخبار و گزارش های خبری و اقتصادی خود را از این سه شبکه اخذ می کنند و این سه شبکه مشهور و مهم تحت سلطه . نف.ذ صهیونیزم می باشند.
شبکه تلویزیونی A.B.C. کاملاً در راستای اهداف یهودیان کار می کند و مدیر عامل آن "لئوناردگلدن سان" یک یهودی متنفذ است که دو یهودی میلیونر دیگر به نامهای "اولئون هیس" و " اورت اورلیک" با او همکاری دارند.
شبکه تلویزیونی C.B.S. توسط "ویلیام،اس،پالی" رئیس هیات مدیره و مدیر عامل آن اداره می شود. مدیر مسئول این کمپانی "جیمز روزنفیلد" و معاون او "دیوید فوش" می باشد.
شبکه تلویزیونی N.B.C. شاخه ای است از کمپانی بزرگ R.C.A. که ریاست آن بین سالهای 1947- 1970 به عهده دیوید سارانوف یهودی ثروتمند مهاجر روسی بود و سپس مدیریت به روبرگ سارانوف پسر وی منتقل شد و به سال 1975 مدیریت آن به یک هیات مدیره منتقل گردیدکه حق تصمیم گیری و آوردن اخبار و انتخاب تیترها و لحن خبر و زمان پخش آن توسط چند صهیونیست می باشد.
مدیر عامل شبکه تلویزیونی N.B.C. "فورد سیلورمان" یهودی است که نظارت عالیه بر این شبکه داشته است . در میان کارمندان جزء نیز تعدادی یهودی کار می کنند.
این کانال های اصلی تلویزیون در حقیقت سازندگان افکار سیاسی در جامعه آمریکا می باشند و در حدود 250 میلیون مرد و زن امریکایی دیدگاه های سیاسی خود را از این کانال ها دریافت می کنند. علاوه بر این میلیون ها بیننده اروپایی و و آسیایی و کانادایی و غیره به طرق مختلف اخبار خود را از این کانال ها به طور مستقیم اخذ می کنند. آمریکای لاتین به طور درست در اختیار این کانال ها می باشند. کانال های دیگر حاشیه پردازان اخباری هستند که از این سه کانال پخش می شود.(1)
شبکه N.B.C. در برخی از برنامه های خودش به طور آشکار در مورد ملیت یهود برنامه پخش می کند و از خصوصیت های قوم یهود و شجاعت و هوشمندی و خدمات آنان یاد می کند.به سال 1964 شبکه N.B.C. برنامه ای را توسط راهب لوتری "استاک" پخش کرد که نامبرده یهودیان را از خون عیسی مسیح(ع) شریک نیستند.
شبکه A.B.C. نیز برنامه هایی از این قبیل به طور هفتگی پخش می کند و تلاش می نماید به یهودیان چهره ای انسان دوستانه و خدمتگزار بدهد.
این شبکه تلویزیونی A.B.C. همکاری مداومی با موساد اسرائیل دارد و پیوسته مصائب جنگ جهانی دوم را نشان داده، صحنه هایی از مظلومیت یهودیان و مظالم هیتلر را به نمایش می گذارد تا عواطف مردم آمریکا را نسبت به یهودیان تلطیف کند.
به سال 1982 که قتل عام صبرا و شتیلا و عین الحلوه پیش امد و گروه زیادی از فلسطینیان به دست سربازان اسرائیلی قتل عام شدند . شبکه تلویزیونی A.B.C. این قتل عام را از یک طرف کوچک و کم اهمیت جلوه داده،از سوی دیگر آن را به چریک های مارونی نسبت داد و حکومت بیگن را تبرئه نمود و وزیر دفاع آن روز شارون را نیز تبرئه کرد.
شگفت این است که کانال های تلویزیونی کشورهای عربی نیز بسیاری از تحلیل های خبری را از این سه شبکه صهیونیستی می گیرند و ماهواره عرب سات که توسط سران کشورهای عربی و به ویژه عربستان سعودی با هزینه میلیون ها دلار به آسمان پرتاب شد. این ماهواره نیز آلتی است در دست اهداف ارباب بزرگ یعنی آمریکا و وسیله ای است برای پخش سمومات صهیونیستی که در برنامه های سینمایی، ورزشی، خبری و تاریخی به جهان اسلام فرو می بارد و در برنامه تلویزیونی "شرق اوسط N.B.C. " پیش از آنکه اخبار کشورهای عربی را بشنوید، تمجید و تکریم از رئیس جمهوری امریکا و خدمات بشر دوستانه آیالات متحده به محرومان جهان را می شنوید و اخبار اسرائیل را همه روزه می توانید از زبان این کانال تلویزیونی عربی متعلق به سعودی بشنوید.شبکه تلویزیونی "N.B.C. " بالاترین نقش را در ارائه اسلام آمریکایی ایفا می کند و در سراسر جهان دارای خبرنگار و شنونده و بیننده می باشد، همزمان با حمله آمریکا به عراق، مناظر تخریب کربلا و نجف و عذاب و شکنجه اسراء را نشان می داد و زمینه را برای تجاوزات آمریکا آماده می ساخت، و اصولاً افکار جهان عرب توسط این شبکه زیر و رو می شود . در حال که آلات و ابزار خبری و سینمایی و کانال های تلویزیونی در دست صهیونیزم است. مراکز تهیه فیلم های تلویزیونی نیز تحت نفوذ و سیطره یهودیان می باشد.
جنانکه مشهورترین شرکت تهیه فیلم های تلویزیونی کمپانی "میاکون" تحت سیطره یهود است . مناحیم گولان میلیونر یهودی مالک سهم بزرگی از ان می باشد. در این حال مناحیم گولان شرکت دیگری دارد به نام" کابون " که یک شرکت بین المللی است و فیلم های تلویزیونی فراوانی می سازد و شاخه های این شرکت در کشورهای عربی نیز حضور دارند و فیلم های سینمایی باب طبع کشورهای عربی را می سازند.(2)
لردلوگرید،ملقب به یهودی کوتوله صاحب شرکت عظیم I.T.V. برای تهیه فیلمهای تلویزیونی می باشد و دوست ثروتمندش "لرد ویلفونت" نیز با او همکاری می نماید.نامبرده امپراطور صنعت فیلم تلویزیونی در انگلستان است و فیل های این شرکت صادرات جهانی دارد و همه کانال های تلویزیونی را فتح کرده است.
علاوه بر شرکت های سازنده فیلم، هنرپیشه های فیلم های تلویزیونی نیز به مناسبت کار و حرفه ای که دارند بناچار باید هوادار یهودیان باشند و اصولاً هنرپیشه های معروف و دست اول به طور مرتب از شرکت های صهیونیستی حقوق و مزایا دریافت می دارند و بخوبی آموخته اند که مسئولیت آنان در قبال یهودیان چیست و چگونه باید کار کنند، این هنرپیشگان هرچند وقت یکبار به اسرائیل دعوت می شوند و در آنجا با شخصیت های اسرائیلی ملاقات می کنند و از بخش ها و قسمت های مختلف اسراییل دیدن می نمایند و کاملاً توجیه می شوند. هر یک از اینان چندین عکس با رجال مهم و نخست وزیران اسرائیل می گیرند که این عکسها بعد ها به عنوان عتیقه خرید و فروش می شوند.
روجرمور قهرمان فیلم "قدیس" یکی از این هنر پیشه ها است که بعدها در دیگر شرکت های سینمایی ظاهر شد و سرانجام قهرمان فیلم بسیار مشهور و جهانی "جیمزباند" گردید.
سلطه یهودیان بر وسائل تبلیغاتی ، بر مطبوعات و استادیوم های ورزشی، و برنامه های تفریحی و سینمایی و کتابخانه ها و کانال های تلویزیونی و ویدئو کلوپ ها چیزی است که در این مختصر نمی گنجد . برای اطلاع بیشتر به کتاب السیطره الصهیونیه علی وسائل الاعلام العالمیه تالیف زیاد ابو غنیمه چاپ عمان و هم چنین "جذوالبلاء" تالیف عبدالله التل چاپ بیروت و کتابهای دیگر مراجعه شود.
در برنامه های «کشتی کج» که بیشترین بینندگان را در سطح جهان دارد، پیوسته آدم ها و علامات صهیونیزم به نمایش گذارده می شود، در بسیاری موارد داروها با کلاه عرقچین سفید و علامت ستاره داوود،در صحنه ظاهر می شوند.

+ نوشته شده توسط hossein1221 در و ساعت 0:49 |
تاريخچه يهود

يعقوب فرزند إسحاق، كه او را اسرائيل (بنده خدا) مى‏گويند دوازده فرزند داشت كه چهارمين فرزند او (يهوذا) بود.

يهوذا و برادرانش با پدر خود يعقوب، در كنعان (فلسطين) سكونت داشتند و پس از واقعه مشهور حضرت يوسف كه يهوذا هم در آن شركت داشت، در سال1740 قبل از ميلاد، كنعان را به عزم مصر ترك گفتند.

آن روزها مصر مملكت پر جمعيّت و با ثروتى بود و هركس بر آن حكومت مى‏كرد، چنان بود كه بر جهان حكومت مى‏كند.

هنگامى كه برادران يوسف وارد اين سرزمين شدند حضرت يوسف پادشاه آن بود، از اين جهت آنها زندگى بسيار با شكوهى بهم زدند. و كم‏كم تعدادشان از هزار تجاوز كرده و قبائل متعددى را تشكيل دادند.

اين قبيله‏ها سالهاى درازى را در أمن و أمان بسر بردند، تا آنكه زمان (فرعون) فرا رسيد و چون ميان او و قبيله‏هاى بنى اسرائيل دشمنى هائى از گذشته بود، آنها را ذليل كرده و به گفته قرآن (مردهايشان را كشته و زنانشان را به اسيرى برد)(1).

پيش از آنكه حضرت موسى(ع) به پيامبرى مبعوث گردد، بنى اسرائيل سخت‏ترين روزهاى خود را زير شكنجه‏هاى طاقت فرسا و فشارهاى گوناگون فرعون بسر مى‏بردند.

ولى چون موسى(ع) در حوالى سال1213 قبل از ميلاد مبعوث شد، روحهاى پژمرده آنها را جوان كرده و به جانهاى دربند شده آزادى بخشيد.

امّا اين پيامبر بزرگ، در برابر اين خدمات از آن‏ها چه ديد و آنها چه پاداشى باو دادند؟

براى مثال يكى از آن پاداشهاى ننگين را تاريخ چنين مى‏نويسد: شبانگاه حضرت موسى(ع) باتفاق بنى اسرائيل، مصر را مخفيانه ترك گفتند و به رود نيل رسيدند، موسى(ع) با عصاى خود آب‏ها را فرمان داد تا اينكه در ميان رود راهى نمايان شد.

موسى(ع) أمر كرد تا همگى آن راه را در پيش گرفته و از نيل عبور كنند ولى آنها يك صدا گفتند: ما از دوازده قبيله‏ايم و هر قبيله‏اى عادات و رسوم خاص خود را دارد، بايداين راه به دوازده قسمت تقسيم شود يعنى براى هريك از قبائل يك راه و يك مسير خصوصى باشد، تا فرمانت را اجرا كنيم.

موسى(ع) به دريا ندا داد: تا دوازده مسير باز كند و به فرمان خداوند چنين شد.

ولى آنها يك قدم بجلو نرفتند و عذرشان اين بود:

ممكن است كه در ميان راه ما را با يكديگر احتياجى افتد، پس دريا را بگو تا چون پنجره‏ها سوراخ‏هائى در ميان ديوارهاى آب باز كند، تا هر قبيله‏اى بتواند قبائل ديگر را ببيند و با آنها گفتگو كند، و چنين شد.

ولى باز هم برجاى خود ايستاده حركت نكرده و فرياد زدند:

پاهاى ما برهنه است و زمين دريا رطوبت دارد و تا امر نكنى زمين خشك شود ما از آنجا عبور نخواهيم كرد.

خداوند امر كرد... زمين خشک شد ولى باز هم برجاى خود ايستادند و اين بار بى‏ادبى و وقاحت را به منتهى درجه رساندند و با يكديگر چنين گفتند:

موسى ما را از شهر آواره كرده و اينك مى‏خواهد كه در دريا نابودمان كند تا ثروت و اندوخته‏هاى ما را بتصرّف خويش در آورد.

موسى(ع) با يك دنيا دهشت، در حاليكه لبخند تلخى بر لبانش نقش بسته بود پا به رود نهاده و پيشاپيش آنها به راه افتاد.

اين نخستين تجربه و آزمايش تلخى بود كه بنى اسرائيل به موسى(ع) نشان دادند.

باز تاريخ مى‏نويسد: چون بنى اسرائيل، از رود نيل خارج شده و به صحراى سينا رسيدند، به موسى(ع) گفتند: ما را از آشيانه خود بيرون آورده و در صحرائى شن زار، سكونت دادى؟ اين چه رفتارى است كه با ما مى‏كنى؟ مگر ما سنگ هستيم، مگر ما احتياج به آب و غذا نداريم؟

خدا امر كرد تا از آسمان براى آنها طعام فرستاده و ابرى بر آنها سايه افكند و سنگى را امر فرمود تا به آنها آب دهد.

زمانى به همين منوال گذشت تا آنكه روزى به موسى(ع) گفتند: ما طعامهاى آسمانى نمى‏خواهيم به خدايت بگو، همان پياز و عدس را براى ما بفرستد زيرا ما آنها را بهتر دوست مى‏داريم.

موسى(ع) گفت: به نزديكترين قريه‏ها كه رسيديد: آنچه مى‏خواهيد، خود بكاريد و خداوند ديگر براى شما طعامى نخواهد فرستاد.

نافرمانى آنها آنقدر زياد شد، كه خدا عذابى بر آنها نازل كرد و آن اين بود كه مدّت چهل سال در صحراها و بيابانها سرگردان بودند و آنها كه با موسى(ع) از مصر بيرون آمدند، آرزوى شهر را بگور بردند و نوه‏ها و نواده‏هايشان با يوشع بن نون سال1500 قبل از ميلاد وارد شهر كنعان شدند(2).

نخستين دولت يهودى هنگامى تشكيل شد كه (طالوت) يا (شأوول) در بين سالهاى 1095 ـ 1055 قبل از ميلاد پادشاه گشت، و پايتخت را در سال1049 قبل از ميلاد به يبوس (بيت‏المقدّس) تغيير داد.

سليمان فرزند داود، كه پس از پدرش به مقام پادشاهى و نبوّت رسيد، از بزرگترين پادشاهان آنها شناخته شد، در زمان او همه از آرامش و سعادت برخوردار بودند، مى‏گويند كه بناى هيكل سليمان را او ساخت و مدّت هفت سال مهندسين مصر، الجزيره و فينيقيا در آن ساختمان كار مى‏كردند(3).

پس از مرگ سليمان (بين سال932 قبل از ميلاد) دولت آنها به دو قسمت تقسيم شد، يكى در شمال كه پايتختش سامره (نابلس) بود و ديگرى در جنوب كه پايتختش اورشليم (بيت‏المقدّس) بوده است(4).

اين دو دولت مدّت200 سال باهم جنگيدند تا آنكه (سرجون) امپراطور آشوريها 722( قبل از ميلاد) بر آنها پيروز گشت و فرمان داد تا همه يهود را از آن منطقه خارج سازند(5).

پس از آنكه نينوى بدست كلدانيها سقوط كرد (614 قبل از ميلاد) يهود براى بهم زدن ميان آنها و مصريها كه بر كنعان حكومت داشتند سخت مشغول فعاليّت شدند، در اثر آن جنگ دامنه‏دارى ميان آنها واقع شد بالاخره (نبوخذ نصر) پادشاه بابل در سال (562 قبل از ميلاد) پيروز شد و براى انتقام از يهود اورشليم را خراب كرد و هيكل‏ها را نابود نمود و همه را دست بسته به بابل حركت داد (586 قبل از ميلاد).

مدّت زيادى را در اسيرى گذراندند، تا آنكه (كورش) پادشاه ايران، آنها را كه به (اُسراى بابل) مشهور بودند، نجات داده و دوباره هيكل را بنا كرد (516 قبل از ميلاد)(6).

در ايّام (هيلين) يهود مورد حمله‏هاى بسيارى قرار گرفتند و آخرين آنها وقتى بود كه رهبر معروف رومانى (قيطس) اورشليم را خراب كرده، هرچه يهودى بود اسير كرد و به (رم) فرستاد، اين حادثه در سال70 ميلادى واقع شد.

و در سال125م (ادريانوس) امپراطور رومانى بر آنها حمله كرد اورشليم را خراب نمود و تعداد پانصد هزار يهودى را كشته و پنجاه هزار نفر از آنها را اسير كرد(7).

در عهد (تراجان ـ 106م) تعداد زيادى از يهود مخفيانه وارد اورشليم شده و بناى خرابكارى را گذاردند و چون (ادريانوس) پادشاه روم شد. (117 ـ 138م) اورشليم را به تصرف در آورد و انجام دادن مراسم مذهبى را بر يهود آزاد كرد.

يهود به رهبرى باركوخيا (135م) شورش كردند، ولى پيروز نشدند، در اين واقعه بيش از580 هزار يهودى بقتل رسيد و آنها كه جان سالم بدر بردند، شهر را ترك كرده ادريانوس مجددا اورشليم را خراب كرده و به جاى آن شهر (ايليا) بنا كرد(8).

پس از اين تاريخ، يهود خرابكارى‏هاى زيادى كردند و بدنبال آن چندين بار قتل عام شدند كه خود مسبب همه آنها بودند(9).



1 ـ سوره بقره، آيه49.

2 ـ (موقف علماء الاسلام من‏اليهود)، چاپ كربلا، صفحه10.

3 ـ مجله العربى چاپ كويت7، شماره 109، سال1967.

4 ـ فلسطين والضمير الانسانى، صفحه54.

5 ـ مجله العربى شماره109 صفحه54.

6 ـ تاريخ الاسرائيلين ـ تأليف شاهين مقاريوس، چاپ المقتطف1904.

7 ـ مجله العربى109، صفحه55.

8 ـ تاريخ القدس، تأليف عارف المعارف، چاپ دارالمعارف1951.

9 ـ براى توضيح بيشتر به كتاب (خطراليهودية العالمية)، تأليف عبدالله التل مراجعه شود.

+ نوشته شده توسط hossein1221 در و ساعت 0:47 |
اشاره

در نظام‏هاى حقوقى غيردينى ?جرم? و ?گناه? دو مقوله جدا از هم‏اند و بين اين دو هيچ ربط و نسبت مستقيمى وجود ندارد. ?جرم? در رابطه فرد با افراد ديگر و جامعه معنا مى‏يابد؛ در اينجا جرم رفتارى (به صورت فعل يا ترك فعل) مخالف نظم جامعه است كه قانونگذار ارتكاب آن را منع مى‏كند و براى آن ضمانت اجرا (به صورت مجازات يا اقدامات تأمينى) در نظر مى‏گيرد.

در نظام‏هاى حقوقى دينى، كه بارزترين مصداق آن را مى‏توان در دو دين شريعت‏مدارِ اسلام و يهوديت سراغ گرفت، تفكيك مفهوم جرم و گناه دشوار است؛ چرا كه خاستگاه اين هر دو يكى است و قانونگذار الاهى است كه هر دو را ممنوع مى‏كند. در اين نظام‏ها، ماهيت تمام احكام يكى است و بين جرم (تجاوز نامشروع به حقوق ديگران و جامعه) و گناه (تعدى نسبت به شريعت خدا) جز در حوزه ضمانت اجرا، تمايزى نيست. بااين‏همه، به نظر مى‏رسد در حقوق يهود درك و تشخيص اين تمايز دشوارتر از ساير نظام‏هاى دينى باشد؛ چرا كه ارتكاب هر يك از محرمات مجازاتى را در پى دارد؛ با اين تفاوت كه برخى از اين مجازات‏ها را دادگاه آسمانى صادر مى‏كند (گرچه حكمِ آن در همين زندگى دنيوى به صورت مرگ ناگهانى و غيره اجرا مى‏شود).

دانشمندان يهودى شريعت موسى را مشتمل بر 613 حكم دانسته‏اند كه از اين تعداد 248 حكم درباره واجبات است و 365 حكم مربوط به محرمات. محرمات خود بر دو دسته‏اند:

1. برخى از محرمات داراى مجازات دنيوى نيستند؛ براى اين محرمات كفاره يا قربانى يا مجازات الاهى در نظر گرفته مى‏شود.

2. برخى از محرمات مجازات دنيوى دارند؛ يعنى دادگاه با شرايط اثبات و آيين دادرسى خاص خود براى اين جرايم مجازات خاصِ مقرر در شرع را اعمال مى‏كند.

آنچه به موضوع گفتار ما مربوط مى‏شود همين بخش اخير است.

براساس تلمود، هيچ عملى جرم و در نتيجه قابل مجازات نيست مگر آنكه در تورات هم ارتكاب آن منع، و هم براى آن مجازات تعيين شده باشد. ازاين‏رو، براى مثال، براى اجراى حكم مجازات درباره قاتل بايد دو حكم در شريعت موجود باشد؛ يكى ?قتل نكن? (خروج، 20:13)، و ديگرى ?قاتل بايد كشته شود? (اعداد، 35:16ـ21). به گفته تلمود، اگر منع از عمل موجود نباشد، حتى اگر به صراحت مجازات نيز تعيين شده باشد، عمل جرم به معناىِ خاصِ آن نيست و مجازات ذكر شده به مجازات آسمانى تعبير مى‏شود.(1)



براساس تقسيم‏بندى جرايم در مكاتب جديد حقوقى، جرايم را مى‏توان در آيين يهود به اين صورت تقسيم كرد:

الف) جرايم برضد اشخاص؛ اين دسته از جرايم مستقيما به خود شخص بزه‏ديده آسيب مى‏زنند. اين جرايم خود به دو دسته تقسيم مى‏شوند:

1. جرايم برضد تماميت جسمانى اشخاص؛ مهم‏ترين اين جرايم عبارت‏اند از: قتل، ضرب و جرح، سقط جنين.

2. جرايم بر ضد حيثيت معنوى اشخاص؛ در اين دسته مى‏توان به جرم‏هايى چون آدم‏ربايى، افترا، قذف، و جرايم منافى عفت اشاره كرد.

ب) جرايم بر ضد اموال؛ جرايمى چون سرقت و راهزنى، خيانت در امانت، اضرار به مال غير و غبن در اين گروه جاى دارند.

ج) جرايم بر ضد امنيت جامعه و جرايم دينى خاص؛ در اين گروه جرايمى جاى مى‏گيرند كه جنبه عمومى آنها غلبه دارد، مانند ارتشا، شهادت دروغ، بت‏پرستى و مانند اينها. اكنون براساس اين تقسيم‏بندى به جرايم در حقوق كيفرى يهود مى‏پردازيم.

گفتار يكم: جرايم بر ضد تماميت جسمانى اشخاص

هدف مستقيم اين دسته از جرايم، حق حيات انسان و اصل مصونيت وى از هر گونه تعرض است. در نظام‏هاى مختلف حقوقى اين دسته از جرايم شديدترين مجازات‏ها را در پى‏دارند. حقوق كيفرى يهود نيز به اين جرايم اهتمام خاصى داشته است. مهم‏ترين اين جرايم عبارت‏اند از: قتل، ضرب و جرح، و سقط‏جنين.

الف) قتل

در كتاب مقدس عبرى حدودا 400 بار كلمه ?خون? به كار رفته است. از اين تعداد حدود نيمى مرتبط با مرگ از روى خشونت است.(2) ريختن خون (شفيكوت دميم)(3) گناه آغازين روى زمين است: ?قائن [= قابيل] بر برادر خود، هابيل، برخاسته، او را كشت? (پيدايش، 4:8). در حقوق كيفرى يهود، قتل شديدترين و نكوهيده‏ترين جرم تلقى شده است.(4)

بر طبق برخى تفاسير يهودى، منظور از فساد و شرارت كه در پيدايش، 6:13 آمده،(5) قتل عمد است.(6) همچنين به گفته تلمود، تورات از آن جهت در پيدايش، 13:13 سدوم، قوم لوط، را ?بسيار شرير و خطاكار? خوانده است كه ايشان قاتل بودند (سنهدرين، 109 الف).


خون‏ريزى نخستين گناهى است كه در كتاب مقدس داراى ماهيت كيفرى است: ?هر كه خون انسان ريزد [بايد] خون وى به دست انسان ريخته شود؛ زيرا خدا انسان را به صورت خود ساخت? (پيدايش، 9:6). خون به‏ناحق ريخته شده از زمين نزد خدا فرياد برمى‏آورد (پيدايش، 4:10) و ?خون زمين را ملوث مى‏كند و زمين را براى خونى كه در آن ريخته شود كفاره نمى‏توان كرد، مگر به خون كسى كه آن را ريخته باشد? (اعداد، 35:33). براساس تورات، خون به‏ناحق ريخته عبارت است از: خون بى‏گناه (تثنيه، 19:10،13؛ 21:8؛ 27:25؛ اول سموئيل، 19:5؛ دوم پادشاهان، 21:16؛ 24:4؛ اشعيا، 59:7؛ ارميا، 2:34؛ 7:6؛ 19:4؛ 22:3،17 و...)، و خون صالح (خروج، 23:7؛ دوم سموئيل، 4:11؛ اول پادشاهان، 2:32 و...)، و يا خون‏ريزى بدون دليل (اول پادشاهان، 2:31؛ اول سموئيل، 25:31).(7)

به تبع پيدايش، 9:6، كه مى‏گويد خدا انسان را به صورت خود ساخت، گفته‏اند كه هر گونه خون‏ريزى تحقير و كوچك‏شمارى صورت خداوند (توسيفتا يواموت، 4:8 و...) و موجب دورى از خدا و ويرانى معبد (توسيفتا يوما، 1:12؛ شبات، 33الف؛ سيفرا اعداد، 161) و پراكندگى در زمين (آووت، 5:9؛ و..) است.(8)




ركن قانونى جرم قتل

تورات در ده فرمان ارتكاب قتل را منع كرده است: ?قتل مكن? (خروج، 20:13؛ تثنيه، 5:17). در تورات قتل به دو دسته عمد و غير عمد تقسيم شده است. مجازات قتل عمد، قتل است:

هر كه انسانى را بزند و اوبميرد هر آينه كشته شود... اگر شخصى عمدا بر همسايه خود آيد تا او را به مكر بكشد، آنگاه او را از مذبح من كشيده، به قتل برسان (خروج، 21:12،14).

كسى كه آدمى را بزند كه بميرد، البته كشته شود... كسى كه انسانى را كشت، كشته شود (لاويان، 24:17، 21؛ و نيز: اعداد، 35:16ـ21؛ تثنيه، 19:11).

به گفته تلمود، حتى اگر مقتول طفل تازه‏تولديافته باشد، به شرط آنكه دست‏كم تا سى روز زنده‏ماندنى باشد (نيدا، 5:3) و نيز اگر قربانى پير يا بيمارِ در حال مرگ باشد (سنهدرين، 78الف) درباره قاتل، با وجود شرايط مقرر، همين حكم اجرا مى‏شود.

بر طبق تورات، قاتل غيرعمد به شهرهاى پناهگاه تبعيد مى‏شود:(9)

اما اگر قصد او نداشت، بلكه خدا وى را به دستش رسانيد، آنگاه مكانى براى تو معين كنم تا بدانجا فرار كند (خروج، 21:13؛ و نيز: اعداد، 35:22ـ29؛ تثنيه، 19:4ـ6).


ركن روانى قتل عمد

در كتاب مقدس، عمد و قصد (قصد حصول نتيجه) به دو صورت فرض شده است:

1. وجود نفرت و بغض (يعنى جانى حصول نتيجه را به طور خاص قصد كرده است):

اگر از روى بغض او را با تيغ زد يا قصدا چيزى بر او انداخت كه مُرد يا از روى عداوت او را با دست خود زد كه مرد، آن زننده چون كه قاتل است، البته كشته شود (اعداد، 35:20ـ21؛ و رك: تثنيه، 19:11؛ خروج، 21:14).

در اينجا، علاوه بر قصد فعل، نتيجه نيز با سوء نيت قصد شده است.

2. به كارگيرى آلت قتاله؛ در مواردى به كارگيرى آلت قتاله، موجب عمدى تلقى شدن قتل است:

اگر او را به آلت آهنين زد كه مُرد، او قاتل است و قاتل البته كشته شود. اگر او را با دست خود به سنگى كه از آن كسى كشته شود بزند تا بميرد، او قاتل است و قاتل البته كشته شود. و اگر او را به چوب‏دستى‏اى كه با آن كسى كشته شود بزند، او قاتل است و قاتل البته كشته شود (اعداد، 35:16ـ18).

به كار رفتن آلت قتاله مى‏تواند دليل جامع و مناسبى براى اثبات عمد و قصد باشد.(10) برطبق حقوق تلمود، دادگاه در اغلب موارد بايد عمد و قصد را نه فقط با توجه به ماهيت آلت، بلكه از ديگر اوضاع و احوال استنباط كند؛ مثلاً كدام جزء بدن بزه‏ديده مورد اصابت قرار گرفته (كشنده بودن به اعتبار موضع اصابت)، و يا سنگ و شى‏ء از چه فاصله‏اى بر بزه‏ديده انداخته شده و نيز نيروى مهاجم براى حمله به بزه‏ديده و توان وى براى مقاومت و...(11)

ازاين‏رو، جايى كه كسى از بالاى بام به پايين پرت شده يا در آتش يا آب افكنده شده است، عمد قابل استنباط نيست، مگر اينكه در تمام اين مواردِ فرض شده، يعنى بلندى خانه، عمق آب و قواى جانى و مجنى‏عليه، قتل پيامد طبيعى عمل باشد و توسط قاتل قصد شده باشد.(12)




ركن مادى قتل عمد

هيچ قاتلى سزاوار اعدام نيست مگر اينكه، افزون برداشتن سوء نيت، مرگ با عمل مستقيم جسمانى وى صورت گرفته باشد؛ لذا اگر او كسى را تا سر حد مرگ گرسنگى دهد يا وى را در معرض گرما و سرما و درندگان قرار دهد و...، عمل وى قتل مستوجب اعدام نيست.(13) همچنين است قتلى كه به وسيله خود آمر و محرك انجام نشده است، بلكه عامل يا خادم او آن را انجام داده است.(14)



قتل به تسبيب

در تمام موارد قتل عمد، كشتن قاتل الزامى است و نمى‏توان مجازات را تبديل به ديه كرد: ?هيچ فديه به عوض جان قاتلى كه مستوجب قتل است مگيريد، بلكه او البته كشته شود? (اعداد، 35:31). فقط در يك مورد جايگزينى ديه پذيرفته شده است و آن قتل به تسبيب است: اگر مردى بداند كه گاوش شاخزن است، ولى آن را نگاه ندارد و گاو كسى را بكشد، در اين صورت صاحب گاو نيز، به همراه گاو، محكوم به قتل است، مگر اينكه اولياى دم به خون‏بها رضايت دهند. در اين صورت ديه جانشين مجازات قتل مى‏شود (خروج، 21:29ـ30).

اثبات قتل

قتل با شهادت دومرد قابل اثبات است:

هر كه شخصى را بكشد، پس قاتل به گواهى شاهدان كشته شود و يك شاهد براى كشته شدن كسى شهادت ندهد (اعداد، 35:30؛ و نيز: تثنيه، 17:6؛ 19:15).

شاهدان افزون بر شهادت بر وقوع جرم، بايد گواهى دهند كه پيش از ارتكاب جرم به قاتل اخطار داده‏اند كه عملى كه وى انجام مى‏دهد قانونا جرم است و تخطى از چنين قانونى مجازات مرگ را در پى دارد. در صورت فقد اين اخطار (هترائه)،(15) مجازات قاتل حبس ابد است و نه قتل (ميشنا سنهدرين، 9:5).(16)

اگر مقتولى در صحرا يافت شود و قاتل نامعين باشد، بايد مردم شهر نزديك به مقتول مراسم قسامه را اجرا كنند و بگويند كه ايشان وى را نكشته‏اند تا خون بى‏گناه در ميان قوم نماند (تثنيه، 21: 1ـ9).(17)


از مجموع آنچه گذشت، برمى‏آيد كه بر طبق حقوق كيفرى يهود، در صورتى مجازات قتل اعدام است كه يك قاتل عمد با دستان خويش پس از اخطار قانونى توسط دو شاهد آن را انجام داده باشد. قاتل به اعدام با شمشير محكوم مى‏شود (سنهدرين، 9:1).(18) در موارد ديگرِ قتل عمد، مى‏توان به استناد قدرت پادشاه و صلاحيت از روى ضرورتِ دادگاه، حكم مرگ صادر كرد.(19)




ب) ضرب و جرح

ضرب و جرح عمدى يكى از جرايم برضد تماميت جسمانى است كه حقوق كيفرى يهود براى آن مجازات تعيين كرده است. تورات درباره ضرب و جرح احكامى دارد:

1. قصاص: تورات در موارد قطع و نقص عضو حكم به قصاص مى‏كند:

كسى كه همسايه خود را عيب رسانيده باشد، چنان‏كه او كرده باشد به او كرده خواهد شد: شكستگى عوض شكستگى، چشم عوض چشم، دندان عوض دندان؛ چنان‏كه به آن شخص عيب رسانيده، همچنان به او رسانيده شود (لاويان، 24: 19ـ20؛ و نيز: خروج، 21:23ـ25).

2. جبران خسارت: براى برخى از ضرب و جرح‏هاى خفيف‏تر، جبران خسارت تجويز شده است:

اگر دو مرد نزاع كنند و يكى ديگرى را به سنگ يا به مشت زند و او نميرد، ليكن بسترى شود، اگر برخيزد و با عصا بيرون رود آنگاه زننده او بى‏گناه شمرده شود، اما عوض بيكارى‏اش را ادا نمايد و خرج معالجه او را بدهد (خروج، 21: 18ـ19).

3. آزادى برده: اگر صاحب غلام يا كنيز چشم يا دندان او را ضايع كند بايد به عوض چشم و دندان، وى را آزاد كند (خروج، 21: 26ـ27).

4. قتل: ضرب و جرح پدر ومادر از عوامل مشدده مجازات است و ضارب به مرگ محكوم مى‏شود: ?هر كه پدر يا مادر خود را بزند هر آينه كشته شود? (خروج، 21: 15). تلمود چنين مجازاتى را محدود به ضرب و جرحى كرد كه باعث آسيب جسمانى مى‏شود (سنهدرين، 11:1).

تلمود با ارائه تفسير ديگرى از مجازات‏هاى تورات، جبران خسارت را به جاى مجازات قصاص نشاند.(20) در مواردى كه براى ضرب و جرح در كتاب مقدس مجازاتى در نظر گرفته نشده، قابل مجازات با تازيانه، طبق اصل كلى،(21) است (مكوت، 16 الف؛ كتوبوت، 32 ب). در مورد ضرب و جرح‏هايى كه قابل ارزيابى و سنجش باشد، از آنجا كه بيش از يك مجازات نمى‏تواند مورد حكم قرار گيرد (مكوت، 4ب ؛ 13ب) فقط به جبران خسارت حكم مى‏شود (توسيفتا كتوبوت، 32 الف)، و تازيانه فقط در جايى اعمال مى‏شود كه ضرب و جرح باعث صدمه قابل ارزيابى نشده باشد (كتوبوت، 32 ب).(22)

حاخام‏هاى يهودى به اين امر رضايت ندادند و در مورد ضرب و جرح‏هايى كه خسارت مهمى را باعث نمى‏شدند اما توهين‏كننده بودند، جزاى نقدى را به عنوان مجازات در نظر گرفتند. مبلغ جزاى نقدى ثابت و متناسب با شدت ضرب و جرح بود و دادگاه مى‏توانست با توجه به اوضاع و احوال آن را كم يا زياد كند (باوا قما، 8: 6).(23)




ضرب و جرح دوجانبه يا قابل حدس

در مواردى مثل ورزش‏هاى بوكس و كشتى، حتى در صورت ايجاد صدمه شديد، مصدوم نمى‏تواند ادعاى خسارت كند؛(24) اما اگر دو مرد با بدخواهى و غرض‏ورزى به هم صدمه وارد كنند، شخصى كه متحمل صدمه شديدتر شده است مى‏تواند در مورد مازاد، طلب خسارت كند (باوا قما، 3: 8).

ضرب و جرح بدون سوءنيت

جرح عمدىِ بدون سوءنيت، مثل آسيب ناشى از درمان طبى، به شرط آنكه جراح واجد صلاحيت باشد، مستوجب جبران خسارت نيست (توسيفتا باوا قما، 9: 11).

همچنين پدرى كه پسرش را تنبيه مى‏كند و معلمى كه شاگرد را تنبيه مى‏كند و مأمور دادگاهى كه برحسب وظيفه‏اش كسى را مى‏زند، مسئول جبران خسارت نيستند، مگر اينكه ضارب از حد خشونت لازم تجاوز كرده باشد(همان).

تكرار ضرب و جرح

برخى از دانشمندان در مورد كسانى كه جبران خسارت، ضمانت اجراى مؤثرى براى منصرف كردن ايشان از ارتكاب چنين جرمى نبود، شيوه‏هاى ديگرى را جست‏وجو كردند؛ مثلاً گاهى به قطع دست برخى از تكراركنندگان چنين جرمى حكم مى‏كردند (سنهدرين، 58 ب).(25)



ج) سقط جنين

چنان كه از كتاب مقدس برمى آيد، اگر در جريان دعوا جنين زنى سقط شود، بر ضارب مجازات پولى تحميل مى‏شود و اگر زن بميرد، قاتل قصاص مى‏شود:

اگرمردم جنگ كنند و زنى حامله را بزنند و اولاد او سقط گردد و ضررى ديگر نشود، البته غرامتى بدهد موافق آنچه شوهر زن بدو گذارد و به حضور داوران ادا نمايد. و اگر اذيتى ديگر حاصل شود، آنگاه جان به عوض جان بده و چشم به عوض چشم (خروج، 21:22 ـ 24).

در مورد آيه اخير (?اگر اذيتى ديگر حاصل شود?) بين محققان بحث است كه آيا منظور آسيب و اذيت به جنين است يا به زن:

1. در ترجمه سبعينيه كتاب مقدس(26) واژه ?اذيت? درباره جنين به كار رفته است و نه زن؛ يعنى اگر به جنين آسيب ديگرى برسد، آسيب‏رسان قصاص مى‏شود. در اين ترجمه بين جنينى كه هنوز شكل و صورت كامل نگرفته با جنينى كه داراى شكل و صورت كامل شده است تفاوت قائل شده، اسقاط اولى را مستوجب مجازات مالى و اسقاط دومى را مستوجب مجازات ?جان به عوض جان? (قصاص) دانستند.

فيلون و برخى ديگر از مفسران به‏صراحت تحميل مجازات مرگ را براى اسقاط جنين تجويز كرده‏اند.(27)

2. برخلاف اين، محققان تلمودى واژه ?اذيت و آسيب? را به زن معطوف دانسته‏اند و نه جنين؛ چرا كه اين حكم كتاب مقدس كه ?هر كه انسانى را بزند و او بميرد، هر آينه كشته شود?(خروج، 21:12) شامل قتل جنين نمى‏شود (باوا قما، 42ب و...).


يوسيفوس، دانشمند و مورخ يهودى، بيان مى‏دارد كه اگر كسى زنى را لگد بزند و جنين او را سقط كند، افزون بر پرداخت غرامت به شوهر زن، و نيز مرگ (اگر زن كشته شده باشد) بايد به خاطر ?كاهش جمعيت? جزاى نقدى بپردازد.(28)

به نظر دانشمندان تلمودى، اسقاط جنين گرچه ممنوع است، قتل عمد نيست (توسيفتا سنهدرين، 59 ب؛ حولين، 33 الف). ايشان منع سقط جنين را از قوانين راجع به پرهيز از زاد و ولد، جماع منقطع، يا نزديكى با همسر در حالى كه احتمال خطر براى جنين او وجود دارد، استنباط كرده‏اند (يواموت، 62 ب؛ نيدا، 13 الف و 31 الف). بااين‏همه، اگر جنين زندگى مادر را به مخاطره اندازد، سقط جنين مجاز دانسته شده است:


اگر يك زن دچار درد زايمان باشد [و بيم مرگ او رود] بايد جنين را از رحم جدا كرد و آن را عضو به عضو خارج كرد؛ زيرا زندگى مادر بر زندگى جنين تقدم دارد (اوهالوت، 7:6).

اين امر تا وقتى درست است كه طفل هنوز به دنيا نيامده است؛ در اين صورت ?مى‏توان او را كشت و مادر را نجات داد? (راشى و مئيرى، سنهدرين 72 ب). اما از لحظه‏اى كه جزء بزرگ‏تر بدن جنين پاى بر جهان نهاد، ديگر حتى اگر زندگى مادر را به خطر اندازد، نمى‏توان آن را از بين برد؛ زيرا ?كسى نمى‏تواند زندگى يك فرد را براى نجات ديگرى از بين ببرد?(اوهالوت، سنهدرين، همان). گرچه، براساس اصل دفاع مشروع، مى‏توان جان شخص تحت تعقيب را حتى با كشتن تعقيب‏كننده نجات داد، اما قانون بين جنينى كه بخش اعظم بدن وى از رحم خارج شده و شخص تعقيب‏كننده تفاوت گذاشته است؛ زيرا ?او [=مادر [از آسمان تعقيب‏شده است? (سنهدرين، 72ب)؛ و ?هيچ كس نمى‏داند كه آيا جنين تعقيب‏كننده مادر است يا مادر تعقيب‏كننده جنين? (يروشلمى سنهدرين، 8:9، 26).

بااين‏همه، وقتى زندگى مادر در خطر است، حتى اگر جزء بزرگ‏تر بدن جنين خارج شده باشد، خود مادر مى‏تواند آن را از بين ببرد؛ ?زيرا گرچه از منظر ديگران قانون راجع به جنين همان قانون راجع به تعقيب‏كننده نيست، اما مادر مى‏تواند جنين را تعقيب‏كننده خود بداند?(مئيرى، همان) و آن را از بين ببرد.(29)

گفتار دوم: جرايم بر ضد حيثيت معنوى افراد


دسته‏اى از جرايم بر ضد اشخاص، آسيب روحى و معنوى و حيثيتى را براى بزه‏ديده به همراه مى‏آورند. در زمره مهم‏ترين جرايم از اين دست، مى‏توان به جرايم منافى عفت، توهين، آدم‏ربايى و مانند اينها اشاره كرد.

الف) آدم‏ربايى

بر اساس تورات، آدم‏ربايى جرمى بزرگ و مستوجب اعدام است:

هر كه آدمى را بدزدد و او را بفروشد يا در دستش يافت شود، هر آينه كشته شود (خروج، 21:16).

اگر كسى يافت شود كه يكى از برادران خود از بنى‏اسرائيل را دزديده، بر او ظلم كند يا بفروشد، آن دزد كشته شود (تثنيه، 24:7).

در اين دو عبارت تفاوت‏هايى به نظر مى‏رسد:

1. عبارت نخست ربايش هر انسانى را منع مى‏كند، در حالى كه عبارت دوم فقط محدود به اسرائيليان است.

2. عبارت نخست در پى ممنوع كردن هر آدم‏ربايى با هر انگيزه‏اى است، در حالى كه در دومى به بردگى در آوردن يا فروش، عنصر اساسى تشكيل دهنده جرم است.

تلمود به منظور سازش دادن و رفع اين تعارضات و يا بدين خاطر كه، برطبق شيوه متداول آن، در پى آن است كه تعقيب و اثبات جرم مشكل‏تر شود (يا به هر دو منظور)، توقيف، به بردگى گرفتن، و فروش شخص ربوده شده را، همه را، عناصر ضرورى براى اين جرم دانست؛ يعنى جرم آدم‏ربايى در صورتى قابل تحقق است كه همه عناصر فوق موجود باشد (سنهدرين، 85ب، 86الف).(30)

مفسران يهودى آيه ?دزدى مكن? (خروج، 20:15)را، كه در ده فرمان آمده است، به آدم‏ربايى تفسير كرده‏اند.(31) دليل ايشان اين است كه اولاً سرقت اموال را آيه ديگرى منع كرده است: ?دزدى مكنيد? (لاويان، 20:11)؛ و ثانيا همين كه اين آيه در كنار آيات منع از قتل و زنا، كه از جرايم بزرگ و مستوجب اعدام‏اند، قرار گرفته است، قرينه‏اى است بر اينكه منظور از سرقت در اينجا، دزدى انسان است كه آن هم مجازات اعدام را در پى دارد.(32)


متن ميدراش چنين است:


?دزدى مكن? (خروج،20:15). چرا اين گفته شد؟ وقتى تورات مى‏گويد: ?هر كه آدمى را بدزدد و او را بفروشد يا در دستش يافت شود، هر آينه كشته شود? (خروج، 21:16)، ما مجازات داريم اما اخطار نداريم. بنابراين، اين آيه مى‏گويد: ?دزدى مكن? (خروج، 20:15). ازاين‏رو، اين اخطارى است مربوط به سرقت اشخاص (يعنى آدم‏ربايى). بگوييد كه اين اخطارى مربوط به سرقت اشخاص است. چرا اين اخطارى درباره سرقت مال نباشد؟ وقتى تورات مى‏گويد: ?دزدى مكنيد? (لاويان، 19:11) ما اخطارى درباره‏دزدى مال داريم. بنابراين، معناى آيه ?دزدى مكن?(خروج، 20:15)چيست؟ كتاب مقدس از دزديدن اشخاص سخن مى‏گويد.(33)



ب) قذف

افترا به يك دختر باكره تنها مورد افترا و هتك حرمتى است كه كتاب مقدس صراحتا براى آن مجازات در نظر گرفته است. براساس تورات، اگر مردى با دخترى ازدواج كند و پس از همبستر شدن با او ?او را مكروه دارد و گويد اين زن را گرفتم و چون به او نزديكى نمودم او را باكره نيافتم?، اگر در دادگاه ثابت شد كه مرد دروغ گفته است، مرد تنبيه مى‏شود و بايد صد مثقال نقره به پدر دختر جريمه بدهد (تثنيه، 22:13ـ19).

ج) توهين و افترا

در تورات نص مشخصى كه براى توهين (به طور عام) مجازات تعيين كرده باشد، وجود ندارد. بااين‏همه، حقوق‏دانان تلمودى براى ممنوعيت بخشيدن به توهين و افترا به احكامى از كتاب مقدس متوسل شده‏اند. ايشان اين حكم تورات را كه ?البته همسايه خود را تنبيه [=نكوهش] كن و به سبب او متحمل گناه مباش? (لاويان، 19:17)، چنين تفسير كرده‏اند كه مى‏توانيد همسايه خود را سرزنش كنيد، به شرطى كه به او توهين نكنيد؛ اما اگر او را شرمنده كرديد يا ازخجالت و خشم رنگ از رخسارش پرانديد، به خاطر او متحمل گناه مى‏شويد (سفرا قدوشيم، 4:8؛ عراخين، 16 الف).

اين دانشمندان ديگر توصيه‏هاى كتاب مقدس مثل: ?درميان قوم خود براى سخن‏چينى گردش مكن? (لاويان، 19:16)، يا ?خبر باطل را انتشار مده? (خروج، 23:1)، يا ?برادر خود را در دل خود بغض منما? (لاويان، 19:17)، يا ?از ابناى قوم خود انتقام مگير و كينه مورز? (همان،18)، و ?همسايه خود را مثل خويشتن محبت نما? (همان)، را براى منع توهين و افترا در كتاب مقدس تفسير كرده‏اند و به كار برده‏اند.

مصاديق خاص منع توهين مانند ?كر را لعنت مكن? (لاويان، 19:14)، يا ?رئيس قوم خود را لعنت مكن? (خروج، 22: 28) به عنوان نمونه‏هايى از منع كلى توهين تفسير شده‏اند (سفرا قدوشيم، 2:13؛ شووعوت، 36 الف).(34)

توهين و افترا گرچه نقض صريح حكم نهى‏كننده تورات است، قابل كيفر، حتى با تازيانه، نيست؛(35) زيرا فقط اعمال صريح و واضح قابل مجازات‏اند، و حال آنكه سخن صرف چنين نيست.(36) سرزنش‏هاى اخلاقى و دينى برضد توهين‏كنندگان شديدتر است: ?اگرچه توهين‏كننده تازيانه نمى‏خورد، گناهش در واقع بسيار بزرگ است و دانشمندان گفته‏اند كه هر كس رنگ از رخسار كسى بپراند از جهان آينده بهره‏اى نخواهد داشت (آووت، 3:12) و حتى برخى آن را همپايه قتل قرار دادند (باوا مصيعا،58ب) و تمام توهين‏كنندگان به عنوان شرير و نادان توصيف شده‏اند.(37)


آشكار است كه صرف تذكرات و سرزنش‏هاى اخلاقى نمى‏توانست براى مهار چنين شيطنت و فسادى كافى باشد. براى همين، برخى از منابع حقوق يهود،ضمانت اجراهايى را در نظر گرفتند: كسى كه ديگرى را برده بخواند مجازاتش نيدويى (طرد) است. كسى كه ديگرى را حرام‏زاده بنامد، چهل ضربه تازيانه مى‏خورد و... (قيدوشين، 28 الف). در دوره‏هاى پس از تلمود، مجازات نيدويى و تازيانه تنبيهى به عنوان مجازات چنين جرمى مدون شد.(38)


بااين‏همه، در تورات و سنت شفاهى، نمونه‏هايى خاص از توهين آمده و براى آنها مجازات ذكر شده است:


1. توهين به پدر و مادر؛ تورات حكم به احترام به پدر و مادر مى‏دهد. يكى از ده فرمان راجع به همين مطلب است (خروج، 20:12؛ تثنيه، 5:6). براساس تورات: ?هر كه پدر يا مادر خود را لعنت كند هر آينه كشته شود? (خروج، 21:16؛ و نيز لاويان ،20:9). حتى كسى كه با پدر و مادر خود با خفت رفتار كند ملعون ناميده شده است (تثنيه، 27:16).

2. توهين به دانشمند؛ شخصى كه به يك دانشمند توهين كند، به نيدويى (طرد) و نيز پرداخت جريمه نقدى به آن دانشمند محكوم مى‏شود.(39)

3. توهين به بيوه‏زنان و يتيمان؛ بر اساس تورات، اگر با يتيمان و بيوه‏زنان ?بدرفتارى و بى‏حرمتى? كنيد، و ايشان نزد خدا فرياد برآورند، خدا به داد ايشان مى‏رسد و بر شما خشمگين مى‏شود و شما را به دست دشمنان هلاك خواهد كرد تا زنانتان بيوه و فرزندانتان يتيم شوند (خروج، 22:22ـ24). در اينجا نمونه‏اى ازمجازات آسمانى اعمال مى‏شود.


4. توهين به مرده؛ چنين توهينى گناهى بزرگ است كه بايد با روزه و دعا آن را كفاره داد و دادگاه مى‏تواند آن را با جزاى نقدى مجازات كند.(40)

5. شديدترين نوع افترا، تهمت دروغين زدن به شخصى در نزد قدرت حاكمه است، با اين قصد كه معاش يا حتى زندگى وى را به خطر اندازد. جاسوسان با چنين افتراهايى گاهى حتى جامعه يهودى را نيز در خطر انداخته‏اند و براى همين، مقابله با آنها از مصاديق دفاع مشروع تلقى شده است. اگر قصد افتراى ايشان اثبات شود، مجازاتشان، حتى پيش از ارتكاب جرم، قتل است.(41)




گفتار سوم: جرايم منافى عفت

جرايم منافى مصالح خانواده و عفت عمومى بخش عمده‏اى از جرايم و مجازات‏هاى موجود در تورات را در برمى‏گيرد. واژه‏اى كه به طور كلى براى جرايم جنسى به كار مى‏رود ?كشف عورت? (گيلوى ارايوت)(42) است؛ بااين‏همه، اين واژه معمولاً (گرچه نه هميشه: رك: اشعيا، 47:3) براى جماع (مقاربت) به كار مى‏رود (رك: لاويان، 18: 6- 19).

در بحث جرايم عفافى به زنا، همجنس‏بازى و نزديكى با حيوانات مى‏پردازيم.

الف) زنا

زنا يكى از سه جرم بزرگى است كه يهوديان بايد كشته شوند اما مرتكب آنها نشوند (سنهدرين، 74 الف). حقوق كيفرى يهودى انواع مختلف زنا را برشمرده و مجازات هر يك را ذكر كرده است.

1. زناى محصنه

منظور از زناى محصنه رابطه جنسى عمدى بين يك زن شوهردار (يا نامزددار) با مردى به جز شوهر اوست. ده فرمان چنين ارتباطى را منع مى‏كند: ?زنا مكن? (خروج، 20:14؛ تثنيه، 5:18). در ساير قسمت‏هاى تورات نيز چنين عملى منع و مجازاتش معين مى‏شود:

با زن همسايه خود همبستر مشو تا خود را به وى نجس سازى (لاويان، 18:20).

كسى كه با زن ديگرى زنا كند، يعنى هر كه با زن همسايه خود زنا كند، زانى و زانيه البته كشته شوند (لاويان، 20:10؛ و نيز تثنيه، 22:22).

آنچه در اينجا مهم است، ملاك احصان است. برخلاف حقوق اسلامى كه هر يك از طرفين زنا ممكن است داراى شرايط احصان و ازاين‏رو مستوجب مجازات زناى محصنه باشد، در حقوق كيفرى يهود، زنا در صورتى محصنه است كه زن داراى شوهر باشد، چه مرد داراى همسر باشد چه نباشد. از اين‏رو، اگر كسى بازن داراى شوهر زنا كند، چه زانى مجرد باشد و چه داراى همسر، هر دو كشته مى‏شوند.

فلسفه چنين حكمى، تلقى يهوديان از پيوند ازدواج بوده است. ازدواج در يهوديت نوعى پيوند اقتصادى بوده كه زن را در مالكيت مرد درمى‏آورده است. زناى با زن شوهردار در حقيقت تجاوز به حق مالكيت فردى شوهر تلقى مى‏شد؛ اما زن چنين اختيارى درباره همسرش نداشت. لذا ارتباط جنسى خارج از ازدواج يك مرد همسردار در كتاب مقدس و نيز قوانين بعدى يهودى، به‏خودى‏خود زناى محصنه تلقى نشده است.(43) اين جنبه مالكيت مرد نسبت به زن را حتى مى‏توان از ده فرمان فهميد. فرمان دهم چنين است: ?به زن همسايه‏ات و غلامش و كنيزش و گاوش و الاغش و به هيچ چيزى كه از آن همسايه تو باشد طمع مكن? (خروج، 20:17)؛ ذكر نام زن در كنار مايملكى مثل برده و حيوان، نشانه تلقى فوق است.

مجازات زناى محصنه

مجازات زناى محصنه سنگسار است.(44) مجازات‏هاى ديگرى در كتاب مقدس ذكر شده است، اما بيانگر مجازات در نظام كيفرى يهود نيست؛ مثلاً سوزاندن (پيدايش، 38:24)، برهنه كردن (هوشع، 2:3؛ حزقيال، 16:37 و 39) ــ كه در آيين طلاق در قوانين شرق نزديك وجود داشت ــ مثله كردن (حزقيال، 16:40؛ 23:25).

زناى محصنه در ده فرمان (خروج، 20:13ـ 15) و نيز ساير بخش‏هاى كتاب مقدس (رك: ارميا، 7:9؛ حزقيال، 16:38؛ هوشع، 4:2؛ مزامير، 5:18؛ امثال، 6:30؛ ايوب، 24: 14ـ 15 و...) در ميان جرايم قتل و سرقت، يعنى جرايم برضد همنوع ذكر شده است. از اين جهت، زنا فقط جنبه دينى (عمومى) ندارد.

بااين‏همه، در متون كتاب مقدس، برخلاف قوانين شرق نزديك،(45) مجازات اعدام قابل تعديل و تخفيف نيست. علت آن است كه منع زنا داراى خاستگاه الاهى است و حق خدا نيز، همانند شوهر، در صورت ارتكاب چنين جرمى نقض شده است (پيدايش، 20:6؛ 39:9) و انسان نمى‏تواند از حق خدا درگذرد. گرچه در ساير نظام‏هاى حقوقى بين‏النهرين نيز زنا، در ادبيات دينى، توهين به خدا تلقى شده است، برخلاف حقوق يهودى، اين تلقى دينى در ادبيات حقوقى انعكاس نيافته است.(46)

نقش رضايت در ارتكاب جرم


تلمود در اينجا، مانند ساير جرايم، بين اعمال عمدى و غير عمدى تفاوت قائل شده است. زن در صورتى مرتكب زنا دانسته مى‏شود كه مجبور نشده باشد. براساس تثنيه، 22:23 ـ 24، اگر دخترى كه نامزد مردى است، در شهر مورد تعرض قرار گيرد فرض بر رضايت اوست؛ چرا كه وى مى‏توانسته است با فرياد ديگران را خبر كند، لذا هر دوى آنها كشته مى‏شوند.

نكته مهم در اينجا اين است كه تورات فقط در مورد دختر نامزددار چنين تمايزى (فرض بر رضايت و يا عدم رضايت با توجه به مكان جرم) را قائل شده است، اما در مورد زن شوهردار (تثنيه، 22:22) چنين تصريحى وجود ندارد.(47)



تجاوز به زن برده

در حالى كه، چنان كه گفتيم، تجاوز به زن نامزددار، عنوان زناى محصنه را دارد، زنا با يك كنيز كه نامزد ديگرى است چنين عنوانى را ندارد. اگر كسى با چنين زنى زنا كرد، ايشان اعدام نمى‏شوند، بلكه فقط تأديب مى‏گردند (لاويان، 19:20).

اُردالى بدگمانى

اثبات جرم زنا، همانند ساير جرايم، با شهادت شهود است؛ اما در يك مورد كار به آزمون الاهى (اردالى) واگذار مى‏شود:(48) اگر مردى نسبت به زن خود بدگمان شود و گمان برد كه با مرد ديگرى همبستر شده است ولى شاهد نداشته باشد، امر را نزد كاهن مى‏برد و طى يك آزمون الاهى مشخص خواهد شد كه آيا او زناكار بوده است يا نه (اعداد، 5:11ـ31).(49)



2. زناى به عنف

زناى به عنف به معناى نزديكى با يك زن بر خلاف اراده وى است. تورات در يك مورد فرض را بر مكره بودن زن مى‏گذارد:

اگر آن مرد دخترى نامزد را در صحرا يابد و آن مرد به او زور آورده، با او بخوابد، پس آن مرد كه با او خوابيد تنها كشته شود؛ و اما با دختر هيچ مكن؛ زيرا بر دختر گناه مستلزم موت نيست، بلكه اين مثل آن است كه كسى بر همسايه خود برخاسته، او را بكشد؛ چون كه او را در صحرا يافت و دختر نامزد فرياد برآورد و برايش رهاننده‏اى نبود (تثنيه، 22:25ـ27).

در اينجا فرض بر اين است كه دخترْ مجبور به زنا شده است و لذا مجازات نمى‏شود، برخلاف آنجا كه امكان يارى‏خواهى وجود داشته، اما دختر چنين نكرده است (همان: 23ـ24)؛ در اين مورد هر دو مجازات مى‏شوند.

سنت شفاهى مواردى را زناى به عنف تلقى كرده است: اگر در حالى كه زنى در خواب است با او زنا شود، به لحاظ فقد اراده زن، زنا به عنف تلقى مى‏شود. همچنين نزديكى با دختر صغير، هماره زناى به عنف دانسته مى‏شود؛ زيرا چنين دخترى داراى اراده نيست (يواموت، 33 ب، 61ب).(50)

اگر زنى به زنا اكراه شود و او برخلاف ميلش تن در دهد، اما نهايت كار با رضايت او همراه باشد، رضايت بعدى رافع وصف عنف نيست و زن به خاطر اين رضايت مجازات نمى‏شود؛ چرا كه در چنين اوضاع و احوالى، عواطف و طبيعت زن وى را ناگزير به رضا و تسليم مى‏كند (كتوبوت، 51ب).


تجاوز به عنف به دختر باكره

اگر شخصى به دختر باكره (كه نامزد مردى نيست) به عنف تجاوز كند، بايد پنجاه مثقال نقره به پدر دختر بدهد (تثنيه، 22:28ـ29). طبق سنت شفاهى بايد بر اساس اوضاع و احوال در هر مورد تاوان درد و رنج، تاوان خجلت‏زدگى و لكه‏دار كردن را بپردازد (كتوبوت، 24الف؛ 43 ب و...). علاوه بر پرداخت خسارت فوق، مرد بايد آن دختر را به زنى بگيرد و در تمام عمر نمى‏تواند او را رها كند (تثنيه، 22:29). چنان كه روشن شد، زنا با دختر باكره، حتى با اكراه وى، جرم به معناى خاص نيست وفقط پرداخت غرامت در پى دارد. گرچه مرد در اين صورت بايد با دختر ازدواج كند، اما اگر دختر چنين ازدواجى را نپذيرد، اجبارى در كار نيست (كتوبوت، 39 ب).

اگر يك دختر با چند مرد مجبور به زنا شود، مختار است كه با هر يك كه خود خواست ازدواج كند (يروشلمى كتوبوت، 3:6؛ 27ب).

زن شوهردارى كه مجبور به زنا شده است به شوهرش حرام نمى‏شود مگر اينكه شوهرش كاهن باشد (يواموت، 56 ب).(51)



3. زناى با محارم

تورات خويشاوندان خاصى را ذكر كرده و رابطه جنسى را با آنان ممنوع دانسته است.(52) منع ارتباط جنسى يكى از ?بستگان نزديك? (لاويان، 8:6) به خويشاوندان نسبى زير محدود شده است:

آ. مادر: ?عورت پدر خود، يعنى عورت مادر خود را كشف منما...? (لاويان، 18:7).

ب. مادر زن: ?اگر كسى زنى و مادرش را بگيرد اين قباحت است؛ او و ايشان به آتش سوخته شوند (20:14).

ج. زن پدر: ?عورت زن پدر خود را كشف مكن؛ آن عورت پدر تو است(همان:8).

د. خواهر و خواهر ناتنى: ?عورت خواهر خود، خواه دختر پدرت، خواه دختر مادرت... را كشف منما (همان:9).

ه . نوه (دختر پسر و دختر دختر): ?عورت دختر پسرت و دختر دخترت، عورت ايشان را كشف مكن? (همان:10).

و. عمه و خاله: ?عورت خواهر پدر خود را كشف مكن... عورت خواهر مادر خود را كشف مكن? (همان:12ـ13).

ز. زن عمو: ?عورت برادر پدر خود را كشف مكن...? (همان:14).

ح. عروس: ?عورت عروس خود را كشف مكن...? (همان:15).

ط. زن برادر: ?عورت زن برادر خود را كشف مكن...? (همان:16).

ى. نادخترى و نوه زن: ?عورت زنى را با دخترش كشف مكن و دختر پسر او يا دختر دختر او را مگير? (همان:17).

ك. خواهر همسر (مادام كه همسر زنده است): ?زنى را با خواهرش مگير...? (همان:18).

مواردى كه زناى با محارم محسوب مى‏شود منحصر در فهرست فوق است و با قياس نمى‏توان موارد ديگر را در آن داخل كرد؛ زيرا جرم‏انگارى مستلزم بيان صريح هم در خصوص منع رفتار و هم مجازات مربوط به آن است (كريتوت، 3 الف؛ سنهدرين، 84 الف). گرچه بعدها فهرستى مركب از بيست درجه از خويشاوندان تدوين شد، اين به منظور جرم‏انگارى نبود، بلكه فهرستِ بستگانى بود كه نبايد با ايشان ازدواج مى‏شد (يواموت، 21 الف).

مجازات زناى با محارم

مجازات گونه‏هاى مختلف زناى با محارم متفاوت است. كتاب مقدس براى زنا با مادر زن مجازات سوزاندن را در نظر گرفته است (لاويان، 20:14) اما براى جرايم ديگر، نوع خاصى از مجازات مرگ را بيان نكرده است (لاويان، 20:11، 12، 17، 19، 20، 21) كه برخى از آنها مشخصا مجازات الاهى (كارِت) را در پى‏دارند (همان، 20:17،20،21).

تلمود مجازات زناى با محارم را چنين طبقه‏بندى كرد:

الف) جرايمى كه مجازات آنها سنگسار است: زنا با مادر، زن پدر، عروس (سنهدرين، 7:14)؛

ب) جرايمى كه مجازات آنها سوزاندن است: زنا با نادخترى و نوه زن، مادرزن، مادر بزرگ زن، دختر و نوه (سنهدرين، 9:1)

ج) ديگر انواع زناى با محارم قابل مجازات با كارِت يا تازيانه‏اند.(53)

در مورد جرايمى چند هم مجازات الاهى و هم مجازات قضايى بيان شده است (مثل زنا با مادر و زن پدر: كريتوت، 1:1)؛ و لذا بيان شد كه مجازات قضايى در جايى اعمال مى‏شود كه اخطار پيشين و نيز شهادت شهود وجود داشته باشد. در غير اين صورت مجازات الاهى اعمال مى‏شود.


گاه درمورد جرايم زناى با محارمى كه جنبه كيفرى نداشتند، مجازات تازيانه براى هشدار و تذكر (تازيانه تنبيهى)(54) اجرا مى‏شد.(55)



4. زنا با دختر باكره

چنان‏كه از آنچه پيش‏تر گفتيم روشن شد، زنا با دختر باكره‏اى كه نامزد ندارد جرم، به معناى خاص آن، تلقى نمى‏شود، و فقط زانى به او مهرالمثل دوشيزگان را مى‏دهد:

اگر كسى دخترى را كه نامزد نبود فريب داده، با او همبستر شد، البته مى‏بايد او را زن منكوحه خويش سازد و هرگاه پدرش راضى نباشد كه او را بدو دهد، موافق مهر دوشيزگان نقدى بدو بايد داد (خروج، 22: 16ـ17).

بااين‏همه، به نظر مى‏رسد حكم متفاوتى را بتوان در تورات يافت: اگر مردى با دخترى ازدواج كند و پس از همبستر شدن با وى ادعا كند كه دختر باكره نبوده و پيش از ازدواج با وى، با مرد ديگرى رابطه داشته است، اگر ثابت شود كه ادعاى شوهر درست است، اين زن را بايد سنگسار كرد، چرا كه زمانى كه در خانه پدرش مى‏زيسته، زنا كرده است (تثنيه، 22:13ـ21).

زنا با دختر باكره در يك مورد مجازات سنگين دارد: اگر زانيه دختر كاهن باشد:

دختر هر كاهنى كه خود را به فاحشگى بى‏عصمت ساخته باشد، پدر خود را بى‏عصمت كرده است، به آتش سوخته شود (لاويان، 21:9).

مجازات مردى كه با دختر كاهن زنا كند خفه كردن است (سنهدرين، 11:1).

5. جرايم ديگر در ارتباط با زنان

شكل‏هاى عمده زناهايى را كه حقوق يهود آنها را جرم تلقى كرده است، يعنى زناى محصنه، زناى با محارم و زناى به عنف، بيان كرديم. در اينجا به طور گذرا به ديگر جرايم جنسى، در ارتباط مرد با زن، اشاره مى‏كنيم.

الف) نزديكى با زن حائض: نزديكى با زنى در دوره ناپاكى حيض (نيدا)(56) ممنوع است (لاويان، 18:19)؛ مجازات چنين عملى انقطاع (كارِت) است (لاويان، 20:18). در صورتى كه به آنان اخطار پيشين داده شده باشد و شاهد هم موجود باشد تازيانه مى‏خورند (مكوت، 3:10).

ب) مقاربت با غير يهودى: مقاربت با يك غير يهودى، حتى تحت عنوان ازدواج، جرمى است كه مجازات آن تازيانه است (مكوت، 12:1).

ج) ازدواج با زنازاده: ازدواج با كسى كه زاده يك زناكار محصنه يا زناكار با محارم است و داشتن ارتباط جنسى با او، جرم است و مجازاتش تازيانه است.(57)

د) ازدواج با شخصى كه بيضه‏هايش له شده يا آلت او قطع شده (تثنيه،23:1) جرم است و با تازيانه مجازات مى‏شود.(58)


ه) جرايم جنسى خاص كاهنان: اگر يك كاهن با يك مطلّقه، روسپى يا زنازاده ازدواج كند (لاويان، 21:7) بايد تازيانه بخورد. كاهن اعظمى كه بايك بيوه‏زن ارتباط دارد (لاويان، 21: 13ـ14) بايد تازيانه بخورد.


و) مجازات در آغوش گرفتن و بوسيدن اشخاصى كه نزديكى با آنها ممنوع است (و مقاربت با آنان مجازات مرگ را در پى دارد) تازيانه است؛ اما اشاره يا كلمات ناشايست و زشت نسبت به زنانى كه ارتباط با ايشان نامشروع است، قابل كيفر نيست و فقط تازيانه تنبيهى در مورد آنها قابل اعمال است.(59)



ب) همجنس بازى مردان (لواط)

تورات روابط جنسى بين مردان را جرم شمرده است: ?و با ذكور مثل زن جماع مكن? (لاويان، 18:22). مجازات هر دو طرف اعدام است:

اگر مردى با مردى مثل با زن بخوابد، هر دو فجور كرده‏اند؛ هر دوى ايشان البته كشته شوند؛ خون ايشان برخود ايشان است (لاويان، 20:13).

همچنين حكم مجازات آسمانى (كارِت) كه به طور عام در لاويان، 18:29 آمده است، شامل حال مرتكبان اين جرم نيز مى‏شود: ?هر كسى كه يكى از اين فجور را بكند... از ميان قوم خود منقطع خواهد شد?. برطبق تلمود، مجازات چنين عملى سنگسار است (سنهدرين، 7:4). بااين‏همه، طفل صغير (كمتر از 13 سال)، از اين مجازات، همانند ساير مجازات‏ها، معاف است (سنهدرين، 54 الف).

در كتاب مقدس مواردى چند از رواج اين عمل در ميان اقوام گوناگون و نيز بنى‏اسرائيل ذكر شده است. در سفر پيدايش آمده است كه مردمان شهر سدوم، كه لوط در ميان ايشان ساكن بود، به اين گناه آلوده بودند(60) و چون از لوط خواستند كه ميهمانانش را در اختيار ايشان بگذارند تا به آنان تجاوز كنند، عذاب الاهى نازل شد (پيدايش، باب 19).

همچنين گزارش شده كه قوم بنيامين، يكى از اسباط دوازده‏گانه بنى‏اسرائيل، پس از موسى دچار اين عادت زشت شده بودند (داوران، باب 19؛ و نيز: اول پادشاهان، 14: 23).(61)



ج) همجنس‏بازى زنان (مساحقه)

گرچه تورات صراحتا همجنس‏بازى زنان را منع نكرده است، تلمود منع آميزش مردان را به زنان نيز تسرى داده و همجنس‏بازى زنان (مساحقه) را نيز ممنوع كرده است. با وجود اين، مجازات لواط به مساحقه تسرى نمى‏يابد. مجازات مساحقه تازيانه است.

حاخام‏ها اين حكم را از اين آيه كتاب مقدس كه ?مثل مصريان و كنعانيان عمل نكنيد?(لاويان، 18:3) استنباط كرده‏اند؛ چرا كه اين عمل در ميان اين اقوام شايع بوده است (سيفرا، 9:8).

بااين‏همه، زنان همجنس‏باز (مسولِلوت)(62) از جمله زنانى نيستند كه طبق قانون، كاهنان نبايد با آنان ازدواج كنند (يواموت، 76الف).(63)



د) مقاربت با حيوان

تورات مقاربت با حيوان را منع كرده (لاويان، 18:23) و مجازات آن را مرگ دانسته است:

هر كه با حيوانى مقاربت كند، هر آينه كشته شود (خروج، 22:19).

مردى كه با بهيمه جماع كند كشته شود و آن بهيمه را نيز بكشند. و زنى كه به بهيمه نزيك شود تا با آن جماع كند، آن زن و بهيمه را بكش (لاويان، 20:15ـ16).

به گفته تلمود، مجازات چنين مجرمانى سنگسار است (سنهدرين، 7:4).

گفتار چهارم: جرايم برضد اموال

تعدى به اموال و دارايى‏هاى ديگران، در حقوق يهود، بيشتر داراى جنبه حقوقى است تا كيفرى. در حقوق يهود، برخلاف قوانين همعصر آن(64) مجازات‏ها در جرايم مربوط به اموال خفيف‏تر است. به عمده اين جرايم در اين مبحث اشاره مى‏كنيم.

الف) سرقت و اخذ مال غير به عنف (راهزنى)

در حقوق يهود، سرقت چنين تعريف شده است: سرقت عبارت است از اينكه مالى بدون رضايت مالك يا ذينفع آن در تصاحب ديگرى قرار گيرد، درحالى كه اين شخص (سارق) مى‏داند، يا بايدبداند، كه مالك به اين امر راضى نيست، بدون توجه به اين امر كه آيا سارق قصد داشته است مال را پس از مدتى به مالك آن بازگرداند يا خير.(65)

در حقوق كيفرى يهود سرقت (به عبرى: گناو)(66) با اخذ مال به عنف (به عبرى: گزال)(67) متفاوت است: سارق مخفيانه و بدون جلب توجه مال را مى‏دزدد، اما آخذ به عنف آشكارا و با قهر و غلبه مال را تصاحب مى‏كند (باوا قما، 79ب).


سرقت و راهزنى آنگاه اتفاق مى‏افتد كه سارق و راهزن مرتكب يك عمل ?اكتساب? مثل ?برداشتن? يا ?كشيدن? (به همان‏گونه كه مال بدون صاحب را تملك مى‏كند) شود. در غير اين صورت، مال به تملك او در نمى‏آيد و لذا سرقتى رخ نمى‏دهد (باوا قما، 79 الف و توسيفتاى آن). طبق اين تعريف، زمين هيچ‏گاه موضوع سرقت واقع نمى‏شود (سوكا، 30 ب)؛ زيرا زمين قابل حمل نيست تا بتوان آن را سرقت كرد و در صورت غصب آن، مالك با ابزار قضايى مى‏تواند آن را مسترد كند (باوا مصيعا، 7 الف؛ توسيفتاى باوا مصيعا، 61الف).

انگيزه سرقت در مجازات تأثيرى ندارد: مهم نيست كه سارق قصد برخوردارى دائمى يا موقت از مال را داشته باشد يا نداشته باشد، يا فقط به خاطر آزار و اذيت مالك و يا به قصد مزاح اين كار را كرده باشد و... (باوا مصيعا، 61 ب؛ توسيفتاى باوا قما، 10:37).

مجازات سرقت

فرمان ?سرقت مكن? در ده فرمان (خروج، 20:15؛ تثنيه، 5:19)، همان‏طور كه پيش‏تر گفتيم، طبق تفسير عالمان يهودى، به آدم‏ربايى اشاره دارد. بااين‏همه، منع از سرقت نيز بارها در تورات تكرار شده است: ?دزدى مكنيد? (لاويان، 19:11). همچنين منع از اخذ مال به عنف نيز آمده است: ?ستم مكن?(68) (لاويان، 19:13).

در حقوق كيفرى يهود، مجازات سرقت چنين مقرر شده است:


1. مجازات سرقت پرداخت دو برابر، چهار برابر يا پنج برابر مال مسروقه به صاحب مال است.(69) (رك: مجازات دو برابر: خروج، 22:4، 7، 9؛ چهار و پنج برابر: خروج،22:1).

2. گرچه نقض يكى از احكام نهى‏كننده تورات، مجازات تازيانه را در پى دارد و منع از سرقت نيز جزء اين دسته از احكام است، بااين‏همه، سرقت قابل كيفر با تازيانه نيست؛ زيرا سرقت داراى مجازات و ضمانت اجراى مالى است، و مجازات تازيانه با مجازات‏هاى ديگر جمع نمى‏شود.(70) اما اگر سارق قبل از محكوميت مال مسروقه را بازگرداند و براى سرقت هدف ديگرى جز تمتع خود داشته باشد، يا جايى كه مجرم اصلاً صلاحيت وتوانايى تملك مال را ندارد (مثل صغير و برده) تا قادر به جبران باشد، در اين موارد حكم به تازيانه مى‏شود.(71)


3. تعدد جرم: اگر سرقت با يك جرم شديدتر همراه شود، مثلاً جايى كه سرقت به صورت كشتن حيوان شخص ديگر در روز شبات (شنبه) انجام گرفته است، در اينجا به خاطر بى‏حرمتى به روز شبات، فقط مجازات آن (يعنى قتل، كه شديدتر است) اعمال مى‏گردد و مجازات مالى آن منتفى مى‏شود (كتوبوت، 31 الف). اما اگر جرم سرقت پيش از شروع جرم شديدتر كامل شده باشد، مجازات هر دو با هم جمع مى‏شود. مثلاً اگر سارق ابتدا خوك را بدزدد و سپس‏گوشت آن را بخورد، مجازات مالى (به خاطر سرقت) و مجازات تازيانه (به خاطر خوردن گوشت خوك، كه ممنوع است) هر دو اعمال مى‏شود (كتوبوت، 31 الف).


سارق غرامت مالى را به بزه‏ديده پرداخت مى‏كند: ?... دو چندان به همسايه خود رد نمايد? (خروج، 22:9). سارق اين مجازات مالى را از كالاها و اموال منقول خود مى‏پردازد. اگر اينها ناكافى بودند از زمين‏هاى خود (باوا قما، 17 الف و ب) آن را پرداخت مى‏كند. اگر وى اموال منقول يا غيرمنقول ندارد، به دستور دادگاه به بردگى فروخته (خروج، 22:3) و عوايد فروش او به بزه‏ديده پرداخت مى‏شود.(72)



ورود به عنف به قصد سرقت

كتاب مقدس ورود به ملك ديگرى را به قصد سرقت در شب جرم شديدى دانسته و مقابله با چنين مجرمى و حتى كشتن وى را از مصاديق دفاع مشروع تلقى كرده است:

اگر دزدى در حال رخنه كردن گرفته شود و او را بزنند، به‏طورى‏كه بميرد، بازخواست خون براى او نباشد؛ اما اگر آفتاب بر او طلوع كرد، بازخواست خون براى او هست (خروج، 22:2ـ3).

اگر مال مسروقه در دست چنين سارقى يافت شود فقط همان را مسترد مى‏كند.(73)



ب) غبن

تورات افراد را از مغبون كردن همديگر و ظلم به ديگران منع مى‏كند:

اگر چيزى به همسايه خود بفروشى يا چيزى از دست همسايه‏ات بخرى، يكديگر را مغبون مسازيد (لاويان، 25:14).

گرچه اين قاعده، حقوقى است و نه كيفرى، بااين‏همه، از آنجا كه مشتمل بر حكم نهى‏كننده است، نقض آن با يك عمل آشكار ممكن است مجازات تازيانه را در پى داشته باشد (توسيفتاى باوا مصيعا، 61الف).

اگر جبران خسارت با پرداخت پول انجام گيرد، ديگر مجازات تازيانه مورد حكم قرار نمى‏گيرد (كتوبوت، 32 الف؛ مكوت، 4ب، 16 الف).

منع از مغبون كردن در آيه ديگرى نيز تكرار شده است: ?يكديگر را مغبون مسازيد? (لاويان، 25:17). در تفسير اين آيات گفته‏اند كه نه تنها مغبون كردن همديگر در معاملات تجارى ممنوع است، بلكه همچنين در روابط غير تجارى نيز اين منع جارى است: اين منع به ?مغبون كردن با الفاظ? نيز، كه با مغبون كردن با تمهيدات متقلبانه متفاوت است، تسرى مى‏يابد. مغبون كردن با كلمات شامل به ستوه آوردن و آزردن بيهوده مردم و نيز ريشخند و رنجاندن ايشان مى‏شود (باوا مصيعا، 4:10). گفته‏اند كه مغبون كردن با كلمات حتى از مغبون كردن با كردار متقلبانه نكوهيده‏تر است؛ زيرا اين دومى فقط جرمى برضد اموال است، در حالى كه غبن با كلمات جرمى بر ضد شخص و حيثيت اوست كه براى آن هيچ پولى نمى‏تواند تاوان قرار گيرد (باوا مصيعا، 58ب). بااين‏همه، ظلم با كلمات به اين دليل كه فقط مشتمل بر بيان كلمات و نه فعل آشكار است قابل كيفر حتى با تازيانه نيست.(74)



ج) خيانت در امانت

بر طبق قوانين تورات، اگر به امين گمان تعدى رود، بايد سوگند بخورد كه به مال همسايه‏اش دست درازنكرده است. در صورت تعدى، بايد دو برابر مورد امانت را بازگرداند:

اگر كسى پول يا اسباب نزد همسايه خود امانت گذارد و از خانه آن شخص دزديده شود... اگر دزد گرفته نشود، آنگاه صاحب خانه را به حضور حكام بياورند تا حكم شود كه آيا دست خود را بر اموال همسايه خود دراز كرده است يا نه. درهر خيانتى از گاو و الاغ و گوسفند و رخت و هر چيز گم‏شده كه كسى بر آن ادعا كند، امر هر دو به حضور خدا برده شود و بر گناه هر كدام كه خدا حكم كند دو چندان به همسايه خود رد نمايد (خروج، 22: 7ـ9؛ و نيز: همان: 10ـ15).

اگر امين با سوگند دروغ، تصاحب مال را انكار كند و اين امر در دادگاه اثبات شود، او شخصى غير قابل اعتماد مى‏شود و از سوگند خوردن و شهادت دادن در دادگاه محروم مى‏گردد.(75)



د) اضرار به مال غير

اگر كسى باعث اضرار به مال غير شود بايد علاوه بر استرداد اصل مال، يك‏پنجم آن را نيز به صورت اضافه به مالك بازگرداند (لاويان، 6:2ـ5).

هرگاه مردى يا زنى به هر كدام از جميع گناهان انسان مرتكب شده، به خداوند خيانت ورزد و آن شخص مجرم شود، آنگاه گناهى را كه كرده است اعتراف بنمايد و اصل جرم خود را رد نمايد و خمس آن را نيز بر آن مزيد كرده، به كسى كه بر او جرم نموده است، بدهد (اعداد، 5:6ـ7).

ه ) جعل

جعل اسناد در تورات و تلمود جرم شناخته نشده است، ولى ممكن است ابزارى براى ارتكاب غبن (كلاهبردارى) و ازاين‏رو داخل در منع كلى اعمال متقلبانه (لاويان، 19:35؛(76) تثنيه، 25:13ـ16) يا منع كلمات متقلبانه (لاويان، 25:14)(77) باشد.

بااين‏همه، تلمود مقررات مفصلى را براى منع از جعل پيش‏بينى كرده است؛ مثلاً اسناد بايد بر روى كاغذ و به وسيله موادى نوشته شوند كه قابل محو كردن نباشند (گيطين، 19 الف) و ماندگار باشند (همان، 22 ب، 23 الف). بين متن سند و امضاى آن نبايد فاصله‏اى باشد تا بعد نتوان چيزى بدان افزود (باوا بترا، 162 ـ 167).(78)




گفتار پنجم: جرايم عمومى؛ جرايم بر ضد جامعه و جرايم دينى

گرچه در نظام‏هاى دينى تمام جرايم جنبه الاهى دارند و ارتكاب آنها بى‏حرمتى به خدا محسوب مى‏گردد، اين جنبه در جرايم برضد جامعه و به ويژه جرايمى كه مستقيما ناقض حقوق خداست پررنگ‏تر است. در اينجا به مهم‏ترينِ اين جرايم به طور گذرا اشاره مى‏كنيم.

الف) ارتشا

رشوه، به معناى دادن پول يا هديه‏اى به صاحب قدرت، به ويژه قاضى، چندين بار در تورات تكرار شده است، كه در دو مورد دليل اين منع چنين آمده است: ?زيرا كه رشوه چشمان حكما را كور مى‏سازد وسخنان عادلان را كج مى‏نمايد?(تثنيه، 16:19؛ خروج، 23:8).

در سنت حاخامى اين آيات چنين تفسيرشد كه قاضى رشوه‏خوار نه تنها به هماهنگى و همرأيى با طرف رشوه دهنده ميل پيدا مى‏كند و ازاين‏رو نسبت به حقوق طرف ديگر كور (و بى‏اعتنا) مى‏شود (كتوبوت، 105 ب؛ شبات 119 الف)، بلكه چنين قاضى‏اى چون پير شود جسما نيز كورمى شود (پئاه، 8:9). همچنين گفته‏اند كه رشوه‏گيرى ممكن است به ريختن خون بى‏گناه منجر شود (تثنيه؛ 10:17 به بعد)؛ به قضات سفارش مى‏شود كه از شيوه الاهى سرمشق بگيرند و منصف و بى‏طرف باشند و به رشوه وسوسه نشوند (شبات، 133 ب). حتى گفته‏اند كه انجام وظيفه قضاوت بايد رايگان باشد (بخوروت، 29 الف).

تورات هيچ ضمانت اجراى كيفرى‏اى براى رشوه درنظر نگرفته است. براساس تلمود، در مورد نقض هر حكم نهى‏كننده تورات كه براى آن مجازات ديگر لحاظ شده است، تازيانه اعمال مى‏شود (مكوت، 16الف؛ توسيفتاى مكوت، 5:16). اما اين قاعده در مورد رشوه، بيشتر ارزش نظرى و علمى دارد تا بار عملى؛ چرا كه عمل رشوه معمولاً در خفا انجام مى‏گيرد و ازاين‏روشاهدى برآن نيست (رك: شرح ابن عزرا بر تثنيه، 27:14). تلمود همچنين حكم كرد كه گرفتن رشوه باعث بى‏اعتبارى حكم قاضى مى‏شود. بى‏اعتبار كردن قضاوت قاضى رشوه‏خوار، يك شبه مجازات (كناس)(79) تلقى شده است (توسيفتاى قيدوشين، 58ب). مطابق اين، اگرحكم اين قاضى باعث خسارتى به طرف دعوا شود بايد جبران كند..

علاوه بر قاضى، راشى نيز به عنوان تحريك كننده يا شريك جرم مقصر دانسته مى‏شود؛ زيرا از اين حكم تورات كه ?پيش روى كور سنگ لغزش مگذار?(80) (لاويان، 15:14) تخطى كرده است.(81)



ب) شهادت دروغ

اگر دو شاهد به وقوع جرمى شهادت دهند و دو شاهد ديگر گواهى دهند كه دو فرد اول در هنگام وقوع جرم ادعايى در مكان ديگرى غير از مكان ادعا شده بوده‏اند، دو گواه نخست، شاهد دروغين (در عبرى: ?اديم زومميم? (82) به معناى شاهدان توطئه‏گر) شناخته مى‏شوند (مكوت، 1:4).

تورات ارتكاب شهادت دروغ را منع كرده است: ?با شريران همداستان مشو كه شهادت دروغ دهى? (خروج، 23:1؛ و نيز در ده فرمان: خروج، 20:16؛ تثنيه، 5:20)، و مجازات آن را چنين معين كرده است:

اگر شاهد كاذبى بر كسى برخاسته، به معصيتش شهادت دهد، آنگاه...داوران نيكو تفحص نمايند و اينك اگر شاهد شاهد كاذب است و بر برادر خود شهادت دروغ داده باشد، پس به‏طورى‏كه او خواست با برادر خود عمل نمايد، با او همان‏طور رفتار نمايند، تا بدى را از ميان خود دور نمايى... و چشم تو ترحم نكند: جان به عوض جان و چشم به عوض چشم و دندان به عوض دندان و دست به عوض دست و پا به عوض پا (تثنيه، 19:16ـ21).

درباره تفسير اين قانون، دو فرقه مهم يهودى، يعنى صدوقيان و فريسيان، اختلاف نظر داشتند. صدوقيان آن را چنين تفسير كردند: شاهد دروغين (در صورتى كه به وقوع جرم مستوجب اعدام شهادت‏داده باشد) فقط در صورتى اعدام مى‏شود كه متهم بى‏گناه اعدام شده باشد (و آنگاه دروغ بودن شهادت ثابت شود)؛ اما فريسيان مى‏گفتند شاهد دروغين بايد درد و رنجى را كه مى‏خواست بر همنوع بى‏گناه خود تحميل كند متحمل شود، نه آنچه را عملاً انجام شد (سيفرا تثنيه، 190؛ مكوت، 1:6). مطابق تفسير فريسيان، كه سپس تفسير غالب شد،(83) اين قانون فقط در جايى قابل اعمال بود كه حكم هنوز اجرا نشده بود. در اينجا شاهدان كه به دروغ گواهى داده بودند، رسما محاكمه و به لحاظ ارتكاب جرم، محكوم مى‏شدند.(84) البته اين يك پيشامد واقعا نامحتمل و بعيد بود؛ چرا كه به‏ندرت بين صدور حكم و اجراى مجازات فاصله وجود داشت.

بااين‏همه، برخى از دانشمندان تلمودى به چنين برداشتى اعتراض كردند و گفتند: اين عادلانه نيست كه زندگى شاهد را هنگامى كه زندگى شخصى كه شاهد برضد او شهادت داده، گرفته نشده، تباه كنيم. همچنين گفتند كه اگر كسى بايد به خاطر داشتنِ قصد كشتن ديگرى كشته شود، پس در صورت وقوع قتل، بايد به طريق اولى كشته شود. اين ايراد به استناد اين قاعده مردود اعلام شد كه جرم‏انگارى با اتكا به قياس يا استنتاج منطقى ممكن نيست (مكوت، 5ب؛ سنهدرين، 74 الف، 76 الف و...). اين قاعده منحصرا در مورد شهادت دروغ درباره وقوع جرم مستوجب اعدام اعمال مى‏شد. در غير مجازات اعدام، همان مجازاتى كه بر متهم تحميل مى‏شد، در مورد شاهد دروغين اجرا مى‏شد.(85) در مواردى كه مجازات تحميل‏شده برمتهمْ قابل اعمال بر شاهدان نبود (مثلاً جايى كه متهم به قتل غير عمد به شهر پناهگاه تبعيد شده بود يا يك كاهن از كارش معلق و محروم شده بود) شاهدان تازيانه مى‏خوردند.(86)

براى محكوم كردن شاهد دروغين نيازبه اخطار پيشين وجود ندارد (كتوبوت، 33 الف). هيچ‏گاه فقط يك شاهد تنها به مجازات شهادت دروغين محكوم نمى‏شود، بلكه هماره محكوميت بايد در خصوص دو يا چند شاهد كه با هم شهادت داده‏اند اعمال شود (مكوت، 1:7).(87)


از آنجا كه شاهد دروغين صلاحيت شهادت دادن در آينده را از دست مى‏دهد، حكم محكوميت او بايد به طور گسترده منتشر شود (سنهدرين، 89الف) تا اين حكم كتاب مقدس كه: ?چون بقيه مردمان بشنوند خواهند ترسيد و بعد از آن مثل اين كار زشت در ميان شما نخواهند كرد? (تثنيه، 19:20) اجرا شود.(88)




ج) جاسوسى

در حقوق يهود، جاسوسى عبارت است از خبرچينى بر ضد يهوديان يا قوم يهود در نزد بيگانگان. رفتار تلمود با جاسوسان بسيار قاطع و تند است. در تلمود درباره اين افراد آمده است كه ?جاسوسان به دوزخ خواهند رفت و در آنجا تا ابد مجازات خواهند شد? (روش هشانا، 17 الف).

براساس شريعت يهود، جاسوسى چه درباره جان افراد باشد و چه اموال آنان، ممنوع و مستوجب مجازات مرگ است. حتى اگر كسى بدكار و گناهكار باشد، ديگرى حق ندارد بر ضد او در نزد مقامات بيگانه سخن‏چينى كند، و اگر چنين كرد دفاع او در اين‏باره كه وى فردى گناهكار بوده است، پذيرفته نيست. حتى اگر كسى به ديگرى آسيب شديد برساند، شخص آسيب‏ديده نبايد درباره وى نزد بيگانگان جاسوسى كند. به گفته ابن‏ميمون، هيچ جاسوسى در جهان آينده سهمى ندارد.(89)

به نظر مى‏رسد تنها مورد استثنا سخن‏چينى درباره خود جاسوس باشد: درباره جاسوس مى‏توان نزد بيگانگان جاسوسى كرد؛ زيرا وى مستحق مرگ است و به طريق اولى مى‏توان بر ضد او خبرچينى كرد.(90)


به همين نحو، اگر كسى در پى آسيب رساندن و خشونت به ديگرى باشد، آن شخص در صورتى كه هيچ راه گريز ديگرى نداشته باشد مى‏تواند با خبرچينى از وى نزد بيگانگان خود را برهاند.(91)


توجه زياد عالمان يهودى به مسئله جاسوسى از آنجاست كه به ويژه در قرون وسطا يهوديان به‏شدت تحت آزار و اذيت بودند. حاكمان به دنبال بهانه‏اى بودند تا ايشان را شكنجه و آزار كنند و اگر يكى از خود يهوديانْ ديگرى يا قوم وى را نزد اين حاكمان بدنام مى‏كرد، بهانه‏اى مناسب براى ايشان به دست مى‏آمد. ازاين‏رو، در تلمود و ديگر منابع شريعت يهود به مجازات شديدِ مرتكبان اين جرم تأكيد شده است. حتى گفته‏اند كه افراد با اين عمل از تحت حمايت قانون خارج مى‏شوند و افراد مجازند و حتى تشويق مى‏شوند كه چنين فردى را بكشند.(92)




د) رباخوارى

تورات ربا گرفتن از يهوديان را منع كرده است:

اگر نقدى به فقيرى از قوم من كه همسايه تو باشد، قرض دادى، مثل رباخوار با او رفتار مكن و هيچ سودى بر او مگذار (خروج، 22:25؛ رك: لاويان، 25:35ـ37).

بااين‏همه، اين منع شامل حال غير يهوديان نمى‏شود:

غريب [= غيريهودى] را مى‏توانى به سود قرض دهى، اما برادر خود را به سود قرض مده... (تثنيه، 23:20)

براساس تلمود، نه فقط قرض‏دهنده‏اى كه ربا مى‏گيرد گناهكار است، بلكه قرض‏گيرنده‏اى نيز كه پرداخت ربا را مى‏پذيرد، ضامن وى، شاهدان اين معامله و حتى كاتبانى كه متن اين قرارداد ربوى را مى‏نويسند ناقض حكمِ كتاب مقدس‏اند (باواقما، 5:11؛ باوامصيعا، 75 ب و...).

كتاب مقدس براى رباخوران مجازاتى را در نظر نگرفته است. برطبق يك قاعده كلى، اگر براى هر يك از منهيات تورات مجازاتى مقرر نشده باشد، مجازات تازيانه اعمال مى‏شود. اما درباره ربا حتى اين مجازات نيز قابل اعمال نيست، و گيرنده ربا بايد مبلغ يا شىِء اضافه را به ربادهنده بازگرداند.(93) به همين قياس، هيچ يك از معاونان عمل نيز مجازات نمى‏شوند.(94)

بااين‏همه، گاه براى مرتكبان اين عمل مجازات نقدى درنظر گرفته مى‏شد.(95)




ه ) جرايم دينى خاص

تورات اعمال بسيارى را منع كرده و براى مرتكبان آنها مجازات وضع كرده، يا مجازات آسمانى (كارِت) را در نظر گرفته است. اين جرايم ناقض حرمت خداوندند و از اين جهت مجازات دارند.

1. بت‏پرستى: ?تو را خدايان ديگر غير از من نباشد?(خروج، 20:3). مجازات بت‏پرستى قتل با سنگسار است (تثنيه، 13:12ـ15؛ 17:5ـ6).

2. كفرگويى: مجازات كافر مرگ است. اين مرگ يا به وسيله مجازات قضايى (سنگسار: لاويان، 24: 10ـ15) و يا مجازات آسمانى (انقطاع: اعداد،15:30) است.

3. قربانى كردن براى خدايان غير: ?هر كه براى خداى غير از يهوه و بس قربانى گذراند، البته هلاك گردد? (خروج، 22:20).

4. حرمت‏شكنى روز شبات (شنبه): ?روز سبت [شبات] را ياد كن...? (خروج، 20:8ـ11).مجازات حرمت‏شكنى روز شبات اعدام است (اعداد، 15:32ـ35).

5. جادوگرى: شكل‏هاى مختلف جادوگرى يكى از نفرت‏انگيزترين اعمال امت‏ها (غيريهوديان) است كه توراتْ بنى‏اسرائيل را از آن برحذر داشته است: ?در ميان تو كسى يافت نشود... نه فالگير و نه غيب‏گو و نه افسونگر و نه جادوگر... ؛ زيرا هر كه اين كارها را كند نزد خداوند مكروه است...? (تثنيه، 18:9ـ14). مجازات اين گناه اعدام است: ?مرد و زنى كه صاحب اجنه يا جادوگر باشند البته كشته شوند. ايشان را به سنگ سنگسار كنيد? (لاويان، 21:27؛ و نيز خروج، 22:18).

اينها جرايم مهم دينى‏اند كه مجازات اعدام را در پى دارند. جرايم ديگرى را نيز مى‏توان برشمرد كه يا مجازات آسمانى (كارِت) پيامد آنهاست و يا اينكه تحت عنوان كلى ?نقض احكام نهى‏كننده تورات?، مجازات تازيانه را در پى‏دارند.



كتاب‏نامه


الف) منابع فارسى و عربى

1. كتاب مقدس، به همت انجمن پخش كتب مقدسه، 1985 (افست از روى نسخه 1904).

2. كتاب مقدس (ترجمه تفسيرى)، انجمن بين‏المللى كتاب مقدس، انگلستان، 1995.

3. اُ.كهن، راب: گنجينه‏اى از تلمود، ترجمه امير فريدون گرگانى، چاپ زيبا، 1350 .

4. آشورى، محمد: ?عدالت كيفرى از ديدگاه حمورابى?، عدالت كيفرى (مجموعه مقالات)، چاپ اول، گنج دانش، تهران، 1376.

5. حافظ (صبرى)، محمد: المقارنات والمقابلات بين احكام المرافعات والمعاملات والحدود فى شرع اليهود ونظائرها من الشريعة الاسلامية الغراء ومن القانون المصرى والقوانين الوضعية الاخرى، چاپ اول، مطبعة هنديه، مصر، 1320/1902 .

6. دورانت، ويل: تاريخ تمدن، ج 1، ترجمه احمد آرام و...، چاپ پنجم، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، تهران، 1376.

7. سليمانى، حسين: ?ادله اثبات دعواى كيفرى در آيين يهود?، فصل‏نامه هفت آسمان، شماره 1 (سال اول، بهار 78).

8. ــــــــــــــــــــــــ : ?مجازات‏ها در حقوق كيفرى يهود?، فصل‏نامه هفت‏آسمان، شماره 9 و 10 (سال سوم، بهار و تابستان 80).

9. مجموعة من المؤلفين: شريعة حمورابى واصل التشريع فى الشرق القديم، ترجمه (بالعربى) اسامه سراس، دمشق، دارعلاءالدين، 1992 .

10. ميك، تئوفيل: قانون‏نامه حمورابى، ترجمه كاميار عبدى، چاپ دوم، سازمان ميراث فرهنگى، تهران، 1376.

ب) منابع انگليسى

11. The Babylonian Talmud, 18 vols, translated into English, under the Editorship of Rabbi Dr. J. Epstein, the Soncino Press, London, 1st ed., 1935-1952.

12. Encyclopaedia Judaica, 17 vols, Encyclopaedia Judaica Jerusalem, 4th ed., 1978 (Pseud.: EJ.), v.2:

- H.H.C., \"Abduction\", pp. 55 - 56.

- M.E., \"Abortion\", pp. 98 - 101.

- J.H.T. / H.H.C., \"Adultery\", pp. 313 - 316.

13. Encyclopaedia Judaica, v.3.

- H.H.C., \"Assault\", pp. 758 - 760.

14. Enyclopaedia Judaica, v. 4.

- H.H.C., \"Blood - Avenger\", pp. 1116 - 1118.

- J.Mi., \"Bloodguilt\", pp. 1118 - 1119.

- H.H.C., \"Bribery\", pp. 1367 - 1368.

15. Encyclopaedia Judaica, v.5:

- R.P., Commandment, the 613, pp. 762-782.

16. Encyclopaedia Judaica, v.6:

- H.H.C., Divine Punishment, pp. 120 - 122.

______ , \"forgery\", pp. 1432 - 1433.

17. Encyclopaedia Judaica, v. 7:

- H.H.C., \"Fraud\", pp. 110 - 111.

18. Encyclopaedia Judaica, v.8:

- H.H.C., \"Homicide\", pp. 944 - 946.

- I.J., \"Homosexuality\", pp. 961 - 962.

- Mo.G. / H.H.C., \"Incest\", pp. 1316 - 1318.

Y.S./ H.H.C., \"Informers\", pp. 1364-1373.

19. Encyclopaedia Judaica, v.13:

- H.H.C., \"Penal Law\", pp. 222-228.

_______, \"Perjury\", pp. 288 - 290.

- B.Z.Sch., \"Rape\", pp. 1548 - 1549.

20. Encyclopaedia Judaica, v. 14:

- H.H.C., \"Sexual Offences\", pp. 1207 - 1208.

- H.H.C. / So.R, \"Slander\", pp. 1651 - 1653.

21. Encyclopaedia Judaica, v. 15:

- Sh.A / H.H.C., \"Theft and Robbery\", pp. 1094 - 1098.

22. Encyclopaedia Judaica, v. 16:

- H.H.C., \"Usury\". pp.

23. The Jewish Bible TANAKH, the Jewish Publication Society, 1985.

24. Holy Bible (King James Version), 1975.

25. The Classic Midrash: Tannaitic Commentaries on the Bible, translation, Introdaction and commentanies by Reuven Hammer, paulist press, New York, 1995.

26. Catechism of the Catholic Church, Vertas, Vatican, 1994.

27. Achtemeir, Paul J.: Harper\'s Bible Dictionary, Harper San Francisco, 1985.

28. Cohn - Sherbok, Dan: The Blackwell Dictionary of Judaica, Blackwell, 1992.

29. Eron, Lewis John: \"Homosexuality and Judaism\", Homosexuality and World Religions, ed: Arlene Swidler, Trinity Press International, U.S.A., 1993.

30. Fishbane, Michael: \"the Image of the Human and the Rights of the Individual in Jewish Tradition\", Human Rights and the Worlds Religions, ed: Loroy S. Rouner(ed.), Universtiy of Notre Dame Press, 1988.

31. Metzger, Bruce M. and Coogan, Michael D.: The Oxford Companion to the Bible, Oxford University Press, 1993.

32. Steinsaltz, Adin, The Essential Talmud, translation from the Hebrew to English by Chaya Galai, Basic Books, Inc., Publisheres, New York, 1976.

+ نوشته شده توسط hossein1221 در و ساعت 0:46 |
اشاره
دين يهود، كه قديم‏ترين دين از مجموعه اديان ابراهيمى است، بر مبناى شريعت‏بنا شده است. در ميان اديان زنده جهان فقط اسلام را مى‏توان از اين جهت‏با يهوديت مقايسه كرد. در حدود سده سيزدهم پيش از ميلاد، بنى‏اسرائيل از سرزمين مصر خارج شدند و عزم سرزمين كنعان كردند. سه ماه پس از خروج از مصر، موسى به فرمان خدا بر كوه سينا دو لوح دريافت كرد كه ده فرمان بر آنها نقش بسته بود. اين ده فرمان آغاز و مبناى شريعت موسوى است و تمام احكام شريعت‏يهود در همين فرمان‏ها ريشه دارند.

احكام كيفرى شريعت‏يهود نيز در اين فرمان‏ها برجسته است: كفرگويى، حرمت‏شكنى روز شنبه، قتل، زنا و سرقت جرايمى‏اند كه در ده فرمان از آنها نهى شده و در ساير بخش‏هاى شريعت‏براى آنها مجازات معين شده است.

در اين نوشته به بررسى مجازات‏ها در حقوق كيفرى يهود پرداخته شده است.

مقدمه
در آغاز بايسته است كه نكته‏اى را درباره منابع حقوق كيفرى يهود يادآورى كنم. در اين نوشته، مجازات‏هاى يهودى معمولا در قالب سه دوره زمانى بررسى شده‏اند كه هريك بر محور منابعى است:

الف) دوره كتاب مقدس: در اين دوره، كه تقريبا بين قرن سيزدهم تا چهارم پيش از ميلاد را دربرمى‏گيرد، كتاب مقدس عبرانى شكل گرفته است. محور اصلى بحث‏شريعت در كتاب مقدس، اسفار خمسه يا تورات است كه به اعتقاد يهوديان از طرف خدا بر موسى نازل شده است.

در اين نوشته هرگاه از كتاب مقدس سخن به ميان مى‏آيد، منظور كتاب مقدس عبرانى است كه آن را يهوديان «عهد» و مسيحيان «عهد قديم‏» مى‏نامند.

ب) دوره تلمودى: در سال هفتاد ميلادى، پس از ويرانى معبد اورشليم به دست روميان، دانشمندان يهودى كه در اطراف و اكناف پراكنده شده بودند، دست‏به تدوين «شريعت‏شفاهى‏» زدند و كتابى به نام ميشنا تاليف كردند. شارحان بعدى يهودى به تفسير ميشنا پرداختند و مجموعه عظيمى را به وجود آوردند كه تلمود ناميده شد. تدوين تلمود در اواخر قرن پنجم ميلادى به پايان رسيد. در اين نوشته، اين دوره را دوره تلمود ناميده‏ايم.

ج) دوره پساتلمود: پس از تدوين تلمود، بسيارى از دانشمندان يهودى به شرح و تفسير شريعت پرداختند كه آثار آنان به عنوان مراجعى معتبر در نزد يهوديان باقى ماند. مهم‏ترين اين مجموعه‏ها عبارت‏اند از:

1. راشى و توسافوت: در قرن يازدهم ميلادى، ربى شلومه بن اسحاق (راشى) تفسيرهايى درباره شريعت تورات و تلمود نگاشت كه به نام راشى معروف است. پس از وى، عالمان يهودى كار وى را جرح و تعديل كردند و اثرى را به وجود آوردند كه توسافوت يا ضمائم ناميده شده است.

2. ميشنا توراه: موسى بن ميمون در قرن دوازدهم اثرى در تفسير تلمود نگاشت و آن را ميشنا توراه به معناى تكرار شريعت نام نهاد. وى در اين كتاب، كه داراى اهميت‏بسيارى زيادى است، تمام احكام تورات و نيز احكام تلمود را به ترتيبى منطقى مدون ساخت.

3. اربع توريم: در قرن چهاردهم، يعقوب بن اشر مجموعه‏اى در قانون و آيين‏هاى دينى و علم اخلاق يهودى تدوين كرد كه اربع توريم (چهار رديف) نام گرفت.

4. شولحان عاروخ: ربى يوسف كارو در قرن شانزدهم كتاب شولحان عاروخ (سفره گسترده) را منتشر كرد كه تدوين نوينى از اصول و قوانين و آداب يهودى بود. اين اثر بعدها اصلاح شد و تاكنون كتاب رسمى قانون و مرجع يهوديان است.

دوره‏اى كه اين آثار در آن منتشر شد، در اين نوشته با عنوان دوره پساتلمود مطرح شده است. (1)

امروزه در نظام‏هاى نوين كيفرى، مجازات‏ها معمولا در قالب مجازات‏هاى بدنى، مجازات‏هاى سالب آزادى، مجازات‏هاى محدودكننده آزادى و مجازات مالى تقسيم‏بندى مى‏شوند. در اين نوشته، مجازات‏هاى كلاسيك يهودى در قالب اين تقسيم‏بندى بررسى شده‏اند.

بخش يكم: مجازات‏هاى بدنى
مجازات‏هاى بدنى مجازات‏هايى‏اند كه تماميت جسمى مجرم را مورد تعرض قرار مى‏دهند. اين مجازات‏ها در حقوق كيفرى يهود عبارت‏اند از: مجازات سالب حيات (اعدام)، قصاص عضو، تازيانه و نيز مجازات قطع دست.

الف) مجازات سالب حيات (اعدام)
تورات براى بسيارى از جرايم مجازات اعدام را در نظر گرفته است. ابن‏ميمون تعداد آنها را سى و شش جرم مى‏داند. (2) برخى از اين جرايم عبارت‏اند از: قتل (اعداد، 35: 31)، آدم‏ربايى (خروج، 21: 16)، جادوگرى (خروج، 22: 18)، كفر (لاويان، 24: 14)، زناى محصنه (لاويان، 20: 10)، زدن پدر و مادر (خروج، 21: 15)، لعن به پدر و مادر (خروج، 21: 17)، مقاربت‏با حيوان (لاويان، 20: 15- 16)، زناى به عنف (تثنيه، 22: 25)، زناى با محارم (لاويان، 20: 11- 14)، لواط (لاويان، 20: 13)، بت‏پرستى (لاويان، 20: 2) حرمت‏شكنى روز سبت (شنبه) (اعداد، 15: 32- 36) و...

از آن‏جا كه شيوه‏هاى مجازات اعدام در كتاب مقدس عبرانى و تلمود تا حدودى متفاوت است، اين مجازات را در اين دو منبع به طور جداگانه بررسى مى‏كنيم.

1. اعدام در كتاب مقدس

در كتاب مقدس، سه شيوه اعدام بيان شده است: سنگسار، سوزاندن، به دار آويختن.

1- 1. سنگسار: در برخى از جرايم مستوجب اعدام به صراحت‏شيوه سنگسار ذكر شده است: «هركس... از ذريت‏خود به [بت] مولك بدهد...، قوم زمين او را با سنگ سنگسار كنند» (لاويان، 20: 2)، جادوگرى (همان، 27)، كفرگويى (همان، 24: 16)، حرمت‏شكنى روز سبت (اعداد، 15: 35)، بت‏پرستى (تثنيه، 13: 9- 10; 17: 5)، پسر لجوج و سركش (همان، 21: 21)، جرم عفافى (همان، 22: 21) و....

مطابق قوانين تورات، تمام قوم بايد در اجراى چنين مجازاتى شريك باشند: «تمامى جماعت او را البته سنگسار كنند» (لاويان، 24: 16; و نيز اعداد، 15: 35; تثنيه، 17: 17) .

به نظر مى‏رسد كه سنگسار شكل رايج اعدام در زمان شكل‏گيرى كتاب مقدس بوده است (رك: خروج، 17: 4، 8; اول سموئيل، 30: 6; اول پادشاهان، 12: 18) . از اجراى اين مجازات نيز در كتاب مقدس خبر داده شده است (لاويان، 24: 23; اعداد، 15: 36; اول پادشاهان، 21: 12; اول تواريخ، 24: 21) .

2- 1. سوزاندن: در تورات گزارشى از حكم به سوزاندن در زمان‏هاى پيش از نزول شريعت در سينا، وجود دارد. به نقل تورات، يهودا، فرزند يعقوب، حكم به سوزاندن عروسش، تامار، به سبب ارتكاب زنا مى‏كند (پيدايش، 38: 24) .

تورات چنين شيوه اعدامى را درباره دو جرم تجويز كرده است: اگر مردى با زنى و با مادر آن زن نزديكى كند، هر سه بايد زنده‏زنده سوزانده شوند (لاويان، 20: 14) ; و نيز اگر دختر كاهنى فاحشه شود بايد زنده‏زنده سوزانده شود (لاويان، 21: 9) . گاهى نيز براى تشديد مجازات، جسد پس از سنگسار سوزانده شده است (يوشع، 7: 25) . به‏علاوه، مطابق گزارش كتاب مقدس، اين شيوه اعدام در سرزمين بابل، در ميان غيريهوديان، مرسوم بوده است (دانيال، 3: 6) . با اين همه، در كتاب مقدس هيچ گزارشى درباره چگونگى اجراى چنين اعدامى وجود ندارد. (3)

3- 1. به دار آويختن: گاهى در كتاب مقدس، اجراى اين مجازات درباره غيريهوديان، كه محتملا مطابق با شرايع خود عمل مى‏كرده‏اند، گزارش شده است، براى مثال در ميان مصريان (پيدايش، 40: 22)، در ميان فلسطينيان (دوم سموئيل، 21: 6- 12)، و درميان پارسيان (استر، 7: 9) ; گاهى نيز اين قانون به عنوان قانونى غيريهودى در ميان بنى‏اسرائيل اجرا شده است، مثل حكم داريوش، پادشاه پارس، به بازسازى معبد و تعيين اين كه مجازات مخالفت‏با آن به دار آويختن است (عزرا، 6: 11) . گاهى نيز به عنوان يك اقدام بيرون از قانون يا بيرون از صلاحيت دادگاه، (4) به دست پادشاه اجرا شده است، مانند به دار آويخته شدن پادشاه عاى به دست‏يوشع (يوشع، 8: 29) .

با اين همه، به دار آويختن در تورات فقط در يك مورد تجويز شده است: در برخى از جرايم، پس از اجراى حكم اعدام، جسد شخص اعدام‏شده به دار آويخته مى‏شود (تا هدف بازدارندگى و ارعاب بيشتر حاصل شود) . البته بدن وى نبايد در شب روى دار بماند و همان روز بايد آن را پايين آورده، دفن كنند (تثنيه، 21: 22- 23) .

2. اعدام در تلمود
تلمود چهار شيوه اعدام را ذكر كرده است: اين شيوه‏ها به ترتيب شدت عبارت‏اند از: سنگسار، سوزاندن، گردن زدن، خفه كردن. ربى شيمعون مى‏گويد: سوزاندن، سنگسار، خفه كردن و گردن زدن (ميشنا سنهدرين، 7: 1) . (5) با اين همه، ترتيب اول به عنوان ملاك پذيرفته شده است، يعنى سنگسار از همه شديدتر و خفه كردن از همه خفيف‏تر است.

در تلمود درباره مجازات اعدام دو انديشه كلى حاكم است:

1. آيه «همسايه‏ات را چون جان خودت دوست‏بدار» (لاويان، 19: 18) به گونه‏اى تفسير شده كه حتى براى جرايم مستوجب اعدام نيز مناسبت دارد. دانشمندان مى‏گويند او را به اين صورت دوست‏بدار كه انسانى‏ترين («زيباترين‏») مرگ ممكن را براى او بخواهى (سنهدرين، 45 الف، 52 الف; پساحيم، 75 الف; كتوبوت، 37 الف) .

2. اعدام بايد به ميراندن خدا شبيه باشد; همان‏گونه كه وقتى خدا زندگى را از آدمى مى‏گيرد، از لحاظ ظاهرى و خارجى بدن بدون تغيير و سالم باقى مى‏ماند، پس وقتى دادگاه نيز اعدام مى‏كند بدن نبايد خراب يا مثله شود (سنهدرين 52 الف; سيفرا، 7: 9) . (6)

با توجه به اين دو ديدگاه، دانشمندان تلمودى به شيوه‏هاى مجازات اعدام پرداختند.

1- 2. سنگسار: سنگسار كردن شديدترين نوع مجازات اعدام است كه براى هجده جرم در نظر گرفته شده است. اين مجازات درباره جرايمى اعمال مى‏شود كه در تورات صراحتا به اين نحوه مجازات درباره آنها تصريح شده است. (7)

تلمود نحوه اجراى قانون سنگسار را كه در كتاب مقدس بيان شده است، تغيير داد و آن را اصلاح كرد. در تلمود چنين بيان شد كه براى اعدام چنين مجرمى، به جاى اين كه تمام مردم وى را با پرتاب سنگ بكشند، يك «جايگاه سنگسار» مشخص مى‏شود تا مجرم را از بالاى آن به زير بيندازند تا بميرد (سنهدرين، 6: 4) . اين جايگاه نبايد آن قدر بلند باشد كه بدن مجرم با سقوط كردن متلاشى و ضايع شود، و نبايد آن قدر كوتاه باشد كه مرگ آنى و فورى حاصل نشود (راشى سنهدرين، 45 الف) .

يكى از دلايلى كه براى تغيير اجراى اين مجازات بيان شده، اين قانون كتاب مقدس است كه «نخست‏بايد دست‏شاهدان به جهت كشتنش بر او بلند شود» (تثنيه، 17: 7) . گرچه در ادامه آمده است «و بعد از آن دست تمامى قوم [به كشتن او بلند شود]» (همان)، اما بايد مرگ به دست‏شهود نصيب او مى‏شد. لذا يك شيوه سنگسار انديشيده شد كه مطابق آن اطمينان حاصل مى‏شد كه شهود ابتدا دست‏به اجراى حكم زده‏اند و افزون بر اين بايد به حتميت مرگ او بدين گونه نيز يقين پيدا مى‏شد (سنهدرين، 6: 4) . با اين همه، اگر مجرم به اين طريق نمى‏مرد، مردم وى را سنگسار مى‏كردند (سنهدرين، 54 الف) .

درباره منشا چنين شيوه‏اى گفته‏اند كه شايد نويسندگان تلمود تحت تاثير قوانين روم و يا قوانين سريانى يا يونانى و يا متاثر از شيوه‏اى بوده‏اند كه در كتاب مقدس در مورد زندانيان جنگى به كار رفته است (دوم تواريخ، 25: 12) . (8) اما در هر صورت، با اين شيوه اجراى مجازات سنگسار، هم خطر ضايع و متلاشى شدن بدن تا مقدار زيادى كم مى‏شد و هم مرگ سرعت مى‏گرفت و لذا شخص محكوم به اعدام، آزار كم‏ترى را حس مى‏كرد.

با كم‏رنگ شدن نقش عامه مردم در اجراى حكم سنگسار، بر خلاف كتاب مقدس كه حكم به مشاركت همه قوم مى‏كرد، اصلاح كيفرى مهمى ايجاد شد و لذا آثار مداخله عمومى در اجراى حكم تا حدودى حذف شد; ولى مداخله شهود باقى ماند، چرا كه وجود آنها قباحت كم‏ترى داشت از اين كه حكم اعدام به دست ماموران رسمى اجرا شود. (9)

مطابق تلمود، هرگاه مجرم را براى اجراى حكم مى‏بردند، اگر يكى از قضات ياحتى خود متهم ادعا مى‏كرد كه براى بى‏گناهى وى دليلى دارد، اجراى حكم را متوقف مى‏كردند و حتى گاه تا چهار يا پنج‏بار نيز، اگر ادعاى بى‏گناهى مى‏كرد و ى‏گفت‏براى اثبات آن دليلى دارد، او را باز مى‏گرداندند. افزون بر اين، اگر ديگرى هم ادعا مى‏كرد كه دليلى بر بى‏گناهى وى دارد حكم متوقف مى‏شد (سنهدرين، 6: 1- 3) . (10)

2- 2. سوزاندن: دومين نوع مجازات اعدام، از نظر شدت، سوزاندن بود. مجازات سوزاندن منحصرا در دو مورد اعمال مى‏شد:

- اگر دختر كاهنى زنا كند سوزانده مى‏شود (لاويان، 21: 9) ;

- اگر مردى با زنى و مادر او همخوابه شود، هر سه سوزانده مى‏شوند (لاويان، 20: 16) .

بر اساس تلمود، «زنا با يك زن و مادر او» شامل دختر خود وى، دختر دختر و دختر پسر او، دختر زن انسان و دختر دختر و دختر پسر وى، مادر زن، مادر مادر زن و مادر پدر زن نيز مى‏شود (ميشنا سنهدرين، 9: 1) . (11)

چنان كه گفتيم، انديشه حاكم بر حقوقدانان تلمودى اين بود كه بدن نبايد با اجراى مجازات اعدام نابود و ضايع شود; حال سؤال اين است كه چگونه مى‏توان كسى را سوزاند، بدون اين كه بدنش نابود و ضايع شود؟ سنت‏شفاهى گوياى اين بود كه وقتى پسران هارون، به سبب تخطى از فرمان خدا به آتش الهى سوزانده شدند (لاويان، 10: 2)، فقط جان آنان سوخت، اما جسمشان سالم و دست‏نخورده باقى ماند (سنهدرين، 52 الف) ; لذا مطابق با اين روايت، بايد شيوه‏اى ابداع مى‏شد كه با سوختن، جسم سالم و دست‏نخورده باقى بماند. شيوه دانشمندان تلمودى چنين بود: محكوم به سوختن بايد تا بالاى زانو در گل فرومى‏رفت، به‏نحوى كه به زمين نيفتد; آن‏گاه دو دستمال دور گردنش مى‏بستند. سر هر كدام از اين دستمال‏ها در دست‏يكى از دو شاهد بود و آنان از دو طرف مخالف مى‏كشيدند تا اين كه محكوم دهانش را بگشايد. سپس فتيله‏اى سوزان را در دهانش مى‏گذاشتند «كه بايد تا روده‏هايش پايين مى‏رفت‏» (سنهدرين، 7: 2) . اين شيوه اعدام تقريبا همانند شيوه خفه كردن است، و طبيعى است كه وقتى فتيله داخل شكم شود ديگر نخواهد سوخت، بلكه مجرم فورا به‏علت‏خفگى مى‏ميرد. (12)

ابن‏ميمون سرب يا روى داغ راجايگزين فتيله، كه نسبتا آسيب‏رساننده است، كرد; وى تاكيد مى‏كند كه كم‏ترين درد و رنج ممكن بايد به محكوم تحميل شود (تفسير سنهدرين، 7: 2) .

گزارشى از اجراى چنين شيوه‏اى از مجازات در دست نيست. در يك مورد نقل شده است كه يك دختر كاهن به سبب ارتكاب زنا با دسته‏هاى چوب مو به آتش كشيده شد (سنهدرين، 15: 3) ; اما اين شيوه مربوط به دادگاه‏هاى صدوقيان بود; اين فرقه از يهوديان شريعت‏شفاهى را رد مى‏كردند و فقط به نصوص تورات پاى‏بند بودند. اين فرقه در همان سده اول ميلادى و قبل از نگارش تلمود از بين رفتند و تلمود به دست فريسيان، فرقه ديگر يهودى كه قائل به اعتبار سنت‏شفاهى بودند، نوشته شد. به‏علاوه، تلمود گزارش مى‏دهد كه دانشمندى به نام حاما بن طوبيا بدين‏سبب كه معتقد به شيوه قديمى سوزاندن بود، از سوى دانشمندان ديگر توبيخ شد (سنهدرين، 25 ب) . (13)

3- 2. گردن‏زدن: از حيث‏شدت، سومين شيوه مجازات اعدام گردن‏زدن با شمشير است كه در مورد دو جرم اعمال مى‏شود (سنهدرين، 9: 1) :

- ساكنان شهرى كه به بت‏پرستى گرويده‏اند; در اين مورد تورات تصريح دارد كه: «ساكنان آن شهر را به دم شمشير بكش‏» (تثنيه، 13: 15) .

- قاتل عمد (خروج، 21: 12) . (14) تلمود در اين باره مى‏گويد: تورات درباره قتل بنده به دست مولايش گفته است كه بايد «انتقام گرفته شود» (خروج، 21: 20)، و همان‏طور كه درباره خدا گفته شده است كه با شمشير «انتقام‏» مى‏گيرد (لاويان، 26: 25)، (15) لذا در مورد قتل نيز قاتلان بنده و آزاد، هردو، بايد با شمشير اعدام شوند (سنهدرين، 52 ب) .

به گفته تلمود، اين محكومان با شمشير «آن گونه كه حكومت روم عمل مى‏كرد» گردن زده مى‏شوند (سنهدرين، 7: 3) . در اين‏جا بحثى بين دانشمندان در گرفت كه سال‏ها ادامه يافت (توسيفتا سنهدرين، 52 ب) . ايشان مى‏گفتند آيا رفتار به شيوه روميان، ناقض اين حكم تورات كه «مانند ايشان [ بت‏پرستان ] رفتار نكنيد» (لاويان، 18: 3) نيست؟ برخى از دانشمندان گفتند اين روشى خفت‏آور است; روشى كه كم‏تر بى‏رحمانه و نابودكننده است و شباهت كم‏ترى به شيوه روميان دارد، اين است كه سر محكوم بر روى كنده درختى گذاشته شده، گردنش با تبر قطع شود; اما دانشمندان ديگر در خالفت‏با او گفتند كه مرگى خواركننده‏تر از اين وجود ندارد (سنهدرين، 7: 3) . (16)

كتاب مقدس هيچ شيوه مخصوصى را براى اعدام قاتلان ذكر نكرده، و اين محتمل است كه اعدام آنان به صورت قصاص بوده است; يعنى به همان شيوه كه بزه‏ديده كشته مى‏شد، قاتل نيز كشته مى‏شد. در صورت واقعيت داشتن اين امر، تلمود قانون را تعديل كرده و باعث‏شده است كه مرگ محكوم هماره فورى و آنى باشد. (17)

گزارشى در مورد اجراى چنين حكمى وجود ندارد; اما گزارش شده كه پادشاه يهوديان به اين شيوه اعدام مى‏كرده است. با اين همه، اين اعدام ضرورتا براى قتل عمد نبوده است، بلكه پادشاه اختيار داشت كه شورشيان و متعديان بر ضد سلطنت‏خود را، حتى بدون محكوميت از سوى دادگاه، با شمشير بكشد. (18)

4- 2. خفه كردن: چهارمين و خفيف‏ترين شيوه اعدام، خفه كردن بود. اين مجازات انسانى‏ترين شيوه اعدام دانسته شده است كه نابودكنندگى كم‏ترى دارد (سنهدرين، 52ب) .

از آن‏جا كه خفه كردن خفيف‏ترين نوع اعدام تلقى مى‏شد، لذا هرجا كه مجازات جرمى اعدام بود، اما شيوه اعدام مشخص نشده بود، با تفسير به نفع متهم، اين مجازات درباره او اعمال مى‏شد; به عبارت ديگر، اجراى سه شيوه قبلى اعدام، حتما نص خاص لازم داشت، و ساير مجازات‏هاى اعدام، كه نوع آنها مشخص نشده بود، با خفه كردن انجام مى‏شد (سنهدرين 52 ب، 84 ب، 89 الف) .

شيوه اجراى حكم بدين صورت بود كه محكوم را تا زير بغل در توده گل فرو مى‏بردند ودودستمال دورگردنش پيچيده، شاهدان از دوطرف مى‏كشيدند تا خفه شود. (19)

گزارشى از اجراى چنين مجازاتى در دست نيست. با اين همه، تلمود (سنهدرين، 11: 1) در مواردى حكم به خفه‏كردن داده است:

1. هر كس پدر و مادر خود را بزند (خروج، 21: 15) ;

2. هر كه آدمى را بدزدد (خروج، 21: 16) ;

3. زانى محصن: «اگر مردى با زن شوهردارى هم‏بستر شده باشد، پس هر دو... كشته شوند» (تثنيه، 22: 22- 23; لاويان، 20: 13) ;

4. مردى كه با دختر كاهن زناكند;

5. شاهد دروغين كه به زناى دختر كاهن شهادت داده است;

6. پيامبر دروغين و كسى كه به نام بت‏ها نبوت كند;

7. عالمى كه حكم دادگاه عالى دينى را نپذيرد. (20)

ب) مجازات قصاص عضو
براى اين كه معلوم شود مجازات قطع يا نقص يا معيوب شدن عضو در شريعت‏يهودى چيست، لازم است كه بحث را در تورات و تلمود جداگانه پى بگيريم.

1. مجازات قصاص عضو در تورات

تورات صراحتا مجازات قصاص عضو را پذيرفته و در مواردى چند بر قانون «چشم در برابر چشم‏» تاكيد كرده است.

كسى كه همسايه خو د را عيب رسانيده باشد چنان كه او كرده باشد به او كرده خواهد شد; شكستگى عوض شكستگى، چشم عوض چشم، دندان عوض دندان. چنان‏كه به آن شخص عيب رسانيده همچنان به او رسانيده شود (لاويان 24: 19- 20) .

و همچنين آمده است:

اگر اذيتى ديگر حاصل شود آن گاه جان به عوض جان و چشم به عوض چشم و دندان به عوض دندان و دست‏به عوض دست و پا به عوض پا و داغ به عوض داغ و زخم به‏از تورات كه اگر كسى به همنوع خود صدمه بدنى وارد آورد و عضوى را ناقص كند بايد به همان صورت قصاص شود، رد مى‏كند. در سنت‏شفاهى (تلمود) ديگر تمايلى به مجازات مرتكب اين عمل نيست، بلكه به‏جاى آن براى طرف آسيب‏ديده تاوان و غرامت پولى مى‏گيرند. چنين برداشتى گرچه مخالف جدى هم دارد (باوا قما، 83 ب، 84 الف)، اما بيشتر دانشمندان در الغاى اين مجازات به توافق رسيده‏اند (باوا قما، 8: 1) . به عبارت ديگر، با توجه به اين تفسير، كسى كه همنوع خود را مورد ضرب و شتم قرار مى‏دهد، به مثابه مرتكب يك شبه‏جرم تلقى مى‏شود. (21)

عبارت تلمود دراين‏باره چنين است:

آيا قبول دارى كه مقصود از كلمات فوق [يعنى قانون چشم در برابر چشم] پرداخت غرامت نقدى است‏يا اين كه مى‏گويى اگر كسى چشم همنوع خود را كور كرد، بايد در عوض، چشم خود او را كور كنند؟ تو خود بگو، اگر چشم ضارب بزرگ باشد و چشم مضروب كوچك (يا بالعكس)، در اين صورت چگونه مى‏توان دستور تورات را كه گفته است «چشم در برابر چشم‏» اجرا كرد؟ ... يا اين‏كه فرض كنيم يك نابينا چشم همنوع خود را كور كرد يا يك دست‏بريده دست رفيق خود را بريد و يا يك لنگ شخص ديگرى را لنگ كرد; در اين صورت چگونه ممكن خواهد بود دستور تورات كه فرموده است «چشم در برابر چشم‏» عينا اجرا شود؟ درحالى‏كه تورات اعلام داشته است: «شما را يك حكم خواهد بود» (لاويان، 24: 22) ; يعنى قانونى كه براى همگى شما مساوى و يكسان باشد (باوا قما، 83 ب و 84 الف) . (22)

از عبارت فوق چنين بر مى‏آيد كه چون قانون قصاص عضو را نمى‏توان هماره عادلانه اجرا كرد، بايد دنبال تفسير ديگرى بود كه هماره منصفانه و در مورد هركس قابل اجرا باشد و اين جز با پرداخت تاوان نقدى ممكن نيست.

با اين همه، اين پرسش پيش مى‏آيد كه اگر منظور تورات مجازات پولى بود، چرا عبارت «چشم در برابر چشم‏» و قصاص عضو را بيان كرده و مستقيما غرامت پولى را به عنوان مجازات مطرح نكرده است. دانشمندان يهودى در اين باره به بعد تعليمى تورات اشاره مى‏كنند و مى‏گويند تورات عبارت چشم در برابر چشم را بدين‏منظور بيان كرده است كه تعليم دهد هركس دست و پاى همنوع خود را ناقص كند، «سزاوار آن است كه دست و پاى خود را از دست‏بدهد يا دست و پايش ناقص شود» . (23)

ج) مجازات تازيانه
در كتاب مقدس بارها استفاده از تنبيه براى تاديب فرزندان توسط والدين (تثنيه، 8: 5; 21: 18; امثال 19: 18; 23: 13- 14; 29: 17) و نيز بنده توسط مولا (خروج، 21: 20، 26) به كار رفته است. ويژگى مجازات تازيانه اين است كه بيش از هر مجازات ديگرى جنبه اصلاحى دارد تا كيفرى.

1. مجازات تازيانه در كتاب مقدس
در مواردى كه براى جرمى صراحتا مجازاتى تعيين نشده، مجازات تازيانه تجويز شده است.

اگر شرير مستوجب تازيانه باشد، آن‏گاه، داور او را بخواباند و حكم دهد تا او را موافق شرارتش به حضور خود به شماره بزنند. چهل تازيانه او را بزند و زياد نكند; مبادا اگر از اين زياده كرده، تازيانه بسيار زند، برادرت در نظر تو خوار شود (تثنيه، 25: 2- 3) .

برخى از مفسران اين دو آيه را در ارتباط با آيه قبل از آن تفسير كرده‏اند كه حاكى از آن است كه اگر بين دو نفر نزاعى درگيرد و به دادگاه بروند، دادگاه بايد مجرم را محكوم و بى‏گناه را تبرئه كند (همان، 1) . ايشان گفته‏اند كه مطابق آيه يكم باب 25، قانون تازيانه فقط ناظر به نزاع يا شهادت دروغ است (ابن عزرا، تفسير تثنيه، 25: 1; مكوت، 2 ب) . اما ديگران مى‏گويند ضرورتى نيست كه بين دو آيه ارتباطى باشد; بلكه آيه يكم ناظر است‏به درخواست اجراى عدالت از دادگاه و نيز در اتهامات كيفرى متقابل (ميدراش تنائيم بر تثنيه، 25: 1)، اما آيه دوم در پى تجويز مجازات تازيانه به‏طور كلى است. (24)

در اين باره بايد به نكاتى توجه كرد:

الف) مجازات تازيانه تنها مجازاتى است كه در تورات به عنوان يك قاعده كلى و نه براى جرمى خاص ذكر شده است (در موارد ديگر هر مجازات با جرم معينى همراه شده است) ; فقط يك استثنا وجود دارد و آن جايى است كه تازيانه، به همراه جزاى نقدى، براى مجازات مفترى به يك باكره تجويز شده است (تثنيه، 22: 18- 19) .

ب) حداكثر تازيانه مطابق آيات فوق چهل ضربه است (تثنيه، 25: 3) . آن گونه كه از قيد «او را موافق شرارتش... تازيانه زند» (متناسب با جرمى كه انجام داده) برمى‏آيد، چهل ضربه به عنوان حداكثر ضربات قانونى در نظر گرفته شده است و نه به عنوان يك تعداد ثابت در همه موارد. به عبارت ديگر، مجرم، بسته به شدت جرم، تا حداكثر چهل ضربه مجازات مى‏شود.

ج) گزارشى در دست نيست كه نشان دهد در دوره كتاب مقدس مجازات تازيانه چگونه اجرا مى‏شده است. در كتاب مقدس شيوه‏هاى گوناگون تنبيه ذكر شده (داوران، 8: 7، 16; امثال، 10: 13; اول پادشاهان، 12: 11، 14 و...) اما از اين نمى‏توان نتيجه گرفت كه مجازات تازيانه به اين شيوه‏ها يا برخى از آنها صورت مى‏گرفته است. (25)

2. مجازات تازيانه در تلمود
تلمود، افزون بر وضع مقررات مفصل در مورد شيوه اجراى مجازات تازيانه، تغييرات و اصلاحاتى را نيز در مفهومى كه از اين مجازات از كتاب مقدس برداشت مى‏شود، به وجود آورد.

الف) حداكثر مجازات از چهل ضربه به 39 ضربه كاهش يافت. دليل حقوق‏دانان تلمودى يكى پرهيز از خطر فراتر رفتن از حداكثر مجازات، ولو به اشتباه، بود و ديگرى نحوه تفسيرى بود كه از الفاظ كتاب مقدس و لفظ «به تعداد چهل ضربه‏» داشتند (مكوت، 3: 10; 22 الف) . (26)

ب) مجازات تازيانه مشمول اصل قانونى بودن جرايم و مجازات‏ها شد. جرايم مستوجب تازيانه دقيقا شمارش شدند تا به عنوان مجازات كلى براى همه جرايم (كه مجازات مشخصى نداشتند) به كار نرود. 207 فعل مستوجب تازيانه دانسته شد. (27)

ج) تعداد 39 ضربه، مقدار ثابت مجازات و نه حداكثر آن فرض شد. به عبارت ديگر، مجازات قانونى تمام جرايم مستوجب تازيانه، 39 ضربه نه بيشتر و نه كم‏تر بود. با اين همه، محكوم به مجازات بايد ابتدا معاينه پزشكى مى‏شد و پزشك معين مى‏كرد كه وى چند ضربه را، بدون اين كه سلامتى‏اش در خطر افتد، مى‏تواند تحمل كند (مكوت، 3: 11) . اگر مطابق آزمون پزشكى، به وى كم‏تر از 39 ضربه زده مى‏شد و آن‏گاه روشن مى‏شد كه وى تحمل بيش از آن را دارد، آزمون پيشين پا برجا مى‏ماند و مجازات اعمال‏شده تلقى مى‏شد. (28) اگر در حين اجراى مجازات معين مى‏شد كه محكوم نمى‏تواند تمام ضربه‏هايى را كه آزمون پزشكى مشخص كرده است تاب بياورد، مجازات خاتمه مى‏يافت. اگر در معاينه پزشكى معلوم مى‏شد كه محكوم فعلا توانايى تحمل چنين مجازاتى را ندارد، مجازات تا زمان آمادگى وى به تاخير مى‏افتاد. (29)

3. تازيانه كيفرى
1- 3. جرايم مستوجب تازيانه كيفرى

جرايمى كه مجازات آنها تازيانه (مكوت (30) )است، بدين قرارند:

الف) تازيانه بدل از مجازات انقطاع (كارت (31) ) .يكى از مجازات‏هاى مطرح در حقوق كيفرى يهود، مجازات كارت به معناى «انقطاع‏» يا «ريشه‏كنى‏» است. خدا خود برخى از مجرمان را به اين مجازات محكوم مى‏كند، لذا اين يك مجازات قضايى نيست. با اين همه، محل اجراى مجازات همين دنياست. نمونه جايى‏كه چنين مجازاتى اعمال مى‏شود، خوردن خون است: «هركس... هر قسم خون را بخورد... او را از ميان قومش منقطع خواهم كرد» . (32)

شخصى كه مرتكب يكى از جرايمى شود كه مجازات آن كارت است، با تحمل تازيانه از مجازات الهى فوق تبرئه مى‏شود (مكوت، 3: 15) .

ب) نقض آشكار نواهى تورات. (33) دانشمندان يهودى، از جمله ابن ميمون، احكام فقهى تورات را 613 حكم، شامل دو دسته نواهى (محرمات) و اوامر (واجبات) مى‏دانند. (34) اگر كسى به‏صراحت‏يكى از نواهى را نقض كند با تازيانه مجازات مى‏شود. (35) چنين نقضى بايد متضمن يك «فعل آشكار» باشد، ولى گفتار، فعل آشكار تلقى نمى‏شود; لذا شخصى كه به يك شخص ناشنوا ناسزا مى‏گويد و يا در ميان مردم سخن‏چينى مى‏كند (لاويان، 19: 14- 16) وبا اين‏كار نواهى را نقض مى‏كند، مجازاتش تازيانه نيست. (36)

با اين حال، گفتار گاهى معادل كردار است; مانند سوگند خوردن به نام خدا يا نام خدا را به باطل بردن (خروج، 20: 7; تثنيه، 5: 11) جرمى است كه با تحمل تازيانه پاك مى‏شود (تمورا، 3 الف) .

با اين همه، در صورتى نقض حكم با عمل آشكار مستوجب تازيانه است كه مجازات ديگرى معين نشده باشد، و اگر مجازات ديگرى تعيين شده باشد فقط به همان مجازات حكم مى‏شود، چراكه جمع دو مجازات براى يك‏جرم ممكن نيست; براى‏مثال، چون درمورد نهى‏ازسرقت (خروج، 20: 15; تثنيه، 5: 19)، جريمه‏مالى به‏عنوان مجازات ذكر شده است (خروج، 22: 1)، فقط همين جريمه اعمال مى‏شود و سارق تازيانه نمى‏خورد (مكوت، 1: 2; 4 ب; كتوبوت، 32 الف) . همين‏طور، وقتى مجازات جرمى اعدام قضايى (و نه الهى) است ديگر تازيانه تحميل نمى‏شود (توسيفتا مكوت، 5: 17) . (37)

2- 3. چگونگى اجراى مجازات

براى اجراى مجازات تازيانه از شلاقى كه از چرم گوساله ساخته شده است استفاده مى‏شود. كمر و سينه محكوم را برهنه مى‏كنند و يك‏سوم ضربه‏ها را بر سينه و دوسوم ديگر را بر پشت وى مى‏زنند. محكوم در حال اجراى حكم خميده است و مامور اجراى حكم بر روى سنگى مى‏ايستد و تازيانه مى‏زند. اجراى اين مجازات با روايت پندآميز و تسلى‏بخش آياتى از كتاب مقدس همراه مى‏شود (مكوت، 3: 12- 14) .

3- 3. مرگ محكوم در حين اجراى حكم

اگر محكوم در حين اجراى حكم مجازات بميرد، در صورتى كه مامور اجراى حكم، مجازات را مطابق قانون اجرا كرده باشد مسئول نيست; اما اگر قانون را دقيقا اجرا نكرده باشد و حتى يك ضربه تازيانه بيش از حد معين به او زده باشد، به لحاظ ارتكاب قتل غيرعمد مسئول است و به شهر پناهگاه تبعيد مى‏شود. (38)

4- 3. شرايط مامور اجراى حكم

ماموراجراى حكم تازيانه بايد داراى شرايط زيرباشد: 1.حداقل 18 ساله باشد; 2. رابطه خويشاوندى با محكوم نداشته باشد; 3.دشمن محكوم نباشد; 4.دوست محكوم نباشد. (39)

5- 3. اشتباه در تعداد ضربه‏ها

اگر مامور اجراى حكم در تعداد ضربه‏ها شك كند، به حداقل اكتفا مى‏كند; چرا كه در هيچ صورت نبايد بيش از حداكثر قانونى (39 ضربه) زده شود. (40)

6- 3. جمع مجازات‏ها

اگر مجرم به تحمل دو دوره تازيانه (براى دو نقض) محكوم شده باشد، اگر تخمين بزنند كه فقط تحمل يك دوره را دارد، به آن اكتفا مى‏شود، والا پس از بهبودى دوره دوم را مى‏زنند. (41)

4. تازيانه تاديبى (تنبيهى)
تازيانه تنبيهى (مكوت مردوت) (42) ابداع عالمان تلمودى است. از آن‏جا كه صدور حكم و اجراى مجازات تازيانه، همانند مجازات اعدام، در صلاحيت دادگاه منصوب سنهدرين بود (كه در دوره تلمودى ديگر صلاحيت قضايى نداشت)، تلمود مجازات تازيانه تنبيهى را در نظر گرفت كه منوط به وجود سنهدرين نبود. (43)

تازيانه بيرون از قانون در مورد نزديكى جنسى در ديد عموم تجويز شده است (يووعوت، 90 ب) . گاه تازيانه به عنوان مجازات قانونى تجويز شده بود كه در دسته‏هاى تازيانه كيفرى فوق‏الذكر قرار نمى‏گرفتند، براى مثال، در مورد خلوت كردن زن و مردى با هم (قيدوشين، 81 الف) ; اين موارد را نيز مى‏توان جزء تازيانه‏هاى تنبيهى دانست و نه كيفرى. (44)

تازيانه تنبيهى گاهى در مورد اوامر اعمال مى‏شد تا اطاعت از چنين احكامى را تضمين كند. در اين‏جا، برخلاف تازيانه كيفرى، حداكثر ضربات محدود نيست، بلكه تا آن‏جا ادامه مى‏يابد كه شخص وظيفه‏اش را انجام دهد. در اين موارد «او تازيانه مى‏خورد تا جانش در آيد» (كتوبوت، 84 الف، ب) .

از موارد ديگر اجراى تازيانه تنبيهى جايى است كه متهم به دلايل رسمى و ظاهرى قابل مجازات نيست; براى مثال، در موردى كه در خصوص ارتكاب جرم اخطار پيشين (45) وجود ندارد، مرتكب با تازيانه تنبيه مى‏شود. (46)

ابداع تازيانه تنبيهى ابزارى در دست دادگاه‏ها بود كه (در دوره‏هاى پس از تلمود) مى‏توانستند براى حفظ قانون و نظم و رعايت امور دينى به آن متوسل شوند. گرچه محدوده خاصى براى تازيانه تنبيهى لحاظ نشده بود، ولى دادگاه‏ها معمولا آن را به تعداد مشخص محدود مى‏كردند; گاه حداكثرى را كه تورات مشخص كرده ملاك قرار مى‏دادند و گاه تعداد تازيانه به صلاحديد دادگاه واگذار مى‏شد. (47)

در اين جا پرسشى پيش مى‏آيد: آيا چنين اختيارات وسيعى در مورد تنبيه با تازيانه باعث نمى‏شود كه گاه جرايم خفيف، مجازات‏هاى بسيار شديدترى از مجازات تازيانه كتاب مقدس داشته باشند؟ در پاسخ گفته‏اند كه اين مسئله با آسان‏گيرى‏هاى ديگر جبران مى‏شود: اجراى تازيانه تنبيهى بايد آن‏قدر انسانى (و خفيف) باشد كه كثرت ضربه‏ها را جبران كند; بدن محكوم نبايد برهنه باشد; تازيانه نبايد چرمى باشد; تازيانه بر اعضاى غيرحساس بدن (نه سينه و پشت) زده مى‏شود. همچنين دادگاه‏ها مقرر داشتند كه صرف اتهام (در جرايمى كه ثابت نمى‏شوند) براى تنبيه كافى نيست; بلكه بايد حداقل يك شاهد بر آن گواهى دهد و يا شياع عمومى داشته باشد.

د) قطع دست
يكى از مجازات‏هايى كه در تورات پيش‏بينى شده «قطع دست‏» است.

اگر دو شخص با يكديگر منازعه نمايند و زن يكى پيش آيد تا شوهر خود را از دست زننده‏اش رها كند و دست‏خود را دراز كرده، عورت او را بگيرد، پس دست او را قطع كن و چشم تو بر او ترحم نكند (تثنيه، 25: 11- 12) .

در سنت‏شفاهى گاهى براى برخى جرايم، قطع دست ذكر شده است; براى مثال، مطابق تلمود، اگر مردى استمنا كند بايد دستش قطع شود (نيدا، 13 الف) . (48) همچنين ذكر شده است كه اگر كسى بر روى ديگرى دست‏بلند كند، حتى اگر او را نزند، در صورتى كه بدانيم اين كار را مكرر انجام مى‏دهد (مطابق نظر برخى از دانشمندان) بايد دست او را قطع كرد (سنهدرين، 58 ب) .

درباره اين مجازات به نكاتى بايد توجه كرد: اولا بسيارى از مجازات‏هاى تورات به عقيده دانشمندان يهودى جنبه تعليمى داشته‏اند و نه عملى; (49) غرض آن بوده كه بدين‏وسيله افراد را از گناه دور دارند. ثانيا به نظر نمى‏رسد كه به چنين مجازاتى در دادگاه‏هاى يهودى حكم كرده باشند. لذا نمى‏توان با قاطعيت درباره آن به عنوان يك مجازات داورى كرد.

بخش دوم: مجازات سالب آزادى (حبس)
عمل سلب آزادى يك فرد با محبوس كردن وى در يك مكان خاص گاه داراى شكل ازداشت‏يا توقيف (به طور موقت) است و گاه حبس كيفرى است. حبس در معناى نخست (براى مثال، بازداشت مظنون به ارتكاب جرم تا زمان رسيدگى، بازداشت محكوم به اعدام تا زمان اجراى حكم، و...) در بيشتر نظام‏هاى باستانى وجود داشت، اما حبس كيفرى ظاهرا در نظام‏هاى شرق باستان (50) و حقوق يونانى و رومى وجود نداشته است. بيشتر نظام‏هاى كيفرى اروپايى نيز فقط از اوايل قرن چهاردهم به بعد حبس را به عنوان يك اقدام كيفرى به رسميت‏شناختند. (51)

الف) حبس در كتاب مقدس
حبس، به عنوان كيفر، جزء مجازات‏هاى اصلى شريعت‏يهود، يعنى مجازات‏هايى كه تورات معين كرده نيست. (52) با اين همه، حبس به معناى بازداشت متخلف تا رسيدگى و صدور حكم، در تورات آمده است: مردى را كه كفر گفت «به زندان انداختند تا هنگامى كه معلوم شود خواست‏خداوند براى او چيست‏» (لاويان، 24: 11- 12; و نيز: اعداد، 15: 34) . گاهى نيز حبس به عنوان يك اقدام حكومتى (اجرايى) در كتاب مقدس آمده است (اول پادشاهان، 22: 27; دوم تواريخ، 16: 10; ارميا، 37: 15- 16; 38: 4- 14) .

همچنين در يك مورد - در دوره كتاب مقدس - حبس به عنوان يكى از شيوه‏هاى وادار كردن به پذيرش تعاليم و احكام به دادگاه محول شده است (اين اختيار را اردشير پادشاه به عزراى كاتب داده است) :

و تو اى عزرا، ... حكام و قضاتى را كه شريعت‏خدايت را مى‏دانند، براى رسيدگى به مسائل مردم... انتخاب كن. اگر آنها با شريعت‏خداى تو آشنا نباشند، بايد ايشان را تعليم دهى. اگر كسى نخواهد از شريعت‏خداى تو و دستور پادشاه اطاعت كند، بايد بى‏درنگ مجازات شود; مجازات او يا مرگ است‏يا تبعيد يا ضبط اموال يا زندان (عزرا، 7: 25- 26) .

ب) حبس در تلمود
1. بازداشت موقت
در تلمود احكامى در خصوص حبس و محبوسان آمده است. متداول‏ترين شكل حبس، بازداشت متهم تا رسيدگى به جرم او بود (كتوبوت، 33 ب) . با اين همه، حبس متهم در صورتى روا بود كه دلايلى وجود داشت كه احتمال مجرميت او را تقويت كند (يروشلمى سنهدرين، 7: 10; 25 الف) . علاوه بر اين، شخصى كه به اعدام محكوم مى‏شد، تا زمان اجراى حكم حبس مى‏شد (سيفرا اعداد، 114; سنهدرين، 11: 4) . همچنين دانشمندان عبارت كتاب عزرا (7: 25- 26) را به عنوان مجوزى براى حبس كسى كه از انجام احكام دادگاه خوددارى مى‏كند تفسير كردند (موعد قاطان، 16 الف) . (53)

2. حبس كيفرى
تلمود حبس را به عنوان كيفر به رسميت‏شناخت. تلمود از اين كيفر به هخناسا لا كيپا (54) به معناى بازداشت كردن در «سلول‏» ، تعبير كرده است (سنهدرين، 9: 5; توسيفتا سنهدرين، 12: 7- 8) . اين مجازات در موارد زير اعمال مى‏شود:

1. اگر كسى سه بار يا بيشتر مرتكب جرمى شود كه مجازات آن كيفر الهى انقطاع (كارت) است‏به حبس افكنده مى‏شود. مطابق ميشنا: «كسى كه دوبار تازيانه خورد [براى دوبار قانون‏شكنى، و باز مرتكب گناه شد] دادگاه وى را در سلول جا مى‏دهد و غذايش نان جو است تا شكمش بتركد» (سنهدرين، 81 ب) . (55)

2. در مورد قتل عمد، اگر دادگاه به لحاظ پيچيدگى‏هاى اثبات جرم و اعمال مجازات، نتواند متهم را به لحاظ ارتكاب جرم قتل عمد، به اعدام محكوم كند، اما متقاعد شود كه وى قاتل است، براى اين كه مجرمان از اين خلا قانونى سوءاستفاده نكنند، وى را به مجازات حبس محكوم مى‏كند. عبارت تلمود را در زير ملاحظه مى‏كنيم:

در ميشنا (متن) چنين آمده است: «كسى كه مرتكب قتل عمد شده باشد لكن هنگام ارتكاب در صحنه جنايت‏شاهدى ناظر بر اين قتل نباشد، او را در زندان مى‏كنند و به وى نان ضيق و آب محنت مى‏دهند» (ميشنا سنهدرين، 9: 5) . چنان كه ملاحظه مى‏شود، متن فوق چندان رسا نيست و دانشمندان تلمودى در تفسير آن نظرات مختلفى را ابراز كرده‏اند. گمارا (تفسير متن) متن فوق را چنين مورد بحث قرار داده است:

از كجا بدانيم [كه او مجرم است در صورتى كه گواهان ناظر بر جنايت او نبوده‏اند] ؟ راو گفت: «اين براى موردى است كه [با وجود گواهان ] گواهى آنان از هم گسيخته است [و شرايط آن كامل نيست] .» شموئيل گفت: «اين براى موردى است كه [گواهانى شاهد بر جنايت‏بوده‏اند ولى] در حين ارتكاب قتل اخطار لازم را به قاتل يادآورى نكرده‏اند» . دانشمند ديگرى مى‏گويد: «اين براى جايى است كه در بازجويى از شهود، تضاد و تناقض بين اظهارات ايشان مشاهده شود، ولى در هفت پرسش اصلى (56) پاسخ‏هاى آنان با هم مطابق باشد» (سنهدرين، 81 ب) . (57)

3. مطابق شريعت اصلى موسوى، گاه، با اين كه جرم قتل عمد ارتكاب يافته است، دادگاه صلاحيت صدور حكم اعدام را در خصوص آمر ندارد; براى مثال، «اگر كسى يك آدم‏كش را براى كشتن ديگرى اجير كند، يا نوكرانش را براى كشتن وى بفرستد يا كسى را به بند بكشد و او را پيش شير يا حيوان ديگرى رها كند و آن حيوان او را بكشد... قاعده در هر يك از اين موارد اين است كه او يك خون‏ريز است و مرتكب جرم قتل عمد شده و در پيشگاه دادگاه آسمانى مسئول است، اما دادگاه براى مجازات مرگ در اين‏جا اختيارى ندارد» . (58) در اين موارد، اختيار صدور حكم با پادشاه است و يا اين‏كه دادگاه با توسل به ضرورت مى‏تواند اين مجرم را به مجازات مرگ محكوم كند. اما اگر پادشاه اقدام نكند و نيز بحث ضرورت منتفى باشد دادگاه وظيفه دارد كه اين مجرمان را تا سرحد مرگ تازيانه بزند، در دژ يا زندان براى چندين سال محبوسشان كند و بر ايشان مجازاتى شديد را تحميل كند تا ديگر افراد شرور بترسند و مرعوب شوند. (59)

ج) حبس در دوره پساتلمود
در دوره پساتلمود، روند حبس در نظام كيفرى يهود رو به افزايش نهاد و حبس كيفرى، به همراه بازداشت‏به سبب واداشتن به پذيرش احكام، به ويژه از قرن چهاردهم به بعد فزونى گرفت. اين‏امر با مسئله استقلال قضايى يهود ارتباط نزديكى داشت. يهوديان در بسيارى از مراكز زندگى خود، صلاحيت رسيدگى به دعاوى مربوط به خود را داشتند، و گرچه اين امر بيشتر در حقوق مدنى وجود داشت، اما به زمينه‏هاى كيفرى نيز تسرى مى‏يافت. (60) در اين دوره، علاوه بر موارد متعدد بازداشت و توقيف، حبس كيفرى نيز رايج‏بود:

1. جرايم مهم: بر اساس قانون «بازداشت در سلول‏» تلمود (سنهدرين، 5: 9)، در برخى موارد كه قانون اصلى مجازات اعدام را منع كرده بود، حبس اعمال مى‏شد; همچنين در مواردى كه يك شاهد موثق شهادت متقاعدكننده‏اى مى‏داد، و يا ترديد بود در اين كه آيا قتل مستقيما از عمل متهم حادث شده است‏يا نه حبس تجويز مى‏شد.

در صورتى كه يك يهودى در نزد بيگانگان برضد همتاى يهودى خود جاسوسى مى‏كرد در دفعه اول و دوم حبس مى‏شد، اما در دفعه سوم به مرگ محكوم مى‏شد (و البته اين مجازات را خود حكومت اعمال مى‏كرد و نه يهوديان) . (61)

2. جرايم عليه اخلاقيات و قوانين خانوادگى: گاه در جرايم عفافى مجازات حبس تحميل مى‏شد، مثل روابط جنسى با غيريهودى، زناى محصنه، لواط، (62) فحشا (روسپى‏گرى)، و نيز براى جوانانى كه شب‏ها در خيابان براى دختران و زنان ايجاد مزاحمت مى‏كردند.

3. جرايم عليه اموال: ضمانت اجراى پذيرفته‏شده براى‏سرقت مجازات حبس‏بود.اين مجازات حتى در موردى هم كه دو گواه به ارتكاب جرم شهادت نمى‏دادند، اما دادگاه با توجه به قرائن و امارات متقاعد مى‏شد كه سرقت ارتكاب يافته است، اعمال مى‏شد.

4. ساير جرايم: ضرب و جرح نيز با زندان قابل كيفر بود. البته گاه در اين خصوص جريمه نقدى مورد حكم قرار مى‏گرفت. در اين صورت مجازات حبس منتفى بود. توهين، شرطبندى و جرايم با ماهيت دينى، شهادت دروغين و... قابل كيفر با مجازات حبس دانسته شدند. (63)

بخش سوم: مجازات‏هاى محدودكننده آزادى
مجازات‏هاى‏محدودكننده آزادى‏را دردوشكل تبعيد وطرد (محروميت) بررسى مى‏كنيم.

الف) تبعيد
1. تاريخچه
تبعيد شكلى از مجازات است كه در جهان باستان به طور گسترده اعمال مى‏شده است. در هند، شهرهاى يونان، جمهورى روم و اقوام ژرمنى از اين روش براى طرد عناصر نامطلوب، يعنى بزهكاران و آشوبگران سياسى، استفاده مى‏شد. شخص تبعيدشده از اموالش محروم و از بازگشت‏به خانه‏اش منع مى‏شد و تا زنده بود همانند يك مطرود و آواره دائمى در سرزمين بيگانه باقى مى‏ماند. (64)

در نزد اسرائيليان، تبعيد به عنوان مجازات قضايى ناشناخته بود. تنها نمونه‏هايى از آن به عنوان مجازات الهى در كتاب مقدس يافت مى‏شود، مثل اخراج آدم از باغ عدن (پيدايش، 3: 23- 24) و نيز رانده شدن قائن (قابيل) از حضور خدا (همان، 4: 14- 16) . همچنين در دو مورد، تبعيد گزارش شده است: اخراج ابياتار كاهن به ست‏سليمان (اول پادشاهان، 2: 26) و عاموس نبى از پادشاهى شمالى (عاموس، 7: 12) .

تبعيد گروهى (65) نيز، به عنوان مجازات سرپيچى قوم از قوانين خدا، در كتاب مقدس در نظر گرفته شده است (تثنيه، 28: 64- 68) . (66) اين‏گونه تبعيدها وحشتناك بودند و پيامدهاى ناگوارى به همراه داشتند (تثنيه، 28: 65; حزقيال، 37: 11) .

بعدها شكل‏هاى خفيف‏ترى از تبعيد در شكل مجازات طرد، كه بدان خواهيم پرداخت، در جامعه دينى يهودى رواج يافت. (67)

2. شهرهاى پناهگاه
تنها شكل تبعيدى كه تورات آن را، به عنوان مجازات قضايى، مجاز دانسته است، تبعيد مرتكبان قتل غيرعمد به شهرهاى پناهگاه است (خروج، 21: 13; اعداد، 35: 10- 16; تثنيه، 4: 41- 43; 19: 1- 4; يوشع، 20) .

مطابق نص تورات، مجازات قاتل غيرعمدى كه بدون سوءنيت و سهوا مرتكب قتل شده، تبعيد است:

چون شما از اردن به زمين كنعان عبور كنيد، آن‏گاه شهرها براى خود تعيين كنيد تا شهرهاى ملجا [ پناهگاه] براى شما باشد، تا هرقاتلى‏كه شخصى‏را سهوا كشته باشد به آن‏جا فرار كند. و اين شهرها براى شما به جهت ملجا از ولى مقتول خواهد بود تا قاتل پيش از آن كه به حضور جماعت‏براى داورى بايستد [و جرمش در يك دادرسى عادلانه ثابت نشود ] نميرد. و از شهرهايى كه مى‏دهيد، شش شهر ملجا براى شما باشد... تا هر كه شخصى را سهوا كشته باشد به آن‏جا فرار كند (اعداد، 35: 10- 15) .

1- 2. كاركرد شهرهاى پناهگاه
چنان‏كه از آيات فوق نيز بر مى‏آيد، شهر پناهگاه دو كاركرد دارد: 1. پناه‏گيرى متهم به قتل پيش از رسيدگى و اثبات جرم، تا از خشم اولياى دم، پيش از اثبات عمدى بودن جرم، در امان باشد; 2. تبعيد به شهر پناهگاه پس از آن كه دادگاه قتل را غيرعمدى دانست.

ماهيت فرار به شهر پناهگاه در مورد اول غيركيفرى است، يعنى صرفا يك اقدام پيش‏گيرانه و براى حفظ جان متهم است. در اين مورد، متهم موقتا در شهر پناهگاه پناه مى‏گيرد تا دادگاه صالح به جرمش رسيدگى كند. اگر دادگاه وى را قاتل عمد شناخت، به مجازات قتل عمدى (كه اعدام است) مى‏رسد و اگر وى را قاتل غيرعمد شناخت، به شهر پناهگاه تبعيدش مى‏كند. در صورت دوم، يعنى جايى كه تبعيد به شهر پناهگاه به استناد حكم دادگاه به لحاظ ارتكاب قتل غيرعمدى است، تبعيد هم ماهيت مجازات دارد و هم حفظ خون. (68)

2- 2. ويژگى شهرهاى پناهگاه
شهرهاى پناهگاه، طبق بيان موسى شش شهر بودند (اعداد، 35: 13; تثنيه، 19: 9) . موسى خود سه شهر را در شرق اردن مشخص كرد (تثنيه، 4: 43)، و يوشع، جانشين او، نيز سه شهر ديگر را پس از فتح آن سرزمين به اين امر اختصاص داد (يوشع، 20: 7) . اين شهرها شهرهايى مسكونى بودند كه قاتل در آنها از آزار و اذيت اولياى دم درامان بود و مى‏توانست در آن‏جا زندگى عادى داشته باشد و امرار معاش كند. دانشمندان عبارت «زنده ماند» (تثنيه، 4: 42; 19: 5) را چنين تفسير كرده‏اند كه او مستحق تمام امكانات رفاهى و آسايش زندگى است: اگر او يك دانشمند است مى‏تواند مدرسه‏اش را با خود به همراه ببرد (مكوت، 10 الف) .

علاوه بر شهرهاى شش‏گانه پناهگاه (كه شهرهايى بودند كه به لاوى‏ها - از نسل هارون - داده شده بودند: اعداد، 35: 6- 7) چهل و دو شهر ديگر نيز، كه به لاويان اختصاص يافتند (يوشع، 21; اول تواريخ، 6: 39...)، جزء شهرهاى پناهگاه به حساب مى‏آمدند (مكوت، 13 الف) . تفاوت شش شهر پناهگاه با اين شهرها در اين بود كه در آن شش شهر، قاتل به محض پناه‏گيرى به‏طور خودكار در امان بود، اما در 42 شهر ديگر اين امر بايد درخواست مى‏شد. (69) افزون بر اين، در آن شش شهر، قاتل مى‏توانست اقامت را به عنوان يك حق ادعا كند (توسيفتا مكوت، 3: 6)، ولى در ديگر شهرها وى بايد اجاره بپردازد (مكوت، 13 ب) .

دانشمندان تلمودى، در مورد پناه‏گيرى در شهر پناهگاه چنين مقرراتى را وضع كردند: به منظور تسهيل فرار متهم به شهر پناهگاه، بايد در تقاطع راه‏ها، علايم و نشان‏هايى نصب شود كه مسير شهر پناهگاه را نشان دهد (مكوت، 10 ب; توسيفتا مكوت، 3: 15) ; و تمام جاده‏هايى كه به شهر پناهگاه مى‏رسند بايد مسطح و صاف و هماره تعميرشده و مرتب باشند.

متهم به قتل به محض رسيدن به دروازه شهر بايد خود را به بزرگان شهر معرفى كند و ايشان بايد به او اقامتگاه بدهند (يوشع، 20: 4) . آن‏گاه بايد براى رفتن متهم به قتل به دادگاه، محافظى را با او همراه كنند تا او را از هرگونه رويارويى با اولياى دم در مسير شهر به دادگاه و بالعكس محافظت كند (مكوت، 2: 5- 6) . اگر دادگاه وى را قاتل غيرعمد تشخيص دهد، با حكم دادگاه به شهر پناهگاه باز گردانده مى‏شود. (70)

3- 2. مدت تبعيد در شهر پناهگاه
مطابق حكم تورات، قاتل غيرعمد بايد تا زمان مرگ كاهن اعظم در شهر پناهگاه بماند (اعداد، 35: 25) . اگر در آن زمان كاهن اعظم وجود نداشته باشد يا اصلا قاتل يا مقتول خود كاهن اعظم باشد، قاتل بايد تا پايان عمر در تبعيدگاه بماند. با مرگ كاهن اعظم، قاتل از تبعيد آزاد مى‏شود و مى‏تواند به زندگى عادى، در هر كجا كه بخواهد، برگردد.

قاتل اگر در مدت تبعيد از شهر خارج شود و به دست صاحبان خون كشته شود خونش هدر است (اعداد، 35: 27) ; اما پس از آزادى، اگر ولى دم او را بكشد قاتل عمد است و قصاص مى‏شود. (71)

4- 2. تبعيد تبديل‏ناشدنى است.
تبعيد به شهر پناهگاه مجازات قتل غيرعمد است، و لذا، همانند مجازات قتل عمد، قابل مصالحه و تبديل به خون‏بها نيست: «و از كسى كه به شهر ملجا خود فرار كرده باشد فديه مگيريد كه پيش از وفات كاهن برگردد و به زمين خود ساكن شود» (اعداد، 35: 32) .

5- 2. پناه‏گيرى در قربانگاه
مطابق قوانين، اگر قاتل غيرعمدى در قربانگاه معبد پناه گيرد، از آزار و اذيت در امان است (مكوت، 12 الف) ; در اين صورت، بدون اين‏كه به او آسيبى برسد، وى را تا شهر پناهگاه همراهى و محافظت مى‏كنند. (72)

ب) طرد (محروميت)
يكى از مجازات‏هاى يهودى، كه البته از مجازات‏هاى اصلى شريعت‏يهود يعنى مجازات‏هايى كه تورات به رسميت‏شناخته، نيست، مجازات حرم (73) به معناى طرد كردن، محروم كردن و جداسازى است. اين مجازات داراى درجاتى از خفيف تا شديد است كه به اجمال به آن خواهيم پرداخت.

1. معناى اصلى حرم
حرم در اصل، چنان كه در كتاب مقدس به كار رفته است، دو معنا دارد: يكى وضعيت چيزهايى‏كه به‏سبب نفرت خدا استفاده ازآنها ممنوع است; وديگرى چيزهايى‏كه‏استفاده متعارف و عمومى از آنها بدين‏دليل كه به خدا اختصاص يافته‏اند، تحريم شده است; براى مثال، مطابق تورات، اموال و چارپايان و وسايل ديگرى كه از شهر بت‏پرستان غارت مى‏شوند بايد سوزانده شوند و از بين بروند (همان‏طور كه اهالى آن با شمشير گردن زده مى‏شوند) . استفاده ازاين‏چيزها موجب‏نفرت خداست (تثنيه، 7: 25- 26; 13: 13- 19و...) .

نمونه حرم در معناى دوم، چيزى است كه تماما وقف خدا شده است (انسان يا حيوان يا مزرعه و...)، و چون مقدس است نبايد فروخته يا بازخريد شود (لاويان، 27: 28) و استفاده از اينها فقط حق كاهنان است (اعداد، 18: 14) . (74)

كاربرد حرم در معانى دوگانه فوق در كتاب مقدس بسيار است كه در اين‏جا از بيان آنها پرهيز مى‏كنيم.

2. كاربرد حرم در معناى مجازات
نخستين استعمال واژه حرم در معناى طرد در كتاب عزرا است. پس از ازگشت‏يهوديان از تبعيد بابلى (586- 538 ق‏م) و رواج گناه در بين ايشان، عزراى كاتب در سراسر كشور اعلام مى‏كند كه تمامى قوم بايد در عرض سه روز در اورشليم جمع شوند، و اگر كسى نيايد «اموال او ضبط خواهد گرديد و خود او هم از ميان قوم اسرائيل طرد خواهد شد» (عزرا، 10: 8) .

تلمود، طرد را به عنوان مجازات به رسميت‏شناخت (موعد قاطان، 16 الف) .

3. گونه‏هاى مجازات طرد
مجازات طرد داراى درجات مختلفى است: خفيف‏ترين شكل آن نيدوى (75) و شديدترين شكل آن حرم است (موعد قاطان، 16 الف) . نيدوى در اصطلاح دانشمندان به معناى مجازات مجرم به وسيله جداسازى وى از جامعه و تحقير وى از سوى جامعه به كار رفته است. در تورات به چنين جداسازى و تحقيرى اشاره شده است: «اگر پدرش آب دهان به صورت او انداخته بود آيا تا هفت روز خجل نمى‏شد؟ حالا هم بايد هفت روز خارج از اردوگاه به تنهايى به سر برد و بعد از آن مى‏تواند دوباره باز گردد» (اعداد، 12: 14) . از اين تحقير و جداسازى به نيدوى تعبير كرده‏اند (سيفرا اعداد، 10 ب) .

براى طرد و جداسازى مجرمى كه مستحق چنين مجازاتى است، ابتدا يك حكم نيدوى براى مدت سى‏روز صادر مى‏شد واگر لازم بود تا سى روز ديگر ادامه مى‏يافت. پس از گذشت اين شصت روز حكم حرم صادرمى‏شد (موعد قاطان، 16الف; شولحان عاروخ، 334: 1، 13) . (76)

شكل ديگر مجازات طرد، نزيفه (77) به معناى «توبيخ و سرزنش‏» است كه مدت آن هفت روز است (موعد قاطان، 16 الف) . درباره تفاوت نزيفه با نيدوى و حرم دانشمندان، از روى گمان، مى‏گويند:

1. نيدوى و حرم، مجازات طرد الزامى و واجب‏اند، اما جدايى هفت روزه (نزيفه) اختيارى و موجب آن شرم و حيا و پشيمانى است.

2. نيدوى و حرم تا زمانى كه دادگاه آنها را لغو نكند، لازم‏الاجرا و پا برجا هستند، اما نزيفه پس از گذشت هفت روز به طور خودكار لغو مى‏شود.

نيدوى و حرم نيز با هم تفاوت‏ها و شباهت‏هايى دارند. تفاوت آنها در اين است كه نيدوى خفيف‏تر از حرم و براى مدتى كوتاه است، درحالى‏كه حرم براى مدتى نامحدود تحميل مى‏شود. ارتباط با شخص محكوم به نيدوى به منظور مطالعه و داد و ستد آزاد است، ولى شخص محكوم به حرم بايد تنها مطالعه كند و فقط از طريق مغازه‏اى كوچك كه مجاز به نگهداشتن آن است، مى‏تواند امرار معاش كند (موعد قاطان، 15 الف; شولحان عاروخ، 334: 2) . (78)

در غير اين موارد، محدوديت‏هاى يكسانى بر محكوم به نيدوى و حرم اعمال مى‏شود:

1. چنين مجرمى بايد چنان رفتار كند كه گويا در حالت عزاست; نبايد موهايش را كوتاه كند و لباس‏هايش را بشويد يا كفش بپوشد (مگر براى خارج شدن از شهر) . او حتى نبايد دست و پايش را بشويد (موعد قاطان، 15 الف، ب; سماحوت، 5: 10- 13) .

2. آنان فقط بايد همراه با خانواده‏شان زندگى كنند; هيچ شخص ديگرى مجاز نيست نزد ايشان بيايد و با آنان بخورد و بنوشد و احوال‏پرسى كند يا به هر نحوى ايشان را متمتع و محظوظ كند.

3. چنين مجرمى نمى‏تواند جزء سه نفرى باشد كه در مراسم شكرانه بعد از غذا شركت مى‏كنند; و نيز نمى‏تواند يكى از ده نفر لازم براى دعاى عمومى باشد.

4. پس از مرگ ايشان، بايد تابوتشان سنگسار شود، گرچه با قرار دادن نمادين يك سنگ بر روى آن (عدويوت، 5: 6; موعد قاطان، 15 الف) . (79)

در تلمود گاه از هردوى نيدوى و حرم به لفظ آرامى شمتا (80) تعبير مى‏شود كه آن را مرگ مدنى (شم‏ميتا) (81) يا عزلت كامل (شمامه)، (82) كه مندرج در اين مجازات است، تفسير مى‏كنند (موعد قاطان، 17 الف) .

4. جرايم مستوجب نيدوى و حرم
مجازات نيدوى على‏رغم شدتش، مجازاتى نسبتا خفيف تلقى شده كه بيشتر براى جرم‏هاى كوچك اعمال مى‏شود. علت اين امر شايد اين باشد كه اين مجازات به‏راحتى قابل لغو است. دانشمندان تلمودى 24 جرم را مستوجب نيدوى شمرده‏اند (براخوت، 11 الف) و ابن ميمون آنها را فهرست كرده است. برخى از آنها بدين قرارند: توهين به يك دانشمند، حتى پس از مرگ وى; بى‏احترامى به مامور دادگاه; عدم اطاعت از دستورهاى دادگاه; بى‏اعتنايى به رهنمودهاى حاخامى; عدم پرداخت محكوم‏به; نگهدارى سگ يا شى‏ء خطرناك بدون مراقبت كافى; فروش زمين به يك بيگانه (غيريهودى) بدون رعايت‏حق تقدم همسايه; دريافت پول بر اساس حكم يك دادگاه غيريهودى، در موردى كه بر اساس شريعت‏يهودى سزاوار آن نيست; كار كردن در بعد از ظهر عيد پسح; ذكر نام خدا در گفتار يا سوگند براى موضوعات كم‏اهميت; مردم را به توهين به نام خدا برانگيختن; قرار دادن مانع بر سر راه كور (لاويان، 19: 14) ; تحريك جنسى عمدى; و... علاوه بر اينها شولحان عاروخ نيز مواردى را بر شمرده است كه مجازات آنها نيدوى است، مثل شكستن نذر; غضب شاگرد بر معلم و... (83)

حرم در جرايم شديدتر تحميل مى‏شود، مثل تعدى به بيوه‏زنان و يتيمان (خروج، 22: 22) ; سوگند باطل و رشوه، امتناع قاضى از صدور حكم و... (84)

5. پايان مجازات
مجازات محكوم به نيدوى و حرم فقط در صورتى لغو مى‏شود كه وى توبه و اظهار ندامت كند و از حاخام تقاضاى عفو كند. اگر توبه وى را صادقانه دانستند، بلافاصله حكم لغو و آثار آن برطرف مى‏شود. (85)

بخش چهارم: مجازات مالى
حقوق يهودى براى پاره‏اى ازجرايم مجازات مالى درنظرگرفته است. اين مجازات گاه در آسيب‏هاى جسمانى است و گاه در جرايم عليه اموال و مالكيت، مثل سرقت و خيانت در امانت.

الف) غرامت (ديه)
مطابق شريعت‏يهود، در مواردى حكم به پرداخت تاوان و غرامت‏شده است.

1. ديه بدل از قصاص
در خصوص قتل، حكم تورات اين است كه: «هيچ فديه به عوض جان قاتلى كه مستوجب قتل است مگيريد، بلكه او البته كشته شود. و از كسى كه به شهر ملجا خود فرار كرده باشد فديه مگيريد...» (اعداد، 35: 31- 32) .

با اين همه، اين حكم به عنوان استثنايى بر ساير جرايم جسمانى تلقى شده است: در ساير اين جرايم مى‏توان فديه پذيرفت، مگر براى جرم قتل (باواقما، 83 ب) . لذا حتى در شديدترين صدمات جسمانى كم‏تر از قتل نيز، چنان‏كه بدان خواهيم پرداخت، آسيب بايد با پرداخت‏خسارت جبران شود (باوا قما، 83 ب، 84 الف) .

در مورد حكم قتل، يك استثنا در تورات وجود دارد: آن‏جا كه مالك، با علم به شاخ‏زن بودن گاوش، آن را محافظت نكرد:

هرگاه گاوى به شاخ خود مردى يا زنى را بزند كه او بميرد... اگر گاو قبل از آن شاخ‏زن مى‏بود و صاحبش آگاه بود و آن را نگاه نداشت و او مردى يا زنى را كشت، گاو را سنگسار كنند و صاحبش را نيز به قتل رسانند. و اگر ديه بر او گذاشته شود، آن‏گاه براى فديه جان خود هرآنچه بر او مقرر شود ادا نمايد (خروج، 21: 28- 30) .

در اين‏جا گاو به عنوان عامل جنايت اعدام مى‏شود، (86) و مالك گاو - گرچه بدين‏سبب كه علم پيشين به شاخ‏زن بودن آن دارد و در نگاه داشتن آن كوتاهى مى‏كند، مستحق «قتل‏» است - ممكن است‏با پرداخت فديه، براى جان خويش كفاره دهد.

دانشمندان دراين‏باره كه اين فديه بايد بر اساس ارزش مقتول باشد يا مطابق با ارزش مالك گاو، اختلاف نظر دارند (باواقما، 40 الف) . همچنين در اين خصوص كه چنين فديه‏اى آيا ماهيتا خسارت است‏يا تاوان و كفاره (يعنى صرفا داراى جنبه حقوقى است و يا جبران خسارتى است كه جنبه كيفرى نيز دارد) بحث و گفت‏وگو است (همان) . در هر حال، مجرم با پرداخت اين تاوان، از مسئوليت كيفرى مبرا مى‏شود. (87)

2. تاوان قطع و نقص عضو
چنان‏كه در بحث قصاص عضو بيان شد، دانشمندان يهودى قانون قصاص عضو تورات را به گونه‏اى تفسير مى‏كنند كه از آن فقط غرامت و خسارت مادى مستفاد مى‏شود. بيان شد كه ايشان معتقدند در اين موارد شخص آسيب‏زننده بايد بابت آسيبى كه به همنوع خود وارد آورده است تاوان پولى بپردازد. دانشمندان يهودى درباره اين غرامت (ديه) به بحث پرداخته‏اند. ايشان مى‏گويند كسى كه به همنوع خود صدمه و آسيب مى‏رساند محكوم به پرداخت پنج نوع تاوان است:

1. تاوان صدمه بدنى (نزك (88) ) ; محاسبه اين تاوان به اين صورت انجام مى‏شود: اگر آسيب‏رساننده چشم يا دست‏يا پاى كسى را معيوب كرد فرض مى‏كنند كه مصدوم غلامى است كه مى‏خواهند او را در بازار برده‏فروشان به غلامى بفروشند و تخمين مى‏زنند كه اگر اين صدمه را نخورده بود به چه قيمت‏به فروش مى‏رفت و اكنون با اين نقص عضو چقدر ارزش دارد. ضارب تفاوت اين دو قيمت را به عنوان تاوان صدمه بدنى به مصدوم مى‏پردازد (باواقما، 86 الف) .

2. تاوان درد و رنجى كه شخص آسيب‏ديده تحمل كرده است (ضئار (89) ) ;اين تاوان را بدين صورت محاسبه مى‏كنند كه اگر آسيب‏رساننده قسمتى از بدن همنوع خود را با سيخ يا با ميخ داغ سوزانده باشد، ولو اين‏كه اين كار را روى ناخن دست‏يا پاى او انجام داده باشد كه در چنين محلى زخم و جراحتى توليد نمى‏شود، تخمين مى‏زنند كه شخص ديگرى كه هم‏رديف شخص مصدوم است‏با گرفتن چه مبلغى حاضر است چنين درد و رنجى را تحمل كند.

3. هزينه‏هاى درمان (ريپاى (90) ) ; اگر آسيب‏رساننده همنوع خود را مضروب و مجروح كرده باشد، بايد هزينه دوا و درمان وى را بپردازد. هرگاه در جاى زخم ورم و تاول توليد شود، اگر اين ورم و تاول بر اثر همان زخم حاصل شده باشد، ضارب مسئول درمان آن است. اما اگر بر اثر آن زخم توليد نشده باشد، ضارب مسئول آن نيست. اگر زخم خوب شد و دوباره عود كرد، و بار ديگر خوب شد و باز هم عود كرد، ضارب موظف به پرداخت هزينه معالجه اوست. ولى اگر زخم كاملا شفا يافت و پس از مدتى دوباره ظاهر شد، ضارب ديگر مسئول معالجه آن نيست; چون ممكن است كه بى‏مبالاتى شخص مصدوم باعث عود زخم شده باشد.

4. خسارت بيكارى (شوت (91) ) ; براى برآورد زيان ايامى كه مضروب از كار خود بيكار شده است، فرض مى‏كنند كه او نگهبان جاليز خيار بوده است و مزد كار او را مزد چنين نگهبانى حساب مى‏كنند، زيرا كه وى پيش‏تر بهاى دست‏يا پاى خودرا دريافت كرده‏است (لذا بهاى شغلى را محاسبه مى‏كنند كه بدون دست ويا پا هم ممكن است انجام شود) .

5. تاوان خجلت‏زدگى و تحقير (بوشت (92) ) ; مبلغ تاوان خجلت‏زدگى به شان و مقام ضارب و مضروب (خجلت‏دهنده و خجلت‏كشنده) بستگى دارد (باواقما، 8: 1) . از آن‏جا كه تعيين مقدار پولى تاوان ناشى از خجالت مشكل است، دانشمندان در زمان‏هاى مختلف، مبالغ ثابتى را براى خجالت‏زدگى در نظر گرفتند; براى مثال، اگر كسى به صورت ديگرى سيلى بزند، بايد براى تاوان خجلت‏زدگى دويست زوز (93) به او بدهد. اگر سيلى را با پشت دست‏بزند، مبلغ غرامت‏به چهارصد زوز بالغ مى‏گردد. اگر گوش او را بكشد، مويش را بكند، يا آب دهان بر او بيندازد و يا جامه‏اش را از تنش بيرون كند و يا آن كه سر زنى را در بازار و معبر عام برهنه سازد، بايد چهارصد زوز به عنوان تاوان خجالت‏زدگى بپردازد. همه اينها به حيثيت كسى كه به او توهين شده ست‏بستگى دارد; اما برخى از فقهاى يهودى بين فقير و غيرفقير در اين مورد فرق نمى‏گذارند (باواقما، 8: 1 و 6) . (94)

جايى‏كه طرف آسيب‏ديده، فقط يكى يا برخى از خسارت‏هاى پنج‏گانه فوق را متحمل شده باشد، طرف آسيب‏رساننده بايد مطابق آن جبران كند; لذا اگر طرف آسيب‏ديده فقط متحمل خجالت‏زدگى يا هزينه درمانى شده است، آسيب‏رساننده فقط بايد همين‏ها را جبران كند. (95)

در برخى از صدمات بدنى، تورات به اين مسئله اشاره كرده است:

اگر دو مرد نزاع كنند و يكى ديگرى را با سنگ يا با مشت زند و او نميرد، ليكن بسترى شود، اگر برخيزد و با عصا بيرون رود، آن‏گاه زننده او بى‏گناه شمرده شود، اما عوض بيكارى‏اش را ادا نمايد و خرج معالجه او را بدهد (خروج، 21: 18- 19) .

تاوان مطابق چهار عنوان آخر، يعنى به جز تاوان صدمه بدنى (نزك)، فقط در صورتى قابل پرداخت است كه صدمه بدنى عمدا يا با غفلت ناموجه وارد شده باشد. اگر قصد آسيب يا شرمنده كردن وجود نداشته باشد، شخص مسئوليتى براى پرداخت تاوان خجلت‏زدگى ندارد (باواقما، 8: 1) . مفسران مى‏گويند براى صدمه بدنى (نزك) حتى اگر اين امر ناشى از تصادف و سوءاتفاق (اونس (96) ) باشد، مسئوليت وجود دارد، اما براى چهار عنوان بعدى، مسئوليت منوط است‏به غفلت و رفتار عمدى; اما در اين جا نيز برخى استدلال كرده‏اند كه شخص در صورت غفلت فقط براى صدمه بدنى (نزك) مسئوليت دارد، و در چهار عنوان ديگر فقط در صورتى مسئول است كه عملش عمدى يا ناشى از غفلت غيرموجه باشد. ظاهرا دليل اين‏كه مسئوليت در قبال چهار عنوان بعدى منوط به تحميل صدمه بدنى عمدى است، درحالى‏كه مسئوليت در قبال صدمه بدنى (نزك) در تمام موارد است، از اين اصل ناشى مى‏شود كه مسئوليت متجاوز براى پرداخت تاوان‏محدود به اين است كه در زمان ايراد آسيب، چنين خسارتى قابل پيش‏بينى باشد. از اين‏رو، چون چنين خسارتى در چهار عنوان تاوان بعدى از شخصى به شخص ديگر متفاوت است، متجاوز لزوما نمى‏تواند مقدار تاوان مربوط به شخص صدمه‏ديده را در اين موارد پيش‏بينى كند; مگر اين‏كه صدمه بدنى را عمدا و با دستان خويش وارد كند; چرا كه در اين صورت، با ديدن شخصى كه وى درصدد آسيب رساندن به اوست، مى‏تواند مبالغ تاوان‏هاى چهار دسته بعدى را پيش‏بينى كند. (97)

ب) جريمه مالى
با خسارت، (99) كه موضوع بحث پيشين بود، اين است كه در مورد خسارت‏ها، چنان كه گفتيم، مقدار واقعى خسارت و آسيب واردشده برآورد و مطابق آن تاوان داده مى‏شود، اما در جريمه مالى چنين چيزى لازم نيست; براى مثال، دانشمندان مجازات سرقت را، كه قانون بيش از خسارت كامل را براى پرداخت معين كرده است (خروج، 21: 1)، به عنوان جريمه مالى طبقه‏بندى كرده‏اند. (100)

ويژگى ديگر جريمه مالى اين است كه از آن‏جا كه، به بيان تلمود، جريمه مالى تاوان طبيعى و عادى خسارت واقع‏شده نيست، لذا ويژگى كيفرى دارد. از اين رو، اولا مطابق ساير جرايم، فقط با شهادت دو شاهد قابل اثبات و وصول است و برخلاف موضوعات حقوق مدنى مالى، اقرار و اعتراف مدعى‏عليه تاثيرى‏ندارد (كتوبوت، 38الف، 42ب، 43الف; شووعوت، 38 ب) ; و ثانيا اگر براى جرم مجازات شديدترى در نظر گرفته شده باشد، فقط آن مجازات تحميل مى‏شود و نه جريمه مالى; چرا كه بيش از يك مجازات براى يك جرم روا نيست. براى مثال اگر براى جرمى مجازات اعدام يا تازيانه درنظر گرفته شده باشد، فقط اينها اعمال مى‏شوند و جريمه مالى تحميل نمى‏شود (مكوت، 4ب; كتوبوت، 32 ب، 37 الف; باواقما، 38 ب) . (101)

جريمه مالى گاه به صورت جزاى نقدى (يعنى پول رايج) است وگاه به صورت تاوانى از جنس مال مورد تعرض.

1. جريمه نقدى
1- 2. در تورات
در تورات گاه براى جرايمى جزاى نقدى معين شده است. مقدار اين جريمه را در مواردى خود قانون مشخص كرده است:

1. سى مثقال نقره; جايى كه گاو، برده‏اى را شاخ بزند و او را بكشد (خروج، 21: 32) .

2. صد مثقال نقره; اگر بكارت دختر در دادگاه ثابت‏شود، شوهرش كه به وى افترا زده است، بايد صد مثقال نقره بپردازد (تثنيه، 22: 19) .

3. پنجاه مثقال نقره; اگر مردى به دخترى كه نامزد نشده تجاوز كند و در حين عمل غافلگير شود، بايد پنجاه مثقال نقره به پدر دختر بپردازد (تثنيه، 22: 29) .

گاه نيز در تورات مقدار اين جريمه مشخص نشده است: اگر كسى دخترى را كه نامزد ندارد فريب دهد و با او هم‏بستر شود... اگر پدر دختر راضى به ازدواج آن دو نباشد، مرد فريب‏دهنده بايد «مطابق مهر دوشيزگان‏» به او نقره بدهد (خروج، 22: 17) . (102)

2- 2. تلمود و جريمه نقدى
در تلمود براى بسيارى از جرايم ضمانت اجراى جزاى نقدى لحاظ شده است; مثل انتقال مال غيرمنقول كه نمى‏تواند موضوع سرقت‏باشد (يروشلمى باوا قما، 10: 6- 7) ; فروش بندگان يا چهارپايان به كافران (گيطين، 44 الف) ; افترا (باوا قما، 9 الف) ; جايى كه متجاوز به لحاظ عمل مداخله‏گرانه شخص ثالث مسئول خسارت نيست (كيلاييم، 7: 3، 31) و.... در برخى موارد، مقدار جزاى نقدى مشخص شده است، مثل برخى از موارد توهين و ضرب و شتم (باوا قما، 8: 6; يروشلمى باوا قما، 8: 8، 60)، برخى اقسام زنا (كتوبوت، 3: 1) و...; اما در بيشتر موارد، مقدار آن به صلاحديد دادگاه وانهاده شده است (موعد قاطان، 16الف) . با اين همه، گاه در مواردى نيز كه قانون مقدار معينى را مشخص كرده، مجازات سنگين‏ترى اعمال شده است، براى مثال، در مورد تكراركنندگان جرايم فوق (باوا قما، 96 ب) . به بيان تلمود، تعرفه‏هاى ثابت و مشخص‏شده مزيتش اين است كه باعث اطمينان به برابرى همه افراد در برابر قانون است (كتوبوت، 3: 7) . حتى در آن‏جا كه مقدار جزاى نقدى بايد براساس شان وجايگاه شخص آسيب‏ديده برآورد شود، يكى از قاضيان بزرگ تلمودى مقرر مى‏دارد كه همه بايد در برابر قانون مساوى انگاشته شوند (باوا قما، 8: 6) .

3- 2. حقوق پساتلمود
با ويرانى معبد اورشليم در سال 70 ميلادى، صلاحيت رسمى دادگاه‏هاى يهودى براى تحميل جزاى نقدى، همانند ساير مجازات‏ها، متوقف شد. با اين همه، در حقوق پساتلمود، جزاى نقدى ضمانت اجراى معين براى جرايم كوچك (يعنى بيشتر جرايم) شد. در بين دانشمندان در مورد صلاحيت در خصوص جريمه‏هاى نقدى مضبوط در تورات و تلمود اختلاف‏نظر حاصل شد. با اين همه، وفاق عمومى حاكى از اين بود كه در موضوعاتى كه تورات و تلمود براى آنها جزاى نقدى معين نكرده‏اند، دادگاه‏ها اختيار بدون محدوديت‏براى تحميل جزاى نقدى دارند. در اين‏جا به يك قاعده تلمودى استناد شد كه جزاى نقدى نه فقط به موجب قانون، بلكه به موجب عرف نيز قابل تحميل است (يروشلمى پساحيم، 4: 3، 30) . (103)

برخى از جرايمى كه براى آنها، در اين دوره، جريمه نقدى لحاظ شد، عبارت‏اند از: مخالفت‏با زعامت‏حاخامى، پذيرش رشوه براى تغيير شهادت، اقامه كردن دادخواهى در دادگاه‏هاى غيريهودى، تردد به تئاترها و يا مكان‏هاى تفريحى عمومى و شرطبندى، دريافت اموال مسروقه، انجام معامله متقلبانه و... افزون بر اين، مجازات جزاى نقدى و شلاق، در جايى كه يكى ناممكن بود، به‏جاى هم به كار مى‏رفتند. (104)

4- 2. دريافت‏كننده جريمه نقدى
در نظام‏هاى نوين كيفرى، جريمه نقدى به خزانه دولت تعلق مى‏گيرد و نه شخص زيان‏ديده. در قوانين تورات و تلمود، شخص زيان‏ديده مستحق دريافت جزاى نقدى است و هيچ جزاى نقدى‏اى قابل پرداخت‏به مراجع عمومى نيست. با اين همه، در دوره پس از تلمود، دادگاه‏ها سعى مى‏كردند كه جزاى نقدى را به كارهاى عام‏المنفعه اختصاص دهند. در مواردى به زيان‏ديده اصرار مى‏شد كه از حق خود به نفع امور خيريه صرف‏نظر كند. با اين همه، هماره به مدعى‏عليه تاكيد مى‏شد كه رضايت زيان‏ديده را جلب كند. (105)

2. تاوان مالى هم‏جنس
جريمه مالى گاهى از جنس همان موضوع جرم است; يعنى مجرم از جنس همان چيزى كه به آن تعرض كرده است، بايد چند برابر بپردازد.

1. غرامت پنج‏برابر: مطابق تورات، مجازات سرقت گاو پنج گاو است (در صورتى كه سارق گاو را بكشد يابفروشد) .

2. غرامت چهار برابر: مجازات سرقت گوسفند، چهار گوسفند است. متن تورات در مورد دو غرامت فوق چنين است:

اگر كسى گاوى يا گوسفندى بدزدد و آن را بكشد يا بفروشد به عوض گاو پنج گاو و به عوض گوسفند چهار گوسفند بدهد... و اگر چيزى ندارد به عوض دزدى كه كرده فروخته شود (خروج 22: 1 و 3) .

3. غرامت دو برابر: مجازات غرامت دو برابر فراوان‏تر از غرامت چهار و نج‏برابر است و در مواردى چند اعمال مى‏شود:

الف) اگر كسى در امانت‏خيانت كند بايد دو برابر آن را بپردازد (خروج، 22: 9) .

ب) اگر كسى پول يا اسباب نزد همسايه خود امانت گذارد و از خانه آن شخص دزديده شود، هرگاه دزد پيدا شود بايد دو برابر آن را بپردازد (خروج، 22: 7) .

ج) اگر سارق گاو يا گوسفند و الاغ حيوان مسروقه را نفروشد و يا نكشد بلكه در دستش يافت‏شود غرامت دو برابر مى‏پردازد (خروج، 22: 4) .

مجازات غرامت دو برابر هم در مورد دزدى موجودات جاندار اعمال مى‏شود و هم در مورد اشياى بى‏جان.

كتاب‏نامه
الف) منابع فارسى و عربى
1. كتاب مقدس، به همت انجمن پخش كتب مقدسه، 1985 (افست از روى نسخه 1904) .

2. كتاب مقدس (ترجمه تفسيرى)، انجمن بين‏المللى كتاب مقدس، انگلستان، 1995.

3. ا.كهن، راب: گنجينه‏اى از تلمود، ترجمه امير فريدون گرگانى، چاپ زيبا، 1350 .

4. بى. ناس، جان: تاريخ جامع اديان، ترجمه على اصغر حكمت، چاپ هشتم، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، تهران، 1375.

5. حافظ (صبرى)، محمد: المقارنات والمقابلات بين احكام المرافعات والمعاملات والحدود فى شرع اليهود ونظائرها من الشريعة الاسلامية الغراء ومن القانون المصرى والقوانين الوضعية الاخرى، چاپ اول، مطبعة هنديه، مصر، 1320/1902.

6. دورانت، ويل: تاريخ تمدن، ج‏4، ترجمه ابوطالب صارمى و...، چاپ چهارم، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، تهران، 1373.

7. - : تاريخ تمدن، ج 6، ترجمه فريدون بدره‏اى و...، چاپ چهارم، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، تهران، 1373.

8. سليمانى، حسين: «ادله اثبات دعواى كيفرى در آيين يهود» ، فصلنامه هفت آسمان، شماره 1 (سال اول، بهار 78) .

9. گروهى از نويسندگان: شريعة حمورابى واصل التشريع فى الشرق القديم، مترجم (عربى) اسامه سراس، دمشق، دارعلاءالدين، 1992.

10. محمد المسيرى، عبدالوهاب: موسوعة اليهود واليهوديه والصهيونيه، ج 5، چاپ اول، دارالشروق، قاهره، 1999.

11. ميك، تئوفيل: قانون‏نامه حمورابى، ترجمه كاميار عبدى، چاپ دوم، سازمان ميراث فرهنگى، تهران، 1376.

ب) منابع انگليسى
12. The Jewish Bible TANAKH, the JewishPublication Society, 1985.

13. The Babylonian Talmud, 18 vols, translated into English, under the Editorship of IRabbi Dr. J. Epstein, the Soncino Press, London, 1st ed., 1935 -1952.

14. Encyclopaedia Judaica, 17 vols, Encyclopaedia Judaica Jerusalem, 5th ed., 1996 Pseud.:EJ.

15. Biale, David: Eross: Sex and Body, Contemporary Jewish Religious thought ed: A. Cohen, Arthur and Mendes - Flohr, Paul the Free Press, U.S.A, First ed., 1988.

16. Birnbaum, Philip: Encyclopedia of Jewish concepts, Hebrew Publishing Company, New York, 1995.

17. Browning, W.R.F: A Dictionary of the Bible, Oxford, New York, 1997.

18. D.L.L. / L.I.R. / ED.: Banishment, EJ., v.4, pp.163-165.

19. Feldman, David M.: The Structure of Jewish Law Jewish Law and Legal Theory, ed: Martin p. Golding, Dartmouth.

20. Fishbane, Michael the Image of the Human and the Rights of the Individual in UJewishTradition, Human Rights and the World|s Religions, ed: Loroy S. Rouner, Universtiy of Notre Dame press, 1988.

21. H.H.C. / L.I.R.: Capital Punishment, EJ., v.5, pp. 142-7.

22. H.H.C.: City of Refuge, EJ., v.5, p. 591-4.

23. - - -: Compounding Offenses, EJ., v.5, pp. 856-7.

24. - - - : Divine Punishment, EJ., v.6, pp. 120-2.

25. - - - : Fines, EJ., v.6, pp. 1287-9.

26. - - - : Flogging, EJ., v.6, pp. 1348-51.

27. - - - : Penal Law, EJ., v. 13, pp. 222-8.

28. - - - : Talion, EJ., v.15, pp. 741-2.

29. H.Z.D., Judaism/the Judaic Tradition, the New Encylopaedia Britann
ED., Encyclopaedia Britannica Inc., 1995.

30. I.T.S.: Karet, EJ., v.10, pp. 788-9.

31. Jacobs, Louis: A Concise Companion to the Jewish Religion, Oxford
press ,1999.

32. Kirschenbaum, Aaron, the Role of Punishment in Jewish Criminal Law
Rabbanic Penological Thought, Jewish Law and Legal Theory, ed: Martin P. Golding.

33. M.E.: Imprisonment, EJ., v.8, pp. 1299 -303.

34: Mo. G. / H.H.C: Herem, EJ., v. 8, pp.344-55.

35. Neusner, Jacob and Sonn, Tamara: Comparing Religions through Law: Judaism
and Islam, Routledge, Landon and New York, 1999.

36. R.P.: Commandment, the 613, EJ., v.5, 762-82.

37. Sh.A: Damages, EJ., v.5, 1233-6.

38. Sherbok, Dan Cohn: The Blackwell Dictionary of Judaica, Blackwell,

39. Sh. Sh.: Ones, EJ., v.12, pp. 1397-402.

40. Steinsaltz, Adin, The Essential Talmud, translation from the Hebre
AChaya Galai, Basic Books, Inc., Publisheres, New York, 1976.

:DçPzكغيJ

pO،ىF يëDـzA êCpF .lGد¬ي× Co فëC qC ¢ىF يSeF kكèë êp؟ىئ ءكأd ¸FDـ× ي¾p·@× (1
:lىـئ é·VCp× pëq ¸VCp× éF ¸FDـ× فëC DF

- David M. Feldman, The Structure of Jewish Law, Jewish Law and Legal
3-19.

- Adin Steinsaltz, the Essential Talmud, pp. 3-23.

.150 -125£ ,5U ,éىغكىè¥خCق éëkكèىخCق kكèىخC ّµكvك× ,êpىwطخC EDçكخClGµ -

.877 -872£ ,6U ق ;531 -512 ,448 -445£ ,4U ,عlطN jëoDN ,PغCoقk ذëق -

.560 -557£ ,عDëkC ¸×DV jëoDN ,uDغ .يF عDV -

2. Maim. Judges, Sanh., 15 : 10-13; cf. Aaron Kirschenbaum, the Role o
Jewish CriminalILaw, Jewish Law and Legal Theory, ed: Martin P. Golding, p.425.

3. H.H.C., Capital Punishment, Encyclopaedia Judaica. v. 5, p. 142.

.lz lçCكh وoDzC EJ. êoD¥OhC P×شµ DF ¸Gـ× فëC éF xJ فëC qC

kDèغ قk kDWëC éF MCqDW× ق ضpV DF éدFDأ× ok kكèë êp؟ىئ ءكأd êl×AoDئD@غ (4
MCqDW× êCpVC ok بىvشئ êDçوDتkCk qC êpO،ىF MCoDىOhC éئ lى×DWغC pثëk
êDçوDتkCk Moقp¨ êقo qC Pىdش¤ pثëk ق وDzkDJPvk éF عكغDآ êCpVC ياë :lـO@zCk
Dë عكغDآ qC عقpىF ضClآC عCكـµ DF يçDت kDèغ قk فëC MD×ClآC qC .ي@×D@hD@d
pثغDىF MCpىG·N فëC D×C ,lغpFي× ضDغ وDتkCk Pى@dش@¤ qC UoD@h ضCl@آC
:إo pO،ىF ´ش¬C êCpF .lـOwىغ [يغكغDآيF]

Aaron Kirshenbaum, op. cit., p. 460 -465.

5. cf. Jacob Neusner andTamara Sonn, Comparing Religions Through Law: Judaism
and Islam, p. 108.

6. cf. H.H.C., op. cit., p. 142.

7. Maim, Yad, Sanh. 15 :10; cf. ibid.; Adin Steinsaltz, op. cit. p.173

.319£ ,يغDتpت عقlëp¾pى×C ُطVpN ,kكطدN qC êCéـىWـت ,فèئ .C ECo

8. H.H.C., op. cit., p. 143.

9. ibid

10. cf. Adin Steinsaltz, op. cit., p. 173;

.321 -319 £ ,فى،ىJ ,فèئ .C ECo

11. H.H.C., op. cit, p. 143.

12. ibid

13. ibid

.129 £ ,MشFDأطخCق MDغoDأطخC ,êpG¤ ³¾Dd lطe× ;321 £ ,فى،ىJ ,فèئ .C ECo :إo (14

[.kpىثF Cp× lèµ ضDأOغC éئ koقA ظçCكh êpى،طz Dطz pF (15

16. Jacob Neusner andTamara Sonn, op. cit., p. 108

17. H.H.C., op. cit., p. 144

18. Maim., Yad, Sanh., 14 : 2; cf. ibid

19. ibid.; Jacob Neusner andTamara Sonn, op. cit, p.108.

20. H.H.C., op. cit. p. 144;

.321£ ,فى،ىJ ,فèئ .C ECo

21. cf. Aaron Kirschenbaum, op. cit., p. 458; H.H.C., Talion, E.J., v.

.330£ ,فى،ىJ ,فèئ .C ECo

;331 -330£ ,فى،ىJ ,فèئ .C ECo :إo (22

H.H.C., op. cit., p. 741 -742.

23. Maim., Tort Assault and Damage, 1 :3; cf. Aaron Kirschenbaum, op.

24. cf. H.H.C., Flogging, EJ., v. 6, p. 1348.

25. ibid

26. Adin Steinsaltz.

.322£ ,فى،ىJ ,فèئ .C .ECo

27. H.Z.D., Judaism / the Judaic Tradition, The New Encyclopaedia Brit
412.

28. Maim., Yad, Sanh. 17 :2; H.H.C., op. cit., p. 1348-49.

29. Maim., op. cit., 17 : 13, 15; cf. H.H.C., op. cit., p. 1348 -49; A
p. 127.

30. Makkot

31. karet

:إo MCqDW× فëC ôoDFok pO،ىF ´ش¬C êCpF (32

H.H.C., Divine Punishment, EJ., v.6, p. 120 -21; I.T.S., Karet, EJ. v.

33. Maim. Yad, Sanh. 18 :1; cf. ibid

34. cf. R.P., Commandments, the 613, EJ., v. 5, pp. 762 -82.

35. Adin Steinsaltz, op. cit., p. 172.

36. Maim., loc. cit.; cf. H.H.C,. Flogging, EJ., v.6, p. 1349.

37. ibid

38. Yad, loc. cit., 16 : 12; cf. ibid., p. 1350;

.324£ ,فى،ىJ ,فèئ .C ECo

.122£ ,فى،ىJ ,êpG¤ ³¾Ddlطe× (39

.عDطç (40

.323£ ,فى،ىJ ,فèئ .C ECo (41

42. makkot mardut

43. Louis Jacobs, A Concise Companion to the Jewish Religion, p. 32 -3
cit., p. 412.

44. H.H.C., op. cit., p. 1350.

ُخkC] ,يغDطىدv فىwd :إo ,kكzي× وlى×Dغ éٌCpOç éئ ,xىvDN فëC qC يçDتA êCpF (45
,حقC ôoDطz ,حقC حDv) عDطvAP؟ç ُ×Dغذ¥¾ , [kكèë فىëA ok êp؟ىئ êCكµk MD@G@RC
.76 -75£ ,(78 oDèF

46. Yad, loc. cit. 15 : 5; cf. H.H.C., op. cit. p. 1350.

47. ibid

48. David Biale, Eros : Sex and Body, Contemporary Jewish Religious Thought, p. 178.


:إo DçMCqDW× عkكF يطىد·N ُGـV ôoDFok pO،ىF ´ش¬C êCpF (49

Aaron Kirschenbaum, op. cit., p,453-60.

,يFCoكطd ُ×DغعكغDآ ,بى× ذى¾كٍN :إo عDOvDF ءpz فىغCكآ ok é·خD®@× êCp@F (50
ءp،خC ي¾ ¸ëp،OخC ذ¤C ق يFCoكطd ّ·ëpz ,عD؟خه× qC يçقpت ;êlGµ oDى×Dئ ُ@ط@Vp@N
.uCpv é×DvC (يFpµ) ظVpO× ,ظëlأخC

51. M.E., Imprisonment, EJ. v. 8, p. 1299.

52. W.R.F. Browning, A Dictionary of the Bible, p. 81; Adin Steinsaltz

53. M.E., op. cit., p. 1300.

54. hakhnasah la-kippah

55. Adin Steinsaltz, op. cit., p. 172; Aaron Kirschenbaum, op. cit., p

,حDv ôoDFok عDغA qC ق lغlىvpJي× حCهvP؟ç عDçCكت qC MD©آ ,kكطدN uDvC p@F (56
ق ظèO× DF يëDـzA ôoDFok ق lغkpئي× حCهv يOµDv éZ ,éO؟ç qقo éZ ,وD× ضlـZ ,وD@×
. (2 -1 :5 ,فëolèـv Dـ،ى×) lغkpئي× ¢vpJ oD®hC rىغ

;322£ ,فى،ىJ ,فèئ .C ECo :إo (57

Adin Steinsaltz, op. cit., p. 172.

58. Maim., Nezikin, Murder, ch. 2; cf. Aaron Kirschenbaum, op. cit., p

59. ibid.

60. M.E., op. cit., p. 1300-1.

61. ibid., p. 1301; Adin Steinsaltz, op. cit., p. 173-174.

(êkشى× يv حDv ok Ckقld يـ·ë) êkشى× 70 حDv ok lG·× يغCpëق qC ¢ىJ حDv ذ@è@Z (62
éF «كـ× ضClµC ظاd oقl¤ فىـaطç .lغkكF وlz ¸ـ× ضClµC ظاd oقl¤ qC êkكèë êDçوD@تkCk
يتlىvo êCpF éئ Co بZكئ فëolèـv وDتkCk êD©µC éئ kكF pىGئ فëolèـv ق lG·× kكVق
فëC lG·× يغCpëق DF éئ ,kpئي× فىى·N ,PzCk Pىdش¤ ضClµC HVكOw× ظëCp@V é@F
Co فërثëDV êDçMCqDW× l·F êDçعD×q ok éدٍw× فىطç êCpF .P¾o فىF qC Pىdش@¤
.ظىـئي× وlçD،× («Cكخ Dë Dغq êCpF xGd lـغD×)

63. M.E., op. cit., p. 1301.

64. D.L.L., Banishment, EJ., v. 4, p. 163.

65. exile

qC DçPد× ي×DطN عDى× ok Co Dطz lغقClh] ,EDOئ فىغCكآ qC يaىJpv Moك@¤ ok (66
. [...PhDv lçCكh وlـئCpJ pثëk ُzكت DN ظخDµ ُzكت بë

67. D.L.L., op. cit., p. 163 -164.

68. cf. Philip Birnbaum, Encyclopedia of Jewish Concepts, p. 143.

69. Maim., Yad, Roze|ah , 8 :9 -10; cf. H.H.C., City of Refuge, EJ., v

70. ibid

71. Maim. Yad, Roze|ah, 7 :10, 13; cf. ibid., 593 -4.

72. Maim. Yad, Roze|ah, 5 : 14; cf. ibid. 9

73. herem

74. Mo. G, Herem, EJ, v. 8, p. 344 -50; Philip Birnbaum, op. cit, p. 2

75. niddui

76. H.H.C., Herem, EJ., v. 8, p. 350-1.

77. nezifah

78. Dan Cohn - Sherbok, op. cit, p. 39; ibid.

79. H.H.C, op. cit, p. 351;

.113 £ ,فى،ىJ ,êpG¤ ³¾Dd lطe×

80. shamta

81. sham mita

82. shemamah

83. H.H.C., op. cit, P. 351-2.

.567 -564 £ ,فى،ىJ ,êpG¤ ³¾Dd lطe× (84

.118 ق 111 £ ,عDطç (85

86. Michael Fishbane, the Image of Human and the Rights of the Individual in
ewishTradition, Human/Rights and the World|s Religions, p. 18.

87. H.H.C., Compounding Offenses, EJ., v. 5, p.856.

88. nezek

89. za|ar

90. rippai

91. shevet

92. boshet

93. zuz

94. Sh. A, Damages, EJ., v. 5, p. 1234; Aaron Kirschenbaum, op. cit.,

.330 -329 £ ,فى،ىJ ,فèئ .C ECo

95. Sh. A, op. cit, p. 1234.

فëC ôoDFok pO،ىF ´ش¬C êCpF .kpئ éطVpN [وCpئC] éF عCكNي× Co xغقC ;ones (96
:إo وsCق

sh.sh., ones, EJ., v.12, p. 1397; H.H.., Penal Law, EJ., v.13, p. 224

97. Sh. A., op. cit., p. 1234-6.

98. fines

99. damages

100. Maim., Yad, Nizeki Mamon 2 :7 -8; cf. H.H.C., Fines, EJ., v. 6, p

101. ibid.

.PvC 16 éëA فëC ôoDطz ,jـN ُiwغ ok (102

103. H.H.C., op. cit, p. 1287-88.

10. ibid., p. 1288.

105. ibid.

+ نوشته شده توسط hossein1221 در و ساعت 0:45 |
خبر باطل را انتشار مده و با شريران همداستان مشو كه شهادت دروغ دهى.پيروى بسيارى براى عمل بد مكن و در مرافعه، محض متابعت كثيرى، سخنى‏براى انحراف حق مگو ... حق فقير خود را در دعوى او منحرف مساز. از امر دروغ‏اجتناب نما و بى‏گناه و صالح را به قتل مرسان; زيرا كه ظالم را عادل نخواهم‏شمرد. و رشوت مخور; زيرا كه رشوت بينايان را كور مى‏كند و سخن صديقان راكج مى‏سازد. و بر شخص غريب ظلم منما; زيرا كه از دل غريبان خبر داريد، چون‏كه در زمين مصر غريب بوديد. سفر خروج، 23:1 - 9

پيش‏گفتار
در حقوق كيفرى، آنچه ضامن اجراى عدالت است، آيين دادرسى سنجيده و هماهنگى است‏كه در آن نه براى بزهكاران راه گريزى باشد و نه بى‏گناهان كيفر ببينند.

قوانين ماهوى، (1) حتى اگر ناعادلانه باشد، به سان مسائل آيين دادرسى حساس ومشكل‏ساز نيست; چرا كه اين قوانين ناظر به مرحله ثبوت بوده و همه شمول است. از اين‏گذشته، فرض بر اين است كه بزهكار از اين قانون ظالمانه آگاهى داشته و با وجود اين، دست‏به انجام چنين بزه‏اى زده است. ولى قوانين آيين دادرسى، مربوط به مرحله رسيدگى است واز آنجا كه در اين مرحله متهم فراروى ماست و با تشخيص مجرميت‏يا بى‏گناهى وى وسرانجام صدور حكم سروكار داريم، هميشه اين نگرانى وجود دارد كه روند رسيدگى نتواندعدالت كيفرى را تامين نمايد.

در اين ميانه، نقش ادله اثبات جرم بسيار برجسته است; چرا كه اجراى عدالت را ادله‏اثباتى تضمين مى‏كند كه از يك سو بزهكار نتواند از خلا آن سود جسته، از زيربار كيفر شانه‏تهى كند، و از طرف ديگر چنان ما را به آگاهى و يقين رهنمون شود كه هيچ بى‏گناهى كيفرگناهى ناكرده را پذيرا نشود.

براى دست‏يابى به اين هدف، بررسى ادله اثبات كيفرى و چگونگى اثبات بزه، درنظامهاى گونه‏گون سودمند تواند بود.

در ميان اديان زنده جهان، دو دين به شريعت ارجى وافر نهاده‏اند: اسلام و يهوديت.مطالعه و بررسى حقوق كيفرى يهود به دو دليل مى‏تواند مفيد باشد:

نخست آنكه‏حقوق‏كيفرى يهود، مانندگى فراوانى با حقوق كيفرى اسلام دارد و چون نظام‏كيفرى ما بر پايه آموزه‏هاى دينى استوار است، سنجش اين دو نظام سودمند خواهد بود.

ديگر آنكه با بررسى سپهر حقوق كيفرى يهود، با دورانديشى و سنجيدگى دادگاههاى‏يهود و نگاهبانى حقوق متهم و دقت در استوارى حكم، كه بيش از بيست قرن پيش در ميان‏يهوديان رايج‏بوده است، آشنا خواهيم بود; چيزى كه نظام حقوق كيفرى امروزى ما براى‏«اجراى عدالت‏» سخت‏بدان نيازمند است.

مقدمه
الف) دادگاههاى يهود
در نظام حقوقى يهود، سه دادگاه مهم به امور مدنى، كيفرى و دينى رسيدگى مى‏كرد:

1. دادگاه سنهدرين كبير: اين دادگاه داراى 71 عضو بود و به مسائل بسيار مهم‏مى‏پرداخت. سنهدرين كبير صرفا يك نهاد قضايى نبود، بلكه در حقيقت دادگاه عالى شريعت‏و تجلى اقتدار دينى بود. حق اعلان جنگ، صدور مصوبات جديد براى قوم، تعيين قضات‏دادگاه جنايى و ... از اختيارات اين دادگاه بود. افزون بر اين، كسانى را كه متهم به ارتكاب‏جرايم سنگين عليه كاهن و پادشاه بودند (و استحقاق مجازات مرگ داشتند) محاكمه‏مى‏كرد. همچنين مجازات پيامبر دروغين و عالم متعدى از وظايف آن بود.

2. دادگاه جنايى (سنهدرين كوچك): اين دادگاه مركب از 23 قاضى حقوقدان بود و به‏جرايم جنايى، كه مجازاتشان اعدام بود، رسيدگى مى‏كرد. جرايمى چون قتل، زنا و كفر درصلاحيت اين دادگاه بود. اين دادگاه آيين دادرسى ويژه‏اى داشت و در رسيدگى و به ويژه‏پذيرش دليل بسيار دقيق و ضابطه‏مند بود.

3. دادگاه مدنى: اين دادگاه داراى سه قاضى حقوقدان بود و به دعاوى مدنى، جرايم مالى(مثل سرقت و ...) و نيز به جرايم جسمانى و انواعى از زنا كه مجازات آنها اعدام نبود،رسيدگى مى‏كرد. (2)

آنچه بيشتر به بحث ما مربوط مى‏شود، دليل در دادگاه جنايى است; البته به دادگاه‏مدنى نيز، هنگامى كه به جرايم رسيدگى مى‏كند، خواهيم پرداخت.

ب) ادله اثبات جرم
نظامهاى حقوقى، درباره ادله اثبات، دو ديدگاه مختلف دارند:

1. برخى از نظامها سيستم ادله قانونى را پذيرفته‏اند. در اين نظام، قانونگذار ادله را احصاكرده و ارزش و اعتبار هر يك از ادله را ذكر نموده است.

2. برخى ديگر از نظامها سيستم ادله معنوى را پذيرفته‏اند. در اين سيستم ادله احصانشده‏اند و اثبات جرم به اقناع وجدانى قاضى و اوضاع و احوال پرونده واگذار شده است.

مى‏توان گفت نظام كيفرى يهود، سيستم دلايل قانونى را پذيرفته است; چرا كه ادله‏اثباتى و اعتبار آنها بيان شده است: «به گواهى دو شاهد يا به گواهى سه شاهد هر امرى ثابت‏شود» (سفر تثنيه، 19:15).

در دادگاههاى يهود، به ويژه دادگاه جنايى، قراين و امارات ارزش اثباتى ندارند و دربيشتر موارد تنها دليل اثبات، شهادت با شرايط ويژه آن است.

ج) منابع ادله اثبات كيفرى يهود
1. كتاب مقدس: اولين منبع حقوق جزاى يهود و درنتيجه ادله اثبات، كتاب مقدس و به‏ويژه اسفار خمسه (تورات) است. تورات شامل پنج‏سفر پيدايش، خروج، لاويان، اعداد وتثنيه است. سفر پيدايش، خلقت آدم تا درگذشت‏يوسف را دربرمى‏گيرد. چهار سفر بعدى به‏تولد موسى و خروج از مصر به همراه بنى‏اسرائيل و نزول شريعت (ده فرمان) در سينا و نيزمسائل مختلف شرعى و حقوقى مى‏پردازد. در لابه‏لاى شريعت‏يهودى، حقوق جزا و ادله‏اثبات مطرح شده است.

پس از تورات، كتب انبيا و تواريخ بنى‏اسرائيل قرار دارد كه در اين كتب نيز گاهى بامسائل مربوط به حقوق جزا، به ويژه اجراى شريعت، برمى‏خوريم.

2. تلمود: پس از آوارگى يهود در سال هفتاد ميلادى، يهوديان پراكنده شده، به‏سرزمينهاى مختلف كوچيدند. جمعى از دانشمندان يهود، به منظور حفظ شريعت‏يهودى،در ميدارش‏ها (مدارس) به تاليف كتابى به نام ميشنا اهتمام ورزيدند. ميشنا تفسير تورات وشامل فتاوى و احكام علما و ربانيون اعصار گذشته به انضمام تاويلات و شروح و حواشى‏دانايان زنده در آن عصر بود. ميشنا خود مورد شرح و تفسير واقع شد و كتابى به نام گمارا (به‏معناى تكميل) پديد آمد.

بعدها دو مجموعه ميشنا و گمارا را تلفيق كردند و كتابى عظيم به نام «تلمود» (به معناى‏آموزش) پديد آورند. تلمود، گنجينه بسيار بزرگ و گرانبهاى يهود است كه دو بخش دارد:يكى هگادا به معناى روايت و داستان است و ديگرى هلاخا به معناى راه و روش، و مشتمل برقوانين‏دين و شريعت‏يهود است.در اين مجموعه‏عظيم، مسائل فقهى و حقوقى و موضوعات‏كيفرى و ادله اثبات و دادگاهها و صدور و اجراى حكم و ... به تفصيل ذكر شده است.

از آنجا كه در تلمود علاوه بر شريعت موسى، انديشه دهها دانشمند و فقيه يهودى درشرح و تفسير شريعت درج شده است، اين كتاب مهمترين منبع فقه و حقوق يهود است.

جان ناس در اهميت اين كتاب مى‏نويسد:

اختتام تلمود در اواخر قرن پنجم ميلادى مى‏باشد و با ايجاد آن شاهكار بزرگ،ورق جديدى در كتاب تاريخ مذهب ايشان [يهود] گشوده شده است، و از آن روزكه آن مجموعه عظيم مدون شد، تاكنون، با وجود مخالفتها و ممانعتها، در انتشارآن وقفه‏اى روى نداد و آن را فهرست جامع شرعى و رسمى و مجموعه اوصاف وتعاريف قوم يهود مى‏توان دانست كه سراسر تفصيلات دين و آيين و معتقدات وآداب ايشان از اصول و فروع جزئى و كلى در آن مندرج است. آن كتاب، كه‏همچنان در شش باب و 36 مجلد تاليف شده، براى يهوديان بدبخت كه همواره‏در قرون وسطى از مشرق به مغرب و از مغرب به مشرق در حال سرگردانى وآوارگى بودند، مايه بقا و قوام گرديد. (3)

1. شهادت
شهادت يكى از مهمترين ادله اثبات دعوى در تمام نظامهاى حقوقى است. از گذشته دور،شهادت داراى اعتبار فراوان بوده است. در قانون‏نامه حمورابى، قانون بابل و ديگر قوانين‏دنياى باستان، شهادت دليلى پسنديده بوده است و اكنون نيز يكى از پرارجترين ادله، و دربرخى نظامها پرقدرت‏ترين آنهاست.

در حقوق اسلامى «بينه‏» در كنار اقرار، دو دليل محكم و متقن اثبات جرم شمرده شده‏است. قانون مجازات اسلامى نيز به تبع آن، شهادت را در عداد ادله اثبات جرم قرار داده‏است: قتل (م. (4) 231) ،سرقت (م. 199)، محاربه (م. 189)، شرب خمر (م. 170)،زنا (م. 74) و ... .

در حقوق جزاى يهود، شهادت اعتبارى خاص دارد، چرا كه در بسيارى از دعاوى، تنهادليل مورد قبول دادگاه، شهادت است. چنان كه بعدا ذكر خواهد شد، دادگاه جنايى يهود كه‏مركب از 23 قاضى بود و به دعاوى مستوجب كيفر اعدام رسيدگى مى‏كرد، تنها شهادت را، باشرايط دشوار و فراوان آن، براى اثبات جرم كافى دانسته است. شرايط شهادت و شهود، به‏تفصيل در تورات و تلمود ذكر شده است.

الف) تعريف شهادت
در تعريف شهادت گفته‏اند: «شهادت عبارت است از اخبار صحيح از وقوع امرى به منظورثبوت آن در جلسه دادگاه‏». (5) و نيز گفته‏اند: «شهادت عبارت است از اعلام حقيقت وجودى‏امرى كه شاهد، علم شخصى نسبت‏به آن دارد، اعم از اينكه امر مزبور را به چشم خود ديده،يا اينكه آن را شنيده باشد.» (6)

آنچه در بحث‏حاضر اهميتى به سزا دارد، و البته در جاى خود بيان خواهد شد، اين‏است كه در نظام جزايى يهود، شهادت تنها در صورتى ارزش دارد كه گواهان، وقوع جرم را باچشمان خويش مشاهده كرده باشند و علم‏گواهان، اگر از راه ديگرى جز مشاهده مستقيم‏حاصل شود، اعتبارى ندارد.

ب) تعداد شهود
در حقوق جزاى اسلامى، تعداد شهود در جرايم مختلف متفاوت است. مطابق قانون مجازات‏اسلامى، جرايمى چون قتل (م. 237)، سرقت (م. 199)، محاربه (م. 189)، قذف (م. 153)و قوادى (م. 137) با شهادت دو مرد عادل اثبات مى‏شود; ولى در زنا (م. 74)و لواط (م. 117) چهار گواه لازم است. قتل غيرعمد (م. 237) با يك شاهد، به انضمام يك‏قسم قابل اثبات است. در حقوق جزاى يهود بنا به نص صريح تورات، براى اثبات جرم حداقل‏دو شاهد لازم است:

هر كه شخصى را بكشد، پس قاتل به گواهى شاهدان كشته شود و يك شاهد براى‏كشته شدن كسى شهادت ندهد (سفر اعداد، 35 : 30).

از گواهى دو يا سه شاهد، آن شخص كه مستوجب مرگ است كشته شود. ازگواهى يك نفر كشته نشود (سفر تثنيه، 17 : 6).

يك شاهد بر كس برنخيزد بهر تقصير و هر گناه از جميع گناهانى كه كرده باشد، به‏گواهى دو شاهد يا به گواهى سه شاهد هر امرى ثابت‏شود (سفر تثنيه، 19 : 15).

چنانكه از آيات فوق، به ويژه آخرين آيه، برمى‏آيد در تمام جرايم حداقل دو شاهد بايد به‏شهادت برخيزند تا جرمى اثبات شود و بين جرايم مختلف از اين جهت تفاوتى نيست.

ج) شرايط شهود
در قوانين يهود، براى شاهد شرايط بسيارى مقرر شده است. افزون بر اين، افراد بسيارى‏صلاحيت اداى شهادت را ندارند. نويسنده كتاب گنجينه‏اى از تلمود مى‏نويسد:

كشف حقيقت و برقرار ساختن آن تنها به لياقت و شايستگى و انصاف داوران‏بستگى ندارد، بلكه به درجه بيشترى به قابل اعتماد بودن گواهان بسته است. بدين‏جهت، قانون تلمود، عاليترين مراتب شايستگى را كه از قضات انتظار دارد، ازشهود نيز خواستار است. تا شخص به پاكدامنى و نيكنامى مشهور نباشد وشهادت او كاملا بى‏طرفانه و عارى از منافع شخصى تلقى نگردد، گواهى اوپذيرفته نمى‏شود. (7)

1. شرايط لازم براى شهادت
شرايطى كه قوانين يهودى براى شاهد برشمرده‏اند از اين قرار است:

1) مرد بودن: مطابق مقررات جزايى اسلام و قانون مجازات اسلامى، شاهد بايد مرد باشدو تنها در موارد اندكى شهادت زنان به انضمام مردان پذيرفته شده است: قتل غيرعمد(م.237) و زنا (م.74 و 75). گفتنى است كه طبق اين مقررات، شهادت زنان استقلالا جرمى‏را اثبات نمى‏كند (م.76).

مطابق مقررات يهود نيز فقط مردان مى‏توانند در دادگاه شهادت دهند و بر اساس تلمود«زن براى شهادت شايسته نيست.» (يروشلمى يوما، 7 ب).

2) بلوغ: قوانين يهود شهادت صغار را نمى‏پذيرد و تنها شهادت كسانى را مى‏پذيرد كه به‏سن قانونى رسيده باشند.

مطابق ماده 1313 قانون مدنى ايران، بلوغ از شرايط شاهد است و شهادت اطفالى كه به‏سن قانونى نرسيده‏اند، فقط ممكن است‏براى مزيد اطلاع استماع شود (م.1314).

3) آزاد بودن: دادگاههاى يهودى شهادت بردگان را نمى‏پذيرند و تنها اشخاص آزادمى‏توانند اقامه شهادت نمايند.

4) شايستگى: چنان كه در ابتداى اين بحث اشاره شد، گواهان بايد افرادى مورد اعتمادباشند تا از شهادت آنها اطمينان حاصل شود. اين افراد بايد به پاكدامنى و نيكنامى شهره‏باشند و لذا افرادى كه اين صفات را ندارند، نمى‏توانند شهادت دهند. شريعت افراد بسيارى‏را برشمرده‏است كه باتوجه به‏عدم شايستگى، حق‏شهادت ندارند و ذيلا به آنها اشاره مى‏شود.

در حقوق اسلامى عدالت‏يكى از شرايط شاهد است كه دال بر اطمينان‏بخش بودن‏اظهارات وى مى‏باشد.

2. كسانى كه شهادتشان پذيرفته نيست
علاوه بر زنان، كودكان و بردگان، حقوق يهود افراد ديگرى را نيز براى اداى شهادت صالح‏نمى‏داند:

1) افرادى كه سوء سابقه قضايى دارند: شهادت فقط در صورتى معتبر است كه شاهدقبلا مرتكب جرايم جزايى از هيچ نوعى نشده باشد (8) و لذا افرادى كه پيشتر مجرم بوده‏اند،نمى‏توانند شهادت بدهند.

2) ناقضان شريعت: كسانى كه آگاهانه قوانين شريعت را نقض مى‏كنند يا آن را ناديده‏مى‏گيرند، نمى‏توانند شهادت دهند. (9)

3) خويشاوندان:

الف) شهود نبايد با هم نسبت‏خويشاوندى داشته باشند.

ب) شهود نبايد با قضات نسبت‏خويشاوندى داشته باشند.

ج) شهود نبايد با طرفين دعوى نسبت‏خويشاوندى داشته باشند.

كسانى كه با يكى از طرفين دعوى نسبت‏خويشاوندى دارند، مجاز نيستند كه در آن‏دعوى گواهى دهند. به گفته تلمود خويشاوندان عبارتند از: پدر، برادر، عمو، دايى، شوهرخواهر، شوهر عمه، شوهر خاله، شوهر مادر، پدر زن، باجناق، هم با خود ايشان و هم‏پسرانشان و دامادهايشان و نيز ناپسرى انسان. (10)

خويشان نمى‏توانند به سود يا زيان اقوام خود در دعوى شهادت دهند. در تلمود آمده‏است:

مقصود اين آيه چيست: «پدران به خاطر فرزندانشان كشته نشوند و فرزندان نيز به‏خاطر پدران به قتل نرسند» (تثنيه، 24:16)؟ اگر غرض آن است كه پدران نبايد به‏خاطر گناهى كه فرزندانشان مرتكب گشته‏اند اعدام شوند و بالعكس، مگر نه اين‏كه اين مطلب صريحا در جاى ديگر اظهار شده است: «هر كس به خاطر گناه‏خودش كشته شود» (دنباله آيه فوق). پس مقصود آن است كه پدران نبايد بر اثرشهادت فرزندانشان اعدام شوند و بالعكس (سنهدرين، 27 ب). (11)

4) دوست و دشمن: شهادت دوست و دشمن در دادگاه پذيرفته نمى‏شود، (ميشناسنهدرين، 3:5).

5) شهادت كسانى كه مشكوك به خيانت‏به مال ديگران هستند، پذيرفته نمى‏شود.

6) شهادت كر و لالان پذيرفته نمى‏شود.

7) شهادت قماربازان حرفه‏اى، رباخواران، غاصبان و ستمكاران پذيرفته نمى‏شود(توسيفتا سنهدرين، 5:5).

8) اشخاصى كه محصولات سال هفتم را خريد و فروش مى‏كنند، نمى‏توانند در دادگاه‏شهادت دهند. (12)

جمع‏بندى
همان گونه كه گذشت، شهادت در دادگاههاى يهودى شرايط بسيارى دارد و در خصوص آن‏بسيار سخت‏گيرى شده است تا مبادا كسانى كه به شهادتشان اطمينان نيست، عليه يا به نفع‏كسى شهادت دهند. افزون بر اين براى شهادت دروغ نيز مجازات سنگينى وضع شده است‏كه در جاى خود ذكر خواهد شد.

د) كيفيت اطلاع شاهد از وقوع جرم
در حقوق اسلامى، شرط شهادت «مشاهده‏» است. ماده 77 قانون مجازات اسلامى بر اين‏مساله تاكيد دارد: «شهادت بايد روشن و بدون ابهام و مستند به مشاهده باشد و شهادت‏حدسى معتبر نيست‏».

به علاوه برابر ماده 1320 قانون مدنى «شهادت بر شهادت در صورتى مسموع است كه‏شاهد اصل وفات يافته يا به واسطه مانع ديگرى مثل بيمارى و سفر و حبس و غيره نتواندحاضر شود».

در حقوق جزايى يهود، مشاهده عينى وقوع جرم، شرط اساسى پذيرش شهادت است. دردادگاههاى جنايى، كه به جرايم مستوجب اعدام رسيدگى مى‏كردند، بر اين مساله اصراربسيارى مى‏شد. اين دادگاهها به هيچ وجه شهادتى را كه از روى حدس و مبتنى بر قراين‏بود، نمى‏پذيرفتند، هر چند كه اين قراين معقول و متقاعدكننده بودند و هر چند كه تبيين‏واقعيت‏به‏شكل ديگرى‏ممكن نبود. تلمود يك نمونه افراطى از لزوم اين شرط را نقل مى‏كند:

اگر شهود بگويند كه ما ديديم متهم شمشير در دست‏به دنبال مرد ديگرى مى‏دودو هر دو به دنبال هم به ساختمانى وارد شدند; پس از مدتى فرد تعقيب‏كننده تنها وبا اسلحه خون‏آلود از ساختمان خارج شد و ما شخص ديگر را در داخل‏ساختمان، كشته يافتيم، در اينجا متهم را نمى‏توان بر اساس شهادت اين شاهدان‏محكوم كرد. (توسيفتا سنهدرين، 8:2). (13)

از گفته تلمود چنين برمى‏آيد كه شاهدان تنها مى‏توانند بر آنچه واقعا با چشمان خويش‏ديده‏اند، گواهى دهند و حدس، نظريه و شهادت بر شهادت (14) پذيرفته نمى‏شود.

افزون بر اين، دادگاههاى يهودى شهادت مكتوب (15) را نمى‏پذيرفتند، بلكه شاهد بايدشخصا در دادگاه حاضر مى‏شد و هنگام شهادت برپاى مى‏ايستاد. گرچه در دعاوى مدنى،سند همانند شهادت معتبر فرض مى‏شد، اما در حقوق جزا اين مساله صادق نبود. (16)

ه ) نحوه تحقيق از شهود
در دادگاههاى جنايى يهود، از شاهدان به دقت‏بازجويى به عمل مى‏آمد و اگر تناقض مهم وصريحى در شهادتشان يا در شهادتهاى مختلف بود، شهادت به كلى رد مى‏شد. «در موردى‏بازپرسى چنان دقيق بود كه شاهدان تنها در صورتى مى‏توانستند در برابر آن تاب بياورند كه‏دقيقا از وقايع مطلع بوده، به آن يقين داشتند و اعتراف مى‏كردند كه برخى جزئيات رافراموش كرده‏اند». (17)

در جرايم مستوجب اعدام، بازجويى بسيار دقيق بود. دادگاه در ابتدا اهميت موضوع را به‏گواهان گوشزد مى‏كرد و به آنها اخطار شديدى مى‏داد. نمونه‏اى از اين اخطار در تلمود ذكرشده است:

شايد شهادتى كه مى‏خواهيد بدهيد مبنى بر حدسى است كه مى‏زنيد و يا متكى برشايعاتى است كه شنيده‏ايد، يا اين شهادت را از قول شاهد ديگرى نقل مى‏كنيد،يا قصد داريد بگوييد كه اين موضوع را از شخص قابل اعتمادى شنيده‏ايد و ياشايد نمى‏دانيد كه ما شما را در معرض بازپرسى و بازجويى دقيقى قرار خواهيم‏داد. بايد بدانيد كه محاكمات جنايى مانند محاكمات مالى نيست. در محاكمات‏مالى، اگر شاهدى شهادت دروغ بدهد، تاوان خسارتى را كه وارد آورده است‏مى‏پردازد و گناهش بخشوده مى‏شود، ولى در محاكمات جنايى (اگر شاهدى‏شهادت دروغ بدهد و بر اثر آن شخص بى‏گناهى اعدام شود) خون شخص اعدام‏شده و خون اولاد او (كه ديگر به جهان نخواهند آمد) تا آخر عالم به گردن اوخواهد بود (سنهدرين 4:5). (18)

پس از اين اخطار، قضات از گواهان تحقيق مى‏كنند و اين سؤالات را مى‏پرسند:

در كدام دوره هفت‏ساله اين جنايت رخ داد؟ كدام سال؟ چه ماهى؟ چندم ماه؟ كدام روزهفته؟ چه ساعتى از روز؟ كجا؟ آيا شما متهم را مى‏شناختيد؟ آيا به او اخطار كرديد؟ (19)

بر اساس تلمود «هر چند قاضى از گواهان بيشتر بازجويى كند بهتر است. درباره ربان‏يوحانان بن زكاى گفته‏اند، در يك بازجويى حتى از گواهان درباره ضخامت و نازكى‏دم‏انجيرهايى كه طبق اظهار نظر شهود، جنايت زير درخت آن اتفاق افتاده بود سؤالاتى‏كرد». (20)

به علاوه درباره اوضاع و احوال ملازم با عمل جزايى نيز سؤالاتى مطرح مى‏شد. (21)

بدين صورت از تك‏تك گواهان بازجويى به عمل مى‏آمد و اگر اظهارات ايشان ضد ونقيض بود، شهادت پذيرفته نمى‏شد.

به گفته Philip Birnbaum «حتى اگر صد شاهد وجود داشته باشد و يكى از آنها نتواند به‏سؤالات راجع به تاريخ، زمان و مكان [ارتكاب جرم] پاسخ گويد، شهادت همه آنها ردمى‏شود». (22)

نكته‏اى كه در باب شهادت بايد ذكر شود اين است كه در روند دادرسى، شهود مجازنبودند كه به نفع يا ضرر متهم سخن بگويند، بلكه صرفا حق داشتند كه مشهودات خود رابيان كنند. (23)

پس از ادعاى شهادت و بازجويى از شهود، قضات به سنجش ارزش و اعتبار شهادت‏مى‏پرداختند.

و) شهادت بر قصد مجرمانه
يكى از مباحثى كه در حقوق، و به ويژه حقوق جزا مطرح است، اين است كه آيا جهل به‏قانون رافع مسؤوليت هست‏يا نه؟ يعنى اگر مجرم از وضع قانون خاصى آگاه نباشد و نداند كه‏قانونگذار عملى را جرم دانسته است، آيا به خاطر ارتكاب آن عمل مجازات مى‏شود يا نه؟

معمولا قوانين كشورها مدتى را براى لازم‏الاجرا بودن قوانين معين كرده‏اند (اين مدت‏مطابق ماده 2 قانون مدنى در مصوبات قانونى كشور ما پانزده روز پس از انتشار قانون است).پس از انقضاى اين مهلت قانونى فرض بر اين است كه همه افراد كشور از آن آگاهند و لذا اگرشخص مرتكب عمل ممنوع گردد، ولو ادعا كند كه به قانون آگاه نبوده، مجازات مى‏شود. (24)

قانونگذار يهودى در جرايمى كه مجازات اصلى آن اعدام است، در صورتى حكم به‏مجازات اعدام را مجاز مى‏شمارد كه علاوه بر اثبات فعل، قصد مجرمانه نيز اثبات گردد و براى‏اين منظور تاسيسى را به نام «اخطار» (25) پيش‏بينى كرده است.

منظور از «اخطار» اين است كه شهودى كه به ارتكاب جرم شهادت مى‏دهند، بايد اين‏نكته را نيز تاييد كنند كه به مجرم پيش از ارتكاب جرم، ممنوع بودن عملى را كه درصددانجام آن بوده، گوشزد كرده‏اند; يعنى گفته‏اند كه قانون اين عمل را جرم مى‏داند و اگر وى اين‏قانون را نقض كند، مجازاتش اعدام خواهد بود. به علاوه شهود بايد تاييد كنند كه متهم اين‏اخطار را شنيده و به آن توجه كرده و گفته است: «مى‏دانم، اما خودم را به مخاطره مى‏افكنم‏».مفهوم اين قاعده اين است كه بايد اطمينان حاصل نمود كه مجرم هم از منع قانونى اين‏عمل و هم از نوع دقيق مجازاتى كه در انتظار اوست آگاه است. (26)

پس آنچه در اثبات جرايم مستوجب مجازات اعدام اهميت دارد، اين است كه:

1. شهود بايد شهادت دهند كه مجرم جرم را مرتكب شده است و ايشان به چشم خودديده‏اند.

2. شهود بايد شهادت دهند كه به مجرم اخطار داده‏اند و درنتيجه متهم نمى‏تواند ادعاكند كه وى به منع قانونى اين عمل آگاه نبوده و مجازات آن را نمى‏دانسته است.

به عبارت ديگر صرف انتشار قانون كافى نيست، بلكه اطلاع مجرم از آن نيز شرط ضرورى‏مجازات اعدام است; يعنى عدم اخطار به مجرم، رافع مجازات اعدام است.

گفته‏اند كه اين تاسيس (اخطار) به اين خاطر است كه علماى يهودى هميشه مايل‏بوده‏اند كه مجازات اعدام اعمال نشود. (27)

نكته‏اى كه در اينجا باقى مى‏ماند اين است كه جهل به قانون، تنها رافع مجازات اعدام‏است و مجازات را به طور كلى رفع نمى‏كند، لذا اگر شهود بر اصل وقوع جرم شهادت دادند،اما بر «اخطار» شهادت ندادند، بر اساس تورات، مجازات قاتل حبس ابد است (ميشناسنهدرين، 9:5).

ز) شهادت دروغ
شهادت دروغ، در تورات علمى نكوهيده شمرده شده است و از يهوديان خواسته شده كه باشهادت دروغ در دادگاه حق ديگران را پايمال نكنند:

خبر باطل را انتشار مده و با شريران همداستان مشو كه شهادت دروغ دهى.پيروى بسيارى براى عمل بد مكن و در مرافعه محض متابعت كثيرى سخن براى‏انحراف حق مگو (سفر خروج، 23:1-3).

منع از شهادت دروغ، تنها يك قاعده اخلاقى نيست، بلكه قاعده‏اى كيفرى است كه نقض‏آن مجازات سنگينى دارد. ضمانت اجراى اين قاعده در جاى ديگر تورات بيان شده است:

اگر شاهد كذبى بر كسى برخاسته، به معصيتش شهادت دهد، آن‏گاه هر دو شخص‏كه منازعه در ميان ايشان است‏به حضور خداوند و به حضور كاهنان و داورانى كه‏در آن زمان باشند، حاضر شوند و داوران نيكو تفحص نمايند و اينك اگر شاهد،شاهد كذب است و بر برادر خود شهادت دروغ داده باشد، پس به طورى كه اوخواست‏با برادر خود عمل نمايد با او همان طور رفتار نمايند تا بدى را از ميان‏خود دور نمايى. و چون بقيه مردمان بشنوند خواهند ترسيد و بعد از آن مثل اين‏كار زشت در ميان شما نخواهند كرد. و چشم تو ترحم نكند، جان به عوض جان‏و چشم به عوض چشم و دندان به عوض دندان و دست‏به عوض دست و پا به‏عوض پا» (سفر تثنيه، 19:16-21) .

همان گونه كه از آيات فوق برمى‏آيد، مجازات شهادت دروغين بسيار سنگين است وفاعل آن به مجازات همان جرمى محكوم مى‏شود كه وى ديگرى را به ارتكاب آن متهم كرده‏است. اگر كسى به دروغ شهادت دهند كه فلان شخص قاتل است، به جاى وى كشته شود واگر بر آسيب جسمانى شهادت دهد، مجازات مقرر آن درباره وى اعمال شود.

تلمود پس از اينكه به شدت و سختى مجازات شاهد دروغين اشاره مى‏كند، به بحث وجدل دو فرقه يهودى در اين‏باره مى‏پردازد. فرقه‏اى از يهوديان (فريسيان) مى‏گفتند:

گواهانى كه شهادت دروغ داده‏اند، (28) فقط در صورتى اعدام مى‏شوند كه محاكمه‏شخص متهم به پايان رسيده و حكم صادر شده باشد و سپس دروغ بودن شهادت‏شهود به ثبوت برسد.

مطابق اين نظر، صرف صدور حكم درباره متهم، براى مجازات شاهد كاذب كافى است.

اما فرقه ديگر يهودى (صدوقيان) نظر ديگرى داشتند. آنان مى‏گفتند تنها در صورتى كه‏متهم به ناحق اعدام شده باشد، شهود كاذب نيز اعدام خواهند شد.

يوسفوس، مورخ معروف يهودى، نظر اول را پذيرفته، مى‏نويسد: «اگر ثابت‏شود كه كسى‏شهادت دروغ داده است، بايد با همان مجازاتى كيفر بيند كه ممكن بود شخصى كه عليه اوشهادت داده است آن را تحمل نمايد». (29)

ح) استنكاف از شهادت
شرايط و مقررات فراوان و دست‏وپاگير شهادت، به ويژه در رسيدگيهاى جنايى، شايد اين‏گمان را در ذهن ايجاد كند كه اساسا شريعت‏يهودى در پى آن است كه افراد در دادگاه‏شهادت ندهند; اما اين فرضيه درست نيست; گرچه مقررات شهادت بسيار سنگين و حتى‏تهديدآميز است، اما استنكاف از شهادت بسيار نكوهش شده است.

در تورات آمده است:

اگر كسى گناه ورزد و آواز قسم را بشنود و او شاهد باشد، خواه ديده يا دانسته اگراطلاع ندهد، گناه او را متحمل خواهد بود (سفر لاويان، 5:1).

براى اينكه مقصود آيه فوق روشنتر شود، ترجمه آن را از ترجمه تفسيرى كتاب مقدس‏نيز نقل مى‏كنيم:

هرگاه كسى از وقوع جرمى اطلاع داشته باشد، ولى در مورد آنچه ديده يا شنيده‏در دادگاه شهادت ندهد، مجرم است.

از آيه فوق برمى‏آيد كه استنكاف از شهادت، جرمى است كه مجازات دارد و مجازات آن‏نيز نظير شهادت دروغ، مجازات همان جرمى است كه رخ داده است. اما اين برداشت، موردتاييد تلمود نيست. تلمود گرچه كمك به امر قضاوت را به وسيله شهادت دادن امرى مقدس‏مى‏شمرد، اما براى آن مجازات دنيوى فرض نمى‏كند:

آن كس كه مى‏تواند درباره همنوع خود شهادتى بدهد ولى اين كار را نمى‏كند، دردادگاه بشرى مجرم شناخته نمى‏شود، لكن محكمه الهى او را گناهكار مى‏داند(باواقما، 55 ب).

و نيز آمده است كه:

ذات قدوس متبارك، سه نفر را دشمن مى‏دارد و از آنان متنفر است ... [دوم] آن‏كس كه مى‏تواند به نفع ديگرى شهادت دهد، لكن از براى او گواهى ندهد(پساحيم، 113 ب). (30)

همچنين تلمود پس از نقل اخطارهاى شديد دادگاه به يهود، براى اينكه افراد از زيربارمسؤوليت‏شهادت شانه خالى نكنند مى‏افزايد:

شايد بگوييد (از آنجا كه مسؤوليت اين قدر سنگين است) پس چرا اين دردسر رابر خود بسازيم؟ ولى قبلا گفته شده «اگر كسى گناه ورزد و آواز قسم را بشنود و اوشاهد باشد، خواه ديده يا دانسته، اگر اطلاع ندهد، گناه او را متحمل خواهد بود»(سفر لاويان 5:1). يا شايد بگوييد چرا سبب ريخته شدن خون اين شخص‏بشويم؟ ولى قبلا گفته شده است «وقتى كه شريران از ميان برداشته شوند فريادشادى بلند مى‏شود» (امثال سليمان، 11:10); (ميشنا سنهدرين، 4:5). (31) از آنچه ذكر شد، روشن مى‏شود كه اگرچه خوددارى از اداى شهادت جرم نيست ومجازاتى ندارد، اما مجازات اخروى آن باقى است و از نظر دينى، گناهى است كه عقوبت‏شديدى در پى خواهد داشت.

ط) رسيدگى بر اساس شهادت مسموع
1. محاكمه متهم: اگر دادگاه نهايتا شهادت گواهان را مى‏پذيرفت، قضات به رسيدگى‏پرونده مى‏پرداختند بر اساس ديدگاههاى خود به بحث و استدلال پرداخته، به محكوميت‏يابرائت متهم راى مى‏دادند.

در رسيدگيهاى جنايى، قضات در طول رسيدگى نيز، اگر دليلى به نفع متهم ارائه مى‏شد،آن را مى‏پذيرفتند; حتى قضات موظف بودند كه به دنبال دليل معتبرى به نفع وى باشند.

2. اجراى حكم: دادگاههاى جنايى هميشه به عدم محكوميت متهم تمايل داشتند وهميشه از صدور مجازات مرگ، حتى‏المقدور، خوددارى مى‏كردند. با اين همه، اگر متهم درآخر محكوم مى‏شد، گريزى از اعدام وى نبود.

مجازات اعدام به چهار صورت اجرا مى‏شد: سنگسار، خفه كردن، سوزاندن، گردن زدن; والبته هر مجازاتى براى جرايم خاصى بود، نه اينكه به اختيار دادگاه باشد.

به‏گفته‏تورات،با شهادت دو نفر و بيشتر،شخص مرتكب‏عمل‏مستوجب‏اعدام را مى‏كشتند:

اولا دست‏شاهدان به جهت كشتن بر او افراشته شود و بعد از آن دست تمامى‏قوم. (سفر تثنيه، 17:7)

تلمود نيز بر اين مساله تاكيد دارد كه حكم سنگسار را شهودى كه عليه مجرم شهادت‏داده‏اند، اجرا مى‏كنند. (32) اين مساله در قوانين اسلامى نيز در باب زناى محصنه پذيرفته شده‏است: مطابق ماده 99 قانون مجازات اسلامى اگر زناى وى با شهادت شهود ثابت‏شده باشد،اول شهود سنگ مى‏زنند ...

ى) شهادت و نظم عمومى:
از آنجا كه شرايط بسيار دقيق، و عملا امكان‏ناپذير شهادت، در عمل راه را براى اعمال‏مجازات در دادگاههاى جنايى مسدود مى‏كرد و درنتيجه مجرمان آسوده و فارغبال مرتكب‏جرم مى‏شدند، دانشمندان يهودى به اين فكر افتادند كه چگونه بايد از هرج و مرج وبى‏قانونى در كشور جلوگيرى كرد و چگونه مى‏توان مانع از سوءاستفاده مجرمان از اين‏احتياط فوق‏العاده قانون در خصوص اثبات جرم شد. دانشمندان يهودى براى اين مساله دوراه حل عملى مطرح كردند:

الف) دادگاههاى حكومتى: درست است كه دادگاههاى دينى يهود در خصوص پذيرش‏شهادت و اعمال مجازات، مقررات بسيار دست‏وپاگير و مشكلى دارند، اما براى حفظ نظم‏عمومى، شريعت نهاد ديگرى را پيش‏بينى كرده است و آن دادگاههاى حكومتى است. براساس قوانين شريعت، پادشاه مى‏تواند براى خود دادگاههايى تاسيس كند. وظيفه اصلى اين‏دادگاهها حفظ نظم عمومى است. اين دادگاهها به شرايط شهادت دادگاههاى دينى محدود ومقيد نيستند و اختيارات بيشترى در زمينه اثبات جرم و اعمال مجازات دارند. لذادادگاههاى حكومتى با توجه به اين اختيارات، مى‏توانند نظم عمومى را برقرار كنند و مانع‏مجرمان از ارتكاب جرايم شوند و از وقوع جرم جلوگيرى نمايند; چرا كه مجرمان در اين‏صورت مى‏دانستند كه جرمشان در دادگاههاى حكومتى قابل اثبات خواهد بود.

ب) بيت دين[خانه دادرسى]: راه حل ديگر، مبتنى بر اختيارات خود دادگاههاى يهودى‏بود. دادگاههاى يهودى صرفا دادگاه قانون نيستند. برخى از اين دادگاهها [بيت دين] نهادى‏هستند كه بايد نظم عمومى را در حوزه صلاحيت‏خود، اعم از كشور و شهر و ناحيه، تامين‏كنند. لذا هنگامى كه اين نهاد قضايى به عنوان يك نهاد اجرايى و نه يك دادگاه قانون‏تشكيل مى‏شد، اختيارات فوق‏العاده وسيعى داشت. به همين جهت، اگر نظم عمومى،شريعت دينى و اخلاق مورد تعريض واقع مى‏شد، اين دادگاهها اقداماتى مبذول مى‏داشتند. (33)

2. اقرار
اقرار يكى از ادله اثبات دعوى مدنى در حقوق اسلامى است. برابر ماده 1259 قانون مدنى:«اقرار عبارت از اخبار به حقى است‏براى غير بر ضرر خود».

در امور كيفرى نيز اقرار از مهمترين ادله اثبات دعوى است. اقرار در امور كيفرى «اعلام واخبار متهم است‏به قبول قسمتى يا تمامى موضوع اتهام كه عليه او اقامه شده است‏». (34)

در حقوق قديم، اقرار يكى از مهمترين ادله امور كيفرى بوده است. در نظام تفتيشى،اقرار مهمترين دليل بوده و ارزشى بيش از ساير ادله داشته است. (35)

در حقوق جزاى عرفى، اقرار به خودى خود داراى اعتبار و ارزش نيست، بلكه بايد با سايرقراين و امارات و دلايل ديگر مقرون و همراه باشد. به عبارت ديگر در امور جزايى اقرار متهم‏به تنهايى كافى براى اثبات ارتكاب بزه نمى‏باشد. (36)

در حقوق ايران، كه منشا فقهى دارد، درباره اينكه آيا اقرار موضوعيت دارد يا طريقيت،اختلاف است. بسيارى از حقوق‏دانان بر اين باورند كه اقرار طريقيت دارد. ديوان عالى كشوردر راى شماره 302481/7/19 گفته است: «در امور جزايى اعتراف متهم طريقيت دارد و اگر دادگاه‏به ملاحظه قراين و امارات ديگر، اقرار متهم را از دلايل خارج نمايد، موجب شكستن حكم‏نمى‏باشد».

در قوانين جزايى اسلام، اقرار يكى از ادله اثبات جرم، و بلكه مهمترين آن شمرده شده‏است. در قانون مجازات اسلامى نيز در جرايم گوناگون، اقرار دليل اثباتى محسوب شده است:زنا (م.168)، شرب خمر (م.168)، محاربه (م.189)، سرقت (م.199)، قتل (م.231) لواط(م.114) و ...

در قوانين كيفرى يهود، اقرار اعتبار و ارزش چندانى ندارد. براى تبيين مطلب، بايد بين‏دادگاههاى مدنى و جزايى تفكيك كرد.

1. اقرار در دعاوى مدنى: (37) دادگاهها در دعاوى مدنى، اقرار مدعى عليه را مى‏پذيرند و براساس آن حكم صادر مى‏كنند، منتها صدور حكم بر اساس اقرار در امور مدنى به معناى‏اعتبار اقرار نيست، بلكه مبناى آن اين اصل است كه هر كس حق دارد دارايى خود را به‏عنوان هديه به ديگرى ببخشد. بنابراين، اگر مدعى عليه اتهامى را در اين امور، صواب دانست‏و آن را قبول كرد، به دادگاه ارتباطى ندارد كه درصدد كسب ادله بيشترى برآيد. (38)

به عبارت ديگر اعتبار اقرار در امور مدنى اصيل نيست، و كلا به عنوان دليل ارزشى ندارد;مالك حق دارد هر گونه تصرفى در مال خود بكند و اقرار او در اين مورد، دال بر محق بودن‏مدعى نيست، بلكه مبناى پذيرش اقرار او اين است كه مالك مى‏تواند مال خود را به ديگران‏ببخشد، يعنى همان چيزى كه در حقوق اسلامى از آن به نام «قاعده تسليط‏» (39) نام مى‏بريم.

2. اقرار در دعاوى كيفرى: در كتاب مقدس، گاهى مشاهده مى‏كنيم كه بر اساس اقرار،حكم به قتل كسى شده است. نمونه آن در مورد مردى است كه نزد «داود» اعتراف به قتل‏«شاؤل پادشاه‏» كرد و داود وى را بر اساس اين اقرار به قتل رساند:

داود او را گفت كه خونت‏بر سر خودت باشد، زيرا دهانت‏بر تو شهادت داده‏گفت كه من مسيح خداوند را كشتم (كتاب دوم سموئيل، 1:16).

با وجود اين، دادگاههاى جنايى يهود، اقرار را به عنوان دليل اثبات جرم نمى‏پذيرفتند.مبناى اين مساله، يك اصل اساسى در حقوق جزاى يهود است: «هيچ كس نمى‏تواند باشهادت خويش، خود را به ارتكاب جرمى متهم كند» (سنهدرين، 9 ب). (40)

منشا اين اصل، كه در امور كيفرى شخص نمى‏تواند عليه خويش اقرار كند، اين است كه‏طبق مقررات ريعت‏يهود: «انسان فقط به خود تعلق ندارد و همان گونه كه حق نداردموجب آسيب جسمانى ديگران شود، همچنين حق ندارد كه گزندى به خويش وارد آورد». (41)

از آنچه گذشت، معلوم مى‏شود كه در دادگاههاى جنايى يهود، اقرار متهم اعتبار قانونى‏نداشت و به آن توجه نمى‏شد.

Adin steinsaltz مى‏نويسد:

اين قاعده در طول قرنها به عنوان سلاحى قدرتمند در مقابل تلاشهايى كه براى‏اخذ اعتراف با زور يا تشويق و ترغيب صورت مى‏گرفت، به دادگاهها خدمت‏كرد. نه تنها هيچ كس را نمى‏توان واداشت كه خود را با شهادت خويش مجرم‏قلمداد كند، بلكه خود اتهامى (42) هيچ ارزشى ندارد و در دادگاه به عنوان دليل‏پذيرفته نمى‏شود. (43)

3. علم قاضى
در حقوق جزاى اسلامى، علم قاضى يكى از ادله اثبات جرم است. قانونگذار در قانون مجازات‏اسلامى در جرايم گوناگون، مثل لواط (م.120)، سرقت (م.199)، قتل (م.231) و ... علم‏قاضى را به عنوان دليل اثبات جرم پذيرفته است. افزون بر اين، ماده 105 اين قانون،قاعده‏اى كلى براى علم قاضى بيان كرده است: «حاكم شرع مى‏تواند در حق‏الله و حق‏الناس به‏علم خود عمل كند ...».

در قوانين كيفرى يهود، به ويژه در جرايم مستوجب اعدام، علم قاضى به عنوان دليل‏پذيرفته نشده است. در دادگاههاى جنايى نه تنها قضات دادگاه نمى‏توانستند بر اساس علم‏خويش حكم صادر كنند، بلكه حتى اگر وقوع جرم را با چشم خويش ديده بودند، از رسيدگى‏به دعوى منع مى‏شدند. علت آن بود كه ممكن بود تنفر و خشم ايشان مانع از صدور حكم‏منصفانه و بى‏طرفانه گردد.

دستورالعملهاى ثابتى خطاب به دادگاهها وجود داشت كه حتى‏الامكان از صدور مجازات‏مرگ خوددارى ورزند; بنابراين، هر كه را از رعايت رفتار منصفانه نسبت‏به متهم ناتوان‏مى‏يافتند، از هيات قضات اخراج مى‏كردند; مثلا مردان بى‏فرزند و سالخوردگان، صلاحيت‏خدمت در چنين دادگاهى را نداشتند، زيرا به گفته تلمود «آنها غم و غصه بارآوردن بچه‏ها رافراموش كرده‏اند» و بنابراين، ممكن است‏بيشتر علاقمند به اعمال نص دقيق ريعت‏باشند،به جاى آنكه انگيزه‏ها و عواطف متهم را مدنظر قرار دهند. (44)

چنان كه از مطالب فوق روشن شد، در دعاوى جنايى اصل بر رافت و گذشت‏بوده است.قضات سعى مى‏كرده‏اند كه با توجه به انگيزه ارتكاب جرم و موقعيت مجرم، حتى‏الامكان وى‏را از اتهام تبرئه كنند و لازمه اين مساله وجود قضاتى است كه بتوانند در برابر اين اتهام،حداكثر نرمش و رافت را نشان دهند. قاضى كه وقوع جرم را با چشمان خويش ديده است ووقوع اين بزه سنگين وى را خشمگين و از متهم متنفر نموده است، ديگر نمى‏تواند آن‏انصاف و مهربانى را كه مدنظر شريعت است، مبذول دارد و از اين‏رو نمى‏تواند به چنين‏دعاوى‏اى رسيدگى كند.

4. سوگند
الف) سوگند: حقوق كيفرى يهود، همانند حقوق جزاى اسلامى و بيشتر نظامهاى حقوقى،قسم را در عداد ادله اثبات جرايم قرار نداده است. هيچ جرمى، و حتى دعاوى مدنى، با قسم‏قابل اثبات نيست. با اين همه، گاهى كسى كه متهم به ارتكاب جرمى است، مى‏تواند خود رابا سوگند تبرئه نمايد.

در تورات آمده است:

اگر كسى الاغى يا گاوى يا گوسفندى يا جانورى ديگر به همسايه خود امانت دهدو آن [حيوان] بميرد يا پايش شكسته شود يا دزديده شود و شاهدى نباشد، قسم‏خداوند در ميان هر دو نهاده شود كه دست‏خود را به مال همسايه خويش درازنكرده است، پس مالكش قبول كند و او عوض ندهد (سفر خروج، 22:10-13).

در دعاوى جنايى، اگر شاهدى بر مساله نباشد و يا شهادت گواهان پذيرفته نشود، متهم‏بى‏درنگ آزاد مى‏شود و نيازى به اداى سوگند نيست. اصل برائت در دعاوى جنايى كاملارعايت مى‏گردد. تنها در دعاوى مدنى (و جرايم مالى) است كه گاه سوگند مصداق پيدامى‏كند.

ب) قسامه: قسامه در لغت‏به معناى «سوگندها» يا «سوگندخورندگان‏» است.

در كشورهاى مغرب‏زمين، به ويژه از انقراض روم غربى در قرن پنجم ميلادى، اصل برائت‏پذيرفته‏نبود و لذا متهمان‏بى‏گناهى‏خويش را با قسم يا قسامه‏ثابت مى‏كردند. در اين كشورها،براى اثبات بى‏گناهى، چه در قتل و صدمات جسمانى و چه در جرايم عليه اموال و عفت واخلاق خانوادگى، قسامه مرسوم بوده، اما هيچ‏گاه براى اثبات جرم به كار نمى‏رفته است. (45)

فقه اسلامى، قسامه را در قتل و صدمات بدنى پذيرفته است; اما درباره اينكه آيا قسامه‏تنها براى اثبات بى‏گناهى و رفع اتهام از متهم است‏يا اينكه مى‏توان با آن جرم را نيز ثابت‏كرد، بين فقهاى اسلامى اختلاف نظر وجود دارد. بيشتر فقهاى اسلام، ازجمله فقهاى شيعه،بر اين باورند كه قسامه يكى از ادله اثبات قتل است و در صورتى كه ظن (لوث) به ارتكاب‏عمل توسط متهم باشد، مى‏توان با قسامه جرم وى را ثابت كرده، او را مجازات نمود.

قانون مجازات اسلامى در ماده 231، قسامه را در عداد ادله اثبات قتل شمرده است و درمواد 239 تا 256 مقررات آن را بيان داشته است.

برخلاف اين نظر، برخى ديگر از فقهاى اسلامى، از جمله ابوحنيفه، قسامه را دليل‏اثبات‏كننده قتل نمى‏دانند، بلكه آن را تنها دليلى بر اثبات بى‏گناهى متهم مى‏دانند.ابوحنيفه مى‏گويد:

قسامه دليل اثبات‏كننده قتل نيست، بلكه دليلى است كه اهل محله‏اى كه مقتول درآن يافت‏شده، آن را براى نفى اتهام از خود به كار مى‏برند (و به اين وسيله ثابت‏مى‏كنند كه ايشان وى را نكشته‏اند). در اينجا مدعيان قسم نمى‏خورند، بلكه اهل‏محله قسم مى‏خورند كه وى را نكشته‏اند و بدين گونه قصاص را از خود دفع‏مى‏كنند. (46)

آن گونه كه از كتاب مقدس برمى‏آيد، قسامه در كيش يهود پذيرفته شده است. تورات‏چنين مى‏گويد:

اگر در زمينى كه يهوه خدايت‏براى تصرفش به تو مى‏دهد، مقتولى در صحراافتاده، پيدا شود و معلوم نباشد كه قاتل او كيست، آن‏گاه مشايخ و داوران تو بيرون‏آمده، مسافت‏شهرهايى را كه در اطراف مقتول است‏بپيمايند. و اما شهرى كه‏نزديكتر به مقتول است، مشايخ آن شهر گوساله رمه را كه با آن خيش نزده و يوغ‏به آن نبسته‏اند بگيرند [و آن را بكشند] ... و جميع مشايخ آن شهرى كه نزديكتر به‏مقتول است، دستهاى خود را بر گوساله كه گردنش در وادى شكسته شده‏بشويند. و جواب داده بگويند دستهاى ما اين خون را نريخته و چشمان ما نديده‏است. اى خداوند قوم خود اسرائيل را كه فديه داده‏اى، بيامرز و مگذار كه خون‏بى‏گناه در ميان قوم تو اسرائيل بماند. پس خون براى ايشان عفو خواهد شد (سفرتثنيه، 21:1-8).

آن گونه كه از آيات فوق برمى‏آيد، قسامه در جايى كاربرد دارد كه مقتولى يافت‏شود كه‏قاتل آن معلوم نيست و لذا اهل شهرى كه به محل كشف جسد مقتول نزديكتر است، سوگندمى‏خورند كه‏وى را نكشته‏اند. پس‏قسامه براى‏اثبات بى‏گناهى و رفع اتهام پذيرفته شده است.

با مقايسه اين بخش از تورات با آنچه از ابوحنيفه نقل شد، معلوم مى‏شود كه اين دو نظردرباره قسامه، همانند هم است و طبق هر دو، قسامه دليلى است كه اهل محله‏اى كه مقتول‏در آن يا نزديك آن يافت‏شده، براى اثبات بى‏گناهى خود اقامه مى‏كنند.

5. اردالى
اردالى (47) يا داورى ايزدى، دليلى قضايى است كه به ويژه در قرون وسطى متداول بوده است.در اين آزمون، متهم را با شيوه‏هايى سخت مانند وادار كردن به رفتن در آتش يا انداختن دررودخانه‏و ... امتحان‏مى‏كردند.اگر وى‏از اين‏آزمونها نجات‏مى‏يافت، به‏بى‏گناهى‏وى‏حكم مى‏شد.

در قوانين شرق قديم، مانند قانون آشور و قانون‏نامه حمورابى، اردالى يكى از روشهاى‏رايج اثبات جرم بوده است. مطابق قانون‏نامه حمورابى:

اگر مردى به جادوگرى، يا زنى به زنا متهم مى‏شد، او را وامى‏داشتند. تا خود را به‏نهر فرات بيفكند ... اگر زن از غرق شدن نجات مى‏يافت، دليل آن بود كه بى‏گناه‏است; اگر جادوگر غرق مى‏شد، دارايى وى به كسى مى‏رسيد كه او را متهم ساخته‏بود و در صورتى كه نجات مى‏يافت، تمام دارايى كسى كه به وى تهمت زده بود به‏او تعلق مى‏گرفت (48) (مواد 2 و 132 قانون‏نامه حمورابى).

همچنين ماده 17 قانون آشور، در موردى كه مردى به همسر مرد ديگرى اتهام وارد كندو شاهدى نباشد اردالى نهر جارى مى‏گردد. (49)

حقوق اسلام، اردالى را دليل اثبات جرم نمى‏داند و در هيچ يك از جرايم و دعاوى كيفرى‏آن را مثبت ندانسته است.

در شريعت‏يهود، مواردى را مى‏توان يافت كه داورى ايزدى در عداد ادله اثبات جرم‏شمرده شده است. ازجمله براى اثبات خيانت زن به شوهرش از چنين آزمونى استفاده‏مى‏شود: به گفته تورات، اگر مردى نسبت‏به زنش بدگمان شود و گمان برد كه او با مردديگرى همبستر شده، ولى شاهدى نداشته باشد، براى روشن شدن حقيقت، زن خود راپيش كاهن مى‏برد. كاهن مقدارى آب مقدس در كوزه مى‏ريزد و مقدارى از غبار كف عبادتگاه‏را با آن مخلوط مى‏كند. آن‏گاه كاهن از زن مى‏خواهد كه قسم بخورد بى‏گناه است و به اومى‏گويد: اگر غير از شوهرت مرد ديگرى با تو همبستر شده، از اثرات آب تلخ لعنت مبراشوى. ولى اگر زنا كرده‏اى، خداوند گريبانگيرت شود و شكمت متورم شده، نازا شوى. زن بايدبگويد: آرى چنين شود. بعد كاهن اين لعنتها را در يك طومار بنويسد و آن را در آب تلخ‏بشويد، سپس آن آب تلخ را به زن بدهد تا بنوشد.

و چون آب را به او نوشانيد اگر نجس شده و به شوهر خود خيانت ورزيده باشد،آن آب لعنت داخل او شده تلخ خواهد شد و شكم او متنفخ و ران او ساقطخواهد گرديد و آن زن در ميان قوم خود مورد لعنت‏خواهد بود. و اگر آن را زن‏نجس نشده، طاهر باشد آن‏گاه مبرا شده اولاد خواهد زاييد (سفر اعداد،5:28-27).

اين آزمايش، قانون بدگمانى يا غيرت ناميده شده است. (50) افزون بر اين، دعاى سليمان‏پادشاه در كنار معبد، شاهدى بر قبول داورى ايزدى در شريعت‏يهود است:

هر كس متهم به جرمى شده باشد و از او بخواهند كنار اين قربانگاه سوگند ياد كند كه‏بى‏گناه است، آن وقت از آسمان بشنو و داورى كن اگر به دروغ سوگند ياد نموده و مقصرباشد وى را به سزاى عملش برسان. در غير اين صورت، بى‏گناهى او ثابت و اعلام كن (اول‏پادشاهان، 8:32-31).

جمع‏بندى و خلاصه بحث
از مجموع آنچه گذشت، معلوم مى‏شود كه در حقوق كيفرى يهود، تنها دليل اثبات‏كننده‏جرايم مستوجب اعدام (51) و نيز صدمات بدنى و جرايم جنسى، شهادت، آن هم با شرايط ومحدوديتهاى بسيار و دقيق، است و اين جرايم با هيچ دليل ديگرى قابل اثبات نيست.

اقرار تنها در دعاوى حقوقى و جرايم مربوط به اموال (مثل سرقت) پذيرفته مى‏شود و دردعاوى كيفرى متهم حق ندارد عليه خود اقرار كند و حتى اگر اقرار كند، به آن ترتيب اثر داده‏نمى‏شود.

علم قاضى حداقل در جرايم مستوجب اعدام ارزش اثباتى ندارد و حتى قاضى كه شاهدوقوع جرم بوده، نبايد جزو هيات قضات (يعنى 23 قاضى رسيدگى‏كننده) باشد.

قسم و قسامه به عنوان دليل اثبات جرم پذيرفته نشده است.

اردالى، بر اساس تورات، تنها در نوعى از جرايم جنسى پذيرفته شده است. با اين همه‏نمى‏توان آن را در عداد ادله شمرد و دادگاههاى جنايى يهود بر اساس آن حكم نمى‏كردند;چرا كه دليل مورد قبول اين دادگاهها منحصرا شهادتى محكم و متقن بود.

با اين همه، از آنجا كه سخت‏گيرى در ادله، به عدم اثبات جرايم و درنتيجه بى‏پروايى‏مجرمان مى‏انجامد، براى دادگاههاى حكومتى، و نيز دادگاههاى دينى - هنگامى كه به عنوان‏نهاد اجراى و براى حفظ نظم عمومى تشكيل مى‏شدند - محدوديت ادله كمتر بود و اين‏دادگاهها مى‏توانستند براى جلوگيرى از هرج و مرج و حفظ نظم جامعه، ادله گوناگونى را مورداستناد قرار مى‏دهند.

كتابنامه
الف) منابع فارسى و عربى

1. كتاب مقدس، انجمن پخش كتب مقدسه.

2. ترجمه تفسيرى كتاب مقدس

3. آشورى، محمد: آيين دادرسى كيفرى، ج‏1، چاپ اول، انتشارات سمت، تهران: تابستان‏1375.

4. - : عدالت كيفرى از ديدگاه حمورابى، نشريه مؤسسه حقوق تطبيقى، شماره‏7، تهران: 1359.

5. ا. كهن، راب: گنجينه‏اى از تلمود، ترجمه امير فريدون گرگانى، چاپ زيبا، 1350.

6. بى، ناس، جان: تاريخ جامع اديان، ترجمه على‏اصغر حكمت، چاپ سوم، انتشارات علمى وفرهنگى، تهران: 1373.

7. خزانى، منوچهر: جزوه «آيين دادرسى كيفرى‏» (2)، دانشگاه شهيد بهشتى.

8. دورانت، ويل: تاريخ تمدن، ترجمه احمد آرام و ديگران، ج‏1، چاپ پنجم، انتشارات علمى وفرهنگى، تهران: 1376.

9. عوده، عبدالقادر: التشريع الجنائى الاسلامى مقارنا بالقانون الوضعى، ج‏2، دارالكتاب العربى،بيروت.

10. گلدوزيان، ايرج: حقوق كيفرى تطبيقى، ج‏1، چاپ اول، تهران، ماجد، 1374.

11. مجموعه من المؤلفين: شريعه حمورابى و اصل التشريع فى الشرق القديم، ترجمه بالعربى‏اسامه سراس، دمشق، دار علاءالدين، 1992.

12. ميك، تئوفيل: قانون‏نامه حمورابى، ترجمه كاميار عبدى، چاپ دوم، سازمان ميراث‏فرهنگى، تهران: 1376.

+ نوشته شده توسط hossein1221 در و ساعت 0:44 |
تورات يعني تعليم و بشارت ، كتابي است آسماني كه بر پيامبر عظيم الشان حضرت موسي عليه السلام نازل شده است .
ولي يهوديان ، اين كتاب را تحريف كرده و خرافات و افسانه هاي زيادي درآن جاي دادند ، بطوري كه امروز به صورت يك كتاب مضحك و عجيبي در آمده است .
نويسندگان تورات ، اشخاص مجهول الهويه و گمنامي هستند كه قرآن درباره آنها مي فرمايد : ォ پس واي بر كساني كه از پيش خود چيزي نوشته و به خداي متعال نسبت دهند تا به بهاي اندك و متاع ناچيز دنيا بفروشند ، واي بر آنها از آن نوشته ها و آنچه از آن بدست آرند.(بقره 78)

+ نوشته شده توسط hossein1221 در و ساعت 0:41 |
مجموعه عهد عتيق و جديد راكتاب مقدس گويند .ا لبته در بين اهل كتاب به آن (كتاب ) گویند; یعنی که فقط اين مجموعه نوشته ها لياقت ناميدن به ( كتاب ) را دارد . ولي لفظ ( كتاب مقدس ) هم رايج است .

عهد به معناي عقد وقرارداد بين انسان وخدا يا با شخصي ديگر است . عهد عتيق اسمي است كه مسيحيان آن را در مقابل عهد جديدي كه مژده آن در قسمت هاي عهد عتیق آمده است (ارمیا به تورات وساير كتب خاص يهود داده اند . ومنظور از عهد جديد شريعت عيسوي عليه السلام مي باشد .مسيحيان تقريبا تمامي عهد عتيق و عهد جديد فعلي را قبول دارند ولي يهوديان فقط قسمت عهد قديم را قبول دارند .تر جمه هاي بسياري از كتاب مقدس انجام گرفته است و ملتهاي مختلفي از آن استفاده كرده اند و از ماندگارترين كتب ديني - تاريخي بوده است . از جمله سازمانهاي بسياري كه در نشر كتاب مقدس فعالند (انجمن كتب مقدسه ) است و در سال 1804 م در لندن پايه گذاري شد و در بيشتر ممالك شعباتي دارد. اين سازمانها مسيحي هستند و يهوديان كتاب خود را به طور مجزا چاپ نمي كنند زيرا دين يهود تبليغ ندارد . طريقه استفاده از كتاب مقدس چنين است كه : ابتدا نام سفر (كتاب ) خاص مورد نظر در كتاب مقدس را مي نگارند وسپس نام ( شماره ) باب خاصي از آن سفر وسپس شماره فقره ( بند , آيه ) مورد نظر از آن باب را . كتاب مقدس فعلي شامل 66 كتاب مي باشد تفسير هاي متعددي از اين كتاب وجود دارد ونقدهاي خوبي هم موجود مي باشد كه در بخش منابع تحقيق معرفي شده اند . (بغض آنها )

عهد عتيق

عهد عتيقي كه همه اهل كتاب قبول داشته باشند ,شامل 39 جلد كتاب (سفر ) مي باشد .اينها كتب مقدس يهوديان هستند. براي دسته بندي كلي عهد عتيق مي توان كتاب رابه سه گروه اساسي تقسيم كرد : تورات ,كتبوئيم , نبوئيم
تورات : ( اسفارخمسه ): شامل 5كتاب مي باشد : آفرينش ( پيدايش ) خروج ,لاويان , اعداد , تثنيه . در اين بخش به شر ح چگونگي خلقت آدم و پيامبران الهي تا ظهورو فوت حضرت موسي ( عليه السلام ) و فرامين ايشان مي پردازد .

كتوبيم : ( نوشته جات اين قسمت كه 17 كتاب دارد , ادامه تاريخ يهود و شرح عقايد وآداب ورسوم واخلاق قوم بعد از حضرت موسي مي باشد نام كتب آن بدين قرار است : يوشع , داوران , روت , صموئيل 1, صموئيل 2, پادشاهان 1 , پادشاهان 2, تواريخ ايام 1, تواريخ ايام 2, عزرا , نحميا , استر , ايوب , مزامير ( زبور ) امثال سليمان (عليه السلام ) جامعه وغزل غزلهاي سليمان ( عليه السلام )

نبوييم : ( نبوات انبيا ) براي معرفي اين قسمت ابتدا مناسب است معناي نبوت را در فرهنگ يهودي بررسي كنيم :

معناي نبوت در يهود

در عبري پيامبر را بيشتر نبي گويند البته معناي ديگري هم براي نبي هست از جمله كسيكه از طرف خدا خوانده شده , تائيد, اعلام , توبيخ كردن , جذبه اي خاص داشتن ,خبر دادن از اخبار وامور ديني , پيشگويي. به طور اعم نبي جادو گران مقدس ومناديان طريقه اسرائيل و مردم دانشمند و صاحب امتياز را هم شامل مي شد , ولي به طور اخص انبياي مفسر كلام الهي و منتقد رفتار هاي غير ديني( ضد ديني ) قوم را شامل مي شد . در متون قديمي ترازعهد عتيق, بيشتر به معناي بر انگيختن , الهام گرفتن و انذار دادن آمده است . و بيش از 300 بار اين كلمه در عهد عتيق آمده است . به معناي سخن گو و باز گوينده سخن هم به كار رفته است . و به دليل تخليط معناي نبي با جادو گري در بعضي اعصاربرخی پيا مبران مثل ( عاموس ) نمي خواستند او را نبي بنامند و مي گفت من شبان وشبان زاده ام . در اعتقادات تلمودي از مهم ترين كتب قوم يهود نبوت و پيش گويي كردن به معناي قدرت انسان در ابلاغ و تفسير ميل واراده الهي به كاررفته است كه سبب اصلي وعامل اصلي اين قدرت روح القدس مي باشد . در اين بخش منظور از نبوت پيشگويي مي باشد .

براي فهم كتب پيشگويي هاي انبيا كه بيشتر به حالت رمز و كنايه آمده است بايد اطلاعات تاريخي دقيقي از حوادث آن دوران داشته باشيم اين بخش شامل 17 كتاب مي باشد : اشعيا , ارميا , حزقيال , دانيال , (انبيا عظيم ) یوشع , يوئيل , عاموس , عوبد يا يونس , ميكاه , ناحوم , حبقوق , صفنيا, حجي , زكريا و ملاكي (انبیا صغير )

اپوكریفای عهد عتيق : آپوكرفيا به معناي پوشيده است . در بعض چاپهاي كتاب مقدس در ادامه عهد عتيق كتابهاي ديگري هم هست كه پروتستانهاي مسيحي كه سنت گرا تر هستند آنرا به عنوان بخشي از كتاب مقدس نمي پذيرند ولي كاتوليگها وارتدوكسها آنرا مي پذيرند و يهوديان همواره در آن شك داشته اند . از نظر ترتيب وتعداد, كتب آپوكريفا در چاپهاي مختلف با هم فرق دارند . منبع بيشتر اين كتابهاي آپو كريفا ترجمه سبعينه (هفتاد ) مي باشد . ترجمه هفتاد به دستور بطلموس فيلادلفوس پادشاه مصر توسط 72 نفر در سال 258قبل.ازمیلاد ازعبري به يوناني ترجمه شد . يك مجموعه آپوكريفا به زبان عربي در 241 صفحه متشكل از ده كتاب است : طوبيا , يهويت , استر , حكمت , يشوعبن ليراخ, باروك, نامه ارميا, دانيال, مكابيان1,مكابيان2, در بعضي اقوال تعدادكتب آپوكريفا 7تا است.

عهد جديد :

عهد جديد قسمت دوم كتاب مقدس مي باشد ومنظور تربيت عيسوي كه پيمان جدید خداوند با قوم يهود است .عهد جديد تماما بعد از وفات حضرت مسيح (عليه السلام ) يعني بعد از 30 ميلادي نوشته شده است و شامل 4قسمت است : اناجيل , اعمال رسولان, نامه هاي رسولان, مكاشفه اناجيل : انجيل به معناي مژده مي باشد , يعني مژده به رسيدن پيماني جديد با قوم . تعداد اناجيلي كه فعلا هست 4تا مي باشد . متي , مرقس , لوقا , يوحنا. که دوانجیل متی ویوحنا را حواريون حضرت (شاگردان ايشان ) نوشته اند به همين نام و لوقا ومرقس هم نام دو تن از شاگردان حواريون است كه دو انجيل ديگر را نوشته اند . اناجيل ابتدا به زبان يوناني بوده اند . ولي در قرن 2و3 ميلادي به زبانهاي بسيار ديگري هم ترجمه شده اند

البته اناجيل ديگري هم نوشته شده بود مثل انجيل فيليپ, توما , نيقود لموس , ولي همان 4انجيل مذكور رسميت يافت در قرن اخير انجيلي به نام برنابا هم مشهور شده است كه مسيحيان آن را مجعول مسلمين مي دانند زيرا بشارت به ظهور پيامبر اسلام (ص) دارد .اناجيل در رابطه با تعاليم وسرگذشت حضرت عيسي مسيح (عليه السلام ) مي باشد

اعمال رسولان : در قرن اول ميلادي در باره سيرت رسولان ومبلغان مسيحيت نوشته شد ولي صرفا يكي از آنها رسميت يافت وآن را لوقا نوشته است.

نامه هاي رسولان : طبيعتا حواريون (رسولان )نامه هايي به سايرين داشته اند . بعضي نامه ها در اثر مرور زمان اهميت پيدا كرده است و در عهد جديد ماندگار شده است . تعداد آنها 21عدد مي باشد كه 13عدد را پولس نوشته است نويسنده يكي معلوم نيست (احتمالا پولس است) يكي به دست يعقوب در انتقاد از پولس نگاشته شده است. دور ساله را پطرس وسه نامه را يوحنا ويكي را هم يهودا نوشته است. بعضي از مسيحيان ( كاتوليك ها ) رسالت پولس را قبول ندارند زيرا وي حق خلافت حضرت عيسي را از پطرس غصب كرده است و بانظريات او مخالفت ورزيد ولي متاسفانه مردم او را پذيرفتند . پروتستانها اين نامه ها را قبول دارند . ( به عقيده استاد توفيقي در صفحه 143 آشنايي با اديان بزرگ همه عهد جديد موجود مورد قبول همه مسيحيان است )

مكاشفه : پايان بخش عهد جديد مكاشفه يوحناست که راجع به پيشرفت هاي در پيش روي مسيحيت گفتگو می کند. مطالب اين كتاب به صورت رويايي بيان شده است و به همين جهت بسيار شبيه كتب انبياي يهود مي باشد .

اپوكريفاي عهد جديد : همانگونه كه اشاره شد عهد جديد هم كتب آپوكريفايي داشته است حتي بيش از عهد قديم ولي در همان قرون 2و3 ميلادي مسيحيان برهمین27 كتاب عهد جديد به توافق نسبي رسيده اند .

بحثي در حجيت كتاب مقدس :

غالب اهل كتاب تورات را نوشته حضرت موسي (عليه السلام ) مي دانند و ساير كتب عهد عتيق را نوشته صاحب نام همان كتاب و انجيل را هم نوشته رسولان در باره تعاليم و زندگي نامه حضرت عیسی ( عليه السلام ) مي دانند و آن را مقدس مي دانند . چرا كه به عقیده آنها روح القدس هر طور مي خواسته نويسندگان اين كتب را رهبري كرده كه وحي الهي اين چنين به مردم برسد .

درباره اينكه آيا مي توان نوشته هاي داخل كتاب مقدس موجود با 46 كتاب را پذيرفت يا نه , يعني در موردحجيت داشتن آن بحثهاي فراواني به خصوص بين مسلمانان و اهل كتاب م وحتي بين خود دانشمندان اهل كتاب و فرقه هاي متعدد آنها می باشد. مسيحيان معتقدند كه خداوند كتاب مقدس را به وسيله روح القدس پديد آورد و براي اين منظور مولفانی را از بشر جهت نوشتن آنها بر انگيخته و آنان را در نوشتن به گونه اي ياري كرده كه فقط چيز هايي را كه او مي خواسته نوشته اند .

ولي با توجه به متون مقدس وبالخصوص خود كتاب مقدس آنان اين مولفان بشري را معصوم نمي دانند كما اينكه دراناجيل آمده كه طبق پيشگويي حضرت مسيح (عليه السلام ) همه رسولان در مورد او لغزش داشته اند و وقت دستگيري او را رها كردند و به توصيه وي مبني بر تهيه شمشير عمل نكردند . واين عدم عصمت زمينه اي مي شود براي ساير اشتباهات رسولان و اين علاوه بر تاثير پذيري نویسندگان کتاب مقدس وپولس (كه بخش عمده اي از عصر جديد مربوط به او است )از فرهنگ هاي بابلي وبت پرستي ویهودیت تحریف شده است , كه با كشف تومارهايي در منطقه بحر الميت در 1947 م . بسياري از اعتقادات مسيحيان برهنه شد و موافقتش با فرهنگ هاي بت پرستي آشكار شد.

البته بايد تاملات وگفتارهاي منتقدين كتاب مقدس از جمله با روخ اسپينوزاي يهودي را هم در نظر داشت كه به طور علمي اثبات مي كند كه اعتقاد به نوشته شدن 5 سفر تورات توسط حضرت موسي (عليه السلام ) صحيح نيست و فردي بعد از ايشان آنها را نوشته گر چه خود ايشان هم نوشته هايي داشته اند . عجيب است چطور بسياري از اهل كتاب , كتابي را كه در آن محل دفن وشرح وفات وسوگواري 30 روزه قوم يهود بررحلت موسي كليم نگاشته شده و آن هم به صورت گزارش نه پيشگويي پيامبرانه نوشته خود آن حضرت مي دانند (!)

پروفسور روژه گارودي انديشمند مسيحي كه بعد ها مسلمان شد در كتاب تاريخ يك ارتداد (ص58) مي نويسد : (تورات (اسفار پنج گانه ) و كتابهاي (تاريخي ) _ بدان گونه كه بيش از يك قرن پيش شارحان اثبات كرده اند ) يك سر هم بندي مكتوب از سنتهاي شفاهي است كه به دست وقايع نگاران قرن نهم صورت گرفته است , ونيز به دست كاتبان منحرف زمان حضرت سليمان (عليه السلام ) كه دل مشغولي اصلي شان اين بوده است كه فتوحات داود (عليه السلام ) و امپراطوري او را , با بزرگ نمايي آنها , مشروعيت بخشند , و حال آنكه , از سوي ديگر , نه آثار باستان شناختي و نه مداركي به جزداستانهاي كتاب مقدس , هيچ امكاني براي بررسي تاريخي اين فتوحات فراهم نمي آورد . نخستين رويدادي كه مورد تاييد بيرون (از كتاب مقدس ) است .به سليمان (عليه السلام ) مربوط مي شود , رد پاي او را در بايگاني هاي آشوري مي توان يافت . تا آن زمان , هيچ گونه منبع بيرون از داستانهاي كتاب مقدس براي محك زدن تاريخيت آنها وجود ندارد .

وي در جاي ديگر در (ص 37 ) همان كتاب مي آورد :از نظر راويان توراتي , تاريخ مبادي اسرائيل از يك رشته دورانها با حدو مرز كاملا مشخص تشكيل شده است . اينان تمامي خاطرات , داستانها , افسانه ها , حكايات يا اشعاري را كه بر دوش سنت شفاهي , به ايشان رسيده است , را در يك چار چوب شجره نامه اي و زماني _ تاريخي دقيق جاي مي دهند : اين نماي تاريخي به اعتراف تقريبا تمامي شارحان مدرن, فوق العاده ساختگي است . كارهاي آلبرشت الت و مارتين نث به ويژه نشان داده اند كه تقسيم بندي به دورههاي متوالي (شيوخ اسرائيل_ فرمانبرداري در مصر _ فتح كنعان) مصنوعي است . تا اينجا روژه گارودي از آلبرد پوري استاد عهد عتيق دانشكده الهيات پروتستان ژنو كه درتزدکترای خود پژوهشهاي بزرگترين تاريخ دانان و مفسران معاصر رادر هم ادغام كرده بوده نقل مي كرد , وي در ادامه به قلم خود مي نويسد :) خانم فرانسواز اسميت رئيس دانشكده الهيات پروتستان پاریس تحقيقات مربوط به شرح وتفسير معاصر را , هم سو با تز آلبرد پوري ,خلاصه ميكند و مينويسد : پژوهشهاي تاريخي اخير , نمودارهاي كلاسيك مهاجرت جمعي از مصر , فتح كنعان , وحدت ملي اسرائيل پيش از تبعيد و مرزهاي دقيق را افسانه وتخيل مي شمارد . اطلاعات تاريخ نگاري توراتي نه درباره آنچه حكايت ميكند , بلكه درباره كساني است كه آنرا مي سازند ومي پردازند . در همان جا چندين منبع ديگري هم معرفي شده است .

ايشان در محل ديگري (ص49) چنين مي نويسد : از خود كتاب مقدس بر مي آيد كه دو نگارنده اصلي آن يهوليست والوهيست هيچ كدام يگانه پرست نبوده اند , آنان فقط برتري خداي عبري را بر ديگر خدايان و(حسد ) او را در قبال آنان اعلام مي كنند و خداي , كامش همچون ديگر خدايان به رسميت شناخته مي شود .

به علاوه بايد تضادهاي دروني نويسندگان رسمي كتاب مقدس با هم را در نظر داشت كه اين را يك اهل كتاب ظاهر گرا هم نمي تواند رد كند . مثلا اختلافات پولس با ساير رسولان و شدت آن تا بدانجا ست كه گاهي آنها را (برادران كذبه ) مي خواند ( رساله دوم به 11:-22- 33 ) و حتي تناقضات بين پولس با گفتار هاي حضرت مسيح هم در كتاب مقدس مي باشد . (زساله پولس به روميان 13-1-7 كه مخالف لوقا 13: 31-33 مي باشد ) به نظر شما به عنوان يك شخص عاقل ومتفكر و بي طرف به كدامين قسمت كتاب مقدس يا به كدامين حرف كدام نويسنده اعتماد كنيم ؟!

جز آنچه گذشت اختلافات زيادي كه بين خود اناجيل اربعه و افتراقات مابين اناجيل وساير كتب عهد جديد و فرقهاي اينها با كتب عهد عتيق همراه با اختلافات نسخي كه از عهد عتيق وجديد موجود است , كاملا قابل تعمق هستند .( براي نمونه به كتاب معرفي كتب آسماني آقاي حسام نقبايي ص144رجوع كنيد ) و اينها منهاي اختلافات دروني هر باب از عهد قديم وافتراقات سبك نگارش آنهاست آنگونه كه ويل دورانت (تاریخ تمدن ج1ص486) مي نويسد : جان استروك در سال 1753 م. به اختلاف متون تورات اشاره كرد (از جمله آنكه : دو داستان متشابه ومجزي در سفر jeanAstruc پيدايش آمده است . در يكي از خالق به عنوان يهوه و در ديگري به عنوان الوهيم ياد شده است عقيده دانشمندان بر آن است كه داستانهاي ويژه يهوه در يهودا وداستانهاي مخصوص به الوهيم در افراييم (مملكت شمالي ) نگارش يافته وبعد از سقوط سامره آن دو دسته داستانها را به يكديگر آميخته و از آن يك داستان ساخته اند . تمام اين موارد را بايد هم آوا با تشكيکات مورخين در سالم ماندن تورات وانجیل ديد و اقوال قر آن كريم وسخنان ائمه هدي علیهم السلام ) ( كه حرف هايشان از سنديت قطعي وظني نزديك به قطع بر خوردار است ) مبني بر تحریف در كتاب مقدس ونگفتن و كتمان بعض آن توسط علماي يهود وتحريف گفتاري آن توسط مردم لجوج يهود را هم بايد مد نظر قرارداد .

با اين همه اصلا قر آن معتقد است كه انجيل كتابي آسماني بوده كه بر خود حضرت مسيح (عليه السلام ) نازل شده است نه اين كه زندگي نامه اي باشد كه بعد از ايشان نگارش يافته باشد و ايشان خود وحي مجسم باشد و خداي پسر (!) و در سنديت و تواتر قر آن هم كه هيچ شك وشبهه اي نيست . ( اگر هم باشد دلايل كافي آنرا رد مي كند )

جالب است توجه كنيم كه قديمي ترين نسخه هاي تورات وانجيل كه موجود هستند مربوط به حدود چندين قرن بعد از نوشته شدن توسط كاتبين ادعايي اهل كتاب مي باشد . و معلوم نيست در اين چند قرن آيا همان متن اصلي باز نويسي شده يا به عقيده بعضي محققين تورات اصلي كاملا از بين رفته وبعدا كاهنين سنت هاي شفاهي خود را به عنوان كتاب مقدس به خورد مردم داده اند. در اين رابطه استاد توفيقي در ص136 آشنايي با اديان بزرگ مي نويسد : ( قديمي ترين نسخه هاي عهد عتيقمربوط به 2000سال پيش (يعني ا1300 سال بعد از مرگ نويسنده ادعايي تورات ( حضرت موسي كه قرن 13 پيش از ميلاد فوت كرد) و قديمي ترين نسخه هاي عهد جديد مال 1600 سال قبل ( يعني حدود 350 سال بعد از مرگ نويسندگان اناجيل ) مي باشد . و البته بايد تعداد اين نسخه ها واينكه آيا تواتر بر كذب در همين نسخه ها چطور است ( يعني آيا نسخه هاي 2000ساله متواترند يا نه) هم بررسي كرد . چرا كه مثلا قر آن كتاب اصلي مسلمانان در تمام دوران 1400ساله به طور تواتر نقل شده است و اين راهي منطقي واصولی در اطمينان به اين همان يك كتاب است كه فعلا در دست ماست .

كني كات كه از محققين مي باشد مي گويد تمام نسخه هاي عهد عتيق كنوني بين 1000و1400 ميلادي یعنی 2300 الی 2700 سال پس ازمرگ حضرت موسی نوشته شده است يكي ديگر ازانديشمندان به نام والتن مي نويسد : نسخه هاي شش قرن پيش بسيار كم ياب است و نسخه هاي 7قرن يا 8قرن پيش در نهايت كميابي است .

عالم ديگري به نام فيليستین شاله مي گويد : هيچ يك از كتاب هاي اصلي خطي كتاب مقدس اكنون به زبان عبري موجود نيست .... وو قديمي ترين نسخه خطي عبري كه در دست است , از قرن دهم بعد از ميلاد (1000م ) تجاوز نمي كند . ريس در كتابش كه با همكار ي عده اي از محققان نگاشته مي آورد : ( تمام نسخه هايي كه در قرن 7 يا 8 ميلادي نوشته شده بود , به دستور شوراي يهود نابود شد , چرا كه آنها با نسخههاي مورد توجه آنان مخالفت فراواني داشت ) و اين اولين شوراي علماي اهل كتاب نبود كه چنين عملي كرد كه هر چه خود مي خواست گذاشت بماند بلكه بار ها مردم يهود واهل كتاب حرف شوراي علماي خود را پذيرفتند علمایی كه تورات هم نزد آنها با تيراژ محدود نگهداري مي شد و معلوم نيست كه واقعا همان را كامل براي مردم ارائه كرده باشنددر صورتي كه حتي بعضي روايات مسلمانان در يك نسل تنها 110 راوي شيعي عادل موثق و بسياري روات مجهول الوثوق ومجهول النسب دارد , قر آن كه بسيار محكم تر از اينها ست .( كتاب مقدس فعلي مصوبه شوراي تر نت (1546 م ) است كه اهل كتاب بايد او را وحي آسماني بدانند .

براي مطالعه كافي در اين قسمت مي توان به كتابهاي اظهار الحق , الهدي الي دين المصطفي , مفهوم تومارهاي بحر الميت , سير تاريخي تورات , تاريخ يك ارتداد , رساله اي در الهيات و سياست و .... و خود كتاب مقدس رجوع نمود .

با توجه به اين موارد حجيت كتاب مقدس سندا و دلالتا مورد خدشه است و ا دعاي اهل كتاب مبني بر سالم ماندن از تحريف و وحي بودن يا آسماني بودن كتاب مقدس قابل تامل است .

خير الله اورس در كتاب موسي ويهوديت , تاريخچه تغييرات تورات را چنين بيان مي كند : (ص37) و اين غير از ديگر تحريفات مذ كور است :

1- افسانه الهيات(دبورا ) و آواز هاي كهن , بعد از سالهاي 1000 ق.م
2- يهوه قبل از سالهاي 850 ق .م
3- الاهيم , بعد از سالهاي 750 ق.م (ا لاهيم يعني الهامات )
4- يسوع , احكام , صموئيل , بعد از سالهاي 500 ق.م
5- تغييرات لاويان از بخش بعد از 25 توسط كاهنان وتغييرات شماره ها از بخش 10 به بعد , بعد از سالهاي 444ق. م
6- دوباره سازي كتب حضرت موسي توسط كهنه , بعد از سالهاي 450 ق.م
7- تواريخ ايام ,عز يا ونحمیا , بعد از سالهاي 300 ق. م
در اينجا ذكر اين نكته بد نيست كه مهم ترين هدف از تحريف , جعل تورات وانجیل به عنوان آلت وابزاري در دست رهبران خود پرست اهل کتاب خصوصا يهود بوده كه از فطرت خدا جويي ودين خواهي مردم سوئ استفاده كنند و به فعاليتهاي شهوت پرستانه ودیکتاتورمآبانه خود رنگ تقدس بزنند . كمااينكه امروز مشاهده سوئ استفاده فجيع صهيونيستها از متن كتاب مقدس هستيم و مي بينيم سازمانهاي يهودي ضد صهيونيستي ومسیحیان خصوصاً منتقدان صهيونيسم و يهوديت را كه تفاسير آنها را باطل مي شمرند .

+ نوشته شده توسط hossein1221 در و ساعت 0:40 |
گروه‏هاو سازمان‏هاى تروريستى
صهيونيستى پيش از تشكيل اسرائيل


مهم‏ترين گروه‏ها و سازمان‏هاى تروريستى صهيونيستى كه از اوايل قرن بيستم توسط جنبش صهيونيسم شكل گرفت، و در فلسطين دست به عمليات تروريستى زدند، عبارت‏اند از:

× سازمان هاشومِر

اين واژه در زبان عبرى به معناى »نگهبان و محافظ« مى‏باشد. اين گروه از ابتدايى‏ترين و مهم‏ترين سازمان‏هاى تروريستى صهيونيستى، پيش از بنيادگذارى رژيم صهيونيستى است؛ كه فعاليت آن دفاع و پاسدارى از مستعمره‏هاى يهودى‏نشين در فلسطين بود. عاموس پرلمتر Perlmutterدر كتاب نظامى‏گرى و سياست در اسرائيل مى‏نويسد:
»اولين واحدهاى دفاع يهودى در آوارگى، در اواخر قرن نوزدهم، در اروپاى شرقى تشكيل شد. در سال 1905 ، حزب پوعالى صهيون كه پيش از جنبش سوسياليستى صهيونيستى تشكيل شده بود، بر تشكيل دسته‏هاى پاسداران در فلسطين نظارت داشت. در سال 1909 ، جاى آن‏ها را دسته‏هاى پاسدارى مشهور هاشومر گرفت.
در ابتداى امر، هاشومر مجموعه‏ى همبسته‏اى از صهيونيست‏ها را در بر نمى‏گرفت؛ بلكه تركيبى از صهيونيست‏هاى شرق اروپا و اوكراينى و قفقازى در آن فعال بودند. سپس، يهوديان ماركسيست روسى به آن پيوستند، و روح نظامى‏گرى را در آن ايجاد كردند.«(68)

لئونارد مُزلى مى‏نويسد:
»اين مهاجران صهيونيست در سال 1907 يك سازمان نظامى به نام بارگيورا )جمعيت سرى يهودى( تشكيل دادند. مأموريت جمع‏آورى اطلاعات سرى، از جمله مأموريت‏هايى بود كه بر عهده‏ى اين سازمان گذاشته شد. سپس سازماندهى آن پس از دو سال تجديد شد و نام آن به هاشومر يا پاسدار )نگهبان( تغيير يافت.«(69)

مهاجران يهودى كه بارگيورا را تشكيل دادند، عبارت بودند از: اسحاق بن تزوى، الكساندر زيد و اسرائيل شوحط.
هر چند سازمان هاشومر در ابتدا با هدف حراست و نگهبانى از مستعمره‏هاى يهودى‏نشين به وجود آمد؛ اما بعدها به يك سازمان تروريستى و توطئه‏گر - پرلمتر نيز اين عنوان را به كار برده است - و نظامى و جاسوسى تبديل شد. هاشومر در بيشتر سازمان‏هاى سوسياليستى صهيونيستى نفوذ كرد، و عليه فلسطينى‏ها به فعاليت تروريستى پرداخت.
هاشومر علاوه بر فعاليت پاسدارى و حراست از مستعمره‏هاى صهيونيستى در فلسطين، تعدادى مستعمره‏ى يهودى‏نشين احداث كرد، تا يهوديان مهاجر اروپاى شرقى در اين مستعمره‏ها اسكان دهد.
»اولين مستعمره‏اى كه هاشومر آن را احداث كرد، مستعمره‏ى مرجابيا در دره‏ى بيسان بود. پس از آن دو مستعمره‏ى ديگر نيز احداث كرد. يكى به نام تل حدشيم دره‏ى بيسان؛ و ديگرى به نام كفر جلعادى در روستاى مطله در منطقه‏ى الجليل.«(70)
»در ابتداى جنگ جهانى اول، هاشومر تحت تعقيب ترك‏ها قرار گرفت. به ويژه پس از دستگيرى ليسانسكى، يكى از اعضاى گروه جاسوسى صهيونيستى موسوم به نيلى، اسرار سازمانى و تشكيلاتى هاشومر كشف شد. اين امر منجر به دستگيرى 12 تن از اعضاى اين سازمان شد.«(71)
با اين وجود ترك‏ها نتوانستند اطلاعات كاملى را از فعاليت اعضاى اين سازمان در شبكه‏ى جاسوسى صهيونيستى به دست آورند. به همين لحاظ:
»]هاشومر[« از تعقيب مقامات ترك جان سالم بدر برد؛ ولى نتوانست از عواقب جاسوسى آن، كه كوتاه شدن عمر فعاليت و انحلال آن بود، رهايى يابد. پس از سقوط فلسطين به دست نيروهاى بريتانيايى، مشخص شد كه تعدادى از رهبران هاشومر عملاً در يك شبكه‏ى جاسوسى كار مى‏كردند؛ و به صورت حلقه‏ى اتصال بين آن و كميته‏ى سياسى ييشوف(72) يهودى فعاليت مى‏كردند. يكى از مأموريت‏هاى آن‏ها، انتقال مبالغ مالى زيادى به كميته‏ى مزبور بود. هر چند بعدها معلوم شد كه بعضى از كمك‏هاى مالى دريافتى هرگز به كميته نرسيد، و در جيب‏هاى تعدادى از مسؤولان هاشومر جاى گرفت.«(73)
در طى دوران قيموميت انگليس بر فلسطين، هاشومر فعاليت‏هاى تروريستى و نظامى خودش را بر ضد فلسطينى‏ها و انگليسى‏ها شدت بخشيد.
»در ابتداى دهه‏ى 20 ، هنگامى كه صهيونيست‏ها براى تأسيس يك نيروى نظامى و جنگجوى بزرگ واحد احساس نياز كردند، هاشومر راه‏حل پيشنهادى خود را مبنى بر تشكيل سازمان هاگاناه ارايه كرد، و به تأسيس اين نيرو مبادرت ورزيد. اما تعدادى از اعضاى هاشومر پيشنهاد پيوستن به هاگاناه را رد كردند، و يك گروه جنگى كوچك به نام گردان‏هاى پيكار تشكيل دادند. اين گروه تا انقلاب 1929 فلسطينى‏ها به همين شكل باقى بود، اما پس از آن، از روى ناچارى به هاگاناه پيوستند.«(74)
اسحاق بن تزوى يكى از مسؤولان سازمان هاشومر بعدها رييس جمهور اسرائيل شد؛ و بن گورين )اولين نخست‏وزير رژيم صهيونيستى(، در ميان طرفداران سرشناس آن قرار داشت.

× سازمان هاگاناه

واژه‏ى »هاگاناه« به معنى »دفاع« است. سازمان هاگاناه تحت عنوان گروه دفاع و پيكار شكل گرفت، كه به زبان عبرى عبارت است از هاگاناه و عفوداه. بعدها كلمه‏ى »پيكار« از آن حذف شد. اين گروه يك سازمان نظامى صهيونيستى است كه به منظور بيرون راندن مسلمانان از فلسطين، و انتقال و اسكان يهوديان در اين سرزمين، از سال 1921 فعاليت خود را در بيت‏المقدس آغاز كرد. مؤسس اين سازمان در هنگام تأسيس آن گفت:
»هدف اين سازمان، دفاع از زندگى يهوديان، و ملك و شرف آن‏ها مى‏باشد.«(75)
به محض تشكيل سازمان هاگاناه، تعداد زيادى از عناصر لشكر يهودى، كه در اثناى جنگ جهانى اول، يعنى در سال‏هاى 1917 و 1918 در كنار انگليس در بالكان جنگيده بودند، و لشكر آن‏ها در سال 1921 توسط حكومت قيموميت انگليس منحل شده بود، به اين سازمان پيوستند.
سرازير شدن مهاجران يهودى از چند كشور اروپايى، به ويژه اروپاى شرقى، در فاصله‏ى سال‏هاى 1930 - 1920 نيز موجب تقويت اين گروه تروريستى شد. زيرا بيشتر مهاجران تازه‏وارد جوان بودند؛ و بسيارى از آن‏ها در همان محله‏هاى يهودى‏نشين در اروپاى شرقى، تجربياتى در زمينه‏ى سازمان‏هاى شبه نظامى و مخفى به دست آورده بودند. چون در زمان حمله به آن محله‏ها، از آن‏ها دفاع مى‏كردند.
انتخاب محل مهاجرنشين‏هاى يهودى، كه با هدف‏هاى استراتژيك و سياسى محض صورت مى‏گرفت، بر تكوين و شكل‏گيرى هاگاناه و همچنين طرز تفكر اعضاى آن تأثير بسيارى داشت. در انتخاب محل مهاجرنشين‏ها تنها عامل اقتصادى نبود كه مورد توجه قرار مى‏گرفت. بلكه نيازهاى دفاع مركزى، و استراتژى همه جانبه‏ى اسكان، بنابر تضمين موجوديت سياسى يهوديان در سراسر فلسطين نيز مورد توجه قرار داشت. به ويژه، رويارويى تعيين‏كننده و ناگزير با اعراب، بر عامل اقتصادى، در فكر طراحان اسكان اثر مى‏گذاشت. در نتيجه، هر يك از اين مهاجرنشين‏ها، خود قطعه‏ى مستحكمى براى هاگاناه شد. همراه با برنامه‏ريزى اقتصادى و كشاورزى، برنامه‏ريزى نظامى نيز انجام گرفت؛ و بودجه‏ى انتقال يهوديان همراه با بودجه‏ى سلاح تأمنين مى‏شد، و نيازهاى هر دو در كنار هم برآورده مى‏شد.
اين نيازمندى‏ها، عوامل جديدى را در طرز تفكر نظامى، و شيوه‏هاى اجراى نقشه‏هاى هاگاناه وارد كرد. داشتن يك استراتژى كامل و همبسته، كه نيازمندى‏هاى نظامى را در تمام نواحى كشور، با سرعت مناسب، جهت نقل و انتقال سلاح‏هاى سبك بكار گيرد، از آن جمله بود.
علاوه بر اين تكامل؛
»هاگاناه داراى دو فرماندهى مخفى شد:
1. فرماندهى عالى غير نظامى.
2. فرماندهى عالى نظامى.
اين دو فرماندهى تابع تشكيلات صهيونيستى متمركز در آژانس يهود بودند.«(76)

همچنين:
»سازمان هاگاناه در ابتداى فعاليت خود، با هستدروت )اتحاديه كل كارگران يهود در سرزمين اسرائيل( ارتباط برقرار كرد. سپس على‏رغم اين كه نظام‏نامه‏ى آن اين سازمان را غيرحزبى توصيف كرده بود، يا حزب ماپاى، با اين توجيه كه سازمانى است كه براى تجمع و اسكان يهوديان در فلسطين فعاليت مى‏كند - ، ارتباط برقرار كرد.«(77)
سازمان هاگاناه، در دهه‏ى 1920 ، پايه و شالوده‏ى لازم را براى فعاليت‏هاى خود در زمينه‏هاى متعدد جاسوسى و اطلاعاتى، و همين‏طور قاچاق اسلحه، و انتقال يهوديان به فلسطين، فراهم كرد. يوسف هخت، رهبر هاگاناه، طى گزارشى كه در اين باره به ديويد بن گورين ارايه كرد اظهار داشت:
»هاگاناه در آن زمان 27 قبضه مسلسل )تيربار( ، 750 قبضه تفنگ ، 1050 قبضه اسلحه‏ى كمرى و 750 نارنجك در اختيار داشته است. چون روشن بود كه اين مقدار اسلحه براى دست‏اندازى بر فلسطين كافى نبود، افراد هاگاناه تلاش كردند تا سلاح‏هاى مورد نياز خود را وارد كشور كنند؛ از راه قاچاق اسلحه، و ايجاد كارگاه‏هاى كوچك براى ساخت بعضى از انواع سلاح‏هاى سبك محلى، اين كار صورت مى‏گرفت.«(78)
»حمايت از تمامى مستعمره‏ها و محله‏هاى صهيونيستى، در ابتدا، تحت فرماندهى مركزى هاگاناه انجام مى‏گرفت. پس از رويدادهاى انقلاب 1929 ، هاگاناه تشكيلات خويش را بر اساس توسعه و گسترش اشغال و تجاوز و فعاليت تروريستى سازماندهى كرد؛ و به جمع‏آورى سلاح و ذخيره‏سازى مهمات و توليد بعضى ديگر دست زد.«(79)

در سال بعد »وقتى كتاب سفيد دوم در 21 اكتبر 1930 منتشر شد، و شامل قيدهايى براى انتقال يهوديان به فلسطين بود؛ صهيونيست‏ها تصميم گرفتند هاگاناه را تقويت كرده، از شيوه‏هاى گوناگون براى ورود غير قانونى يهوديان استفاده كنند.«(80)
در سال 1931 ، هاگاناه به دليل اختلافات داخلى دچار انشعاب شد، و گروهى به نام هاگاناه ب، مستقل از آن به وجود آمد. ليكن در سال 1936 ، دوباره با هاگاناه متحد شد. برخى اعضاى گروه انشعابى، بازگشت به هاگاناه را رد كردند، و سازمان جديدى تحت عنوان ايرگون به وجود آوردند، و عمليات تروريستى بسيارى را عليه ملت فلسطين انجام دادند.
»على‏رغم اين كه هاگاناه در بعضى موارد بيانيه‏هايى را براى محكوم كردن فعاليت‏هاى تروريستى ايرگون صادر مى‏كرد؛ ليكن بيانات روشن رهبران اين سازمان، به ويژه مناخيم بگين، و نوشته‏هايش، به طور روشن و صريح، از وجود هماهنگى نظامى بين دو سازمان بر اساس طرح تقسيم نقش‏ها و وظيفه‏ها، پرده برمى‏داشت.«(81)
هاگاناه همكارى زياد و منسجمى با نيروهاى انگليسى بر ضد انقلاب 1939 ملت فلسطين داشت. به همين لحاظ ، حكومت قيموميت انگليس يك افسر انگليسى به نام اورت وينگت را مأمور تشكيل گردان‏هايى متشكل از صهيونيست‏ها كرد، تا بر ضد انقلاب ملت فلسطين فعاليت كنند. همچنين به هاگاناه اجازه داد تا يك نيروى پليس به نام نوطريم را تشكيل دهد. اين نيرو شامل 22 هزار جنگجو، همراه با سلاح‏ها و تجهيزات نظامى لازم بود.(82)
»در سال 1937 ، دستگاهى ويژه براى هاگاناه به نام موساد لعلياه بت، به منظور نظارت بر عمليات قاچاق انتقال يهوديان تشكيل شد. در همان زمان از سوى آن‏ها دستگاه ديگرى براى دستيابى به اسلحه، تحت نام رمز ريخشن به وجود آمد. در همان سال نيز، دستگاه مركزى جديدى براى اطلاعات هاگاناه، به نام شيروت يديعوت يا شاى ايجاد شد.
هاگاناه بيشتر عمليات لعلياه بت و ريخشن را بر عهده داشت؛ و دستگاه شاى نقش مهمى را براى تضمين موفقيت اين عمليات بازى مى‏كرد. به عنوان نمونه، اطلاعاتى را از محموله‏هاى اسلحه كه براى نيروهاى انگليسى در فلسطين وارد مى‏شد، در اختيار مسؤولين ريخشن قرار مى‏داد، و در بسيارى از موارد، اين سلاح‏ها در دست نيروهاى هاگاناه قرار مى‏گرفت...
موساد لعلياه بت با قرارداد ويژه‏اى كه با اداره‏ى عمليات ويژه‏ى انگليس منعقد نمود، اقدام به اداره‏ى عمليات فرود چتربازان هاگاناه در كشورهاى بالكان تحت اشغال نازى‏ها كرد.
با اين كه بهانه‏ى رسمى و اهداف اعلام شده و تبليغاتى اين عمليات، تشويق يهوديان منطقه‏ى بالكان به مقاومت در برابر نازى‏ها بود؛ ولى چتربازان هاگاناه هيچ فعاليتى در اين مورد انجام ندادند. صرفاً تلاش آن‏ها در تماس با سازمان‏هاى صهيونيستى آن‏جا براى سازماندهى عمليات انتقال يهوديان به فلسطين متمركز بود. به اين طريق، آن‏ها توانستند در حدود 10/000 نفر از يهوديان بالكان را به فلسطين انتقال دهند.«(83)
»هاگاناه، همچنين در خلال جنگ جهانى دوم، تعداد زيادى از افراد خود را به سرزمين اروپا، كه در آن زمان تحت اشغال ارتش آلمان نازى بود فرستاد، تا از جنبش‏هاى مقاومت يهودى حمايت كرده، يهوديان اروپا را نيز به فلسطين انتقال دهند.«(84)
علاوه بر آن:
»هاگاناه در طول جنگ تلاش كرد تا از سه منبع اصلى، يعنى: نيروهاى فرانسوى در سوريه، به ويژه پس از شكست آن؛ و انبارهاى سلاح نيروهاى انگليسى در فلسطين، كه افراد هاگانا توانستند مقدار زيادى از سلاح‏هاى آن را سرقت كنند؛ و از صحنه‏هاى نبرد در جنگ جهانى دوم، به ويژه شمال آفريقا و ايتاليا، سلاح مورد نياز خود را به دست آورد.«(85)
به اين ترتيب:
»عمليات دستيابى به سلاح‏ها به طور غيرقانونى، تا سال 1948 توسط هاگاناه ادامه داشت. به عنوان نمونه، هنگامى كه نيروهاى انگليسى در سال‏هاى 1947 و 1948 از فلسطين عقب‏نشينى كردند، دستگاه شاى اطلاعات دقيقى را از زمان مراحل عقب‏نشينى در اختيار هاگاناه قرار داد. اين اطلاعات باعث شد تا نيروهاى آن بتوانند مراكز و مواضع نيروهاى انگليسى را اشغال كرده، و بر آن‏ها تسلط يافته، و به محض تخليه‏ى اين مكان‏ها توسط نيروهاى انگليسى پس از چند دقيقه به سلاح‏هاى آن‏ها دست يابند.«(86)
اين امر دادمه داشت تا اين كه:
»هنگامى كه اعلان تشكيل اسرائيل در تاريخ 15 مى 1948 فرا رسيد، هاگاناه به لحاظ سازماندهى نيرو و تسليحات به حدى آماده بود كه به آن اجازه داده شد به ارتش اسرائيل تبديل شود. اين اقدام را بن گورين نخست وزير و وزير دفاع آن زمان رژيم صهيونيستى انجام داد؛ و به محض تشكيل رژيم صهيونيستى، دستورى صادر كرد تا هاگاناه و ديگر گروه‏هاى نظامى و تروريستى صهيونيستى در ارتش اسرائيل ادغام شوند.«(87)
هاگاناه در اشغال فلسطين و استعمار آن، و نيز تشكيل رژيم صهيونيستى نقش كليدى و اساسى به عهده داشت. پس از تشكيل ارتش اسرائيل نيز تعدادى از افسران هاگاناه در زمينه‏هاى مختلف، به مناصب فرماندهى در اسرائيل رسيدند.

× سازمان پالماخ

پالماخ كلمه‏اى است كه از دو لفظ عبرى پلوگوت ماهاتزو گرفته شده و معناى آن »سرباز تندباد« مى‏باشد.
»سازمان پالماخ يك تشكيلات نظامى است، كه در پى نارضايتى جوانان در كيبوتص )مستعمره‏هاى كشاورزى(، هنگامى كه نيروهاى متفقين به فلسطين نزديك مى‏شدند، در تاريخ 19 مى 1941 تشكيل شد. اين سازمان متشكل از واحدهايى است كه افراد آن، از آموزش‏هاى سنگين ويژه‏اى در زمينه‏هاى تخريب و جنگ‏هاى چريكى برخوردار بودند. برخى از اعضاى اين سازمان اعتقاد داشتند كه هاگاناه و به طور كلى يهوديان فلسطين، با مقامات قيموميت همكارى مى‏كنند، و در برابر اعراب حالت تهاجمى نمى‏گيرند.«(88)
بهترين منبع درباره‏ى سازمان تروريستى پالماخ كتاب سفر پالماخ است، كه در سال 1953، در دو جلد، به زبان عبرى در تل آويو منتشر شد. بر اساس مندرجات اين كتاب، تشكيل گروه تروريستى پالماخ مديون تلاش‏هاى اسحاق ساره است، كه پس از آن رهبرى اين گروه را به عهده گرفت.
»پالماخ اولين واحد حرفه‏اى نظامى بود كه علاوه بر نظم دقيق و هدف همه جانبه‏اش، داراى ايدئولوژى سياسى نيز بود. هدف آن‏ها تسلط كامل بر اوضاع نظامى در فلسطين بود. اين سازمان نماينده‏ى جريان توسعه‏طلبانه‏ى نظامى در جنبش صهيونيستى بود، و مى‏خواست كه آن را در بالاترين حد ممكن، و بدون آن كه به دفاع از مهاجرنشين‏ها منحصر شود، انجام دهد. اين گروه طى سال‏هاى 1941 - 48 توسعه يافت، و شاخه‏هاى متعددى پيدا كرد؛ تا آن كه سازمان‏هاى نظامى آن در تمام بخش‏هاى فلسطين حضور يافتند.«(89)
و ديگر اين كه:
»فرمانده‏ى پالماخ، اسحاق ساره افسر سابق ارتش روسيه‏ى تزار، و يكى از مؤسسين ارتش اسرائيل بود. اين سازمان از اول با جنبش كشاورز مستعمره‏ها و حزب ماپام در ارتباط بود.
نيروهاى پالماخ، به لحاظ رابطه‏ى خوبى كه با دولت قيموميت انگليس در فلسطين داشتند به سلاح‏هاى مدرن مجهز شدند. فرماندهى هاگاناه نيز توجه خاصى به اين نيروها داشت؛ زيرا اين نيروها به دليل مهارت در انجام مأموريت‏هاى تهاجمى، و آگاهى بالاى سياسى بر اصول صهيونيسم جهانى، به عنوان نيروهاى ضربتى هاگاناه عمل مى‏كردند. اين نيروها داراى فرماندهى مخصوص و منتخب از سوى آژانس يهود مستقر در تل‏آويو، و نيز فرماندهى اجرايى در بيشتر شهرهاى مهم فلسطين، مثل قدس و حيفا بود.«(90)
زنان نقش مهمى در انجام عمليات نظامى پالماخ داشتند. به طورى كه تعداد آن‏ها در برخى گروهان‏هاى پالماخ، بيش از 30 درصد تمام افراد بود. اين زنان علاوه بر شركت در عمليات نظامى؛ در امور نگهبانى، كمك‏هاى اوليه، مخابرات و راديو مخفى فعاليت مى‏كردند.
پالماخ داراى يك تشكيلات جاسوسى قوى بود. به همين لحاظ توانست با نفوذ به بعضى از پادگان‏هاى اسراى جنگى آلمان، جاسوسى كند. به همين منظور نيز تعدادى از افراد اين نيرو با استفاده از پوشش‏هاى عربى، در سوريه و لبنان فعاليت مى‏كردند.
»پس از پايان جنگ جهانى دوم، نيروهاى پالماخ عملياتى عليه حكومت قيموميت انجام دادند. در جنگ 1948 نيز واحدهاى آن در جبهه‏ى جنوبى، بر ضد فلسطينى‏ها جنگ مى‏كردند؛ به ويژه در جليل شمالى، سينا، نقب و قدس نقش اصلى را بر عهده داشتند، و صحراى نقب را به اشغال درآوردند.
يكى از نقشه‏هاى اصلى پالماخ، بيرون راندن اكثريت ساكنان مسلمان فلسطين بود. اين كار از راه كشتارهايى كه تروريست‏هاى صهيونيست بر ضد فلسطينى‏ها مرتكب شدند، مانند كشتار روستاى »ديرياسين« - كه پالماخ در برنامه‏ريزى آن با ايرگون و جنايتكاران و اشترن همكارى داشت - صورت مى‏گرفت.«(91)
در جاى جاى كتاب سفر پالماخ، اشاره‏هاى متعددى به عرب‏ها هست، كه آنان را دشمن ناميده است. همچنين در آن، ده‏ها نقشه و طرح درباره‏ى گشتى‏هاى پالماخ، براى عمليات تروريستى بر ضد فلسطينى‏ها در نواحى مختلف فلسطين، و مناطقى كه مى‏بايد اشغال شود وجود دارد.
»افسران پالماخ از جمله ايگال آلون، اسحاق رابين، حاييم بارليو و ديويد يعازر و ديگران، بعدها هسته‏ى فرماندهى ارتش اسرائيل را تشكيل دادند. پس از تشكيل دولت اسرائيل، پالماخ منحل، و در ارتش اسرائيل ادغام شد. تعدادى از اين تروريست‏ها شهرت يافتند، و بعدها به مقام رييس ستاد ارتش اسرائيل دست يافتند. از ميان آن‏ها مى‏توان از موشه‏دايان (1953-1957)، اسحاق رابين (1963-1967) و حاييم بارليو (1968- 1971) را نام برد.
در ارتش اسرائيل 45 سرلشكر وجود داشت كه قبلاً از تروريست‏هاى پالماخ بودند. بعضى از آن‏ها به مقام وزارت نيز رسيدند.(92)

× سازمان ايرگون

نام كامل اين تشكيلات به زبان عبرى ايرگون تزواى لئومى بارتز يسرائيل، يعنى »تشكيلات نظامى ملى در سرزمين اسرائيل« است.
»اين سازمان مخفى تروريستى در سال 1931 )به روايتى ديگر در سال 1935) ، و در پى اعتراض به سياست دفاعى هاگاناه، با شركت گروه‏هاى مسلحى از جنبش تروريستى بِتار و هاگانا )ب( تشكيل شد. ولاديمير زابوتنسكى، رهبر افراطى صهيونيستى، از لحاظ نظرى، پدر روحى و فكرى اين سازمان بود. ديويد راسل رهبرى نظامى، و آبراهام اِشترن رهبرى سياسى آن را به عهده داشتند.
اشترن خود مؤسس گروه افراطى ديگرى به نام اشترن شد. آرم آن تصويرى بود از يك دست با تفنگ، كه زير آن نوشته شده بود: »تنها اين چنين.«(93)
سازمان ايرگون از صهيونيسم تجديد نظرطلب و ملى‏گراى افراطى الهام گرفته بود، و از ميان دسته‏هاى يهودى، و با الهام از روحيه‏ى نظامى‏گرى شكل گرفت. رهبران اين سازمان چون احساس كردند كه گروه تروريستى هاگاناه اعتدال‏طلب شده است، ايرگون را تشكيل دادند. ايرگون از همان آغاز، نه تنها نقشه‏ى دفاع، بلكه نقشه‏ى حمله را در سر مى‏پروراند؛ و حاضر نبود حتى به اندازه‏ى يك سر سوزن از هدف‏هاى بزرگ صهيونيسم عقب‏نشينى كند.
»اين سازمان فعاليت‏هاى تروريستى متعددى را بر ضد اعراب و انگليسى‏ها در فلسطين انجام داد. همچنين با سياست انگليس به مقابله برخاست، و يهوديان بسيارى را از طريق مهاجرت‏هاى غيرقانونى وارد فلسطين كرد.«(94)
»در زمان جنگ جهانى دوم، سازمان ايرگون نيز همانند هاگاناه در زمينه‏ى انتقال قاچاق يهوديان اروپاى شرقى فعاليت شديدى كرد. ژابوتنسكى در قراردادى كه با حكومت‏هاى دست راستى وقت مجارستان، لهستان و رومانى منعقد كرد، توانست حدود 4000 تن از عناصر و اعضاى اين سازمان، و نيز سازمان بتار را آموزش نظامى دهد. حكومت لهستان نيز وعده داد كه سازمان ايرگون را به مقدار زيادى اسلحه مجهز كند.«(95)
در سال 1940 ، سازمان ايرگون با نيروهاى انگليسى، در زمينه‏ى جاسوسى دست به همكارى زد. به همين دليل، گروه اِشترن از ايرگون منشعب شد. در سال 1943، مناخيم بگين رهبرى ايرگون را به عهده گرفت، و سازمان، فعاليت‏هاى تروريستى خود را بر ضد اعراب گسترش داد. مهم‏ترين فعاليت‏هاى آن، انفجار هتل شاه داوود در بيت‏المقدس به تاريخ 22 جولاى 1946؛ و حمله‏ى وحشيانه به روستاى عرب‏نشين ديرياسين و كشتار ساكنان آن، در تاريخ 9 آوريل 1948 بود.
»روابط اين سازمان با هاگاناه و آژانس يهود در نوسان بود، و به مقتضاى اوضاع سياسى، گاهى تيره مى‏شد و گاهى به همدستى و اتحاد مى‏گراييد. از آغاز سال 1944، و در پى نقشه‏ى صهيونيست‏ها براى زير فشار قرار دادن انگليس، و پايان دادن به قيموميت، و فرصت دادن به صهيونيست‏ها براى تشكيل دولت خود؛ روابط اين سازمان با مقامات قيموميت نيز به خشونت و سردى گراييد.«
در سپتامبر 1948 ، پس از اعلام موجوديت دولت اسرائيل، و در پى قتل كنت برنادوت، ميانجى سازمان ملل متحد، سازمان ايرگون منحل، و در ارتش اسرائيل ادغام شد.
در آن زمان بن‏گوريون نخست‏وزير و وزير دفاع بود. واحدهاى هاگانا مراكز ايرگون در مناطق ناتانيا و تل‏آويو را به محاصره درآوردند. افراد آن‏ها را خلع سلاح كردند، و به آن‏ها دستور دادند كه به واحدهاى ارتش ملحق شوند.
پس از آن، بگين حزب حيروت را تشكيل داد، كه از همان ايدئولوژى نژادپرستى و تروريستى ايرگون پيروى مى‏كرد. نخست‏وزير رژيم صهيونيستى، در نوامبر 1968 ، از رهبران ايرگون به دليل نقشى كه در رهبرى جريان تشكيل اسرائيل داشتند، تجليل به عمل آورد.
عمده‏ترين منبع براى شناخت و بررسى اين سازمان تروريستى افراطى، كتاب رهبر آن مناخيم بگين تحت عنوان انقلاب: داستان ايرگون است. ژابوتنسكى نيز كه پدر فكرى اين سازمان به شمار مى‏آمد، كتابى به نام دسته‏هاى يهودى نوشته است. او در آن كتاب، يهوديان را به عنوان اروپايى‏هايى تصوير كرده است كه هيچ رابطه‏اى با عرب‏ها ندارند، و وظيفه دارند براى وسيع‏تر كردن محدوده‏ى اروپا، فلسطين را تا رود فرات، با زور اشغال كنند.
بگين درباره‏ى فعاليت تروريستى ايرگون عليه فلسطينى‏ها مى‏گويد:
»ما در مراحل اوليه‏ى انقلاب، يكى از هدف‏هاى استراتژيك مهم خود را با موفقيت به دست آورديم؛ و آن از كار انداختن عامل محلى عربى بود. در سال‏هاى 1936 1933 1929 1921 1920 و 1939، كه حمله‏هاى عرب‏ها )خيزش( بر ضد يهوديان صورت مى‏گرفت، انگليسى‏ها وجود خود را براى حمايت از يهوديان توجيه مى‏كردند.«(96)

اين مسأله در حالى بيان شد، كه استراتژى تروريستى صهيونيست‏ها ايجاب مى‏كرد به عرب‏ها حمله كنند.
بگين همچنين مى‏گويد:
»در يكى از جلسات سران ايرگون در اواخر ژانويه‏ى 1327) 1948 ش(، كه بخش طرح و عمليات نيز در آن شركت داشت، چهار هدف استراتژيك بيت‏المقدس، يافا، دشت لُد - رمله، و مثلث(97) مشخص شد. بيشتر اين هدف‏ها، داخل آن محدوده‏اى نبود كه قطعنامه‏ى تقسيم )فلسطين( به يهوديان واگذار كرد.«

وى در ادامه مى‏گويد:
»وقتى استراتژى حمله را تصويب مى‏كرديم، اسلحه‏ى كافى نداشتيم. و از آن جا كه حمله‏هاى نخستين بر يافا نشان داده بود كه اشغال اين شهر مقاوم بسيار سخت است، ناگزير بوديم اسلحه به دست آوريم.«(98)
بدين ترتيب، تروريست‏هاى ايرگون نصب كردن كمين عليه فلسطينى‏ها؛ و عمليات نظامى تروريستى خود، به منظور دستيابى به اسلحه را شروع كردند.

× سازمان »بتار«

سازمان بتار (Betar) يا سازمان تندرو جوانان صهيونيستى، يكى از مهم‏ترين بخش‏هاى تشكيلات تجديدنظر طلبان صهيونيست، به رهبرى ولاديمير ژابوتنسكى بود.
»اين سازمان در سال 1923 م، به منظور آماده‏سازى جوانان يهودى لهستان براى زندگى در فلسطين، و آموزش آن‏ها در زمينه‏هاى كشاروزى و نظامى؛ و نيز آموزش زبان عبرى به آن‏ها، و ترويج ايدئولوژى فاشيستى، با شعار جنگ يا مرگ در لهستان تشكيل شد.«(99)
عده‏اى از جوانانى كه به تبعيت از محافظان هيتلر پيراهن قهوه‏اى به تن مى‏كردند، تحت اين نام فعاليت نظامى داشتند. اين گروه از جوانان، براى رسيدن به اهداف ايدئولوژيك خود، فعاليت نظامى را بر ساير اقدامات ترجيح مى‏دادند، و ژابوتنسكى را پيشواى فكرى و مذهبى خود مى‏دانستند.
»نام سازمان بتار، مخفف نام يك افسر يهودى ارتش تزار روسيه، به نام بريت يوسف ترومپلدور (Brit Yosef Trumpeldor) مى‏باشد. وى در هنگام وقوع درگيرى در يكى از اردوگاه‏هاى مهاجران يهودى در منطقه‏ى جليله سفلى به دست فلسطينى‏ها كشته شد.
اين سازمان اولين كنفرانس خود را در ژانويه‏ى 1929 در شهر ورشو برگزار كرد، و در طى آن مقرر شد كه تشكيلات اين سازمان، كلاً جنبه نظامى به خود بگيرد.«(100)
»در اگوست 1929، در پاى ديوار ندبه درگيرى شديد بين عده‏ى زيادى از اعضاى مسلح سازمان بتار با مسلمانان روى داد، كه منجر به تظاهرات و زد و خوردهايى در روزهاى بعد شد. در نهايت، تعداد زيادى از مسلمانان و صهيونيست‏ها كشته و زخمى شدند.«(101)
اگرچه سازمان بتار در اساسنامه‏ى خود ذكر كرده بود كه فعاليت عمده‏اش بر پايه‏ى مسائل نظامى است؛ ولى در مواقع لازم به فعاليت سياسى نيز مى‏پرداخت. از آن موارد مى‏توان كمك به ژابوتنسكى در رسيدن به برخى از اهدافش در رابطه با تشكيلات تجديدنظرطلبان را نام برد.
ژابوتنسكى كه رهبرى سازمان تجديدنظرطلبان را به عهده داشت، طرفدار سياست تشكيل دولت يهود در فلسطين بود. ولى سازمان جهانى صهيونيسم بر خلاف او، از سياست گام‏به‏گام پيروى مى‏كرد، و از اين نظر با او همسويى نداشت. در اين مورد وقتى ژابوتنسكى ديد تلاش‏هايش به جايى نرسيد، ضمن ابراز انزجار از مقامات سازمان، عضويت خود در آن را لغو كرد، و از هم‏فكران و هوادارانش نيز خواست اين كار را انجام دهند. ولى عده‏ى زيادى از هوادارانش از انجام اين عمل خوددارى كردند؛ زيرا معتقد بودند چنين كارى سبب تضعيف سازمان جهانى صهيونيسم مى‏شود.
ژابوتنسكى، به دنبال اين تجديدنظر در افكار و اعمال خود، و همچنين بحث و مجادله با هوادارانش، هنگامى كه موفق به جلب نظر آنان نشد، تصميم گرفت تشكيلات و سازمان تجديدنظرطلبان را از كسانى كه مخالف ترك سازمان جهانى صهيونيسم هستند پاكسازى كند. به دنبال اين تصميم، بدون مقدمه اعلام كرد كه اعضاى هيأت اجرايى سازمان تجديدنظرطلبان را بر كنار كرده است، و اعضاى سازمان بايد طى يك رأى‏گيرى، مخالفت يا موافقت خود را با اين عمل اعلام كنند.
»رأى‏گيرى در آوريل 1933 انجام شد، و نتيجه‏ى آن، در حالى كه انتظارش نمى‏رفت، به نفع ژابوتنسكى تمام شد. در اين رأى‏گيرى 93/8% به انجام اين كار رأى مثبت دادند، و تنها 6/2% با آن مخالفت كردند.«(102)
طبق اظهاراتى كه در اين باره شده، اعضاى سازمان بتار را مى‏توان عامل اساسى كسب موفقيت ژابوتنسكى در اين كار به حساب آورد. مردخاى كاتس (Mordechai Katz)، يكى از عناصر مهم سازمان بتار علت حمايت از او را به اين صورت بيان كرد كه: چون او رهبرى يك انقلاب سودمند در جنبش صهيونيسم را به عهده داشت، و براى رهبرى انقلاب بايد جنبه‏ى تقدس قايل شد؛ دستورات ژابوتنسكى را چه درست و چه غلط بايد اجرا كرد.
يكى ديگر از اقدامات سياسى سازمان بتار، عبارت بود از راهپيمايى در خيابان‏هاى شهر تل‏آويو، براى نشان دادن مخالفت سازمان با اتحاديه‏ى كارگرى )هستادروت(. اين كار در سال 1933 از سوى اعضاى سازمان بتار صورت گرفت. زيرا تجديدنظرطلبان با اهداف و اقدامات هستادروت مخالف بودند.
در 11 سپتامبر 1938، كنفرانس سازمان بتار دوباره در ورشو برگزار شد. در آن زمان مناخيم بگين 25 سال داشت، و با سخنرانى‏هاى مكرر و مهيج خود در طول كنفرانس، اعضاى شركت‏كننده در كنفرانس را برضد تهديدهاى آلمان تحريك مى‏كرد. در نتيجه، جوّى به وجود آورد كه اعضاى سازمان بتار خواستار تصرف سرزمين فلسطين در اسرع وقت شدند.
بگين همچنين از اعضاى سازمان خواست كه سوگند سازمانى خود را تغيير داده، و به جاى سوگند قبلى، يعنى: من فقط براى دفاع، اسلحه به دست مى‏گيرم، بگويند: من اسلحه به دست مى‏گيرم تا هم از قوم خود دفاع كنم، و هم وطنم را به پيروزى برسانم.(103)
اين مسأله سبب شد كه مشاجره‏اى بين بگين و ژابوتنسكى رخ دهد ولى على‏رغم آن، اعضاى بتار اصلاح سوگند را پذيرفتند، و آن را تصويب كردند.
اهداف و برنامه‏هاى سازمان بتار در جريان اولين كنفرانس آن، از سوى ژابوتنسكى به اين ترتيب اعلام شد:(104)
«1. تشكيل امپراطورى اسرائيل در دو طرف رود اردن.
2. لژيونيسم )تشكيل گروه‏هاى نظامى داوطلب(.
3. انضباط شديد.
4. تحكيم منزلت قوم يهود.
5. بسيج قوا.
6. زبان عبرى.
7. مونيسم(105)»

× سازمان لِحى

پس از مرگ ژابوتنسكى، پدر روحى و فكرى سازمان ايرگون )سازمان نظامى - قومى إتسل(؛ در سال 1940 م / 1319 ش ابراهام اشترن از سازمان فوق منشعب شد، تا گروهى كه نام خود را لِحى حيروت اِسرائيل، )مبارزه براى آزادى اسرائيل( گذاشته و به اختصار لِحى (Lehi) خوانده مى‏شود را تأسيس كند.
البته اين گروه بيشتر به نام مؤسس خود اشترن معروف شده است. علت انشعاب آن را نيز سياست مسالمت‏آميز ايرگون در قبال نيروهاى قيموميت انگليس، كه ژابوتنسكى قبل از مرگش به آن توصيه كرده بود، ذكر كرده‏اند. سياست لحى در موارد زير خلاصه مى‏شود:
»دعوت براى تشكيل ارتش يهودى مستقل، و ايجاد كميته‏ى ملى شبيه حكومت موقت در زمان جنگ. همچنين ارايه‏ى طرح مناسب براى مهاجرت داوطلبانه‏ى يهوديان به فلسطين. و اعلام هدف صهيونيست‏ها، كه تشكيل دولت يهودى در دو سوى كرانه‏هاى رود اردن است؛ و تشكيل نمايندگى واحد در كنفرانس صلح.«(106)

ابراهام اشترن در فوريه‏ى 1321/1942 ش توسط نيروهاى بريتانيا به قتل رسيد.
مزدوران سازمان لحى، در تاريخ 6 نوامبر 1994، لرد موين وزير بريتانيا در امور خاورميانه را، به ازاى انتقام قتل اشترن، در قاهره ترور كردند.
»سازمان لحى با همكارى گروه‏هاى تروريستى ديگر، عمليات خرابكارانه‏ى وسيعى برضد اعراب و پادگان‏هاى بريتانيا انجام دادند. از بين اين عمليات، نابودى دسته‏هاى يافا در نوامبر 1947 را مى‏توان نام برد.
در ماه مه 1948، نيروهاى لحى به ارتش دفاع اسرائيل پيوستند؛ ولى شاخه‏ى فعال آن در بيت‏المقدس همچنان در حالت تمرد باقى ماند، و نام خود را جبهه‏ى ميهن نهاد. همين گروه، با هماهنگى گروه‏هاى تروريست ديگر، عمليات ترور كنت برنادوت ميانجى سازمان ملل را در 17 سپتامبر 1948، طراحى و اجرا كردند.
اين حادثه كه خشم جهانيان را نسبت به اسرائيل برانگيخت، دولت اسرائيل را وادار كرد تا ضمن تعقيب نيروهاى اين سازمان، رهبران آن را دستگير كند، و براى دو نفر از آنان حكم زندان به مدت 8 و 5 سال صادر شد. ولى بلافاصله با عفو ويژه آزاد شدند.«(107)
»پس از پيروزى نتان فريدمان )يكى از محكومين در ترور برنادوت(، كانديداى مبارزين در انتخابات كنيست، سازمان به سه گروه منشعب شد. گروه اول، به رهبرى نتان فريدمان؛ كه بعدها به هستدورت پيوست. گروه دوم، به جنبش‏هاى چپ تندرو پيوست. و گروه سوم به رهبرى پير جمعيت مبارزان پيشگام را تشكيل داد.
دولت اسرائيل بعدها، مدت زمان خدمت كسانى را كه در سازمان لحى فعاليت نظامى داشتند به‏عنوان خدمت سربازى آن‏ها محسوب كرد، و آن‏ها مشمول دريافت حق بازنشستگى شدند. رژيم صهيونيستى، ضمن تعيين حقوق بازنشستگى براى آن‏ها به بعضى از ايشان، نشان )مدال( جنگجويان كشور را اعطا كرد.«(108)
بهترين راه براى معرفى كردن سازمان تروريستى لحى )اشترن( كتاب‏هاى زير است كه دو عنوان از آن‏ها را افرادى از اين گروه نوشته‏اند:
1. ياداشت‏هاى يك قاتل(109)؛ اعتراف‏هاى يك جنايتكار از دسته‏ى اشترن، به قلم اِونِر كه يك نام مستعار است.
2. زنى از پيروان خشونت(110)؛ خاطرات يك دختر تروريست طى سالهاى 1943 - 1948، به قلم گيولا كوهن، كه عضو پارلمان اسرائيل بود. وى در اين كتاب تأكيد كرده است كه همكارى گروه‏هاى تروريستى نزديك و هماهنگ بود، و گاهى نيروهاى هاگاناه، پالماخ، ايرگون و اشترن )لحى(، مى‏توانستند با هم و در يك زمان ضربه وارد كنند. به اين ترتيب، يك نيروى جنگنده‏ى صهيونيستى متحد، به نام جبهه‏ى رزمنده تشكيل مى‏شد.
3. كار بزرگ؛ به قلم يك روزنامه‏نگار آمريكايى به نام ژيراله فرانك. موضوع اين كتاب ترور لرد موين وزير بريتانيايى در قاهره، توسط دو جوان يهودى است، كه پس از آن به دار آويخته شدند.
فعاليت‏هاى اين گروه تروريستى، از قبيل غارت بانك‏ها، كشتن افراد، و منفجر كردن خانه‏ها، كشتن نگهبانان، و ساير فعاليت‏هاى مشابه و تروريستى؛ دليلى است بر تروريسم و خشونتى كه اين گروه از راه‏هاى گوناگون اعمال كرده است.
× تيم‏هاى عمليات )دفاع از اردوگاه‏هاى مهاجرنشين يهود در جليله‏ى سفلى(

»اين گروه تروريستى را »يوسف ترمپلدور«(111) تشكيل داد. تيم‏هاى عمليات كار خود را با جنگيدن در صفوف متفقين در جنگ جهانى اول همراه ژابوتنسكى و وايزمن شروع كرد. اين تيم‏ها عملاً تشكيل شد و به صورت پايگاهى براى يك سازمان سياسى و تروريستى درآمد، كه چندين حزب صهيونيستى در اواخر جنگ جهانى اول، براى جذب آن رقابت مى‏كردند.
اين تيم‏ها نخستين مرحله‏ى ايجاد و تكميل يك ارتش يهودى در فلسطين بودند، تا به عنوان پيشگامان ارتش اشغالگر يهودى در فلسطين عمل كنند.«(112)
پس از اين كه رژيم صهيونيستى در سال 1948 در سرزمين‏هاى اشغالى فلسطين تشكيل شد؛ »دولت اسرائيل ]نه تنها [رهبران گروه‏هاى ايرگون و اشترن را محاكمه نكرد، بلكه برعكس، ارتش اسرائيل اعضاى آن را جذب كرد، و در واحدهاى ويژه سازمان داد، و رهبران آن دو به عنوان نمايندگان پارلمان برگزيده شدند. هنگامى كه مناخيم بگين به نخست‏وزيرى رسيد، در كارت پستالى كه براى ابراهام اشترن فرستاد، از او تشكر كرد. همان كسى كه همراه با گروهش او را در حمله به ]روستاى [ديرياسين يارى داد، و طراح ترور ميانجى بين‏الملل متحد، كنت فولك برنادت بود.«(113)

+ نوشته شده توسط hossein1221 در و ساعت 0:39 |
1 – براي اثبات اين مطلب دلايل و شواهد بسيار زيادي موجود است که در انتهاي جزوه مي آيد.

2 – مانند سفر پيدايش ، باب 15 و سفر خروج ، باب 6 و سفر يوشع باب 1 و ...

3- اعمال رسولان ، باب 9.

4- مجموعه مقالات پروتستانيسم يهودي ( ناگفته هاي فرايند صهيونيستي شدن تمدن غرب ) در صفحه پاورقي کيهان از 23

مرداد82 تا 12 شهريور 82 در اين زمينه توضيحات مبسوطي داده است.

5- دايره المعارف يهود(جوداييکا) ، جلد11، صفحه 584 .

6- همان جلد 14 ، صفحه 21 .

7- روزنامه کيهان، مورخه 27/5/82 ، صفحه 8

8- سفرپيدايش، باب34.

9- سفرپيدايش ، باب11.

10- سفرسموئيل اول ، باب 15.

11- باب پادشاهان .

12- قرآن کريم ، سوره بقره ، آيات 67تا73 وساير آياتي که در اين مورد است .

13- سفرخروج ، باب 32. در تورات اين داستان به حضرت هارون عليه السلام نسبت داده مي شود . اما قطعا آن حضرت

چنين نکرده و فردي که اين نحوه بت پرستي را رواج دادبه اسم « شمروي بن يساکاربن يعقوب » در ميان يهوديان معروف

است و مسلمانان او را سامري مي نامند .

14- ما با دلايل عقلي دراسلام ثابت مي کنيم که تمام پيامبران الهي معصومند وهيچ گونه خطا واشتباهي ندارند

15- کتاب مباني فراماسونري ، تاليف گروه تحقيقات علمي ، ترجمه جعفر سعيدي ، انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامي ،

چاپ دوم ،1376، تهران ، فصل علماي ماسون، صفحه 264.

16- قرآن کريم ، حجر/39، انفال/48، عنکبوت/38.

17- قرآن کريم ، آل عمران/175، زمر/36.

18- قرآن کريم ، حج/4.

19- قرآن کريم ، بقره/36، ناس/4و5، انفال/11.

20- قرآن کريم ، انعام/112و113، مومنون/97.

21- قرآن کريم ، شعراء/221و222.

22- شعراء/223.

23- يونس/7.

24-انعام/68.

25-اسراء/27.

26- مريم/73و74،داستان قارون.

27- بقره/268، نساء/20.

28- بقره/268.

29- اعراف/30.

30- زخرف/37، انعام/116، بقره/91.

31- انعام/116.

32- بقره/111، صافات/69.

33- نساء/118و120

34- بقره/97و98و99، غافر/83.

35- انعام/68 .

36- بقره/14

37- نساء/118

38- بقره/102

39- بقره/75،76،78.

40- بقره/75.

41- بقره/88.

42- تکاثر/1و2.

43- نهج البلاغه استاد محمد دشتي ، خطبه 97.

44- زخرف/ 36و37.

45- زخرف/40

46- شرکت فالکون از آن عماد فايدمصري مشهور به دودي بود .صهيونيستها بعد از موفقيت فيلم اين کمپاني به نام « ارابه

آتش» ، اين شرکت را با تهديدکردن صاحبش به مرگ با بهايي بسيارپايين تر از قيمت روز از چنگ او درآوردند.(براي

مطالعه بيشتر به روزنامه کيهان ، مورخه فروردين80 ،مقاله توطئه صهيونيسم براي سيطره برسينماي جهان – 2ويا کتاب«

اسرائيل هنر مصر را مي ربايد » نوشته محمد الغيطي مراجعه کنيد.)

47- در رابطه با اين فيلم مراجعه کنيد به کيهان ، 22/2/80 ، صفحه 12.

48- فرانکي همان جان کلود ون دام يهودي است و آرنولد يکي ازاعضاي حزب جمهوري خواه آمريکاست که ثروت

زيادي را از طريق بازي در اين فيلمها اندوخت و در سال ‏2003‏ ميلادي فرماندار کاليفرنيا شد و قطعا کسي بدون حمايت

صهيونيست ها نمي تواند به چنين مقامي در آمريکا دست يابد .

49- براي مطالــعه بيشتر در باب تاثيرات وحدت بخش سمبلها و نمادها و زبان درميان يک گروه يا قوم خاص مي توانيد به

کتابهاي هنر و فصل اول و دوم کتاب مباني فراماسونري مراجعه کنيد.

50- در اکثر اين فيلمها مسلمانان انسانهاي ضعيف و شهوتران و خائن و متعصبي هستند که در قصاوت قلب و فساد اخلاقي و

تجاوز همتا ندارند و غالبا شخصيت مقابل اينها يهوديان امانت دار و مهربان و تحصيل کرده اي هستند که مورد تعدي قرار

گرفته اند و با شجاعت و زيرکي حق خود را باز پس مي ستانند. براي مطالعه بيشتر مي توانيد به کتاب « نفوذ صهيونيسم بر

رسانه هاي خبري و سازمانهاي بين المللي» نوشته فوادبن سيد عبدالرحمن الرفاعي ، ترجمه حسين سرو قامت ،‌ نشر کيهان ،

چاپ اول ، 1377، صفحه 48 و روزنامه کيهان ، مورخه 13/5/80 ، صفحه 12 ، مراجعه کنيد.

51- برا ي مطالعه بيشتر رجوع کنيد به کيهان ،22/2/80 ، صفحه 12 ، مقاله «اهريمن صهيونيسم در بازار مکاره کن» و کيهان

، 16/3/80 ، صفحه 12 ، مقاله «جايزه ويژه جشنواره برلين براي يک فيلم صهيونيستي» و کيهان ، 13/5/80 ، صفحه 12 ،

مقاله «ستاره اسکار صنعت يهودي»

51 - جزوه يهود و هنر(2)، سخنراني استاد شمس الدين رحماني در تاريخ 19/4/ 82 .

52 – براي مطالعه مفصل تر مراجعه کنيد به روزنامه جام جم ، سه شنبه 20/8/82 ، صفحه 6 ، مقاله دزد دريايي کتاب صلح مي دزدد.

53- در مورد صحت اين تحليل در باره کارتون گاليور مي توان به حرفهاي بعغضي استراتژيست هاي جيره خوار دولت

صهيونيستي آمريکا که دقيقا همين تشبيهات را به کار برده اند ، اشاره کرد.

54- جزوه يهود و هنر(2)، سخنراني استاد شمس الدين رحماني در تاريخ 19/4/ 82.

55- ترجمه تفسيري فارسي کتاب مقدس ، چاپ انجمن بين المللي کتاب مقدس انگلستان ، 1995ميلادي ،سفر ميکاه ، باب 5 ،

فقره 9و8. در بعضي ترجمه هاي ديگر درادامه دارد : « دست تو بر خصمانت بلند خواهد شد و جميع دشمنانت منقطع

خواهند گرديد . »

56- همان گونه که در تاريخ فلسفه غرب مي بينيم با کنار زدن دين از صحنه زندگي بشر ابتدا عقل خود بسنده بشري و سپس

حواس ظاهري و مادي را در هدايت بشر و دفع مشکلات او کافي دانستند ولي کم کم انديشمندان پست مدرن عليه اين

وضعيت قيام کرده و همين تفکرات را دليل وضعيت نگران کننده و به بن بست رسيده تفکر در غرب مي دانند. براي مطالعه

بيشتر مي توانيد به کتاب «زندگي در عيش، مردن در خوشي» و« تکنوپولي »اثر نيل پستمن ، جامعه شناس آمريکايي و يا

کتاب « سيطره کميت و آخرالزمان » اثر «رنه گنون » مراجعه کنيد .

57- قسمت دوم و سوم اين فيلم با بودجه مستقيم اسراييل ساخته شد

58- نکته اي که باقي مي ماند اين است که ما بايد با دقت درمباني فلسفي اين فرقه که همان شکاکيت و سوفسطاييسم و

شالوده شکني است دقت کنيم و متوجه باشيم که اين فلسفه ها نتيجه فاصله گرفتن سير انديشه فلسفي در غرب از عقل سالم و

دين مي باشد و اين هشداري است به دانشوران فرهيخته ما که بيدا اشندو تيز بين و اسير بعضي اصطلاحات پر طمطراق و

گول زننده فلسفه و علوم غرب نشوند و حتما در مطالعه مباحث عقلي به دقتهاي مو شکافانه علماي منصف و منتقد مسلمان

و غير مسلمان هم نظري داشته باشند و محصولات پر زرق و برق تکنولوژيک چشم آنها را پر نکند و به عوارض منفي

تکنولوژي هم نظري بيفکنند. در اين رابطه اساتيدي چون امام خميني(ره) ، حضرت آيت ا... خامنه اي، علامه سيد محمد

حسين طباطبائي ، علامه شهيد مطهري ، علامه محمد تقي جعفري ، علامه مصباح يزدي ، علامه جوادي آملي ، شهيد سيد

مرتضي آويني ، دکتر سيد احمد فرديد ،استاد محسن غرويان ، رنه گنون ، پروفسور حميد مولانا ، نيل پستمن ، مرحوم سيد

منيرالدين هاشمي ، حجت الاسلام سيد مهدي مير باقري ، دکتر رضا داوري اردکاني ، دکتر محمد مددپور ، پرفسور روژه

گارودي ، استاد حميد پارسانيا ، استاد حسن رحيم پور ازغدي ، دکتر حسن عباسي،استاد شهريار زرشناس ، دکتر حسن

بلخاري ، استاد شفيعي سروستاني و... به طور مفصل و از مناظر گوناگون به بحث پرداخته اند و آثار آنها براي تدقيق و

تحقيق موجود است.

59 – آخرين سفر کتاب مقدس ، سفر مکاشفه ، خصوصا باب 16 ، فقره 16: « آنگاه تمام لشگرهاي جهان را در محلي گرد

آوردند که به زبان عبري آن را حار مجيدون (يعني تپه مجدو) مي نامند.»

60- ويل دورانت در نوشتن تاريخ تمدن از جانب داري يهوديان و توجيح بعضي جنايات آنها ابايي ندارد ؛ به علاوه همسر او

«آريل» که يک يهودي بود همکار و مشاور شوهر خود در جمع آوري تاريخ تمدن بود و لذا به نوشته هاي او نمي توان

اطمينان کرد ، مثلا برخي نويسندگان مسلمان و غير مسلمان در بسياري از مباحث مربوط به تاريخ آمريکا خدشه کرده اند.

حتي برخي از يهوديان مي گويند حدود 2000 سال قبل از کلمب قاره آمريکا کشف شده بوده است. در مطالعات تاريخي

بايد به شدت محتاطانه برخورد کرد که دستهاي زيادي خصوصا از جانب يهوديان در تحريف تاريخ فعال بوده و هستند.

براي مطالعه بيشتر مراجعه کنيد به: پژوهه صهيونيت ، جلد اول ، نشر موسسه فرهنگي پژوهشي ضياء انديشه ، چاپ اول ، دي

1376، مقاله « سفر کريستف کلمب ، بازيابي نقش يهود » ، اثر محمد طيب و کتاب سفر به ولايت عزراييل ، اثر جلال آل

احمد ، نشر رواق ، تهران ، 1363 ، صفحه 72 .

61- ويژگي هاي قرون جديد ، مجموعه آثار31 ، دکتر علي شريعتي ، نشر چاپخش ، تهران شهريور 1364 ، صفحه 119 تا 126 .

62- ريشه يابي مختصري از تاريخچه گروهها ، محمد رضا اخگري ، تابستان 1363، چاپ اول ، صفحه 3.

63- نشريه گلچرخ ، شماره 1 ، فروردين 1371 ، صفحه 15 و مقدمه «التفهيم» ، صفحه 131

64 – کريستف کلمب ، اثر شارل ورلند ، ترجمه سيد جمال موسوي شيرازي ، شرکت توسعه کتابخانه هاي ايران ، تهران ،

زمستان 1370 ، صفحه 36 و 37 و تاريخ تولد ويل دورانت ، جلد 6 ، صفحه 316(جالب است که ويل دورانت با اين توجيه

که بسياري از بزرگان در آن دوران که عصر سرخوشي بود از اين فرزندان حرامزاده فراوان داشتند کلمب را از اين عمل

زشت تبرئه مي کنند!

65 – سفرهاي پرماجراي کريستف کلمب ، ساموئل ايليوت موريسون ، ترجمه ذبيح ا... منصوري ، نشر زرين ، تهران ،

1373 ، صفحه 180 و اعجوبه ها ، اثر احمد مرعشي ، نشر مولف ، مرکز پخش تندر ، سال 1374 ، صفحه 99 و 98 و صفحه

636

66 - يهوديان حضرت عيسي عليه السلام را كذاب مي‌دانند ولي مسيحيان و مسلمانان معتقدند ايشان را يکي از بزرگترين و

بهترين پيامبران خدا بوده اند و به آسمان عروج کرده و در آخرالزمان باز خواهند گشت.

67 – براي مطالعه بيشتر ميتوانيد به مقاله «يهود بين الملل» از همين نويسنده با ترجمه سيد محمد آويني در جلد اول کتاب

«پژوهه صهيونيت» مراجعه کنيد.

68 – براي اثبات اين مطلب دلايل و شواهد بسيار زيادي موجود است ؛ مثلا مي توان به اين گفته پرفسور روژه گارودي

انديشمند فرانسوي اشاره کرد که «آمريکا مستعمره اسراييل است» و يا « صهيونيستهاي فرانسه بر کل دستگاههاي رهبري

فرانسه و مراکز اطلاعاتي اين کشور نفوذ کرده اند (کتاب محاکمه آزادي ، جلد 2، نشر کيهان ، صفحه 9 ) . » و يا مي توان

به سخني از دانشمند ديگرغربي اشاره کرد که: « فرانسه پايگاه اصلي صهيونيستها در قلب اروپا ست.» و يا مي توان به

انفجار مرکز يهوديان در بوئنس آيرس آرژانين و تبليغات جهاني صهيونيسم عليه مسلمانان خصوصا ايران اشاره کرد که بعد

از سالها منجر به دستگيري هادي سليمان پور سفير سابق ايران در آرژانتين داخل خاک انگلستان و سپس افتضاح رشوه گرفتن

بعضي از مقامات آرژانتيني از اسراييل اشاره کرد.

شاهد ديگر ما قانون ظالمانه دادگاههاي نورمبرگ و قانون ضد نژاد پرستي و ضد يهود ستيزي در بسياري از کشورهاي غربي



و ژاپن مي باشد و همينطور قانون باور نکردني و عجيب فابيوس-گيسو در فرانسه اشاره کرد که اين قوانين حق هرگونه



تحقيق و انتقاد از واقعيات و اسطوره هاي تاريخي قوم يهود خصوصا در مورد جنگ جهاني دوم را از هر متفکر و آزاد انديشي سلب نموده است.

در پنجاه سال اخير در کشورهاي مختلف غربي دانش پژوهان و حقيقت جويان بسياري به جرم واهي تحقيق در مورد اين

اسطوره ها به پرداخت جريمه مالي ، زندان ، جمع آوري کتابهايشان از بازار و نابود کردن آنها و حتي تبعيد از کشورشان

محکوم شده اند که فقط به بعضي از آنها اشاره مي کنيم:

1 – پروفسور روژه گارودي ، داراي دکتراي ادبيات از دانشگاه سوربن فرانسه (1952) و دکتراي علوم از آکادمي علوم اتحاد

جماهير شوروي. وي 36 سال عضو فعال حزب کمونيست فرانسه و 25 سال رئيس مرکز تحقيقات مارکسيستي در کميته

مرکزي حزب بود. او صاحب تأليفات بسياري مي باشد که به خاطر کتاب مستدل «تاريخ يک ارتداد ، اسطوره هاي

بنيانگذار سياسيت اسراييل» محکوم شد.

2 – پروفسور رابرت فوريسون ، تاريخدان فرانسوي و استاد دانشگاه ليون که بدليل تحقيق در مورد خطوط قرمز فوق الذکر و

رد کشته شدن شش ميليون يهودي در جنگ دوم کرسي استادي خود را از دست داد و حدود 10 بار در خيابان هاي فرانسه

توسط يهوديان با چماق مورد هجوم قرار گرفت و به او لقب « تنها ترين متفکر فرانسه» را داده اند. هنوز از ياد نبرده ايم

آخرين کلمات او را در ديدار با گزارشگر مجله صبح از ايران را که حيرت زده و با ناباوري پرسيده بود: « آيا به راستي

حرفهاي من در يک رسانه گروهي در جهان منتشر خواهد شد!» آري اين چنين است آزادي مورد ادعاي غرب.

3 – دکتر فردريک توبن مورخ آلماني الاصل مقيم استراليا که به دليل نقد عالمانه کوره هاي آدم سوزي و اتاقهاي گاز

آنچنان بر او فشار آو.ردند که تا حد گرفتن پناهندگي سياسي از جمهوري اسلامي ايران هم پيش رفت.

4 – مارتين هوهمن عضو حزب دموکرات مسيحي آلمان که به دليل متهم کردن يهوديان در کشتار مردم روسيه درانقلاب

کمونيستي و مسئول دانستن يهوديان در بر پا کردن جوخه هاي اعدام ، در آستانه اخراج از حزب و مجلس فدرال آلمان قرار

گرفته است.( کيهان ، 21آبان82)

5 - ژنرال راين هارد گوئنتسل فرمانده نيروهاي مداخله ويژه ارتش آلمان که در جنگ افغانستان هم شرکت داشتند. وي به

دليل حمايت از گفته هاي مارتين هوهمن ديوانه خطاب شد و از ارتش المان اخراج شد.

6 – رابرت فيسک روزنامه نگار که به دليل نوشته هاي خود در مورد مظلوميت مردم لبنان و فلسطين بارها مورد تهديد مرگ قرار گرفت.

7 – آبه پير که شخصيت علمي فرهنگي بود و به دليل انتقاداتش مجبور به کناره گيري از کارهاي فرهنگي شد.

8 – روز ترويک مفسر و روزنامه نگار در لوموند که مورد اذيت و آزار بسياري قرار گرفت.

9 – رييس اتحاديه مسلمانان اروپا که به جريمه مالي محکوم شد.

10- احمد هوبرروزنامه نگار سوييسي که تا کنون صدمات بسياري از صهيونيستها ديده است .

11و 12و13- کشيش لولون ، کشيش ماتيو و ژاک فووه ، هاميان گارودي که در 1983 همراه با يکي ازمحاکمات گارودي در

فرانسه محاکمه شدند .( کتاب محاکه آزادي ،اثر روژه گارودي ، جلد2 ، صفحه 14)

14- يورگن مولمن معاون حزب ليبرال آلمان که از حزب خود اخراج شد (کيهان 21 آبان 82).

15- گرد هونزويک ،‌نويسنده اتريشي که به يکسال و نيم زندان و تبعيد از کشورش محکوم شد .

..و اين ايست خيلي بيش از آن است که در اين جا پايان پذيرد ........



69- همان طور که انقلاب اسلامي ما باعث شد که در اين طوفان مادي گرايي و انحطاط معنويت، همه انسانها به سمت

خداوند برگردند و پايه هاي پوسيده تمدن ماده گرايي به لرزش درآيد؛ به نحوي که يکي از دو قطب ماده گرايي( شوروي )

از هم فرو پاشيد و کارشناسان فن تا کنون چندين سمينار در بررسي چگونگي فروپاشي قطب ديگر آن( آمريکا) گرفته اند و

اکنون صهيونيسم بين الملل با فشارهاي خارجي و عناصر پنهان و آشکار خود در داخل کشورمان سعي دارد که مستحکم

ترين سد مقابل خود را بشکند . در اين راستا با حمايت مستقيم از بعضي هنرمند نمايان غرب زده و دادن يارانه هاي مستقيم

به بعضي روشن فکر نمايان کور فکر وتعميق جنگ رواني مطبوعاتي – رسانه اي و پخش شراب و مواد مخدر و سي دي هاي

مبتذل و خراب کاريهاي اقتصادي و ... اهداف خويش را به شدت تعقيب مي کند. لازم است با صلابت اعلام کنيم که تمام

تحرکات آن ها را بسيجيان جنبش نرم افزاري شديدا تحت نظر دارند و اگر لازم شد به زودي با اسم و مشخصات کامل

برخي حقوق بگيران رسمي آن ها و شرکت هاي صهيونيستي فيلم سازي داخلي وخطوط سير آن ها و کمپاني هاي قلدر

پشتيبان آن ها را افشا خواهيم کرد که ما پشتوانه امان خداوند قادر متعال است که هيچ قدرتي را توان مقابله با او نيست و بر

خلاق مادي پرستان آرزويمان شهادت است و ولي فقيهي داريم که در حکمت و بصيرت و شجاعت نمونه ندارد و مهم تر

از همه همان گونه که در کتب مقدس اديان مختلف آمده است امام آخرالزمان را پشتوانه حق و راستي مي دانيم نه دنائت و

پستي همان گونه که علماي آن ها مي دانند ولي اسناد زيادو معتبر خود را در اين زمينه در گنجينه ها و پستو هاي کاخ هاي

پوشالي شان پنهان کرده اند .

70- در تهيه اين جزوهعلاوه بر منابعي که در پاورقي ها ذکر شد از اين منابعهم استفاده شده است:

§ جزوه يهود در سينما ،جهاد دانشگاهي، واحد الزهراسلام الله عليها .

§ متن فيلم سينما سرزمين موعود،ساخته دکتر مجيد شاه حسيني ، نشر جميت زنان انقلاب اسلامي .

§ سخنراني دکتر شهبازي محقق و مورخ معاصر ، اسفندماه 78 ،دانشكده حقوق و علوم سياسي دانشگاه تهران

§ نشريه صبح شماره 88 ، دي 77.

§ نشريه پگاه حوزه ، شماره 80، آذر 81 .

§ نشريه سروش جوان ، شماره 24 ، مرداد 81 .

§ کتاب ره ‌توشه راهيان نور ، دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم ، شماره 45 .

§ ريشه‌هاي بحران در خاورميانه، دكتر حميد احمدي .

§ کتاب فاتحين جهاني ، جنايتکاران حقيقي جنگ دوم جهاني ، لوييس مارشال کو ، ترجمه دکتر عبدالرحيم گواهي

، نشر موسسه فرهنگي انتشاراتي تبيان ، تهران،1377، چاپ اول و ...

+ نوشته شده توسط hossein1221 در و ساعت 0:36 |
 خشونت آفت ديگري است كه از نخستين سال‌هاي پيدايش سينما با اين «هنر ـ صنعت» قرين بوده و امروز صهيونيست‌ها اين همزاد ديرين سينما را نيز به نفع مقاصد خويش به كار گرفته‌اند. تهيه‌كنندگان صهيونيست هاليوود در پي سالها تجربه به فراست دريافته‌اند كه «خشونت» و «وحشي‌گري» علي‌رغم زشتي باطن و نتايج تلخ آن، بر روي پرده سينما ظاهري جذاب و شيرين دارد و همين ظاهر جذاب و فريبنده فيلم‌هاي چند دهه اخير را از خشونت و كشتار لبريز كرده است. بينندگان اين گروه از فيلم‌ها در حين تماشاي صحنه‌هاي خشونت‌بار، از لذتي حيواني لبريز مي‌شوند و در دل شخصيت‌هايي جنايت‌كار فيلم را تحسين مي‌كنند. اين فيلم‌ها معمولاً ظاهري مقبول و منطقي دارند. بر اساس يك كليشه رايج، موجود شريري قانون را نقض مي‌كند و مرتكب جنايتي فجيع مي‌شود. متقابلاً قهرمان فيلم كه طرفداران حق و عدالت است واكنش نشان مي‌دهد و با خشونتي مشابه، موجود شرير و همدستان او را از بين مي‌برد ولي در هر دو حالت اين خشونت است كه تقديس مي‌شود و تحسين مخاطب را بر مي‌انگيزد.

در تحليل فيلمهاي خشن غربي اين نکته را نيز بايد مد نظر داشت که غربيان براي تربيت سربازاني قصي القلب و حرف شنو چاره کار را در آن ديده اند که چنين فيلمهايي را هر چه بيشتر بسازند ؛ مثلا در بسياري از فيلمهايي که در مورد جنگ ويتنام ساخته شده است ، با ظرافت سعي مي کنند «حس هم ذات پنداري» مخاطب را به نفع سربازان بي رحم آمريکايي که غاصبانه ميليونها ويتنامي را کشتند ايجاد شود و کم کم مخاطب نه تنها هيچ عذاب وجداني نداشته باشد که از کشته شدن ويتنامي ها (دشمنان آمريکا) لذت هم ببرد.

البته در بسياري از فيلمهاي جديد غربي مرز ميان شرارت و خوبي برداشته شده است و گاهي شريرها کار خوب مي کنند و يا خوبها عمل شريرانه مرتکب مي شوند. بدين وسيله مرز خوبي و بدي در ذهن مخاطب خصوصا جوانان و نوجوانان به هم مي ريزد و زمينه براي پوک شدن کامل درون فکر و دل مخاطب فراهم مي شود تا راحت تر ارزشهاي آمريکايي که چيزي جزء تجلي هواي نفس آدمي نيست را راحت تر بپذيرد و تبديل به انساني منفعل و مصرف کننده اي مطيع براي زر سالاران مادي گرا شود.

بسياري از فيلم‌هاي ظاهراً خشن واجد صبغه‌هاي سياسي نيز هستند و در لايه‌هاي زيرين خود، هدف و سياست خاصي را دنبال مي‌كنند. به عنوان مثال در فيلم «هواپيماي رييس‌جمهور» يك بازيگر مشهور و البته يهودي‌الاصل هاليوود، در نقش رئيس‌جمهور آمريكا ظاهر مي‌شود. گروهي تروريست مسلح هواپيماي رئيس جمهور را مي‌ربايند و خانواده و همراهان رئيس جمهور را به اسارت مي‌گيرند. رئيس جمهور آمريكا با آنكه مي‌تواند به تنهايي بگريزد، داوطلبانه در هواپيما باقي مي‌ماند و طي نبردي نابرابر و خونين، دشمن را شكست مي‌دهد و خانواده و همراهانش را از چنگ تروريست‌ها آزاد مي‌كند. در پايان ماجرا هم بيننده از همه جا بي‌خبر، رئيس جمهور آمريكا را تحسين مي‌كند و او را به عنوان رهبر دنياي جديد مي‌ستايد!

در فيلم ديگري گروهي تروريست مسلمان، يك هواپيماي خطوط هوايي آمريكا را همراه با مسافرين آن مي‌ربايند و با بمب اتمي كه پيشاپيش در هواپيما جاسازي كرده‌اند عازم پايتخت آمريكا مي‌شود، تا طي اقدامي انتحاري دولت آمريكا را نابود كنند. رفتار تروريست‌هاي مسلمان با مسافرين بي‌پناه هواپيما، بسيار خشن و بي‌رحمانه است. آنها حتي به خود نيز رحم نمي‌كنند و هر مخالفتي را با گلوله پاسخ مي‌گويند. سياستمداران انسان دوست آمريكايي كه نمي‌توانند هواپيما را با مسافرين آن نابود كنند، يك گروه ويژه كماندويي را (كه دو بازيگر معروف يهودي در آن ايفاي نقش مي‌كنند) به داخل هواپيما مي‌فرستند و اين گروه ويژه طي عملياتي متهورانه تمامي تروريست‌هاي مسلمان را مي‌كشند. بمب اتمي را خنثي مي‌كنند و هواپيما را سالم بر زمين مي‌نشانند. باز هم آن چه باقي مي‌ماند خاطره شجاعت و نوع دوستي آمريكايي‌هاي ضدتروريست است.

امروزه رد پاي سكس، پول‌پرستي و خشونت را در فيلم‌هاي خانوادگي و آثار ويژه كودكان نيز مي‌توان ديد. ظاهراً استوديوهاي هاليوود ديگر هيچ حريمي را محترم نمي‌دارند و در صدد جهاني ساختن ضد ارزش‌هاي اخلاقي خويش‌اند. كلام آخر آن كه صهيونيسم بين‌الملل در عرصه سينما با سوء استفاده از سه قوه شهويه، وهميه و غضبيه انسان در صدد ترويج مفاسد اخلاقي، غفلت و پول‌پرستي و خشونت برآمده و در تمامي اين موارد، منافع سياسي خود را دنبال كرده است. ديگر در آستانه قرن بيست و يكم، اين بازي به مراحل پاياني خود نزديك مي‌شود. با يك مرور كوتاه بر اعمال صهيونيستها در کشورهاي مختلف و مندرجات کتاب کاهال و پروتكل‌هاي جهاني صهيونيسم و ساير مکتوبات پيشوايان بي رحم صهيون ، به سهولت مي‌توان دريافت كه بسياري از نابساماني‌هاي كنوني عالم ، صورت تحقق يافته همان برنامه‌هايي است كه قريب يك قرن پيش تئوريسين‌هاي صهيونيسم با تکيه بر تجربيات پيشينيان مادي گرايشان طراحي کرده اند (68) ؛ ولي آينده را هوشياري مردم امروز خواهد ساخت. (69) سحر سامري تنها مردم جاهل را مي‌فريبد و آغاز حكومت عقل پايان پادشاهي تزوير سامري است. (70)

+ نوشته شده توسط hossein1221 در و ساعت 0:34 |
 «بگذار ملت آمريكا براي يك بار بفهمند كه اين نه يك انحطاط طبيعي، بلكه توطئه حساب شده و ويرانگري است كه ما را احاطه كرده است…»

اين جمله‌اي است كه «هنري فورد» آمريكايي قريب هشتاد سال پيش در روزنامه مشهور «ديربورن اينديپندنت ـ Dear Born Indipendent» نوشت و آمريكاييان را از سقوط در منجلاب فساد مادي و انحطاط اخلاقي بر حذر داشت. او در سلسله مقالات معروف خود از جريان سازماندهي شده و نظام‌مندي سخن گفت كه تدريجاً با ترويج ليبراليسم اخلاقي و تساهل اعتقادي، جامعه آن روز آمريكا را به سمت فساد و تباهي سوق مي‌داد. در حقيقت هدف او آن بود كه ملت آمريكا را از خطر شكل‌گيري امپراطوري فرهنگي و اقتصادي يهود در اين كشور آگاه سازد و بر اين باور بود كه يهود بين‌الملل به حكومت بر آمريكا اكتفا نكرده و در صدد برپايي حكومت جهاني است. «هنري فورد» با تيزبيني خاص خود دريافته بود كه مسأله يهود در آمريكا به قلمرو سياست و اقتصاد محدود نمي‌شود و ساحت فرهنگ و هنر و رسانه‌هاي جمعي را نيز در بر مي‌گيرد. فورد، سينماي آمريكا را ماهيتاً يهودي مي‌دانست و آن را مهم‌ترين و مؤثرترين ابزار تبليغي يهوديان بر مي‌شمرد. او بر اين باور بود كه يهوديان از طريق سينما سعي در تخريب و انهدام ارزش‌هاي اخلاقي و مباني اعتقادي جامعه آن روز آمريكا دارند.

«هنري فوردِ» در كتاب معروف خود تحت عنوان «زندگي و كارمن» اينگونه مي‌نويسد:

« در اين كشور جريان‌هاي مشخص و صاحب نفوذي مشاهده مي‌شوند كه به نحو محسوس در ادبيات، سرگرمي‌ها و رفتار اجتماعي، كاستي و فساد به بار مي‌آورند. تجارت از سلامت ذاتي خويش دور مانده و كوچك شمردن معيارها و اصول اخلاقي به نحو فراگير در همه جا احساس مي‌شود. اين كه اين اعمال نفوذهاي مخرب همگي به سرچشمه‌ نژادي واحدي باز مي‌گردد، واقعيتي است كه بايد آن را جدي تلقي نمود. ما مدعي آن نيستيم كه حرف آخر را در خصوص يهوديان مقيم آمريكا بيان داشته‌ايم، بلكه صرفاً نفوذ كنوني يهود را در اين كشور توصيف مي‌كنيم. مخالفت ما صرفاً با انديشه‌هاست. انديشه‌هاي دروغيني كه بنيه اخلاقي ملت ما را تضعيف مي‌كنند اين انديشه‌ها از منابعي سرچشمه مي‌گيرند كه به سهولت قابل شناسايي‌اند و صرفاً از طريق افشاگري و آگاه‌ساختن افكار عمومي جامعه مي‌توان از پيشرفت آنها جلوگيري كرد. تأثيرگذار بر محيط خويش را بازشناسند. بگذاريد ملت آمريكا براي يك بار بفهمند كه اين نه يك انحطاط طبيعي، بلكه توطئه حساب شده و ويرانگري است كه هم اكنون ما را احاطه كرده است.»

هنري فورد در كتاب خود بر سنت‌ها و سجاياي اخلاقي و اعتقادي نژاد آنگلوساكسون تأكيد مي‌ورزد و آن را پايگاه مطمئني براي مقابله با توطئه جهاني يهود مي‌داند. شكي نيست كه «فورد» با طرح اين مسأله همان خطايي را مرتكب مي‌شود كه خود او يهود را به آن متهم ساخته است. اما چنين به نظر مي‌رسد كه تأكيد او بر نژاد انگلوساكسون در واقع دفاع از سنن و فضايل اخلاقي و اعتقادات مثبت و سازنده‌اي است كه وي در اين نژاد بشري متبلور دانسته و بر اين باور است كه در روند مقابله با ترويج فساد، فحشاء، بي‌بند و باري و در يك كلام مبارزه با ليبراليسم اخلاقي يهود، مي‌توان بر اين ارزش‌هاي نهادينه شده در نژاد انگلوساكسون تكيه كرد.

امروز قريب هشتاد سال از انتشار مقاله افشاگرانه «هنري فورد» در جرايد آمريكا مي‌گذرد و مع‌الاسف بسياري از پيش‌بيني‌ها و هشدارهاي او به جامعه آمريكا محقق شده‌اند. (67)

دولت اسراييل در سرزمين اشغال شده فلسطين ايجاد شده و عملاً زمام سياست‌هاي داخلي و خارجي آمريكا را در دست گرفته است. آنگونه كه مي‌توان مدعي شد آمريكا به عنوان بازوي قدرتمند صهيونيسم در سطح جهان عمل مي‌كند. اخلاقيات ملت آمريكا آنچنان رو به زوال رفته است كه صاحب‌نظران اجتماعي و انديشمندان ديني به كلي از آينده اين ملت قطع اميد كرده‌اند. موسيقي جاز و بي‌ريشه كه برخي كارشناسان آن را برگرفته از موسيقي ييديش (YIDISH) يهوديان مي‌دانند، در تمامي زواياي جامعه آمريكا (و از جمله سينماي هاليوود) رخنه كرده و روان پريشان جوانان غربي را به تسخير خود درآورده است. گروه‌هاي موسيقي جاز و راك كه زماني با چند ستاره يهودي (نظير: «الويس پريسلي» و «رينگو استار») به دنياي غرب معرفي شدند، با گذشت چهار دهه به چنان شهرت و اعتباري دست يافته‌اند كه هم اكنون نسل جوان آمريكا «مايكل جكسون» يهودي را از تمام مقدسين كليسا برتر مي‌دانند. در دهه شصت ميلادي گروه موسيقي بتيل‌ها از سر مزاح اعلام كرده بود كه « از خدا نيز معروف‌تر است» و امروز گروه‌هاي موسيقي شيطان پرست عملاً بيرق جنگ با خدا را برافراشته‌اند.

اشتياق جنون‌آميز نسل جوان آمريكا به اين نوع خاص از موسيقي را در فيلم «ديترويت شهر موسيقي راك» به وضوح مي‌توان ديد. انگار سرشته تمامي امور از دست متصديان فرهنگ عمومي جامعه رها شده و از والدين آمريكايي و اروپايي و حتي شرقي هم كاري ساخته نيست. (البته اگر بخواهند مي توانند با تکيه بر فرهنگ و عرفان غني ديني در مقابل اين سيل بنيان برافکن سدها ي مستحکمي بزنند ؛ چرا که تمدن مادي غرب ، پوشالي و پوک و توخالي است و هيچ حرف جدي براي گفتن ندارد) براي درك عمق اين فاجعه، كافي است فيلم‌هاي چند دهه قبل هاليوود را در كنار توليدات امروز آن قرار دهيم و با يك مقايسه كوتاه زوال ارزش‌هاي اخلاقي انسان غربي را به وضوح ببينيم. در سينماي امروز هاليوود، روابط جنسي ميان نوجوانان آمريكايي و به تبع آن تولد فرزندان نامشروع و مشكلات اجتماعي ناشي از اين پديده سوژه‌اي جذاب و در عين حال كاملاً طبيعي تلقي مي‌گردد. در اين قبيل فيلم‌ها، حتي والدين نوجوانان فريب خورده نيز از رفتار فرزندانشان چندان متعجب نمي‌شوند و بيشتر نگران هزينه نگهداري از نوه‌هاي نامشروع خويش‌اند.

امروز صهيونيسم حاكم بر هاليوود هيچ حريمي را محترم نمي‌شمارد و مقدس‌ترين شئون اجتماعي را «حتي در حوزه دين و كليسا» به تمسخر مي‌گيرد. در فيلم‌هاي دهه اخير هاليوود ، پدران متجاوز، مادران خيانتكار، دختران فريب خورده، پسران منحرف و حتي كشيش‌هاي شيطان‌پرست فراوان‌اند. عشرتكده‌هاي هاوايي و قمارخانه‌هاي لاس و گاس به لوكيشن‌هاي دائمي و محبوب فيلم‌هاي آمريكايي تبديل شده‌اند و قصه بسياري از فيلم‌هاي هاليوود در اين فضاي لبريز از گناه اتفاق مي‌افتد.

در روزگاري كه پول به نخستين ارزش انسان غربي تبديل شده، سينماي هاليوود نيز تمامي ارزش‌هاي اخلاقي را در مسلخ پول قرباني مي‌كند. در قاموس هاليوود، فيلم ارزشمند، بايد پول‌ساز باشد و براي پول‌ساز بودن يك فيلم بايد بر نقاط ضعف خاطبين آن انگشت نهاد و پست‌ترين غرايز و تمنيات نفساني انسان غربي را به خود او نشان داد. سينماي هاليوود تشنه پول است و اين تشنگي را به مخاطبين خود نيز تسري مي‌دهد. افسوس كه عطش پول درمان‌ناپذير است و آتش آن به هيچ آبي فرو نمي‌نشيند. در آينه جادوي هاليوود جوان آس و پاسي بر سر ميز قمار يك شبه ميليونر مي‌شود و حسرت و دريغ ميليون‌ها بيننده جوان را بر مي‌انگيزد. همزمان خانواده او در مسابقه لاتاري شركت مي‌كنند و بليط طلايي را از پيرمرد بيماري كه از شوق برنده شدن در مسابقه سكته كرده، مي‌ربايند! در تمام اين صحنه‌هاي پر زرق و برق، بينندگان نيز در لذات روياي اين خانواده خوشبخت شريك مي‌شوند و مثل آنان دل و دين به پول مي‌بازند. حال آنكه در پشت صحنه فيلم، فيلمسازان صهيونيست به ساده دلي مخاطبين خويش مي‌خندند.

يکي از بزرگان يهود گفته بود: «ما حكومتمان را با دنيايي از متخصصان علم اقتصاد احاطه خواهيم كرد. به همين دليل علم اقتصاد مهم‌ترين موضوع آموزشي است كه توسط يهوديان تعليم داده مي‌شود. كهكشاني از بانكداران، صاحبان صنايع، كارخانه‌داران، كاپيتاليست‌ها و خصوصاً ميليونرها ما را احاطه خواهند كرد، زيرا عملاً همه چيز با توسل به ارقام تعيين خواهد شد.» با مرور همين چند سطر مي‌يابيم كه از چه رو سينما طي اين همه سال در تعيين الگو‌هاي مصرف و هنجارهاي اقتصادي مخاطبين خويش همواره پيشقدم بوده است.

+ نوشته شده توسط hossein1221 در و ساعت 0:34 |
فيلم مشهور «ماتريكس» با رويكردي نمادين به اساطير كهن قوم يهود، قصه ظهور منجي و سفر به آرمانشهر يهود (ZAYAN يا ZION) را به تصوير مي‌كشد. ناگفته نماند كه «زايان» يا همان «صهيون» نام كوهي مقدس در بيرون از شهر اورشليم است كه صهيونيست‌ها نام آن كوه را بر آيين خويش نهاده‌اند. در فيلم «ماتريكس» دنيا اسير تاريكي است و تنها چند انسان آزادي‌خواه در يك زيردريايي اسرارآميز كه به كشتي نوح عليه السلام نسب مي‌برد، با اين دنياي تاريكي در سيتزاند. مقصد زيردريايي همان آرمانشهر «زايان» است كه فقط ناخدا و رهبر گروه «كاپيتان مورفي» نشان دقيق آن را مي‌داند. مورفي خود نيز از نيروهاي فرمانروايان شهر زايان است. ولي مورفي بدون امداد يك منجي نمي‌تواند بر امپراطوري ماتريكس غلبه كند و اين بار منجي يا پيامبر جديد را از بين متخصصين كامپيوتر برمي‌گزيند!

«نئو» در حقيقت همان « New christ» يا «مسيح جديدي» است كه بر خلاف عيسي مسيح عليه‌السلام، (66) نه از ميان پارسايان، كه از بين تكنيسين‌ها انتخاب مي‌شود! در نتيجه پيامبر آخر‌الزمان به جاي آنكه: «تئوريسين» باشد، يك «تكنيسين» است. در ادامه فيلم، مورفي طي آموزش‌هاي سخت، تمام تكنيك‌هاي نبرد با ماتريكس را به پيامبر جديد خود مي‌آموزد و از او يك ماشين كشتار جمعي مي‌سازد و اينها همه نماد مادي گرائي و تسلط فلسفه حس گرايي و کنار زده شدن عقل و دين که در فلسفه و زندگي غربي است. در پايان فيلم، هنگامي كه مورفي توسط اسميت (كه تمثيلي از شيطان مدرن است) اسير شده و براي افشا كردن نشاني شهر «زايان» تحت شكنجه قرار گرفته، منجي قهرمان به همراه دستيار مؤنثش با كوله‌باري از سلاح‌هاي آتشين از راه مي‌رسند و در نبردي سخت و نابرابر، طومار امپراطوري ماتريكس را در هم مي‌پيچند. در قسمتهاي دوم و سوم فيلم با ترويج شکاکيت و حيراني و به هم ريختن مرزهاي دنياي واقع و مجازي بنيان فکري مخاطبان ظاهر انديش را از هر ايدئولوژي و استحکامي خالي مي کند.

كلام آخر آن كه صهيونيسم بين‌الملل با ترويج خرافات و افسانه هاي دروغ از طريق سينما، به نوعي جهاني سازي اسطوره‌اي دست زده و قصد آن دارد تا باورهاي خرافي خود در زمينه: «شيطان»، «پايان دنيا»، «ظهور منجي يهود»، « سفر به سرزمين موعود» ، «تشكيل امپراطوري جهاني» و «اسطوره هاي بنيانگذار سياست اسرائيل» را به ساير اقوام و اديان و ملل نيز تسري مي‌دهد.

+ نوشته شده توسط hossein1221 در و ساعت 0:32 |
خرافه ديگري كه صهيونيست‌ها آن را در قالب سينمايي مصادره به مطلوب كرده‌اند، مسأله «ظهور ناجي» و «سفر به سرزمين موعود» است. اما ناجي اين قبيل فيلم‌ها نه آن منجي است كه بشريت در انتظار اوست. صهيونيست‌ها در سيري تاريخي، نخستين ناجي خود را «داود نبي»عليه السلام مي‌دانند كه به زعم ايشان پهلوان اسطوره‌اي قوم يهود است و هم اوست كه عشيره بني‌اسراييل را از ستم جالوت سنگدل مي‌رهاند. به همين دليل نيز ستاره شش پر منتسب به او را به عنوان علامت مقدس و سمبل خويش برگزيده‌اند. دومين ناجي قوم يهود «موساي نبي»عليه السلام است كه احكام ده گانه شريعت يهود را از جانب خدا براي قوم بني‌اسراييل آورده و آنها را از رنج بردگي فرعون نجات داده است. ارادت صهيونيست‌ها به انبياي بني اسرائيل عليهم السلام نه به خاطر مقام نبوت، كه به دليل احراز مقام منجي و يا پادشاهي بر «قوم بني‌اسراييل» است. لذا ازايشان نيز با رويكردي نژادپرستانه ياد مي‌كنند.

از نظر صهيونيست‌ها، يهوديان پيش از آنكه پيروان يك آيين الهي تلقي شوند، يك اَبرنژادند و به همين دليل نيز در مواقع عسرت و سختي، ناجي ديگري از ميان آنها ظهور مي‌كند و ايشان را به «سرزمين موعود» مي‌برد. از آنجا كه فرزند اولين ناجي قوم يهود (سليمان فرزند داود نبي عليهما السلام) تمام دنيا را به تسخير خود درآورد، صهيونيسم بين‌الملل نيز فرمانروايي بر ملك سليمان را حق طبيعي خود مي‌داند و به همين دليل هم داعيه سلطنت بر تمامي دنيا را دارد در صورتي که حکومت حضرت يک حاکميت الهي بود و اينان دنبال حکومتي دنيوي و طاغوتي هستند. لذا افسانه «نيل تا فرات» تنها مقدمه‌اي بر نقشه‌هاي جهاني صهيونيسم و قوم يهود است. موسي عليه‌السلام نيز (به عنوان دومين ناجي)، قوم بني‌اسراييل را از ستم فرعون رهايي بخشيد و از دريا عبور كرد. از آن تاريخ، يهود در انتظار سومين ناجي خويش است که معتقدند بعد از جنگ بزرگ آخرالزمان سومين نجات بخش (مسيح) ظهور خواهد کرد و پادشاهي يهود را بر فلسطين کامل مي کند و بهشت زميني را ايجاد مي کند.

البته از آن تاريخ تا امروز منجيان كوچكتري نيز ظهور كرده‌اند. مثلاً ويل دورانت در مجموعه «تاريخ تمدن»: «كريستف كلمب» را يك يهودي پرتغالي‌الاصل (60) مي‌داند كه] ظاهرا[ به منظور كاستن از مصايب يهوديان در اروپاي قرن پانزدهم، سفري مقدس را در جستجوي ارض موعود آغاز كرد و در نهايت به آمريكا رسيد و به اصطلاح کاشف آمريکا است! به همين دليل صهيونيست‌ها آمريكا را سرزمين موعود خود مي‌دانند و شهر نيويورك نيز از ديرباز به عنوان پايتخت صهيونيسم بين‌الملل شناخته شده است. اما آيا به راستي چنين است؟

آمريکائي که قبلا نقشه آن در آسياي صغير يعني در مرکز تمدن اسلامي در دوره جنگهاي صليبي توسط مسلمانان ترسيم شده بود (61) و کلمب بعد ازفتح آندلس با دزديدن نقشه مسلمانان و با همکاري دربار اسپانيا به سمت آمريکا حرکت کرد. (62) به عقيده استاد «جلال الدين همايي» ، «ابوريحان بيروني» چند قرن قبل از کلمب نقشه اي از راه رسيدن به اين قاره تهيه کرده بود. (63) در صورتي که طوري از کشف (!) آمريکا توسط کريستف کلمب تبليغ مي شود که انگار انسانهاي متمدني که آنجا بودند و قبل از ورود غاصبانه جناب کلمب در آنجا زندگي مي کردند و داراي تمدني پيشرفته چون «ماياها» بودند (که ساختمانها و جاده هاي پيشرفته اي حتي در منماطق صعب العبور کوهستاني ، آن هم حدود 500 سال پيش مي ساختند) ، اصلا انسان نبودند و حضرت کلمب بايد رفته و بر وجود آنها مهر تأييد بزنند! البته او و ياران مستکبرش نه تنها مهر تأييد نزدنند که اکثر مردم بومي آمريکا را به سلاخي کشيدند و تعداد زيادي را به بردگي کشيدند و دخترانشان را مورد تجاوز و تعدي قرار دادند و براي مردم آنجا حتي شأن يک حيوان

دست آموز را هم رعايت نکردند.

کلمب خود انساني حيوان صفت و شهوت ران و طلا پرست بود و پسر حرامزاده اي هم از خانمي به نام «بئاتريس» داشت (64) و در سفر دوم خود طي 13سال از 250،000بومي يک منطقه از آمريکا فقط 60000 نفر را زنده گذاشت و بسياري از باقي مانده ها را نيز به روسبي گري و بردگي مجبور کرد و 50 سال بعد بيش از 500 بومي باقي نماندند (65) اما بسياري از غافلان يا مغرضان ابا هدف ترويج فرهنگ يهودي- غربي از کلمب چهره اي انسان دوست و قهرمان ساخته اند مثل ويل دورانت و کتاب کريستف کلمب از انتشارات فرانکلين.

بر مبناي همين الگوي اساطيري، هاليوود تا كنون سفرهاي اسطوره‌اي بسياري را به تصوير كشيده و سينماي اروپا نيز به رقيب آمريكايي خود تأسي كرده است. فيلم‌هايي نظير: مجموعه «ايندياناجونز»، «دنياي آب»، «سفر به غرب وحشي»، «دون فيتز كارالدو» و «خوشه‌هاي خشم» بر مبناي همين الگوي‌روايي ساخته شده‌اند. همچنين فيلمهايي که سرخپوستان و مالکان اصلي آمريکا را انسانهايي وحشي و بي تمدن و ساده نشان مي دهند در همين راستا ارزيابي مي شوند.

+ نوشته شده توسط hossein1221 در و ساعت 0:31 |
 از ديگر خرافه‌هاي صهيونيستي كه به سينما راه يافته: «افسانه آخرالزمان» و پيشگويي‌هاي مربوط به آن است كه در فيلم‌هايي نظير: «نوستراداموس»، «آرماگدون» و «روز استقلال»، رد پايي از آن مي‌توان يافت. بر اساس اين افسانه فاجعه‌اي عظيم حيات بشري را تهديد خواهد كرد و آخرين نبرد خير و شر در جغرافياي خاصي از زمين ( تپه آرماگدون يا حارمجيدون در نزديکي بيت المقدس )به وقوع خواهد پيوست . وسعت فاجعه آن همه است كه انسان‌هاي زيادي کشته مي شوند و بقيه از مقابله با آن در مي‌مانند و نااميدانه به هوشمند‌ترين و شجاع‌ترين نژاد بشري (يعني آمريكايي‌ها) پناه مي‌برند!

آمريكايي‌هاي خوش قلب هم معمولاً با راهنمايي يك دانشمند يهودي به كام خطر مي‌روند و با عمليات متهورانه خود زمين را از خطر نابودي مي‌رهانند. گاهي هم در راه انجام اين مأموريت مقدس يك يا چند شهيد تقديم جامعه بشري مي‌كنند! حاصل آنكه در پايان اكثر اين فيلم‌ها بيننده از همه جا بي‌خبر، هم صدا با تمامي اقوام و پيروان اديان، خداوند را به واسطه نعمت حضور آمريكايي‌هاي شجاع و يهوديان دانا بر روي كره خاكي سپاس مي‌گويد! چرا كه آنان فرشتگان نجات‌اند و اگر نباشند، نسل آدمي از صحنه گيتي بر خواهد افتاد!اين باور اسطوره اي الآن به شدت توسط صهيونيست هاي مسيحي حاکم بر ايالات متحده و يهوديان تبليغ مي شود و به وسيله رسانه ها با سوء استفاده از اديان مسيحيت و يهوديت و فرازهايي از کتاب مقدس (59) مجوز کشتار حدود سه ميليارد نفر از ساکنان زمين خصوصا مسلمانان ساکن در خاورميانه را از افکار عمومي غفلت زده جهانيان مي گيرند تا هر گاه واقعا از اسلام احساس خطر جدي کردند ، به هر عملي خواستند دست بزنند.

مهمترين تأثير اين گروه از فيلم‌هاي خرافي آن است كه حس اعتماد به نفس را در مخاطبين جهان سومي نابود مي‌سازد و همزمان اعتماد و انقياد نسبت به صاحبان اصلي دنيا را (كه به زعم اين فيلم‌ها آمريكاييان و يهوديان هستند) ترويج مي‌نمايد. در صورت مشاهده مكرر اين قيل فيلم‌هاي خرافي، مردم جهان سوم ظاهراً به آمريكا و باطناً به صهيونيسم بين‌الملل حق مي‌دهند كه چند صباحي در اين عالم فاني حكومت و سروري كنند! زيرا فاجعه عظمي بروز كند، همين‌ها هستند كه بايد به داد مردم دنيا برسند و نسل انسان را از خطر نابودي برهانند!

بد نيست بدانيم همين پيام سياسي در پاره‌اي از فيلم‌هاي طنز سينماي هاليوود نيز لحاظ شده است. مثلاً در فيلم «مريخ حمله مي‌كند» مريخي‌ها كه موجودات مسخره و در عين حال سنگدلي هستند، كره زمين را به اشغال خود در مي‌آورند و از آنجا كه هيچ سلاح بشري بر آنها كارگر نمي‌افتد، به سهولت تمامي تمدن‌ها را بر مي‌اندازند و حتي ريس‌جمهور آمريكا را طي اقدامي ناجوانمردانه مي‌كشند! در همين اوضاع آشفته، يك بازيگر يهودي هاليوود (سيلو يا سيدني) در نقش پيرزني فرتوت و از كار افتاده كه در آسايشگاه سالمندان بستري است، به همراه نوه خود راه حل جالبي پيدا مي‌كنند. آنها به فراست در مي‌يابند كه مريخي‌ها طاقت شنيدن نوع خاصي از موسيقي را ندارند و به محض شنيدن آن مغزهايشان منفجر مي‌شود! لذا موسيقي را در اختيار ارتش آمريكا مي‌گذارند و سربازان آمريكايي هم با همين سلاح، دشمن را نابود مي‌كنند و تمدن بشري را از خطر نابودي مي‌رهانند. يادمان باشد كه همين مضمون ظاهراً پيش از اين نيز در سينماي هاليوود تكرار شده و در يكي از موارد، صداي «الويس پريسلي» يهودي، مهاجمين فضايي را نابود كرده است! حاصل آنكه: هميشه يهوديان ناجي بشريت‌اند و ساير اقوام و ملل طفيل هستي آنان محسوب مي‌شوند

+ نوشته شده توسط hossein1221 در و ساعت 0:30 |
بر اساس اين نگرش، شيطان مفهومي اهريمني است كه با قدرتي مخوف و ويرانگر در برابر اراده پروردگار قد علم مي‌كند و با كمك پيروانش ، نسل آدمي را در معرض نابودي قرار مي‌دهد. در آن گروه از آثار سينمايي كه شيطان را از اين منظر به تصوير كشيده‌اند، انسان بره بي‌پناهي است كه به چنگال شيطان اسير شده و هيچ امدادي از جانب پروردگار به او نمي‌رسد. لاجرم آدمي در نبرد نابرابر با شيطان يكه و تنهاست و اميدي هم به امداد الهي ندارد و اگر دارد سرانجام به نوميدي بدل خواهد شد. در اين مهلكه، اراده خود او يا انسان‌هاي ديگر تنها سرمايه‌اي است كه مي‌توان به آن اميدوار بود.(56) .

در سينماي كلاسيك، شيطان بر اساس تقديري ازلي در زماني معين از زندان دوزخي خود رها مي‌شود و براي انتقام گرفتن از نسل بشر معمولاً در كالبد يك انسان حلول مي‌كند. و آن انسان را به انجام اعمال شيطاني وا مي‌دارد. به تدريج پيروان شيطان، گرد ميزبان شيطان صفت جمع مي‌شود و حلقه شيطان پرستان شكل مي‌گيرد. بر اساس اين باور خرافي، شيطان براي انجام شرارت محتاج كالبد آدمي است و هرگاه انسان ميزبان كشته شود يا اينكه به صورت داوطلبانه خودكشي كند، شيطان كالبد انساني خود را از دست خواهد داد و ناگزير دستش را آزار آدميان كوتاه خواهد شد.

در اين صورت شيطان دوباره به زندان باستاني خود باز مي‌گرد و در انتظار فرصتي ديگر براي نابودي نسل بشر باقي مي‌ماند. در اين فيلم ها شيطان گاهي كودكان معصوم و خردسال را به عنوان ميزبان خود بر مي‌گزيند و زماني جسم سياستمداران يا كشيشان را تسخير مي‌كندتا سازندگان موذي اين فيلم ها از طرفي سياست را عين نهوست و پليدي نشان دهند و بتوانند سياست را از ديانت جدا کنند و حکومت ها را به سمت لائيسم و بي ديني سوق دهند و از طرفي کشيشان را هم، هرچه بيشتر خراب کنند و نسل جوان معصوم و حتي خرد سال را با الگوهاي کم سن و سالي که تبديل به مرکب شيطان شده اند به سمت بي بند وباري و هرزگي و پوچ گرايي سوق دهند و هرچه بيشتر به اهداف استعماري و امپرياليستي خود دست يابند . در بسياري از اين قبيل فيلم ها محل آزاد شدن و فرو رفتن شيطان در زندان دوزخي خود، کليساي مسيحيت است .

اين باور خرافي و كودكانه تا كنون دستمايه آثار سينمايي متعددي قرار گرفته كه فيلم‌هايي نظير: «جن‌گير»، «طالع نحس»(57)، «پايان روزگار»، «وكيل مدافع شيطان» ، « موميايي » و « ارباب حلقه ها » از آن جمله‌اند. اين فيلم ها غالبا همراه با خشونت ،برهنگي ،ياس ،نوميدي ،جادوگري ، اسطوره سازي ،خون آشامي، وحشت و ترس هستند،مثلا فيلم« شركت هيولاها»ويا داستان «شيطان كوچولو»تصوير خوب وجذابي از ديوها و شياطين ارائه مي دهند.

فيلم هايي چون «هري پاتر» و « ديويد کاپرفيلد» مخاطبان نوجوان وبزرگسال خود را به سمت سحر و شعبده وافسانه پيش مي برندو اثاري چون و«دراكولا»با حاكم كردن وحشت ونااميدي بر مخاطبان انها را قسي و سنگدل مي كنندو در مجموع روح انسان ها را به سياهي وتباهي مي كشانند.

اين قبيل آثار سمبل ها و نمادهاي شيطاني وفرقه جديدالتاسيس شيطان پرستي(!؟) را ترويج و تبليغ مي كنند ؛مظاهري چون: «خفاش، مار، عقرب، عنکبوت ، شغال، كلاغ، بزوحشي،جمجه و استخوان ، شمشير خون آلود، صليب وهلال وارونه،ستاره پنج پر و شش پر ،نيزه سه سر،صورتك هاي شيطاني، غول و جن و روح هاي وحشتناك و بعضا مهربان،جارو و عصا و ساير ابزار سحر و جادو،مدل هاي مو و لباس خاص،رنگ هايي چون سياه،قرمز وآبي روشن،ادبيات و شعر هاي نفرت برانگيز وزننده،اعدادي چون 6و 666 ،اشكالي مثل مثلث و دايره هاي ناقص وانواع موسيقي هاي شيطاني.(البته بايد توجه داشت که اين سمبلها همه جا نماد شيطان نيستند و در ترکيب با مضموم و ادبيات و موسيقي نفرت انگيز شيطاني اين معنا را مي رسانند. و نبايد بابي خيالي از کنار اين نمادها گذشت ؛ چراکه ده ها سال است که در لواي همين علائم و نشانه ها غرب فرهنگ خودرا به ساير نقاط جهان صادرکرده است و در فقه اسلامي داريم که تشبه به کفار حرام است .)

متاسفانه بسياري از توليد كنندگان محصولات فرهنگي هم به توسعه اين نمادها كمك شاياني را مي كنندو داخل نشريات وروي لباس ها وانواع لوازم التحريروماسكها وعروسكها وتابلوهاي تبليغاتي و... (حتي در کشور خودمان ) اين سمبل ها وتفكرات خطرناك وضد خدا را رواج مي دهند؛ بر ماست كه بصير باشيم واز غرق شدن خود و جامعه در اين منجلاب تباهي جلوگيري كنيم و بر مسئولان فرهنگي و سياسي و امنيتي است که اين سر نخهاي نمايان را پيگيري کنند وپايگاههاي صهيونيسم بين الملل در کشوررا منهدم کنند ، همانطور که در مصربا بازجوئي از بعضي جوانان شيطان پرست ارتباط مستقيم آنها با سفارت رژيم صهيونيستي مشخص شد .

+ نوشته شده توسط hossein1221 در و ساعت 0:29 |